Close       Print

www.j-d.se


در دفاع از انقلاب اکتبر

 

ارنست مندل

 

تریبون جوان : ارنست مندل (1923-1995) نظریه پرداز و فعال انقلابی مارکسیست در شهر فرانکفورت به دنیا آمد . پدر و مادرش هنری و رزا مندل از یهودیان مهاجر لهستان و  از اعضای اتحادیه اسپارتاکیستهای  رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنخت بودند . ارنست خیلی زود و در محل زندگیش یعنی منطقه آنتورپ بلژیک به شاخه بین الملل چهارم (تروتسکیست ) پیوست . تحصیلات دانشگاهی او به دیل اشغال بلژیک توسط آلمان هیتلری و تعطیل شدن دانشگاه متوقف ماند. در دوران اشغال بلژیک به نیروهای مقاومت ضد فاشیستی پیوست و باز داشت شد و دوبار از بازداشتگاه نازیها گریخت . بعد از جنگ وی رهبری تروتسکیستهای بلژیکی  را دردست گرفت و از جوانترین اعضای هیات دبیران انترناسیونال چهارم در کنار میشل پابلو و دیگران بود . وی در این دوره به عنوان یک روزنامه نگار فعال با سبک نگارشی زنده و روان ، به عنوان یک تئوریسین مارکسیسم ارتدوکس و به عنوان یک جدلی نویش پراستعداد شناخته می شد اما شهرت او فراتر از مرزهای مجامع چپ به سال 1962 و انتشار کتاب " تئوری اقتصاد مارکسیستی " به زبان فرانسه باز می گردد. از سال 1968 به عنوان یک سیاستمدار مارکسیست شناخته می شد و به دانشگاههای مختلف در اروپا و آمریکا دعوت می شد تا در مورد سوسیالیسم ، امپریالیسم ، انقلاب و ... سخنرانی کند. در سال 1972 درجه دکترای اقتصاد را از دانشگاهی در آلمان دریافت کرد و مدتی هم در آن کشور به تدریش پرداخت . در همین دوران بود که کتاب مشهور خودش " سرمایه داری متاخر " را به نگارش در آورد . فردریک جیمسون اندیشمند مارکسیست کتاب مشهور خود " پست مدرنیسم : منطق فرهنگی سرمایه داری متاخر " را بر مبنا و بستر این نظریه وی به نگارش در آورده است .

مندل حدود دو هزار مقاله و سی کتاب به نگارش در آورده است که به زبانهای مختلف ترجمه شده اند. او رسالت خود را حفظ و انتقال میراث اندیشه کلاسیک مارکسیستی  که در اثر حاکمیت  استالینیسم و جنگ سرد مورد تحریف واقع شده است  به نسلهای بعد می دانست و تا حدود زیادی نیز در این کار موفق بوده است . بعضی از کتابهای وی که به فارسی نیز ترجمه شده اند و در مجموعه هایی تحت عنوان " الفبای مارکسیزم " و " جایگاه مارکسیزم در تاریخ " تدوین شده اند ، واقعا برای آشنایی با مارکسیزم و آموزش آن بسیار مناسب می باشند .  مقاله وی متن  و منبع بسیار مناسب و فشرده ای برای بحث پیرامون انقلاب اکتبر و دفاع از آن تجربه می باشد.

مجموعه نوشته ها و کارهای مندل به علاوه مصاحبه ها و عکسها و بسیاری مطالب متنوع دیگری از وی در سایت بنیاد ارنست مندل به زبانهای مختلف و به رایگان در دسترس می باشند . به علاوه می توان به بخش مربوط به وی در آرشیو مارکسیستها که به زبان فارسی هم موجود می باشد مراجعه کرد.

 

 

فصل اول

اكتبر :1917 كودتا يا انقلاب اجتماعى؟

 

امروزه يك كارزار واقعى عليه انقلاب اكتبر به‌راه افتاده است. اين كارزار هم در شرق و هم در غرب اغلب حالت كينه‌توزانه‌اى به خود مى‌گيرد. افسانه‌ها و تحريفات تاريخى آن از نوع تازه‌اى است و به افسانه‌سرايى‌ها و تحريفات استالينيسم ربطى ندارد. اينك مبارزه با اين كارزار نه تنها از ديدگاه علمى و سياسى، بلكه به خاطر شرافت روشنفكرانه ضرورت تام دارد. مبارزه در راه دستيابى به حقيقت با حداقلى از كردار درست در زندگى جمعى ملازمه دارد.

ما برآنيم كه در سه فصل اول اين كتاب به افشاى سه افسانه‌اى بپردازيم كه امروزه در مطبوعات تبليغاتى رواج بيشترى دارند.

 

افسانهُ كودتاى يك اقليت

 

اولين مورد از اين رشته افسانه سازى‌ها كل ماهيت انقلاب اكتبر را زير سؤال مى‌برد. گفته مى‌شود كه انقلاب اكتبر چيزى جز يك كودتاى شيطانى نبوده كه بندباز ماهرى به اسم لنين آن را رهبرى كرده و توسط گروه كوچكى از انقلابيون حرفه‌اى به اجرا درآمده است. در اين رابطه تفسيرهايى كه پس‏ از شكست كودتاى 26 اوت 1991 رايج شده، بسيار بامعنى ‌هستند. برخى نوشتند كه كودتاى (ناكام) سال 1991 ريشه در كودتاى (موفق) سال 1917 دارد.

اما‌ حقيقت چيز ديگرى است. انقلاب اكتبر نقطهُ اوج يكى از عميق‌ترين جنبش‏هاى توده‌اى تاريخ است. در اروپا تا كنون تنها دو رويداد تا حدى با آن قابل مقايسه بوده‌اند: يكى خيزش‏ كارگران آلمان در برابر كودتاى كاپ درسال 1920 است و ديگرى قيام انقلابيون كاتالان در‌برابر سلطهُ نظامى _ فاشيستى پيروان فرانكو در ژوئيه سال .1936با توجه به اسناد تاريخى هيچ ترديدى نمى‌توان داشت كه بلشويك‌ها در اكتبر 1917 نمايندگان اقشار اجتماعى وسيعى بودند. براى اثبات اين امر لازم نيست كه ضرورتاً به نوشته‌هاى كسانى استناد كنيم كه به لنين نزديك بودند(1). امروزه دربارهُ گسترش‏ جنبش‏ مردمى پيش‏ از انقلاب اكتبر، در خلال و پس‏ از آن، تحقيقات مفصل و دقيقى در دسترس‏ قرار دارند(2). در اينجا ما تنها به گواهى مخالفين بلشويك‌ها استناد خواهيم كرد.

سوخانوف از دشمنان سياسى بلشويك‌ها بود و به گروه منشويك‌هاى انترناسيوناليست تعلق داشت. او در اثر خود تأكيد دارد كه: 

"بلشويك‌ها فعالينى سرسخت و خستگى‌ناپذير داشتند. آنها پيوسته در ميان توده‌هاى زحمتكش‏ بودند. هر روز خدا سخنرانان گوناگون آنها در كارخانه‌ها و پادگان‌هاى پترزبورگ نطق مى‌كردند. مى‌توان گفت كه آنها خود به اين اماكن تعلق داشتند، زيرا كه همواره در آنجا حضور داشتند. همه به آنها اميد بسته بودند، زيرا به عنوان عضوى از خانواده، وعده‌هاى دست‌و‌دل‌بازانه‌اى مى‌دادند و قصه‌هاى ساده و شيرينى مى‌گفتند. توده‌ها با بلشويك‌ها نفس‏ مى‌كشيدند و زندگى  مى‌كردند. حزب لنين و تروتسكى آنها را در دست خود داشت." "در جائى كه بخش‏ عظيمى از مردم حامى حزب هستند و حزب عملاً تمام قدرت و حاكميت واقعى را تصرف كرده است،‌ نمى‌توان از كودتاى نظامى سخن راند"(3).

مورخ آلمانى اسكار انوايلر كه از منتقدين سرسخت كمونيست‌هاست، به نوبهُ خود اعتقاد دارد كه:

"بلشويك‌ها در شوراهاى كارگرى اغلب شهرهاى صنعتى و هم‌چنين در شوراهاى سربازان بيشتر پادگان‌هاى نظامى اكثريت داشتند"(4).

مارك فرو يكى ديگر از منتقدين آشتى‌ناپذير بلشويك‌ها به اين نتيجه رسيده است:

"سياست بلشويكى قبل از هر چيز نتيجهُ تعميق مبارزهُ توده‌ها بود و به صورت تجلى ارادهُ دموكراتيك آنها درآمد...

تعميق مبارزهُ توده‌ها بيش‏ از هرچيز محصول بى‌ثمرى سياست دولت )كه از ماه مه سوسياليست‌ها هم در آن شركت داشتند( بود، كه تمام خط مشى خود را به آشتى دادن طبقات حاكمه با زحمتكشان منحصر كرده بود. اقدامات سياسى نه به تغيير نظم موجود، بلكه به تمديد آن معطوف بودند...

بدين سان نارضايتى هم در شهرها و هم در روستاها بالا گرفت. در چنين شرايطى كسانى كه از آغاز مخالف سازش‏ طبقاتى بودند، قدرت گرفتند، و در اين طيف بلشويك‌هاى هوادار لنين سرسخت‌ترين مواضع را داشتند.

زحمتكشان خواهان لغو شرايط غيرانسانى بودند. تجاوزات بى‌رويهُ دولت‌مندان، كارگران را به تصرف كارخانجات، دستگيرى سرمايه‌داران، و بعد از انقلاب اكتبر به انتقام‌جويى از آنها برانگيخت.

اين جنبش‏ به توده‌هاى مردم متكى است... از زمانى كه كميته‌ها در جنبشى كه به اكتبر انجاميد شركت كرده‌اند، كميته‌هائى كه مردم تشكل خود را مديون آنها مى‌باشند، ترس‏ از اختناق و نفرت از رهبران خائن براى توضيح يك استبداد ابتدايى كفايت مى‌كند، استبدادى كه به استبداد بلشويستى هيچ ربطى ندارد، اما با جنبشى كه آنها رهبرى مى‌كنند همبستگى دارد(5).

دان يكى از مهمترين سران منشويك‌ها نوشته است:

"در آستانهُ اكتبر توده‌ها عدم‌رضايت و ناشكيبائى خود را هرچه بيشتر به صورت امواج سيل‌آسا بيان مى‌داشتند و نهايتاً به كمونيسم روى مى‌آوردند... اعتصاب از پس‏ اعتصاب فرا مى‌رسيد. كارگران مى‌كوشيدند با افزايش‏ دستمزد با رشد سريع گرانى مقابله كنند. اما همهُ تلاش‏هاى آنها به خاطر سقوط مداوم ارزش‏ اسكناس‏ به شكست مى‌انجاميد. كمونيست‌ها شعار "‌كنترل كارگرى" را به صفوف كارگران بردند و آنها را به تصرف كارگاه‌ها برانگيختند تا از "خرابكارى" سرمايه‌داران جلوگيرى كنند. از طرف ديگر كشاورزان از ترس‏ اين‌كه با تشكيل مجلس‏ مؤسسان زمين‌هاى زراعتى را از دست بدهند، به تصرف اراضى، طرد ملاكان و سوزاندن محصولات دست زدند." (6)

انقلاب اكتبر با اصل "همهُ قدرت به شوراها" (شوراهاى كارگران، سربازان و دهقانان) تحقق پيدا كرد. بريل ويليامز آن روند تاريخى را كه به اكتبر انجاميد چنين توصيف مى‌كند:

"توده‌ها قدرت شورائى را بيش‏ از برنامه‌هاى حزبى يا مجلس‏ مؤسسان حلال مشكلات خود مى‌دانستند، و تنها بلشويك‌ها بودند كه واقعاً با قدرت شورائى پيوند داشتند... اينك حزب آنها بود كه مى‌توانست روى موجى از همبستگى توده‌اى قدرت را كسب كند." (7)

بايد به ياد داشت كه هواداران خط مشى "همه قدرت به شوراها" در دومين كنگرهُ شوراها (25 و 26 اكتبر 1917) 6/69 درصد آرا را كسب نمودند. در كنگرهُ سراسرى نمايندگان كشاورزان كه از 9 تا 20 دسامبر 1917 برگزار شد، اكثريت شكننده‌اى (مركب از اس‏. ارها و بلشويك‌ها) طرفدار قدرت شوراها بودند. انوايلر با بررسى موضع توده‌ها نسبت به انحلال مجلس‏ مؤسسان توسط دولت شورائى در ژانويه 1918 به نتايج زير رسيده است:

"در ميان مردم تقريباً هيچ نشانى از اعتراض‏ عليه اقدامات قهرآميز بلشويك‌ها و ترور روانى و جسمى كه در اين زمان هنوز نسبتاً "ملايم" بود ديده نمى‌شد،. بايد توجه داشت كه بلشويك‌ها در طرح مسائل حياتى نظير صلح و زمين به مراتب از مصوبات مجلس‏ مؤسسان جلوتر بودند. توده‌هاى كارگر و دهقان به اقدامات عملى حاكمان جديد بيشتر اعتماد داشتند تا به راه‌حل‌هاى مجلس‏ مؤسسان كه تنها روى كاغذ بود... با وجود عدم كفايت سازمانى و شكل غالباً ناقص‏ نمايندگى در شوراها، توده‌ها آنها را ارگان‌هاى خودشان مى‌دانستند." (8)

 

افسانهُ يك آرمان مصيبت آفرين: سوسياليسم بى‌درنگ؟

 

دومين افسانه از تحريف تاريخى ديگرى سر برآورده است: بلشويك‌ها كودتا كردند تا در روسيه فوراً يا در كوتاه‌مدت جامعه‌اى آرمانى بسازند و بهشت روى زمين را بنا كنند. به تعبير دو تاريخ‌دان روسى‌تبار ميخائيل هلر و الكساندر نكريچ بلشويك‌ها :يك آرمان را به قدرت رساندند."(9) البته بايد گفت كه مورخ دوم در نوشته‌هاى قبلى خود انصاف بيشترى از خود نشان داده است. (10)

حقيقت اين است كه شوراها با تصرف قدرت خواهان تحقق اهداف مشخصى نظير: پايان دادن فورى به جنگ، تقسيم زمين بين دهقانان، اعطاى حق تعيين سرنوشت به مليت‌هاى تحت ستم، پيش‏گيرى از سركوب پتروگراد انقلابى، كه كرسنكى قصد داشت انجام آن را به ارتش‏ آلمان واگذار كند، جلوگيرى از خرابكارى اقتصادى سرمايه‌داران، كنترل توليد توسط كارگران، پايدارى دربرابر ضد انقلاب بودند.

اين اهداف را مى‌توان در يك عبارت كلاسيك ماركسيستى خلاصه نمود: تحقق انقلاب بورژوا دموكراتيك (يا ملى دموكراتيك) از طريق تشكيل ديكتاتورى پرولتاريا؛ يعنى با درهم شكستن دولت بورژوايى و قبل از هرچيز دستگاه دولتى. انقلاب مطمئناً اكنون بايد فراتر مى‌رفت و انجام وظايف  سوسياليستى را به عهده مى‌گرفت. اما اين نه از خيال‌پرستى بلشويك‌ها بلكه از اين واقعيت ناشى مى‌شد كه توده‌هاى زحمتكش‏ در روند رهايى خود مخالف هرگونه محدوديت بودند. آنها كه در شهر و خيابان خود را آزاد و سربلند مى‌ديدند، ديگر حاضر نبودند كه در محل كار خود زيردست باشند و استثمار شوند. (11)

اندكى قبل و بعد از انقلاب كارگران بى‌هيچ برنامهُ قبلى كنترل بسيارى از كارخانه‌ها را به‌دست گرفتند. آنها مديريت مؤسسات توليدى را به‌عهده گرفتند زيرا مى‌ديدند كه سرمايه‌داران به بستن كارگاه‌ها و اخراج گروهى كارگران پرداخته‌اند. (12)

"از نوامبر 1917 تا مارس‏ 1918 تعداد 836 مؤسسه، ملى اعلام شد. سه چهارم احكام خلع يد از جانب ارگان‌هاى محلى نظير كميته كارخانه‌ها، سنديكاها، شوراهاى محلى و ستادهاى اقتصادى منطقه‌اى صادر شد. تنها پنج در صد از بنگاه‌ها از طرف مركز، ملى اعلام شدند." (13)

بلشويك‌ها اميدى نداشتند كه بتوانند بى‌درنگ "‌آرمان" خود را جامهُ عمل بپوشانند و سوسياليسم را تنها در روسيه بنا كنند. همهُ آنها در اين امر اتفاق نظر داشتند كه چنين چيزى عملى نيست. لنين هيچگاه اين واقعيت را از توده‌هاى روس‏ پنهان نكرد كه تصرف قدرت در روسيه براى او حكم يك محرك تاريخى را داشته تا انقلاب جهانى _ و به‌طور اخص‏ انقلاب آلمان _ را برانگيزد. (با استفاده از اين امر كه آرايش‏ نيروها در روسيه بيش‏ از هركشور ديگرى در جهان به سود پرولتاريا بوده است.)

جوليوس‏ برانتال از سخنگويان ماركسيسم اتريشى بر اهميت اين امر در انديشهُ لنين تأكيد ورزيده است:

" آيندهُ كل انقلاب جهانى كارگرى در راه سوسياليسم در معرض‏ آزمون قرار گرفته است."

"‌اين استدلال در تمام نامه‌ها و مقالاتى كه لنين در پائيز 1917 نگاشته و كميتهُ مركزى را به اقدام قاطعانه فراخوانده است بازتاب دارد. او پيوسته تكرار مى‌كرد: "ديگر هيچ ترديدى نمى‌توان داشت كه انقلاب جهانى سوسياليستى امرى مبرم و اجتناب ناپذير است."... "ما در آستانهُ انقلاب جهانى قرار داريم."... "‌اگر ما در چنين لحظاتى باوجود اين شرايط مساعد به نداى انقلابيون آلمانى )مثلاً در نيروى دريائى( تنها با چند قطعنامه جواب بدهيم، قطعاً به جنبش‏ بين‌المللى خيانت كرده‌ايم." (14)

البته نمى‌توان چنين نتيجه گرفت كه سمت‌گيرى سوسياليستى يك عنصر اساسى در تبليغات بلشويكى نبوده است، يا اين‌كه اين چشم‌انداز بر اقدامات مشخص‏ بلشويك‌ها تأثيرى نداشته است. در اين دوره _برخلاف مواضع آنها قبل از آوريل 1917_ براى لنين و بلشويك‌ها تعابيرى چون "‌قدرت شورائى"‌، "‌قدرت كارگرى" يا "حاكميت كارگران و دهقانان‌" و "‌سمت‌گيرى سوسياليستى" كمابيش‏ مترادف بودند.

اما لنين پيوسته تأكيد مى‌كرد كه پيمودن اين راه را مى‌توان و بايد آغاز كرد و اين فقط يك آغاز است نه بيشتر. او مى‌دانست كه يك جامعهُ كاملاً تكامل يافته سوسياليستى )به معناى ماركسيستى اصيل كلمه: يك جامعهُ بى‌طبقه( تنها با پيروزى انقلاب جهانى پا به عرصهُ وجود مى‌گذارد. او اين ايده را در ژانويه 1918 در برابر سومين كنگرهُ شوراها نيز تكرار نمود:

"من دچار توهم نيستم و مى‌دانم كه ما تازه به مرحلهُ گذار به سوسياليسم قدم گذاشته‌ايم، و هنوز به سوسياليسم نرسيده‌ايم... ما هنوز تا پايان مرحلهُ   گذار از سرمايه‌دارى به سوسياليسم راه درازى در پيش‏ داريم. ما اميد نداريم كه بتوانيم اين مرحله را بدون كمك پرولتارياى بين‌المللى سپرى كنيم." (15)

 

افسانهُ حزبى متشكل از يك دستهُ متعصب

 

سومين افسانه‌سازى در يك تحريف تاريخى ديگر ريشه دارد: "‌كودتاى  اكتبر 1917‌" را گروه كوچكى از انقلابيون حرفه‌اى بى‌نهايت متمركز و متعصب به انجام رساندند كه توسط شگردهاى قدرت‌طلبانهُ لنين هدايت مى‌شدند.

واقعيت اين است كه در ماه‌هاى فوريه تا اكتبر 1917 حزب بلشويك به يك حزب توده‌اى وسيع بدل شد كه در آن پيشروان حقيقى پرولتارياى روس‏ گرد آمده بودند، يعنى كسانى كه از طرف طبقه به عنوان رهبران واقعى شناخته مى‌شدند. تعداد انقلابيون حرفه‌اى كه صرفا به امور حزبى مى‌پرداختند بى‌نهايت پائين بود(16). تا كنون هيچ حزب توده‌اى تا اين حد از بوروكراسى بدور نبوده است. در حزبى با 250 تا 300 هزار عضو تنها حدود 700 نفر كارمند حزبى وجود داشت. فعاليت آنها نيز به نحوى بسيار دموكراتيك انجام مى‌گرفت: بحث‌ها و اختلاف نظرهاى بى‌شمارى وجود داشت كه به‌صورت علنى برگزار مى‌شدند.(17)

اين آزادى عقيده تنها به اعضاى رهبرى كه براى نشر عقايد متفاوت خود حتى روزنامه منتشر مى‌كردند، محدود نمى‌شد (مانند بوخارين و كمونيست‌هاى چپ كه وقتى در اقليت بودند، رسماً روزنامه بيرون مى‌دادند). همهُ جلسات حزبى از چنين آزادى وسيعى برخوردار بودند. براى مثال كميتهُ حزبى ويبورگ درسال 1917 چندين ماه مبلغين خود را مرتباً به ناوگان بالتيك مى‌فرستاد تا نظريات آنها را به ميان ناويان ببرند، زيرا ديدگاه كميته پتروگراد در قبال دولت موقت را بيش‏ از حد آشتى‌جويانه تلقى مى‌كرد.

در آستانهُ انقلاب اكتبر در خلال كنفرانس‏هاى كميته‌هاى كارخانه‌ها دو جريان بلشويكى در برابر هم قرار داشتند. نمايندگان جريان اول ميليوتين و لارين بودند كه از سوى ريازانوف، لوسوسكى و شلياپنيكوف حمايت مى‌شدند. آنها خواهان آن بودند كه كنترل توليد با برنامه‌ريزى از مركز پيوند داده شود. جريان دوم كه نمايندگان آن سكريپنيك و چوبار بودند بر ابتكارات غير متمركز از پائين تأكيد داشتند.

اين سنت تا مدت‌ها زنده بود و آثار آن حتى در كنگرهُ دهم حزب به سال 1921 كه نزاع بر سر ممنوعيت فراكسيون بالا گرفته بود، نيز ديده مى‌شد. (ما پائين‌تر باز هم به اين نكته باز خواهيم گشت.)

زمانى كه پيش‏نويس‏ قطعنامهُ مربوط به "وحدت حزب" كه اختيارات انضباطى فوق‌العاده‌اى براى كميته مركزى قائل مى‌شد، از جانب كسيليف مورد انتقاد قرار گرفت، لنين او را به‌شدت مورد حمله قرار داد. از آنجا كه ظاهراً سخنان مجادله‌آميز لنين بر افكارش‏ پيشى گرفته بودند، او بى‌درنگ به انتقاد از خود پرداخت و گفت:

"رفقا، متأسفم كه اصطلاح تيربار را به‌كار بردم و اينجا رسماً قول مى‌دهم كه در آينده چنين واژه‌هائى را حتى به‌طور استعارى به كار نبرم، زيرا بى‌جهت مردم را مى‌ترساند و ديگر نمى‌توان فهميد كه آنها واقعاً چه مى‌خواهند. )كف زدن حضار( هيچ‌كس‏ حق ندارد كه به‌ روى ديگران شليك كند و ما مطمئن هستيم كه نه رفيق كسيليف و نه هيچ كس‏ ديگرى از تيربار استفاده نخواهد كرد." (18)

در آن زمان حزب بلشويك حزبى بود كه بطور وسيع در جامعه روس‏ و نيروهاى بالندهُ آن ريشه دوانده بود. در اولين پيش‏نويس‏ اپوزيسيون چپ 6 سال بعد از انقلاب با توجه به رشد فراكسيون استالينيستى از اين واقعيت چنين ياد شده است: "... حزب يك تجمع زنده با نيروى ابتكارى عالى بود كه   مى‌توانست با ظرافت تمام واقعيت را درك كند، زيرا با هزار رشته به اين واقعيت پيوند خورده است." (19)

هدف انقلاب اكتبر تصرف قدرت بود اما نه توسط حزب بلشويك بلكه توسط شوراها. شعار اصلى تبليغات بلشويكى عبارت بود از: "‌همهُ قدرت به شوراها". كسانى كه اين شعار را تنها يك پوشش‏ تبليغاتى مى‌دانند، بايد به بخش‏ زيرين از مقالهُ لنين مراجعه كنند كه در سپتامبر 1917 در روزنامهُ بلشويكى "روبوچى پوت" منتشر شده است:

"براى دموكراسى روسيه، شوراها، اس‏. ارها و منشويك‌ها فرصت فوق‌العاده نادرى در تاريخ انقلاب‌ها پيش‏ آمده است تا بتوانند مجلس‏ مؤسسان را در موعد مقرر و بدون تعويق‌ برگزار كنند. اين امر امكان مى‌دهد كه كشور از خطر يك فاجعهُ نظامى و اقتصادى دور بماند و انقلاب از راهى مسالمت‌آميز تكامل يابد. احتمالاً اين آخرين شانس‏ شوراهاست كه بتوانند با تصرف كامل قدرت، رشد مسالمت‌آميز انقلاب، انتخاب بى‌خدشهُ نمايندگان مردم، و مبارزهُ مسالمت‌جويانهُ احزاب را در درون شوراها تضمين كنند. اين فرصتى است براى سنجش‏ برنامه‌هاى احزاب گوناگون در عمل و امكانى براى انتقال مسالمت‌آميز قدرت از دست يك حزب به حزبى ديگر.

هرآينه اين امكان مورد غفلت قرار گيرد، همانگونه كه روند انقلاب از مقطع جنبش‏ 30 آوريل تا كودتاى كورنيلف نشان داد، برخوردهاى بسيار سختى ميان بورژوازى و پرولتاريا اجتناب‌ناپذير خواهد بود."(20)

اين دقيقاً يك پيش‏گويى ژرف‌بينانه بود: اس‏. ارها و منشويك‌ها از يگانه فرصت پيروزى مسالمت‌آميز شوراها استفاده نكردند، نه براى اين كه از "‌ديكتاتورى لنين‌" هراس‏ داشتند، بلكه به‌خاطر اين كه آماده نبودند بهاى قطع كامل روابط بورژوازى روسيه را كه پايان دادن به جنگ نخستين گام آن بود با سرمايه‌دارى بين‌المللى بپردازند. آنها از "‌هرج و مرج" توده‌هاى خودجوش‏ بيشتر وحشت داشتند تا از قدرت ترور ضد‌انقلابى بورژوازى. آنها تا آخرين لحظه اميدوار بودند كه اردوهاى متخاصم را با هم آشتى دهند.

انقلاب اكتبر نه يك كودتا بود و نه دستاورد خود‌بخودى و سادهُ يك قيام توده‌اى بى‌برنامه. قيامى هم نبود كه توسط بلشويك‌ها و متحدينشان كه در شمار هواداران قدرت شورائى بودند (آنارشيست‌ها و اس‏. ارهاى چپ) به‌طور مرحله‌اى به اجرا درآمده باشد. هيچ دسته و گروهى آن را به‌طور مخفيانه تدارك نديده بود. اين قيامى بود كه در برابر چشم همگان و عمدتاً در چارچوب نهادهاى وابسته به شوراها تحقق يافت. اين انقلاب برآمد يك  مشروعيت تازه بود كه اكثريت بزرگ كارگران و سربازان و بعدها بخش‏ بزرگى از روستاييان آن را پذيرفته بودند. مشروعيت شوراهاى ايالتى و شوراهاى كارخانه‌ها، بر مشروعيت پيشين كه از آن دولت موقت، ستاد عالى ارتش‏، كارخانه‌داران و ملاكان بود، فايق آمده بود.

زحمتكشان در مؤسسات توليدى به جاى كارخانه‌داران بطور فزآينده‌اى از‌كميته‌هاى كارگرى تبعيت مى‌كردند.(2) لئون تروتسكى امر تبليغات و سازماندهى را در صفوف ارتش‏ چنان ماهرانه پيش‏ برده بود كه همهُ واحدهاى پادگان پتروگراد طى گردهمايى‌هاى عمومى اعلام داشتند كه ديگر از سلسله مراتب درجه‌داران پيروى نخواهند كرد، بلكه تنها از شوراها و كميته‌هاى نظامى انقلابى وابسته به آنها فرمان خواهند برد.

در اين شرايط بود كه سقوط دولت موقت در 25 اكتبر 1917 با چنان تلفات اندكى امكان پذير شد. تعداد كسانى كه طى برخوردها جان خود را از دست دادند، از شمار قربانيان معمولى سوانح رانندگى در تعطيلات آخر هفته كشورهاى اروپائى كمتر بوده است. (22)

به كسانى كه "‌انقلاب پرشكوه فوريه‌" را با "كودتاى خونين بلشويك‌ها" مقايسه مى‌كنند، بايد يادآورى نمود كه طى رويداد اول تنها در پتروگراد 1315 نفر جان خود را از دست دادند، درحالى‌كه طى ماجراى دوم حتى يك دوجين آدم هم كشته نشد.(23)

ديتريش‏ گاير استاد دانشگاه توبينگن در اثر خود كه يكى از بهترين تحليل‌هاى غيرماركسيستى دربارهُ انقلاب اكتبر است، پس‏ از تجليل از "‌مهارت درخشان تروتسكى در كسب قدرت" مى‌نويسد كه پيروزى قيام اكتبر در نهايت به شرايط نظامى يا فنى بستگى نداشت، بلكه اين اساساً يك پيروزى سياسى بود "‌دشمن به‌سادگى خلع سلاح شد، زيرا قبلاً از نظر سياسى خلع سلاح شده بود."‌(24)

انقلاب اكتبر بيانگر پيدايش‏ يك مشروعيت نوين سياسى_‌اخلاقى در ميان‌توده‌هاى مردم )اكثريت وسيع مردم( بود، كه به جاى مشروعيت زوال‌يافتهُ نظام بعد از تزار نشسته بود؛ نظامى كه با وجود ظواهر و تشريفات دموكراتيك‌اش‏ هم‌چنان نيمه‌تزارى باقى مانده بود. استاد امريكائى ويليام روزنبرگ اين واقعيت را به طرز دقيقى بيان كرده است:

"دولت موقت به‌خاطر ميراثى كه با خود داشت، دستكم در آغاز نمى‌توانست بدون دفاع از امتيازات طبقاتى قانون را برقرار كند. سران شوراها )يعنى اس‏. ارها و منشويك‌ها( هم عملاً چنين وضعى داشتند. روسيه در يك سيستم اروپائى قرار داشت كه در آن همه كشورها، از جمله متحدين روسيه بر سر غنايم پيروزى مى‌جنگيدند. در چنين شرايطى معلوم است كه جانشينان تزار كه به نام اعتلاى ملى حكومت مى‌كردند، ناچار بودند كه جنگ را به نحوى از انحاء به صورتى پيروزمندانه به پايان برسانند؛ چه بدون تصرفات و غرامت‌ها كه نظر رهبران شوراها بود و چه با اخذ مزايائى در قسطنطنيه و تنگه داردانل كه وزير امور خارجه ميليوكوف بر آن پافشارى مى‌نمود. هر دو برخورد دفاع از يك دولت بورژوايى _ دموكراتيك را شامل مى‌گشت و طبعاً دستكم به طور موقت از حقوق و مزاياى اقشار فرادست روسيه دفاع مى‌نمود.

چيزى كه به جنبش‏ بلشويكى در 1917 چنان قدرتى داد اين واقعيت بود كه رويدادها مردم را هرچه بيشتر در برابر نظامى قرار مى‌داد كه بر چنان ارزش‏هايى متكى بود. موقعيت تازه بايد به اين پرسش‏ پاسخ مى‌گفت كه نظم حقوقى نوين در خدمت چه گروه‌هايى است و پايان پيروزمندانهُ جنگ به كدام نظم اجتماعى يارى مى‌رساند. تنش‏هاى اجتماعى روزافزون در كارخانه‌ها و اماكن ديگر هرچه بيشتر نزاع بر سر اهميت دموكراسى و ماهيت دولت روس‏ را منعكس‏ مى‌نمودند. گروه بيشمارى از اقشار ميانى جامعهُ روس‏ حفظ دموكراسى را به معناى حفظ و تقويت رفاه خود مى‌دانستند، اما خود لفظ دموكراسى ديگر به معناى يك نظام قانونى متكى به پايه‌هاى اخلاقى نبود، بلكه فقط و فقط به معناى نهادهاى كارگرى، دهقانى و سربازى بود... رفاه كارگران، دهقانان و سربازان روسيه مثل هر جاى ديگر تنها با يك دولت جديد و يك نظام اجتماعى اساساً متفاوت قابل تأمين بود.

براى درك انقلاب 1917 روسيه پژوهشگران بايد به اين نكته توجه داشته باشند كه عوامل پراهميتى نظير "‌منافع ملى" در آخرين تحليل به اين امر بستگى دارد كه ما به دگرگونى شرايط اجتماعى و ارزش‏هاى سياسى در يك نظام حكومتى چه بهائى بدهيم. بر همين سياق پاسخ به اين پرسش‏ كه آيا يك گروه سياسى به‌طور مشروع به قدرت رسيده يا نه، به برداشت و تعبيرى كه ما از "‌مشروعيت" داريم وابسته است."‌(25)

پس‏ دربارهُ انقلاب اكتبر به بيانى فشرده چه مى‌توان گفت؟ اين انقلاب نقطه اوج جنبش‏ توده‌اى شگرفى بود كه توسط يك حزب پيشاهنگ كارگرى كه با توده‌ها پيوند عميقى داشت، به پيروزى رسيد؛ حزبى كه قبل از هرچيز به مبرم‌ترين خواست‌هاى مردم پاسخ مى‌داد و در عين حال در سطح ملى و بين‌المللى هم به اهداف سوسياليستى پاى‌بند بود.(26)

 

 

يادداشتهاى فصل اول:

 

1-      به آثار زير مراجعه كنيد:

David Mandel, The etrograd Workers and the Soviet Seizure of ower, from the July Days 7191 to July 8191; London 4891;

Richard Lorenz (Hrsg.), Die russische Revolution 7191. Der Aufstand der Arbeiter, Bauern und Soldaten. Eine Dokumentation, Mغnchen 1891;

John Reed, Zehn Tage, die die Welt erschغtterten, Berlin 7591;

S. A. Smith, Red etrograd, Revolution in the Factories, 7191-8191, Cambridge 3891;

Leo Trotzki, Geschichte der reussischen Revolution (2 Bde., Berlin 1391/33)

2 -  علاوه بر آثار فوق به كتاب‌هاى زير مراجعه كنيد:

 

E. H. Carr, The Bolshevik Revolution, 7191-3291, Harmondsworth 6691;

Gilbert Comte, La Rپvolution russe par ses tپmoins, aris 3691;

Mark Ferro, La Rپvolution de 7191, Octobre, naissance d'une sociپtپ, aris 6791;

Richard Kohn (Hrsg.) Die russische Revolution in Augenzeugenberichten, Mغnchen 7791;

Marcel Liebmann, Le lپninisme sous Lپnin, 2 Bde., aris 3791;

.Roy Medwedjew, Oktober 7191, Hamburg 9791

 

 

تحليل‌هايى كه پس‏ از دوران استالين انتشار يافته‌اند، به خاطر تأكيد بر نقش‏ طبقهُ كارگر اهميت دارند:

 

A. G. Jegorowa, Rabotschi Klass w Welikoi Sozialistitscheskoi Rewolyuzii, Moskau 7691;

G. A. Trukan, Rabotschi klass w borbe sa pobedu i uprotscheniye Sowjetskoi wlalti, Moskau 5791;

Oktjabrskaja rewoljuzija i fabsawkomy, 2 Bde., Moskau 7291 (Reprint 3891)

3 - . Nikolaj Suchanow, 7191. Tagebuch der russischen Revolution, hrsg. von Nikolaus Ehlert, Mغ.nchen 7691, S. 265, 806; engl. Ausg. N. Sukhanov, The Russian Revolution of 7191. A personal Record, hrsg. von Joel Carmichael, rinceton 4891, S. 925, 675

4. - Die Rterbewegung in Ruك.land 5091-1291, Leiden 8591, S. 132

5 -  Marc Ferro (Hrsg.), Des Soviets au communisme bureacratique. Les m.canisme d'une subversion, aris 0891, S. 931/041, 461

6 - دان: سوسيال دموكراسى روسيه پس‏ از سال .1908

7 -  Beryl Williams, The Russian Revolution 7191-1291, London 7891, S. 83, 93

8 -  Die Rنterbewegung in Ruك.land, S. 372

10     -  " يك آرمان بر سرير قدرت " عنوان كتابى است از ميخائيل هلر و الكساندر نكريچ

10 -  الكساندر نكريچ با انتشار كتابى پژوهشى دربارهُ تاريخ حملهُ ارتش‏ آلمان به اتحاد شوروى )22 ژوئن 1941( بحث داغى برانگيخت. كتاب او در سال 1965 از طرف آكادمى علوم شوروى در مسكو انتشار يافت.

11 -  بهترين مرجع در اين باره كتاب ويكتور سرژ است:

Victor Serge, L'an I de la rپ.volution russe, aris 1791

در كتاب زير گواهى‌هاى مهمى نقل شده است:

S. A. Smith, Red etrograd (Revolution in Factories, 7191-8191, Cambridge 3891) 12   

 

13 T. F. Remington, Building Socialism in Boshevik Russia, Ideology an Industrial Organization, 7191-1291, ittsburgh 4891, S. 93

  -   J. Braunthal, Geschichte der Internationale, 8791, S. 3114

15 -  لنين: گزارش‏ دربارهُ فعاليت شوراى كميسران خلق، مجموعهُ آثار، جلد .26

 16 - مارك فرو تلاش‏ دارد نشان بدهد كه از همان آغاز گرايشى به بوروكراسى در جنبش‏ كارگرى وجود داشته است. اما او تنها مى‌تواند عكس‏ اين نظر را به اثبات برساند: 93 درصد اعضاى دومين كنفرانس‏ كميته‌هاى كارخانه‌ها اوايل اوت 1917 كه از بلشويك‌ها حمايت مى‌كرد،‌ مستقيما از جانب كارگران انتخاب شده بودند، هفت درصد اعضا را سنديكاها، احزاب و شوراها به كنفرانس‏ فرستاده بودند. در سومين كنفرانس‏ كه نيمه اكتبر 1917 تشكيل شد، نسبت‌ها به 88 و 12 تغيير پيدا كرده بود. از شوراها تا كمونيسم بوروكراتيك، ص‏ 118 جلسه‌اى را كه 88 درصد اعضاى آن در كارخانه و مستقيماً توسط همكارانشان انتخاب شده‌اند نمى‌توان "بوروكراتيك" يا "داراى گرايش‏ بوروكراتيك" خواند.

17 - تروتسكى در كتاب خود "تاريخ انقلاب روسيه" گفته است كه حزب بلشويك 14 نفر را به عنوان نماينده براى هيئت رئيسه دومين كنگرهُ شوراها (25/26 اكتبر 1917) تعيين نمود كه 6 تن از آنها با قيام مخالف بودند.

18 - "ملاحظاتى دربارهُ بحث كيسليوف دربارهُ مصوبهُ وحدت حزب" (16/3/1921) در آثار لنين، جلد افزوده اكتبر 1917، مارس‏ 1923، ص‏ .286 كيسليوف يكى از اعضاى رهبرى اپوزيسيون كارگرى بود. لنين نظر خود را عليه او و تروتسكى پيرامون "بحث سنديكائى" در 24/23 ژانويه 1921 در برابر اعضاى حزب در دومين اجلاس‏ كارگران معادن ارائه نمود. چند روز قبل از آن نيز لنين در گزارش‏ كميتهُ مركزى به دهمين كنگرهُ حزب كمونيست روسيه از او نام برده بود. او به دلايل اپوزيسيون كارگرى، به تقاضانامه‌هاى سوسيال انقلابيون چپ در كنفرانس‏ افراد غيرحزبى در اوكراين، و به مصوبات كرونشتات و قيامى كه تازه به پا شده بود اشاره كرد، تجارب همهُ انقلابات را مرور نمود و گفت: "ما كه قصد داريم با آن مقابله كنيم، بايد يكپارچه باشيم. هرقدر هم كه بى‌خطر باشد، باز بايد با سلاح آن را خاموش‏ كرد." 

19 - "به هيئت سياسى كميته مركزى حزب كمونيست روسيه" (15/10/1923)

20 -  لنين: "وظايف انقلاب" در مجموعهُ آثار، جلد .26

21 - براى آگاهى بيشتر از ابتكارات فراوان در جهت كنترل كارگران در صنايع بنگريد به كتاب سميث. به علاوه گاردهاى سرخ از رسته‌هاى نظامى كميته‌هاى كارخانجات بيرون آمدند.

22 - "به نظر مى‌رسد كه موفقيت آسان قيام پتروگراد در 25 اكتبر 1917 نشان مى‌دهد كه اكثر مردم با آن موافق بودند. بلشويك‌ها غره بودند كه در انقلاب افراد اندكى جان خود را از دست داده‌اند، و بيشتر آنها هم پس‏ از پيروزى طى عمليات تلافى‌جويانهُ مخالفين كشته شدند." (اى. اچ. كار، انقلاب بلشويكى، جلد اول)

23 - William Chamberlin; Die russische Revolution; S. 97

24 -  Die Rrssische Revolution; S. 601

25 - "Conclusion: Understanding the Russian Revolution"

26 -  اسميث به درستى با نظريهُ بسيارى از مؤرخين غربى مخالف است كه مى‌گويند بلشويك‌ها مخالفين سرسخت نظارت كارگرى نهادى بوده‌اند. اما جاى تأسف است كه خود او با ارجاع به »سال‌هاى سياه 21-1920« در برابر اين نظريه عقب‌نشينى مى‌كند. در اين رابطه او از موضع‌گيرى‌هاى بعدى لنين و تروتسكى در سومين و چهارمين كنگرهُ انترناسيونال كمونيستى، موضع‌گيرى تروتسكى، اپوزيسيون چپ و بين الملل چهارم از سال 1923 به بعد در جهت نظارت بر توليد كارگرى تقريباً هيچ ذكرى نمى‌كند.

 

 

فصل دوم

مسائل اساسى انقلاب در سطح بين‌المللى

 

پيروزى انقلاب اكتبر تنها با توجه به زمينهُ اولين جنگ جهانى (1914-1918) قابل درك است. خواست آنها مبنى بر پايان دادن فورى به جنگ و برقرارى "‌صلح بدون تصرفات و غرامت‌ها" بيش‏ از هر شعار ديگرى مورد استقبال تودهُ مردم قرار گرفت. اين مهم‌ترين وجه تمايز بلشويك‌ها با احزاب ديگر متمايل به سوسياليسم و انقلاب بود. بيش‏ از همه سربازانى كه بيشتر آنها روستائى بودند، خواهان خاتمه جنگ بودند.

فروپاشى ارتش‏ كه شالودهُ آن هنوز تزارى بود، دولت موقت و اولين تشبثات ضدانقلاب را بى‌پشتوانه نمود. اين امر به پيروزى و تحكيم انقلاب اكتبر يارى رساند.

"عنصر قابل توجه در انقلاب اكتبر احتمالاً اين پديده بود كه در فاصلهُ بهار تا پائيز 1917 ارتشى كه هيبت و عظمت آن در جهان بى‌مانند بود، به توده‌اى از سربازان خسته و گرسنه و ژنده‌پوش‏ تبديل شد كه تنها وجه مشترك آنها درماندگى و آرزوى صلح بود." (1)

برخى از تيزبين‌ترين منشويك‌ها هم بعدها بر اين واقعيت چشم گشودند.

يكى از سران آنها، دان در اين باره گفت:

"اين جنگ بى‌حاصل و طولانى بود كه بلشويك‌ها را به پيروزى رساند." (2)

پاسخى كه بلشويك‌ها به مسألهُ جنگ و صلح دادند مى‌تواند مبنايى باشد براى داورى سياست آنها پس‏ از كسب قدرت در اكتبر 1917.

 

حق مليت‌ها در تعيين سرنوشت خود

 

اولين نطقى كه لنين در برابر دومين كنگرهُ سراسرى شوراها ايراد نمود تا در آن سياست دولت برآمده از انقلاب اكتبر را معرفى كند، در واقع گزارشى بود دربارهُ جنگ. در اين سخنرانى كه لحن دموكراتيك آن هنوز هم برجسته است، بر حق ملل در تعيين سرنوشت خويش‏ تأكيد شده است:

"هرگاه پس‏ از پايان جنگ و عقب‌نشينى كامل ارتشيان، ملتى به قهر و زور در قلمروى كشور غالب زندانى شود و برغم ميل و علاقه‌اش‏ (كه در مطبوعات يا گردهمايى‌ها، در قطعنامهُ احزاب يا اعتراض‏ها و قيام‌ها به بيان در مى‌آيد) نتواند آزادانه و بدون كمترين فشارى دربارهُ آيندهُ نظام سياسى خود تصميم بگيرد، اين چيزى جز تصرف و ملحق‌سازى نيست و به معناى تجاوزگرى است.

اين جنگ براى اين ادامه دارد تا ملت‌هاى قوى و ثروتمند قلمروى ملت‌هاى ضعيف را ميان خود تقسيم كنند. دولت شوروى اين را جنايتى بزرگ عليه انسانيت مى‌شمارد و آزادانه عزم خود را مبنى بر امضاى عهدنامهُ صلح اعلام مى‌نمايد تا همهُ مليت‌ها بدون استثنا در شرايطى برابر از بلاى جنگ خلاصى يابند."(3)

دولت شوروى اين اصل حق مليت‌ها در تعيين سرنوشت را بر همهُ سرزمين‌هاى مستعمره و نيمه‌مستعمرهُ خارج از اروپا تسرى داد. اين يك عمل  انقلابى بود كه پيامدهاى تاريخى سرنوشت‌سازى به دنبال داشت.

جنبش‏هاى رهايى‌بخش‏ ملى در هندوستان و چين و اندونزى نيروى تازه‌اى گرفتند و جنبش‏هاى ضدامپرياليستى (مثلاً در تركيه) پشتوانهُ محكمى يافتند.

دولت شوروى در يكى از اولين بيانيه‌هايى كه طى مذاكرات صلح با آلمان به تاريخ 30 دسامبر 1917 در برست ليتوسك منتشر شد، حق تعيين سرنوشت مليت‌ها را، به گونه‌اى كه ويلسن رئيس‏ جمهور امريكا بيان داشته بود، بر همهُ قلمروهاى مستعمره و نيمه‌مستعمره گسترش‏ داد. در همان حال دولت روسيه شوروى همهُ پيمان‌هاى نابرابر با چين را ملغى اعلام نمود، كه مهم‌ترين آنها حق امتياز راه آهن چين شرقى بود. دولت انقلابى به مزاياى حقوقى شهروندان روس‏ در چين، مغولستان و ايران پايان داد. اين اصول در اولين قانون اساسى شوروى )قانون اساسى جمهورى فدراتيو روسيه شوروى( بازتاب يافته است.(4)

واكنش‏ نيروهاى ضدامپرياليستى در آسيا نيز قابل توجه بود. بلشويك‌ها در چين »حزب انسان‌دوستان« خوانده شدند. سون يات‌سن رهبر ناسيوناليسم چين براى لنين پيام همبستگى فرستاد. واحدهاى روسى به دستور تروتسكى ايران را تخليه نمودند. اين امر به تقويت جنبش‏ ملى دموكراتيك اين كشور كمك نمود. هم‌چنين اين سياست در كنفرانس‏ مشهور ملت‌هاى خاور كه در سپتامبر 1920 در باكو برگزار شد، بازتاب گسترده‌اى داشت.

حكومت شوروى هم‌چنين براى اولين بار در تاريخ به سياست خارجى غير علنى پايان داد، كليهُ اسناد سياسى و قراردادهاى محرمانه را منتشر نمود. دولت شوروى قبل از هرچيز تصميم گرفت كه بى‌درنگ با همهُ كشورهاى درگير در جنگ وارد مذاكرات صلح شود.

 

 

اكتبر 1917 - انقلابى در راه صلح

 

در كنار پيام خطاب به دولت‌ها، پيام ديگرى خطاب به زحمتكشان كشورهاى بزرگ امپرياليستى منتشر شد كه از آنها دعوت مى‌نمود در راه صلح و سوسياليسم گام بگذارند:

"‌دولت موقت كارگران و دهقانان روسيه كه اين فراخوان صلح را براى همهُ دولت‌ها و ملت‌هاى كشورهاى درگير جنگ انتشار داده، در‌عين‌حال به‌ويژه كارگران آگاه سه دولت معظم و پيشرفتهُ درگير در جنگ يعنى كشورهاى انگلستان و فرانسه و آلمان را مورد خطاب قرار مى‌دهد. كارگران اين سه كشور براى پيشرفت و سوسياليسم خدمات سترگى عرضه نموده‌اند. مبارزات جنبش‏ چارتيستى در انگلستان و نقش‏ پراهميت پرولتارياى فرانسه در انقلابات تاريخى و سرنوشت‌ساز اين كشور را نمى‌توان از ياد برد؛ هم‌چنين پيكار قهرمانانهُ كارگران آلمانى عليه قوانين سوسياليست‌ها و تلاش‏ پى‌گير و بى‌امان آنها براى تشكيل سازمان‌هاى توده‌اى كارگرى. اين نمونه‌هاى قهرمانانه و اين توان عظيم تاريخى ما را اميدوار مى‌كند كه كارگران اين كشورها براى انجام وظيفهُ كنونى خود مبنى بر رهايى انسانيت از بلاى جنگ و عواقب شوم آن به‌پا خيزند و با عزم راسخ و تلاش‏ خستگى‌ناپذير براى تحقق صلح و رهايى ملت‌هاى زحمتكش‏ و ستمزده از قيد استثمار و بندگى بكوشند."‌(5)

در پايان اين اجلاس‏ لنين با لحنى محكم چنين گفت:

"در شوراى پتروگراد ما در بيانيهُ 14 مارس‏ 1917 خواهان بركنارى بانكداران شديم، اما آنها نه تنها بركنار نشدند، بلكه با دولت متحد شدند. حالا ما خود دولت بانكداران را سرنگون كرده‌ايم. دولت‌ها و سرمايه‌داران به هر تلاشى دست خواهند زد تا در اتحاد با هم انقلاب كارگران و دهقانان را در خون خفه كنند. اما سه سال جنگ به توده‌هاى روس‏ درس‏ كافى داده است. ما اينك شاهد جنبش‏ شورائى در كشورهاى ديگر هستيم. مثلا قيام دوم اوت 1917

در ناوگان آلمان كه توسط عمال جلاد ويلهلم سركوب شد.(اشاره به اعدام ملوانان انقلابى كوبيس‏ و رايش‏پيچ...)

جنبش‏ كارگرى قوام خواهد گرفت و راه صلح و سوسياليسم را هموار خواهد ساخت." (6)

تروتسكى در مقام كميسرياى خلق در امور خارجى بلافاصله پس‏ از امضاى قرارداد آتش‏بس‏ در برست ليتوسك (10/12/1917) خطاب به "‌مليت‌هاى خسته از جنگ اروپا" پيام فرستاد:

"كارگران و سربازان بايد تصميم‌گيرى دربارهُ جنگ و صلح را از دستان جنايتكار بورژوازى بيرون آورند و خود آن را به دست گيرند." (7)

به عبارت ديگر انقلاب اكتبر از ديد بلشويك‌ها راهى بود براى پايان دادن به جنگ، و از سوى ديگر زمينه‌اى براى رشد و تسريع انقلاب جهانى سوسياليستى.

آيا اين اقدام از ديدگاه تاريخى موجه بود؟ جنگ جهانى نقطهُ عطفى در تاريخ سرمايه‌دارى بوده است. اين سرآغاز دورانى بود كه طى آن عوامل ويرانگر، مهاجم و بازدارندهُ نظام بيش‏ از قابليت‌هاى آن مى‌توانستند تكامل مقطعى نيروهاى توليدى را تضمين كنند و به همين دليل رشد بيشترى نشان دادند. اولين جنگ جهانى كشتارگاه ده ميليون انسان بود، كه عمدتاً نسل‌هاى جوان اروپا بودند _ آنها به خاطر اهدافى قربانى شدند كه امروزه ديگر كمترين مشروعيتى ندارند.(8) اين اولين مرحله از فاجعهُ نكبت‌بارى بود كه سى سال بعد بشريت را به وحشيگرى آشويتس‏ و هيروشيما كشاند.

ژرف‌بين‌ترين سوسياليست‌ها اين روند را حتى پيش‏ از 1914 پيش‏بينى كرده بودند: نه‌تنها انقلابيونى نظير لنين، روزا لوكزامبورگ، بلكه حتى سوسياليست‌هاى معتدلى نظير ژان ژورس‏. و با آغاز اين جنگ شنيع همهُ تلاش‏ خود را به كار انداختند تا هرچه زودتر بر آن نقطهُ پايان گذاشته شود. هيچ  "هدف"پنهان يا آشكارى نمى‌توانست اين خونريزى را توجيه كند. دولت شوراها در مذاكرات برست ليتوسك تلاش‏ كرد كه هرچه زودتر با آلمان و اتريش‏_مجارستان قرارداد صلح بسته شود. موضع شوروى و به‌ويژه فعاليت تبليغاتى تروتسكى پيرامون مذاكرات در سراسر جهان بازتاب وسيعى داشت، به نحوى كه در همهُ كشورها هر روز عدهُ بيشترى از زحمتكشان و سربازان به نفى جنگ برمى‌خاستند.

نمايندگان آلمان و اتريش‏_مجارستان فرياد برداشتند كه همهُ اصول ديپلماتيك بين‌المللى نقض‏ شده است. چگونه مى‌توان از بالاى سر فرماندهان ارتشى، سربازان ساده را مورد خطاب قرار داد؟ آنها را به نافرمانى و حتى شورش‏ برانگيخت؟ مستعمرات را به قيام فراخواند؟ كارگران را به اعتصاب تحريك نمود؟ وقتى يك وزير امور خارجه به چنين كارهائى دست مى‌زند، آيا اين به معناى لگدمال كردن همهُ اصول و موازين بين‌المللى نيست؟

چيزى نگذشت كه دولت‌هاى انگليس‏ و فرانسه هم از رقباى سرسخت خود پيروى كردند و انقلابيون روس‏ را به باد حمله گرفتند.

از طرف ديگر موازين "‌تمدن" و "‌همزيستى ملل" كه دولت‌هاى جنگ‌افروز از آنها دم مى‌زدند، چيزى نبود جز ددمنشى و ويرانگرى، كه نابودى شهرها، خفقان و استثمار بيرحمانه را به دنبال داشت. اين "‌تمدن" مرگ و طاعون بود. لنين و تروتسكى تجسم اميد به يك تمدن والاتر بودند؛ تمدنى كه براى همگان زندگى و آزادى و حقوق برابر به ارمغان مى‌آورد.

آن‌روز تبليغات امپرياليستى كه تا حدى از جانب سوسيال دموكرات‌هاى راستگرا هم دنبال مى‌شد، به مراتب از هيسترى دوران جنگ سرد و يا شرايط امروز كينه‌توزانه‌تر بود. اما در ميان توده‌هاى زحمتكش‏ پژواك چندانى نداشت. آنها هرچه بيشتر به صداقت حكومت شوروى پى‌ مى‌بردند.

 

حاكميت شوروى - انترناسيوناليسم در عرصهُ عمل

 

مطابق قانون اساسى شوروى هرگونه تمايزى بين شهروندان يا اتباع دولت شوروى با خارجيان از ميان برداشته شد. هركس‏ كه در روسيهُ شوروى مى‌زيست و حاضر بود كه در آنجا كار كند، فوراً از همهُ حقوق سياسى، از جمله حق رأى برخوردار مى‌شد. (9) جان مك‌لين كه از سران هيئت امناى كارخانجات تسليحات گلاسكو در اسكاتلند بود، و دولت انگليس‏ (با حمايت سوسيال دموكرات‌ها) او را به خاطر برپا كردن اعتصاب به زندان انداخته بود، در فوريهُ 1918 از جانب دولت شوروى به عنوان سركنسول دولت روسيهُ شوروى سوسياليستى در اسكاتلند گمارده شد و بدين خاطر از مصونيت ديپلماتيك برخوردار گشت و مقامات لندن مجبور به آزادسازى او شدند.

براى اولين بار در تاريخ يك حكومت با اعمال خود نشان داد كه در خدمت طبقهُ كارگر بين‌المللى قرار دارد. بلشويك‌ها نشان دادند كه به بهترين سنت‌هاى جنبش‏ سوسياليستى وفادار مانده‌اند. در اين عرصه انترناسيونال دوم در اوت 1914 سيماى زشتى از خود نشان داد. شاخص‏ترين چهره‌هاى رهبرى آن در برابر منطق جنگ سر فرود آوردند و در عمل به اصولى كه بارها و بارها در نشست‌هاى تشكيلاتى خود تعهد نموده بودند، پشت كردند. 

به دنبال اين تسليم طلبى تاريخى بود كه دولت نوين شوروى به ميدان آمد و با وفادارى به اصوليت گام‌هاى عملى مهمى در جهت احياى انترناسيوناليسم برداشت كه از هزاران نطق، مقاله، رساله و كتاب مؤثرتر بودند. بدين ترتيب در پيرامون انقلابى كه خود در تنگنا بود، انترناسيونال سوم و يك جنبش‏ بين‌المللى شكل گرفت.

برخلاف دعوى مخالفان، بلشويك‌ها هرگز انترناسيونال را مثابهُ ابزارى در خدمت منافع "‌ملى‌" جمهورى شوروى به كار نبردند. برعكس‏: اين منابع جمهورى شوروى بود كه همواره در خدمت انترناسيونال نوين قرار داشت. به هيچ‌وجه اين قصد در ميان نبود كه انترناسيونال "‌بلشويكى" بشود. ديويد ميچل در گوشه‌اى از خاطرات خود به اين واقعيت اشاره مى‌كند كه لنين وسواس‏ عجيبى داشت كه حتماً اسپارتاكيست‌هاى آلمانى را هم وارد انترناسيونال كند. او دلش‏ مى‌خواست كه در محلهُ آنها در برلين سكونت كند. علاوه بر اين مى‌نويسد:

"مدت زمانى ويكتور سرژ و ولاديمير مازين تروريست و اس‏. ار سابق كه به ده سال زندان محكوم شد و در آنجا كتابى دربارهُ گوته و فلسفهُ طبيعى نوشت در هيئت اجرائيهُ انترناسيونال بودند. رادك در اين دوره هنوز در زندان بود. به آنها در انستيتوى اسمولنى اتاق بزرگى دادند كه بخارى نداشت و تنها مبلمانش‏ دو صندلى و يك ميز چوبى بود. اما بزرگترين مشكل سرژ با تمام شناختش‏ از واقعيات اروپا، سر‌و‌كار داشتن با زينوويف، رئيس‏ انترناسيونال بود." (10)

 

انقلاب عليه جنگ- يك سنت سوسياليستى

 

حاكميت جديد شوروى در واقع به اجراى مصوبات دومين انترناسيونال در سال‌هاى 1907 و 1912 كمر همت بست. سياست سوسياليستى در برابر جنگ به اين محدود نبود كه تنها آن را محكوم كند و خواهان پايان دادن به كشتار و خونريزى شود. بلكه به يمن تلاش‏هاى سرسختانهُ جناح چپ، كه در اين زمان لنين، مارتوف و روزا لوكزامبورگ در آن فعال بودند، انترناسيونال سوسياليستى در كنگرهُ اشتوتگارت در قطعنامه‌اى به اتفاق آرا نظريات ذيل را ارائه نمود:

"چنانچه با تمام اين احوال جنگ درگيرد، وظيفهُ طبقهُ كارگر و نمايندگان پارلمانى آن در كشورهاى درگير اين است كه براى پايان دادن هرچه زودتر آن تلاش‏ كنند. آنها بايد با استفاده از بحران سياسى و اقتصادى برآمده از شرايط جنگ، همهُ توان خود را در تجهيز طبقهُ كارگر براى برانداختن حاكميت طبقاتى بورژوازى به كار اندازند." (11)

در كنگرهُ فوق‌العادهُ نوامبر 1912 در بازل نيز انترناسيونال دوم با جديت به دولت‌هاى اروپائى هشدار داده بود:

"دولت‌ها نبايد از خاطر ببرند كه در شرايط كنونى اروپا و موقعيت فعلى طبقهُ كارگر جنگ مى‌تواند براى خود آنها هم خيلى گران تمام شود. آنها نبايد فراموش‏ كنند كه جنگ آلمان و فرانسه قيام انقلابى كمون را به دنبال داشت، و جنگ روسيه و ژاپن نيروهاى انقلابى سرزمين روسيه را به حركت درآورد، و تجهيز تسليحاتى ارتش‏ و نيروى دريائى انگلستان به برخوردهاى طبقاتى شديدى در سطح قاره انجاميد و موجب بيكارى هولناكى شد. دولت‌هاى اروپائى بايد اين واقعيت را درك كنند كه تنها انديشهُ رعب‌انگيز يك جنگ جهانى مايهُ خشم و طغيان طبقهُ كارگر خواهد گشت. پرولتاريا اين را عملى جنايت‌بار مى‌داند كه انسان‌ها به خاطر منافع مالى سرمايه‌داران، حرص‏ و آز خاندان‌هاى سلطنتى يا حسن اجراى پيمان‌هاى ديپلماتيك به روى هم تيراندازى كنند.

چنانچه حكومت‌ها راه‌هاى عادى تكامل را مسدود كنند و پرولتاريا را به اقدامات اضطرارى وادارند، مسئوليت بحران با خود آنها خواهد بود.

پرولتاريا مى‌داند كه در اين لحظه آيندهُ سراسر بشريت را به دوش‏ دارد. زحمتكشان همهُ توان خود را به كار مى‌برند تا از نابودى نسل‌هاى جوان و فرو غلطيدن آنها در نابودى و كشتار و قحطى جلوگيرى كنند." (12)

ژان ژورس‏، چهرهُ برجستهُ سوسياليسم فرانسه، اين پيام را در نطق تاريخى خود در جلسهُ گشايش‏ انترناسيونال بدين گونه جمع‌بندى نمود:

"دولت‌ها بايد به اين امر توجه كنند كه با دميدن در شيپور جنگ، خلق‌ها را به اين محاسبهُ ساده مى‌كشانند تا دريابند كه انقلاب خودشان از جنگ ديگران قربانى كمترى مى‌طلبد!" (13)

ويكتور آدلر رهبر سوسيال دموكرات‌هاى اتريشى از او هم فراتر رفت:

"ما اميدواريم كه در‌گرفتن اين جنگ جنايتكارانه در عين حال به معناى شروع زوال حاكميت جنايتكاران باشد." (14)

امكان دارد كه اين تحليل‌ها و چشم‌اندازها در پرتو واقعيات ماه اوت 1914 بسيار ذهنى به نظر برسند. اما بايد توجه داشت كه نه لنين، روزا و مارتوف، و نه ژورس‏ و آدلر نگفته بودند كه بلافاصله با شروع جنگ، انقلاب خواهد آمد. با اين وجود سه يا چهار سال بعد دوران انقلابات فرا رسيد.

 

بعد از جنگ جهانى

 

واقعيت اين است كه آدلر در اوت 1914 در برابر "جنايتى" كه در نوامبر 1912 محكوم كرده بود، سر فرود آورد و پس‏ از آن تمامى سعى خود را به كار برد كه به جاى برانگيختن انقلاب، از آن جلوگيرى كند. اين هم درست است كه در اين برهه از زمان توده‌ها _‌به‌دنبال سوسيال دمكرات‌ها _ دچار توهمات شووينيستى شدند. اين واقعيت‌ها را نمى‌توان انكار نمود. اما اين يك نتيجه‌گيرى شتابزده است كه بگوئيم آنها برپايهُ يك عملكرد اصلاح‌طلبانه به اين‌جا رسيدند (‌يعنى از رابطهُ اعتصابات اقتصادى و تدارك نتايج "‌مثبت" انتخابات‌)؛ به عبارت ديگر نبايد گمان برد كه همهُ اين  مسائل بازتاب جذب كامل پرولتاريا در جامعهُ بورژوايى و دولت بورژوايى بوده است.

در غير اين صورت چگونه مى‌توان تغيير حالت همان توده‌ها را در سال 1917 توضيح داد؟ به دنبال "‌بحران اقتصادى و سياسى برآمده از جنگ‌" واقعاً فقر و فاقه و بدبختى و اختناق و سركوب آزادى‌هاى دموكراتيك پيش‏ آمد، درست به همان صورتى كه در قطعنامه‌هاى اشتوتگارت و بازل پيش‏بينى شده بود. چگونه مى‌توان موج فزايندهُ اعتصابات و تحركات سياسى را برعليه "صلح غارتگرانه" و لودندوف فرماندهُ كل ارتش‏ آلمان توضيح داد، كه در مارس‏ 1918 غارتگرانه" و لودندوف فرماندهُ كل ارتش‏ آلمان توضيح داد، كه در مارس‏ 1918 او را به عقب‌نشينى در برابر انقلاب روسيه واداشت.

در ماه مه 1917 در ارتش‏ فرانسه اغتشاش‏ بالا گرفت. 54 گردان از اجراى فرمان‌ها سرپيچى كردند. طبق آمارهاى رسمى بيش‏ ازصدهزار نفر از سربازان پيشقراول فرانسوى در برابر دادگاه نظامى قرار گرفتند. 23 هزار نفر از آنها مقصر شناخته شدند، 423 نفر به مرگ محكوم شدند و 55 نفر واقعاً  تيرباران 

شدند. بسيارى ديگر يا بدون محاكمه تيرباران شدند و يا زير آتش‏ توپخانه به قتل رسيدند.(15) در اوت 1917 در بارسلون يك اعتصاب عمومى به شكل خونينى سركوب شد، كه در جريان آن 70 نفر به قتل رسيدند، صدها نفر زخمى شدند و 200 نفر به زندان افتادند. در فوريه 1918 ناوگان اتريشى_مجارى در كاتارو سر به شورش‏ برداشت. 

خيزش‏ توده‌ها از اكتبر 1918 به رشتهُ بى‌پايانى از انقلابات ختم شد، البته اندكى ديرتر از زمانى كه بلشويك‌ها اميد داشتند. در اين دوره با انقلاب‌هاى حقيقى روبرو هستيم: در فنلاند، آلمان، اتريش‏، مجارستان، تشكيل حكومت‌هاى  شورائى در ايالت باواريا(16)، و بحران انقلابى در ايتاليا. طى دوسال از اكتبر 1918 تا سپتامبر 1920 انقلاب جهانى، نه تنها براى بلشويك‌ها و سوسياليست‌هاى انقلابى و بخش‏ بزرگى از سوسياليست‌هاى مركزگراى چپ، بلكه براى بورژوازى هم يك مفهوم زنده و يك واقعيت ملموس‏ بود.

در دسامبر 1918 رابرت ويليامز دبير كل اتحاديهُ كارگران حمل و نقل طى اجتماعى در سالن آلبرت هال لندن كارگران را به "‌تدارك انقلاب" فراخواند. او گفت: "‌خورشيد سوسياليسم بين‌المللى سرمايه‌دارى را در سراسر اروپا ذوب خواهد كرد." (17) در ژانويه 1919 در بلفاست و سياتل در ايالت واشنگتن امريكا اعتصاب عمومى درگرفت. در فوريه 1919 در بارسلون اعتصابى بپا شد كه يك ماه تمام دوام يافت.

لويد جرج نخست وزير انگليس‏ در اين باره چنين نوشت:

"سراسر اروپا را موج انقلاب فراگرفته است. كارگران مثل دوران قبل از جنگ فقط از شرايط زندگى خود ناراضى نيستند، بلكه دچار خشم و غضب هستند. توده‌هاى مردم سراسر نظم اجتماعى و سياسى و اقتصادى را از اين سر تا آن سر اروپا به زير علامت سؤال برده‌اند." (18)

لويد جرج ضمن همين يادداشت‌هاى محرمانه، در پيش‏نويس‏ نطقى به تاريخ 23 مارس‏ 1919 خطاب به شركت كنندگان در كنفرانس‏ صلح ورساى در نزديكى پاريس‏ چنين مى‌گويد:

"اگر آلمان به چنگ اسپارتاكيست‌ها بيفتد، لاجرم در كنار بلشويك‌هاى روس‏ قرار خواهد گرفت. اگر چنين وضعى پيش‏ بيايد، سراسر اروپاى باخترى به مدار انقلاب بلشويكى كشيده مى‌شود و ظرف يك سال ارتش‏ سرخ  عظيمى با 300 ميليون نفر شكل مى‌گيرد كه ژنرال‌هاى آلمانى بر آن فرمان خواهند راند." (19)

مورخ ايتاليائى جيتانو سالومينى در رابطه با موج تصرف كارخانه‌ها در ايتاليا در سپتامبر 1920 مى‌نويسد:

"بانكداران، كارخانه‌داران و ملاكان بزرگ در انتظار انقلاب نشسته‌اند، درست مثل گوسفندهائى كه قرار است به مسلخ فرستاده شوند." (20)

جوليوس‏ برانتال در كتاب "تاريخ انترناسيونال‌ها" وضعيت را در زمان دومين كنفرانس‏ انترناسيونال سوسياليستى پس‏ از جنگ كه در اوت 1919 در لوزان برگزار شد، در اين عبارات خلاصه مى‌كند:

"‌اروپا در حالت غليان بود. به نظر مى‌رسيد كه در آستانهُ نبرد نهائى ميان انقلاب و ضدانقلاب قرار گرفته است." (21)

او مى‌افزايد:"‌بلافاصله پس‏ از انعقاد كنگرهُ مؤسسان انترناسيونال كمونيستى، در اروپا موج انقلابى بلندى بپاخاست كه به نظر مى‌رسيد در جهت تائيد پيش‏بينى‌هاى لنين است." (22)

وى دربارهُ آلمان مى‌نويسد:

"‌‌قدرت‌هاى‌ امپرياليسم غربى به دور انقلاب اجتماعى در آلمان حصار كشيده بود. اما حتى در داخل اين حصار هم شرايط براى انقلاب اجتماعى فراهم بود: صنايع سنگين، معادن ذغال و صنايع شيميائى كه در دست چند كلان سرمايه‌دار متمركز شده بود بايد به مالكيت عمومى درمى‌آمد، براى خلع يد از سرمايه‌هاى ملى بايستى امور بانكى به زير نظارت دولتى درمى‌آمد؛ براى الغاى نظام ارباب‌_ رعيتى بايد زمين‌هاى ملاكان بزرگ ميان دهقانان تقسيم  مى‌شد؛ و براى بناى ارگان حاكميت انقلابى بايد ارتشى مركب از كارگران سوسياليست و با هدايت سوسياليستى پديد مى‌آمد، نظير ارتش‏ خلقى كه سوسيال دمكرات‌هاى اتريشى تأسيس‏ نموده بودند."‌(23)

تروتسكى در گزارش‏ خود به سومين كنگرهُ انترناسيونال كمونيستى از دو روايت بورژوازى اروپا ياد مى‌كند كه تحليل سياسى اوضاع را در مقطع 20-1919 به طور كامل تائيد مى‌كنند. روزنامهُ فرانسوى ارتجاعى لوتان در 28 آوريل 1921 در اين باره مى‌نويسد:

"‌اگر به گرايشى كه از يك سال پيش‏ شروع شده توجه كنيم، ديگر دليلى براى نگرانى نمى‌بينيم: در سال گذشته اول ماه مه نشانهُ آغاز يك اعتصاب عمومى بود، كه مى‌توانست سرآغاز يك انقلاب باشد. امروزه همگان به تلاش‏هاى ملت براى غلبه بر بحران‌هاى ناشى از جنگ اعتماد دارند." (24)

در همان زمان "‌نويه زوريشر تسايتونگ‌" ارگان بورژوازى سويس‏ دربارهُ شرايط آلمان چنين نوشت:

"‌آلمان 1921 به كلى با آلمان 1918 متفاوت است. آگاهى ملى چنان بالا گرفته كه روش‏هاى كمونيستى در ميان همهُ اقشار مردم با مقاومت روبرو مى‌شود، هرچند نيروى كمونيست‌ها، كه در روزهاى انقلاب تنها تعدادى مبارز انقلابى بودند، ده برابر شده است." (25)

 

مسئوليت رفرمیستها در شكست‌هاى جنبش‏ كارگرى اروپا

 

امواج انقلابى در خارج روسيه تنها به پيروزى‌هايى گذرا دست يافت: تشكيل جمهورى شورايى كم‌دوام در مجارستان و باواريا اولين مرحلهُ انقلاب آلمان در  ژانويه 1919 به شكست انجاميد. حزب سوسيال دموكرات مركز‌گراى اتريش‏ با سازش‏هاى خود انقلاب اين كشور را به ركود كشاند.(26)

اين سازش‏ها از شرايط نامساعد سرچشمه نمى‌گرفت. در اين رابطه بايد بر مسئوليت تاريخى رهبرى اين حزب سوسياليستى تأكيد نمود. سوسياليست‌هاى اتريشى كاملاً قادر بودند قدرت را به دست گيرند و اين مى‌توانست وضعيت اروپا را به سود نيروهاى انقلابى متحول سازد. بدين ترتيب جمهورى نوبنياد شورايى مجارستان و باواريا كه با اتريش‏ هم‌مرز بودند، از راه زمين به يكديگر پيوند مى‌خوردند. سوسياليست‌هاى اتريشى با تسليم‌طلبى خود، زنجيرهُ انقلاب اجتماعى را از هم جدا نمودند. اگر آنها حاكميت را به دست گرفته بودند، هرسه جمهورى كارگرى تقويت مى‌شدند و قدرتى انقلابى پديد مى‌آمد كه مى‌توانست بر سراسر اروپا سايه بيفكند.(27)

انقلاب آلمان كه از سال 1918 به حركت درآمده و پس‏ از چندى به سختى درهم كوبيده شده بود، دوران كوتاه آرامش‏ را طى مى‌نمود. پس‏ از آن از مارس‏ 1920 اعتصابات مهمى در اعتراض‏ به كودتاى كپ و فون لوتويتس‏ شروع شد. از اوت 1923 سومين موج اعتصابات عليه دولت كوهنه به راه افتاد.(28)

نبايد از خاطر برد كه در اميدوارى بلشويك‌ها به انقلاب جهانى، ميليون‌ها انسان مزدبگير در سراسر جهان سهيم بودند. به اولين كنگرهُ انترناسيوناليستى تنها چند گروه انقلابى نماينده فرستاده بودند‌كه هوادارانشان در خارج از روسيه از چند هزار نفر تجاوز نمى‌كرد. اما در ماههاى بعد از آن همدلى با مسكو به قدرى بالا گرفت كه اكثريت كارگران متشكل در بسيارى از كشورها (اسپانيا، ايتاليا، فرانسه، نروژ، بلغارستان و چكسلواكى) و اقليت نيرومندى در كشورهاى ديگر (نظير آلمان) خواهان پيوستن به كمينترن بودند. رهبران احزاب سوسياليستى در اتريش‏، لهستان و سويس‏ تنها با اين ترفند توانستند جلوى اين گرايش‏ را بگيرند كه از سويى با احزاب اصلاح‌طلب سوسيال‌_ دمكرات قطع رابطه كردند و از سوى ديگر براى خود انترناسيونال تازه‌اى تأسيس‏ نمودند كه اصل ديكتاتورى پرولتاريا را نمى‌پذيرفت.(29)

بايد تأكيد نمود كه راديكاليسم عميق پرولتارياى بين‌المللى در شرايط اجتماعى هر كشورى ريشه داشت. اين به‌هيچ‌وجه كالاى صادراتى مسكو نبود.(30) اين پديده تناسب نيروهاى طبقاتى را در سطح بين‌المللى اساساً دگرگون نمود. بورژوازى كه تلاش‏ مى‌كرد امواج انقلابى را به كمك نيروهاى اصلاح‌طلب مهار كند، ناچار شد به اصلاحات مهمى تن بدهد كه كارگران از 25 سال پيش‏ براى تحقق آنها مبارزه مى‌كردند. مهمترين آنها هشت ساعت كار در روز و حق انتخاب همگانى بود. راديكاليسم چنان بالا گرفته بود كه حتى در سوييس‏ اعتصاب عمومى روى داد، و در هلند حزب سوسيال دموكرات كارگران را به انقلاب فراخواند. اين دو كشور در خلال جنگ بى‌طرف مانده بودند و از ثبات بيشترى برخوردار بودند. 

تغيير تناسب نيروهاى طبقاتى در سطح بين‌المللى روسيهُ شوروى را در سال 1920 از خطر نابودى نجات داد. در خلال جنگ روس‏ و ژاپن جنبش‏ كارگرى انگليس‏ با تهديد به اعتصاب عمومى، امپرياليسم انگلستان را از پيوستن به جبههُ نيروهاى ضدانقلابى ويگاند و فوش‏ بازداشت.(31) با توجه  به اين موارد بسيار روشن ديگر نمى‌توان اميد بلشويك‌ها به انقلاب جهانى را توهم‌ آميز دانست.

اگر پيروزى‌هاى قاطع و كوتاه‌مدت را در نظر بگيريم، اين اميدها كاملاً موجه بودند. لنين و تروتسكى به سرعت به اين امر پى بردند. واقعيت اين است كه اين پيروزى‌ها به طرز حيرت‌آورى غافلگيركننده بودند: خيزش‏ انقلابى در آن زمان چنان گسترده بود كه آنها گاهى نقش‏ عامل ذهنى در پيروزى‌- يعنى رهبرى انقلابى- را دست‌كم مى‌گرفتند. تروتسكى در ژوئن 1921 چنين گفت:

"‌ما ديگر با جريان ابتدائى و آشفته‌اى كه اولين مرحلهُ آن را در 19-1819 شاهد بوديم، روبرو نيستيم. ما با يك محاسبهُ تاريخى انتظار داشتيم كه در شرايط عدم تشكل بورژوازى، آن جريان به امواج بلندترى منجر شود، و اذهان اقشار پيشتاز زحمتكشان را به‌گونه‌اى روشن كند كه آنها بتوانند در ظرف يكى دو سال به حكومت برسند. اين يك امكان تاريخى بود كه تحقق پيدا نكرد. تاريخ به تأثير از نيات خوب يا بد بورژوازى به نضج هوشمندى، زيركى، تشكل و كاردانى سياسى اين طبقه فرصت كافى داده است. پس‏ هيچ معجزه‌اى صورت نگرفته است." (32)

حقيقتى انكارناپذير است كه در تعداد زيادى از كشورها توده‌ها خواهان انقلاب بودند، و در تائيد اين امر مدارك و شواهد فراوانى وجود دارد. اگر با وجود اين واقعيت، مبارزهُ انقلابى در خارج از روسيه به پيروزى نرسيد، به خاطر اين بود كه رهبرى با كفايتى وجود نداشت. به عبارت بهتر: رهبرانى كه در جنبش‏ توده‌اى صاحب نفوذ بودند، از اين پيروزى جلوگيرى به عمل آوردند. 

برانتال نيز با وجود مواضع غيرقاطع و تضادآميزش‏ به چنين نتيجه‌اى رسيده است:

"‌چرا چنين انقلاب اجتماعى‌اى پديد نيامد؟ زيرا در نهايت سوسيال دموكراسى آلمان به عنوان يك حزب انقلابى وارد ميدان نشده بود. چرا كه  اكثريت غالب رهبران نيز همانند توده‌ها مدت‌ها بود كه ديگر انديشهُ انقلابى را از سر بدر كرده بودند. و لذا براى انجام وظايف يك انقلاب آمادگى روحى نداشتند." (33)

مردم آلمان، پرولتارياى آلمان و جهان، سراسر بشريت براى اين ورشكستگى كه به جنايت هم آلوده شده بود، بهاى بسيار سنگينى پرداختند.

 

يادداشت‌هاى فصل دوم:

 

1- William Chamberlin; Die russische Revolution; S. 502

2-  "Die Sozialdemokratie Ruك.lands nach dem Jahre 8091" in Martow, Geschichte der russischen Sozialdemokratie, S. 403

3 - لنين: سخنرانى دربارهُ صلح، مجموعهُ آثار، جلد .26

4 - برگرفته از قانون اساسى جمهورى شوروى فدراتيو سوسياليستى روسيه كه در پنجمين كنگرهُ شوروى سراسرى روسيه به تاريخ 10 ژوئيه 1918 به تصويب رسيد.

5 - لنين: سخنرانى دربارهُ صلح، مجموعهُ آثار، جلد .26

 6- لنين: سخنرانى دربارهُ صلح، مجموعهُ آثار، جلد .26

7 - »پيام كميسر خلق در امور خارجه خطاب به مليت‌هاى ستمزده و دربند اروپا«. )19/12/1917(

8 - اين بدين معنى نيست كه جنگ دلايل عميق‌ترى نداشته است، به ويژه رقابت انگلستان و آلمان بر سر تقسيم غنايم پس‏ از فروپاشى خلافت عثمانى و به خاطر سلطه بر خاور نزديك كه ذخاير نفتى آن تازه آشكار شده بود. به‌علاوه رقابت ميان روسيه تزارى و ائتلاف آلمان_اتريش‏_مجار بر سر سيطره بر بالكان.

9 - مقايسه كنيد با مادهُ بيستم قانون اساسى جمهورى شوروى فدراتيو سوسياليستى روسيه.

10 - 9191. Red Mirage, London 2991, s. 061

11 -  قطعنامهُ كميسيون تحت عنوان "‌ميليتاريسم و درگيرى‌هاى بين‌المللى" كه به تاريخ 24/8/1907 در كنگره به تصويب رسيد.

12 - "‌بيانيه انترناسيونال دربارهُ وضعيت كنونى" مصوبهُ كنگرهُ فوق العادهُ انترناسيونال سوسياليستى )25 و 26 نوامبر 1912 در بازل( به‌تاريخ .25/11/1912

13 -  كنگرهُ فوق العادهُ انترناسيونال سوسياليستى )25 و 26 نوامبر 1912 در بازل(، ص‏ .20

14 - كنگرهُ فوق العادهُ انترناسيونال سوسياليستى )25 و 26 نوامبر 1912 در بازل(، ص‏ .18

15 - 9191. Red Mirage, London 2991, s. 81 

16 - موقعيت جغرافيايى باواريا به خاطر اين اهميت داشت كه در آغاز سال 1919 هم در اين ايالت )در شمال غربى اتريش‏( و هم در مجارستان )جنوب شرقى اتريش‏( جنبش‏ انقلابى وجود داشت.

17 - 9191. Red Mirage, London 2991, s. 23

18 -  اظهاريهُ 25 مارس‏ 1919 خطاب به هيئت انگليسى در كنفرانس‏ صلح پاريس‏، مندرج در كتاب برانتال: تاريخ انترناسيونالها، جلد اول.

19 -  9191. Red Mirage, London 2991, s. 171

20 -  The Fascist Dictatorship in Italy; New York 7291, s. 03/13

21 - Bd. 2, s. 571

22 - Bd. 2, s. 681

23 - Bd. 2, s. 232

24 - گزارش‏ دربارهُ مواد دستور جلسهُ "‌بحران اقتصادى جهان و وظايف نوين انترناسيونال كمونيستى" )23 ژوئن 1921(. مندرج در صورتجلسهُ سومين كنگرهُ انترناسيونال كمونيستى. مسكو، 22 ژوئن تا 12 ژوئيه .1921

25 - از ترجمهُ مجدد تروتسكى از روسى.

26 -  رومن روسدولسكى با تكيه بر اسناد آرشيوى نشان داده است كه رهبران سوسيال دموكرات اتريش‏ در همكارى تنگاتنگ با دولت پادشاهى تلاش‏ كرده‌اند كه بر اعتصاب نيرومند ژانويه 1918 نخست مهار بزنند و سپس‏ آن را خفه سازند...

اتو باوئركه تا 18-1917 از رهبران جناح چپ سوسيال دموكراسى اتريش‏ بود، اعتراف نموده است كه خاتمهُ اعتصاب قبل از فراروئيدن به يك انقلاب، در ميان كارگران با مقاومت زيادى روبرو شده است:

"‌در شامگاه 19 ژانويه 1918 شوراى كارگرى پس‏ از بحث‌هاى پرشور تقاضاى رهبرى حزب را پذيرفت كه از كارگران مى‌خواست كه از روز دوشنبه 21 ژانويه كار خود را از سر بگيرند. اين رأى از سوى توده‌هاى انقلابى با مقاومت شديدى روبرو شد. گردهمايى‌هاى عظيم و طوفانى عليه آن براه افتاد. در بيشتر كارخانجات كار در روزهاى سه‌شنبه و حتى چهارشنبه از سرگرفته شد."

27 - ايوون بورده در پيشگفتارى بر گزيده‌اى از آثار ماكس‏ آدلر اين مشكل را مطرح نموده است. او خوددارى ماركسيست‌هاى اتريشى از تصرف قدرت را اساساً توجيه مى‌كند. او هم توان انقلابى جهان را در آن زمان و هم پيامدهاى سنگين اين سمت‌گيرى را دست كم مى‌گيرد. (درحالى‌كه همو تأكيد مى‌كند كه شكست طرح ماركسيست‌هاى اتريشى مبنى بر "‌انقلاب تدريجى" راه را بر اعتلاى فاشيست‌ها باز نمود.)

28 - در جريان اعتصاب عمومى مارس‏ 1920 عليه كودتاى عناصر راست افراطى به رهبرى ولفگانگ كپ و والتر لوتويتس‏ حتى سنديكاهاى رفرميستى خواهان يك دولت كارگرى "خالص‏" شدند كه بايد از احزاب سوسيال دمكرات و سنديكاها تشكيل مى‌شد.

دولت دست‌راستى كونو كه در نوامبر 1922 به سر كار آمد نخست از جانب يك جبههُ پارلمانى حمايت مى‌شد كه همهُ احزاب راستگرا در آن شركت داشتند. حزب سوسيال دمكرات در دولت مشاركت نداشت اما با آن كنار آمده بود.

29 -  موج انقلابى تا شهر دوردست سياتل )امريكا( در كرانهُ درياى آرام هم كشيده شد. اعتصاب عمومى در اينجا به نوعى سازماندهى شورايى منجر شد.

30 - مارتوف از سران چپ‌گراى منشويك‌ها تلاش‏ نمود كه يك "‌توضيح جامعه‌شناختى" براى تعميق جنبش‏ كارگرى پس‏ از سال 1917 ارائه دهد. او در مقالاتى كه در سال 1919 منتشر نمود، ادعا كرده است كه اين موضع‌گيرى راديكال اساساً از جانب سربازان و كارگران غيرمتشكل اقامه مى‌گردد كه برخلاف كارگران متشكل در احزاب سوسيال دموكرات به "كمونيسم مصرفى" گرايش‏ داشتند.

اين نظريه با واقعيات نمى‌خواند. نه تنها در روسيه و ايتاليا بلكه در آلمان هم اين كارگران متخصص‏ و نيمه‌متخصص‏ كارخانه‌هاى بزرگ بودند كه از انترناسيونال كمونيستى طرفدارى مى‌كردند، درحالى‌كه كارگران غيرمتخصص‏ كارگاه‌هاى كوچك و متوسط عمدتاً از رفرميست‌ها حمايت مى‌نمودند. انشعاباتى كه ميان جناح‌هاى راست و چپ حزب سوسيال دموكرات روى داد، دقيقاً داراى يك چنين زمينهُ اجتماعى بود.

سميث و كونكر در رسالات خود دربارهُ پتروگراد يا مسكوى سال 1917 تحت عنوان "‌از ديد پائين" نشان داده‌اند كه بلشويك‌ها قبل از همه از جانب  كارگران متخصص‏ صنايع بزرگ حمايت مى‌شدند.

31 - در 9 اوت 1920 اجلاس‏ ويژه‌اى با شركت "كميتهُ پارلمانى" شوراى سنديكاها، كميتهُ اجرائى حزب كارگر و فراكسيون پارلمانى حزب كارگر تشكيل شد. اين اجلاس‏ به تشكيل يك "‌كميتهُ اقدام" و صدور بيانيه‌اى انجاميد كه در آن آمده است: "‌اين كنفرانس‏ مشترك مطمئن است كه ميان روسيه و متفقين بر سر مسئله لهستان جنگى درخواهد گرفت، لذا به دولت هشدار مى‌دهد كه تمام توان و امكانات كارگران متشكل را عليه اين جنگ بسيج خواهد نمود... بى‌درنگ بايد يك كميتهُ اقدام تشكيل شود تا تصميمات فوق را به نحو مؤثر عملى سازد." در يك كنفرانس‏ ملى كه بلافاصله در 13 اوت تشكيل شد، بيش‏ از هزار نماينده گرد آمدند. طى تنها چند روز در بيش‏ از 350 شهر كميته‌هاى اقدام تشكيل شد.

32 - گزارش‏ دربارهُ اوضاع جهان، مندرج در صورتجلسهُ سومين كنگرهُ انترناسيونال كمونيستى.

33 - تاريخ انترناسيونال‌ها، جلد دوم.

 

 

 

فصل سوم

مسائل اساسى انقلاب در عرصه ملى

 

رژيم تزارى در فوريه 1917 سقوط كرد، يعنى هشت ماه قبل از انقلاب اكتبر. در اين مرحله ‌شوراهاى كارگران، دهقانان و سربازان شكل گرفتند. اما در اين دوران حساس‏ بلشويك‌ها نه در شوراها اكثريت داشتند و نه در حاكميت سهيم بودند. نيروهاى سياسى ديگر، گروه‌هاى بورژواليبرال و منشويك‌ها، قدرت را تصرف نمودند و دولت موقت را تشكيل دادند. اما آنها ناتوانى خود را در حل تمام مشكلات حاد كشور نشان دادند. به دليل ناتوانى آنها بود كه نفوذ بلشويك‌ها به سرعت گسترش‏ پيدا كرد و در پائيز وضعيت انقلابى تازه‌اى پديد آمد. 

صلح فورى تنها وظيفه اى نبود كه در برابر دولت موقت قرار گرفته بود. مردم خواسته‌هاى مبرم ديگرى داشتند كه شوراها به حل آن‌ها كمر بسته بودند (هر چند كه الزاماً پشتيبانى توده ها از نيروى شوراها را به دنبال نداشت). اين مسايل در درجه اول عبارت بودند از: مشكل زمين، فقر و محنت كارگران ونابهنجارى نهادهاى سياسى. روسيه دراين سه عرصه سياسى- اجتماعى بارسنگينى از وحشيگرى و واپس‏ گرايى وعقب ماندگى را به ارث برده بود، كه تاثيرات يك صنعتى شدن سريع، وحشيانه و همراه با سلطه استبداد نيز با آن آميخته مى‌شد.

اين دست آورد تاريخى انقلاب اكتبر است كه لايروبى سريع لاى ولجنى را‌كه تزاريسم به همراه آورده بود امكان پذيرساخت و اكثريت عظيم مردم روس‏ را كه از اين شرايط غيرانسانى رنج مى بردند رهايى بخشيد. كافى است آن اوضاع ناگوار را در‌نظر داشته باشيم تا به رياكارى و‌تزوير همه كسانى كه انقلاب اكتبر را مسئول فقر و نكبتى مى خوانند كه تا اوايل دهه 1920 درروسيه گسترش‏ داشت، پى‌ببريم.

 

مسئله زمين

 

لغونظام وابستگى رعايا به زمين درسال 1861 با فشارهاى تازه‌اى بر دهقانان همراه بود. تخمين زده مى‌شود كه كل مبلغى كه در ازاى تقسيم زمين با محاسبه ميزان بهره دهى برحسب سود سرمايه بايد از دهقانان مطالبه مى‌شد، در‌حدود 648 ميليون روبل بوده، درحالى كه از آنها بيش‏ از 867 ميليون روبل دريافت شده است. به علاوه دهقانان مجبور بودند براى هر دسياتين زمين خود 56/1 روبل ماليات كشاورزى بپردازند، كه درمجموع بالغ بر170 ميليون روبل بود، درحالى كه مالكان خصوصى، اشراف و دولت‌مندان، سرمايه داران در مقابل هر دسياتين تنها 23‌/‌0 روبل ماليات مى‌پرداختند. طبق پژوهشى كه درسال 1902 انجام گرفته تأديه‌هاى دهقانان، برحسب مساحت اراضى به 50 تا100 درصد درآمد املاك دهقانى بالغ بوده است.

به علاوه زمين داران درجريان تقسيم اراضى، زمين‌هاى حاصلخيزى را كه قبلاً به دهقانان تعلق داشت تصاحب نمودند و به دهقانان تنها اجازه خريد زمين هاى نامرغوب را دادند. حكومت تزارى درجهت جبران ابن اجحافات هيچ‌گامى برنداشت. در مناطق اصلى روسيه مركزى شرايط كار و زندگى دهقانان به همان سختى هزارسال پيش‏ بود. دراين جا بهره دهى زمين به طور نسبى يك چهارم و در مزارع دهقانان به طور متوسط يك پنجم انگلستان بود  بدون در نظر گرفتن زمين هاى اربابى اشراف وبورژواها.

در اين شرايط دهقانان بواسطه فشار سنگين بهره و ماليات سالانه مداوم درحال كشت وكاربودند. اين موضوع از طرفى بار آورى زمين را به‌خاطر زراعت مداوم كاهش‏ مى داد مى‌بينيدكه تخريب محيط زيست از دوره استالين شروع نشده است ! و از طرفى ديگر با هر برداشت ناموفقى، دوره هاى قحطى وگرسنگى فرا مى رسيدكه بدترين آنها درسال 1891 پيش‏ آمد.

مشكل كمبود زمين فشارهاى ناگوار اقتصادى را تشديد مى‌كرد. طبق ارزيابى متخصصين، مزرعه مناسب براى تامين يك خانوار روستايى مى‌بايست 5‌/6 تا 7 دسياتين وسعت مى‌داشت، درحالى كه دهقانانى كه در زمين‌هاى اشراف سابق كار مى‌كردند تنها 17‌/‌3 دسياتين وكشاورزان زمين‌هاى دولتى تنها 9/4 دسياتين زمين به دست آوردند. با توجه به مراحله انتقالى رشد جمعيت و نسبت پائين مهاجرت از روستا، درسال 1861 هر دهقان عيال‌وارى 83/4 دسياتين و در سال 1905 هريك 1/3 دسياتين زمين در اختيار داشت. در روستاها با وجود سطح پائين توليد كشاورزى حدود پنج ميليون دهقان بزرگ‌سال عاطل مانده بودند. دهقانان به 60تا70 ميليون دسياتين زمين بيشتر نياز داشتند.

دهقانان روى هم رفته 112 ميليون دسياتين زمين در اختيار داشتند، در حالى كه زمين اشراف، روحانيون و بورژواها به 7‌/‌101‌ ميليون دسياتين  مى رسيد و زمينه هاى خالصه و دولتى به 145‌ميليون دسياتين بالغ بود. تنها اراضى زراعى بالاى 50 دسياتين 15 برابر وسيع تر از مزارع متوسط دهقانى بر روى هم بالغ بر80 ميليون دسياتين بودند.(1)

نتيجه چنين اوضاعى روشن است: تنها با لغوكامل نظام مالكيت اشرافى و بورژوايى برزمين بود كه دهقانان مى‌توانستند به زمين كافى دست يابند. تا زمانى‌كه اين تحول انقلابى پيش‏ نمى‌آمد، دهقانان چاره اى جزاين نداشتند كه  هم‌چنان به كشت در زمين ملاكان بزرگ بپردازند. در آغاز قرن بيستم نيمى از زمين‌هاى منطقه معروف به "خاك سياه" درقلب روسيه و در ساير مناطق 30 تا‌45 درصد زمين‌هاى اربابى توسط دهقانان كم زمين كشت مى‌شد. بهره مالكانه بسيار بالا بود و گاه به نيمى از محصول مى رسيد.

با محاسبه مخارج ديگرى از قبيل بهاى بازخريد و ماليات‌ها و هزينه نگهدارى بازنشستگان، زندگى دهقانى با چنان فشارى روبرو بود كه براى بيشتر خانواده‌هاى روستايى به معناى فقر مطلق بود. طى سال‌هاى 1888 تا 1898 شماره اسب‌هاى دهقانان از 6/19‌ ميليون راس‏ كاهش‏ پيدا كرد و تعداد‌گاوهايشان از‌6‌/34‌ ميليون به 5‌/24‌ ميليون راس‏ رسيد. در خلال همين مدت تعداد مزارع بدون اسب 22 درصد بيشتر شد. همه اين آمار از سرشمارى‌هاى رسمى آن دوران گرفته شده است.

تئوودورشانين در‌نمودار ذيل لايه‌بندى دهقانان را در سال 1905 در روسيه اروپايى نشان مى‌دهد و بدين وسيله قصد دارد آمارى را كه لنين در كتابش‏ "‌برنامه ارضى سوسيال دموكراسى در انقلاب اول روسيه" در اواخر سال 1907  به كاربرده است تصحيح كند:

8‌/15 درصد خانواده‌هاى مرفه دهقانى مالك 15 دسياتين زمين يا بيشتر هستند.

8‌/51 درصد خانوار دهقانانى 7 تا 15 دسياتين زمين دارند.

4‌/32 درصد خانوار فقير دهقانى باكمتر از7 دسياتين زمين.

دراين ارقام همه جا تعداد خانوارها به حساب آمده ونه تعدادكل جمعيت طبق جمع بندى شانين ميان سال‌هاى 1897 تا1905 وضعيت كشاورزى در روسيه چنين نمايى داشته است:

-‌‌8/0 تا‌ 2/1 درصد زمين‌هاى كه به روش‏ سرمايه‌دارى كشت مى‌شدند ‌1/5 تا 6‌/‌7 درصد جمعيت روستايى؛

-‌‌6 تا 8 درصد دهقانان بى زمين 3تا4 درصدجمعيت روستايى.

-‌6/2 تا 9/3 درصد كشاورزان ثروتمند؛

 -‌7‌/10 تا 4/12 درصد كشاورزان مرفه؛  

-‌‌8/51 درصدكشاورزان متوسط الحال؛

- 2‌/24‌تا 4 /‌26 درصد كشاورزان فقير.(2)

بنابر اين يك سوم جمعيت روستايى فقير بودند.

رنج و محنتى كه روستائيان در دوره تزاريسم متحمل مى شدند، به روشنى در ميزان مصرف آنها نيز انعكاس‏ مى يابد. در يك روستاى متوسط هر نفر علاوه بر مخارج مسكن و خوراك - سالانه 5/5 روبل براى لباس‏، 5/2 روبل براى نيازهاى معنوى، 4/1 روبل براى احتياجات مادى ديگرخرج مى كرد. بدين ترتيب دو خانواده شش‏ نفره روستايى  البته بايد به خاطر داشت كه در اين زمان ميزان مصرف يك كارگر امريكايى خيلى پائين تر از امروز بود.

صادرات وسيع غلات كه پيش‏ از صادرات نفت مهم ترين منبع درآمد ارزى روسيه به شمار مى رفت، تنها از اين طريق امكان پذير بودكه دهقانان عليرغم گرسنگى به خاطر فشار سهمگين بهره و ماليات ناچار بودند محصولات خود را به فروش‏ برسانند. اگر دهقان روسى نيازهاى مصرفى خود را به طور واقعى ارضا مى‌نمود، ديگر روسيه نه يك كشور صادراتى، بلكه كشورى وارد كننده به شمار مى‌رفت.

سردونالدمكنزى والاس‏ بسيار محافظه كار نماينده ادارى مؤسسات انگليسى در روسيه دركتاب كلاسيك خود، شرايط مالى وخيم دهقانان روس‏ را در ارقام ذيل خلاصه نموده است:

درهفت ايالت منطقه "خاك سياه" بدهى مالياتى يعنى ماليات‌هاى عقب افتاده دهقانان براى جمعيت ذكور اهالى از ./9 روبل درسال 1882 به 6 روبل در سال 1893 و تا 22 روبل درسال 1899 رسيد.(3)

 

فقرومحنت درشهرها

 

كارگران ازدهقانان خوشبخت ترنبودند. در اين رابطه كافى است كه به مسئله مسكن توجه‌كنيم. آناتول كوپ كه عمدتاً بر پژوهش‏هاى نويسنده روس‏ گ. پوزيس‏ تكيه مى كند، برآن است كه در 131 شهر از مناطقى كه بعداً "جمهورى فدراتيو روسيه شوروى سوسياليستى" را تشكيل دادند. فقط 9 درصد خانه‌ها به شبكه فاضلاب شهر وصل مى‌شدند. از195 هزار خانه‌اى كه در213 شهر‌جمهورى فدراتيو وجود داشتند، شهرهايى كه قبل از انقلاب آب لوله كشى داشتند، تنها 5/12 درصد به شبكه فاضلاب وصل مى‌شدند.(4)

در‌سال 1912 در‌مسكو براى هر‌7‌/8 تن و در پتروگراد براى تقريباً هر  8 تن يك خانه وجود داشت، در‌حالى‌كه در‌برلين اين نسبت در‌برابر‌هرخانه 6/3، در‌وين 2/4 و‌در‌پاريس‏ 7/2 تن بود.(5)

كارگران بدون محاسبه اضافه كارى‌هاى نامحدود به طور متوسط روزى ده ساعت كار مى‌كردند. به نظر پروكوپويچ تاريخ‌دان، در سال 1909 در پتروگراد براى تامين معاش‏ يك خانواده به سه برابر ميزان درآمد متوسط ساليانه نياز بود. بدين ترتيب كارگران درسختى و محنت بودند. درسال 1908 يك خانواركارگرى 48 درصد درآمدش‏ را براى خوراك كه غيركافى هم بود 21 درصد براى مسكن كه معمولاً وضعيت ناگوارى داشت و15 درصد براى پوشاك مى‌پرداخت. (6) براى تامين حتى نيازهاى ديگرى از قبيل بهداشت و آموزش‏ تنها 15 درصد اين درآمد محقر باقى مى‌ماند.

پوكرووسكى، مورخ كمونيستى كه مورد احترام لنين بود(7) تخمين مى‌زند كه دستمزد واقعى كارگر روسى بين سال‌هاى 1892 تا‌1902‌‌به ميزان 20 درصد كاهش‏ داشته است. وى در يكى از چاپ‌هاى بعدى اثرش‏ وضعيت محنت باركارگران را در پايان قرن نوزدهم چنين توصف نموده است:

"7/63 درصد كاگران بى سواد بودند...در‌بافندگى‌هاى مسكو، بافندگان _ تقريباً هميشه روى كرسى‌هاى خود  مى‌خوابيدند. روى يك كرسى كه دو متر و نيم طول و دو متر عرض‏ داشت، همه خانواده مى‌خوابيدند. رختخواب آنها يا لباس‏ خودشان بود و يا تكه پارچه‌هاى كثيف و ژنده. صاحب‌كاران به پزشكى كه اين وضع را گزارش‏ كرده است گفته بودند كه كارگران اين نوع زندگى را دوست دارند...

پزشكى كه اين اطلاعات را‌فراهم آورده، بسمت بازرس‏ كارخانجات منسوب شد و اين امر برگزارش‏هاى او‌تاثيرگذاشت. او يك سال بعد درباره كارخانه‌هاى ايالت ولاديمير چنين نوشت: كثافت و‌هواى آلوده و متعفن از ضمائم جدائى ناپذير خوابگاه كارگران است و در چنين خوابگاهى كه معمولاً دو و يا يك پنجره دارد، دو خانوار زندگى مى‌كنند.

در دورانى كه مخارج زندگى حتى از سال 1914 ارزان تربود، كارگران در شرايطى بدتر از دوران ما  يعنى روسيه شوروى  بعد از جنگ امپرياليستى، در گرماگرم محاصره اقتصادى _ سياسى و جنگ داخلى زندگى مى‌كردند. غذاى اصلى آنها عبارت بود از ماهى نمك سود و خشك شده كه غالباً بو مى‌داد، گوشت تازه را تنها به شكل آشغال گوشت و‌دل و‌روده گاوميش‏ مى‌شناختند...

در‌چنين شرايط سكونتى و تغذيه‌اى طبعاً بيمارى درميان كارگران بيداد مى‌كرد. دركارخانه‌هاى پارچه بافى مسكو از هر هزار زن كارگر، 134 نفر سل داشتند علاوه براين بيمارى ديگرى هم وسيعاً رواج داشت كه پزشكان به شوخى آن را اپيدمى خاص‏ كارگران مى خواندند، يعنى زخم‌ها و جراحت هميشگى بدن ... براى مثال دركارخانه سوكولوف مسكو درظرف دو سال تنها يك سوم كارگران زخمى بر تن نداشتند...(8)

ميزان مرگ و مير نوزادان در محله‌هاى كارگرنشين پتروگراد حداقل دو برابر مناطق ديگر بود. تقريباً يك چهارم بچه‌هايى كه در پايتخت به دنيا‌ اولين سال زندگى خود مى‌مردند. (9) براى اين كه گمان نرود كه اين گزارش‏ها از منابع مبالغه آميز ماركسيستى گرفته  شده‌اند، در‌اين‌جا نظر يك تاريخ‌نگار ‌ميانه‌روى بورژوا را ارائه مى‌دهيم:

"‌غالباً‌" گفته مى‌شود كه زاغه‌هاى لندن از نظر فقر و فاقه در بدترين شرايط قرار دارند.‌در واقع وضع پائين ترين اقشار در زاغه‌هاى انگليس‏ و اسكاتلند با فقر و حرمان بدترين زاغه‌هاى روسيه پهلو مى‌زند، اما به هيچ وچه نمى‌توان گفت كه همه كارگران انگليس‏ به پائين‌ترين اقشار تعلق دارند، در حالى كه تقريباً همه كارگران روسى در بدترين وضع معيشتى هستند... در ميان كارگران روسيه اصلاً رده بندى وجود نداشت: كارگران بردگان مزدورى بودند كه دستمزدشان به هيچ‌وچه براى سيركردن يك خانواده كافى نبود." (10)

نيكلاس‏ ريازانوفسكى استاد روسى تبارى كه آثارش‏ در دانشگاه‌هاى غربى تدريس‏ مى‌شود، اعتقاد دارد:

"با وجود قوانين كار تازه و به رغم اين واقعيت كه احتمالاً درسال‌هاى قبل ازجنگ جهانى اول دستمزدها بالا رفته بودند ( تاريخ نگاران شوروى اين موضوع را به شدت تكذيب مى‌كنند) كارگران روس‏ به طور كلى در وضعيت فاجعه بارى زندگى مى‌كردند. كارگران در محلات فقير و شلوغ در شرايطى غيرقابل وصف مى‌زيستند. محروم از آموزش‏ و امكانات ديگر. پرولتارياى روسيه تزارى نمونه مجسمى بود از طبقه كارگر بى‌نوا و استثمار شده‌ى اولين مرحله سرمايه دارى، كه ماركس‏ آنرا با دقت دركتاب سرمايه توصف نموده است." (11)

دو استادكارشناس‏ انگليسى كوخان و آبراهام نيز به واقعيت گويايى اشاره كرده‌اند:

"‌طرز تفكر مقامات بالاى روسيه را مى‌توان از بخش‏ نامه‌اى كه  دلجانوف وزير آموزش‏ و پرورش‏ وقت صادر كرده بود دريافت كه در آن فرزندان طبقات پائين را از تحصيلات عالى باز مى‌‌داشت؛

در پذيرفتن فرزندان سورچيان و پيشخدمت‌ها، زن‌هاى آشپز و رختشوى خرده فروش‏ها و افراد ديگرى از اين دست،  شايد به استثناى بچه‌هاى خيلي با استعداد، كه از محيط‌هاى اجتماعى پستى هستتند بايد با دقت برخورد شود." (12)

استثمار كارگران زن به ويژه بسيار شديد بود. درسال 1914 دستمزد  كارگران زن نصف دستمزد مردان بود و در‌سال 1916 به 40 درصد دستمزد مردان كاهش‏ پيداكرد. (13) آيا واقعاً مى توان انكار نمود كه انقلاب اكتبر با ريشه كن كردن اين اوضاع ناروا، گام بزرگ و مثبتى برداشت؟

 

دولت تزارى

 

كاركرد سركوبگرانه دولت تزارى را مى‌توان از ابعاد مالى آن بدقت دريافت: 80 درصد بودجه دولت براى ارتش‏ و دستگاه سركوب اختصاص‏ يافته بود. سنگينى بار اين پرداخت‌هاى اضافى از درآمد ملى بيش‏ از همه بردوش‏ دهقانان بود و از طريق ماليات غيرمستقيم بردوش‏ كارگران.

هزينه صنايع به طورعمده از راه سرمايه گذارى خارجى تامين مى‌شد. صنعت روسيه در بازارهاى جهان موقعيت مناسبى نداشت، و در بازار محدود داخلى هم به خاطر فقر اكثريت عظيم مردم دچار ركود بود. كالاهاى وارداتى هم ارزان‌تر و هم بهتر از كالاهاى روسى بودند. اين امر به يك سياست حمايتى شديد وگرايش‏ دائمى به توسعه طلبى نظامى انجاميد. كشورهايى  نظير تركيه، ايران، اقغانستان، چين، كره ومناطق قفقاز با تهديد و فشار مجبور بودند كالاى روسى بخرند. در اين رابطه به درستى ازنوعى "‌سرمايه دارى يا امپرياليسم  قزاق منشانه‌" صحبت شده است. با شكست نيروى دريايى روسيه در مه 1905 طى جنگ با ژاپن اين اوضاع بدتر شد.

اما بدترين جنبه فشار و اختناق رژيم تزارى در مجموعه نهادهاى خودكامه‌اى بود كه بر زندگى مردم چيره بودند: نبودن حقوق و آزادى‌هاى دموكراتيك، استبداد وحشتناك ادارى، تبعيص‏ شديد ملى.

"‌باشكل كيرى آگاهى ملى درميان تقريباً همه اقليت‌هاى ملى دولت يا بايد در مناطق مورد نظر حق خود مختارى قائل مى‌شد و يا اين كه اعتماد آنها را مجدداً جلب مى‌نمود. آنچه درحقيقت پياده شد يك سياست روسى سازى شديد بود. در اوكراين، روسيه سفيد، ليتوانى و لهستان تدريس‏ زبان مادرى در مدارس‏ يا محدود و يا به كلى ممنوع شد. بر همه ملت‌ها زبان روسى تحميل گشت ... در ايالت‌هاى منطقه بالتيك اهالى آلمانى تبار زير شديدترين تبعيضات قرار داشتند..

فشار بر يهوديان روسيه احتمالاً از همه بيشتر بود... آنها طى قتل‌عام‌هاى وحشيانه نابود مى شدند... پوبد‌و‌نوژف عضو شوراى دولتى، سرپرست هيئت روحانى كليساى ارتدوكس‏ و يكى از الگوهاى داستايفسكى در خلق سيماى ادبى مفتش‏ اعظم گفته بود: يك سوم يهوديان بايد بميرند، يك سومشان بايد از روسيه كوچ كنند و يك سوم باقى بايد دست از معتقدات خود بردارند.

پيروزى ظاهرى بر ناسيوناليسم اسلامى در ماوراى قفقاز به روشنفكران گرجستان و ارمنستان اين فرصت را داد كه به جريان‌هاى انقلابى بگرايند.  حمايت دولت از تبليغات گسترده مسيحى در مناطق مسلمان نشين آسيايى، به تحقير و آزار سنت گرايان مسلمان منجرشد..

آسياى مركزى و خاور دور عرصه تركتازى‌هاى امپرياليستى، غارتگرى‌هاى لگام گسيخته و ددمنشى نايب‌السلطنه‌هاى روس‏ بود." (14)

ريچاد پايپس‏ دركتاب مفصل خود درباره "‌انقلاب روس‏" اين تز سخيف را طرح مى‌كند كه علت اساسى انقلاب اين بود كه روشنفكران روس‏ از اواخر قرن نوزدهم شيفته آرمان‌هاى تخيلى شده و عطش‏ سوزانى به قدرت پيدا كرده بودند.(15) او براى اثبات اين نظريه توطئه جويانه ناچار شده است از اهميت اعتصاب نيرومند كارگران كه شورش‏ سربازان را در فوريه _ مارس‏ 1917 به دنبال داشت، بكاهد.(16) در 25 فوريه 1917 در پتروگراد يك اعتصاب عمومى روى داد كه مويناهان آن را يك "حادثه غافلگير كننده در زمان جنگ" خوانده است . اين گونه حوادث ربطى به تحريكات "‌روشنفكرى نداشت بلكه براثرسخت تر شدن شرايط زندگى پيش‏ مى‌آمد. (17 )

ويليام هنرى چمبرلن دركتاب خود در باره انقلاب روسيه،كه احتمالاً واقع بينانه ترين اثر از يك نويسنده غيرسوسياليست در اين مورد است، مى‌نويسد:

"‌برجسته ترين نشانه‌هاى اولين مرحله‌اى كه طى آن انقلاب ريشه‌هاى عميقى پيدا كرد چه بود؟ سست شدن روحيه انضباط در ارتش‏، افزايش‏ خواست‌هاى اساسى كارگران صنعتى نخست در عرصه دستمزد و سپس‏ در مورد نظارت بر توليد و توزيع، تصرف خانه‌هاى بزرگ در شهرها و در‌سطح وسيعتر اشغال زمين‌هاى زراعى، طرح وسيع تقاضاى خودمختارى در مناطق غيرروسى كشور نظير فنلاند و اوكراين." (18)

در سال 1917 روشنفكران هم از نفوذ آرمان‌هاى بنيادين دور بودند و هم از ميل قدرت جويى. آنها بيشتر گرفتار ترديد و ميانه‌روى و بى عملى بودند، آن هم در شرايطى كه قطب بندى طبقاتى به نهايت درجه رسيده بود.

يكى ازشواهد فقدان واقع بينى در اثر پايپس‏ آنجاست كه او به  بلشويك‌ها ايراد مى‌گيرد كه آنها مردم كشورهاى ديگر را به قيام و جنگ داخلى فرا مى‌خواندند، كه در نتيجه به "‌قدرت‌هاى امپرياليستى" حق مى‌داد كه در پى انتقام جويى برآيند. (19) او فراموش‏ مى‌كند كه دولت‌هاى   انگليس‏، فرانسه، آلمان، ايتاليا و ژاپن ده‌ها سال همين بلا را بر سر دولت‌هاى آفريقايى، تركيه، ايران، افغانستان، چين وغيره آوردند. از آغاز جنگ جهانى اول همه قدرت‌هاى بزرگ اين سياست را عليه دشمنان خود اعمال مى‌كردند. به علاوه پايپس‏ يك اختلاف اساسى را در نظر نمى‌گيرد: تبليغات بلشويك‌ها سرشت انقلابى داشت، آنها به فرانسه، انگلستان و آلمان سرباز نفرستادند. در حالى كه مى‌دانيم كه اين كشورها به روسيه شوروى لشكركشى كردند.

پس‏ تعجبى ندارد كه دهقانان وكارگران وملت‌هاى زيرستم در جريان انقلاب فوريه 1917 يك صدا بانگ برداشتند: كافى است إ كافى است إ كافى است إ زمين، حق تعيين سرنوشت، هشت ساعت كار و نظارت بر توليد، هرچه زودتر‌إ اما دولت موقت سر مى‌دواند، تعلل مى‌نمود، دفع‌الوقت مى‌كرد و حل اين مشكلات را به بعد از پايان كار مجلس‏ مؤسسان موكول مى‌ساخت، كه انتخابات آن نيز مداوماً به تعويق مى‌افتاد.

چه تعجبى دارد كه در چنين شرايطى توده‌ها سرنوشت خود را به دست بگيرند، به حل مشكلات حاد خود كمر همت ببندند و به سياست بلشويكى و  قدرت شورايى روى آورند كه مى‌توانست زندگى دشوار آنها را يك روزه دگرگون كند؟

 

 

ياد داشت هاى فصل سوم:

 

1 - اين آمار ازكتاب تروتسكى "‌انقلاب  9051 روسيه‌" گرفته شده است.  فصل "‌روستائيان ومسئله زمين‌"، برگ هاى 29- 36.

2_ روسيه به عنوان يك جامعه درحال توسعه، لندن 1985،ص‏ 98_101 .

3_ روسيه _ چاپ چهارم، و ورتسبورگ 1906، جلد دوم ص‏ .180

4_ تحول زندگى و تحول شهر، از زندگى نوين تا مسئله شهرسازى     1917 _ 1932 ، پاريس‏ 1975، ص‏ .261

5_‌ James Bater :"سن پترزبورگ و مسكو در آستانه انقلاب" به نقل از "‌انقلاب كارگران در روسيه" ص‏ 50 .

6_ okrowski‌: تاريخ روسيه از آغاز تا دوران معاصر، لايپزيك 1929، ص‏ 257 .

7_ بنگريد به نامه لنين به پوكروفسكى مورخ 5 \ 12 \ 1920 ( مجموعه آثار، جلد 36، ص‏ 520 ) درباره اين كتاب به طور كلى و پيدايش‏ دانش‏ تاريخ نگارى شوروى از ديدگاه ليبرال غربى اثرتحقيقى زيرمنتشرشده است:  George Enteen: دانش‏ پژوهان بوروكرات شوروى، پوكروفسكى و جمعيت مؤرخين ماركسيست، دانشگاه پارك ولنن، .1987

8_ پوكروفسكى، تاريخ روسيه ازقديم ترين روزگاران تا سال .1917 برلين 1930، .249_ 522

:9_ S . A .Smith پتروگراد سرخ ، ص‏ .13

10_ Edward Crankwshaw : سايه كاخ زمستانى، لندن 1917،ص‏ .292

11_ تاريخ روسيه ،نيويورك 1936،ص‏ .476

12_ ساختمان روسيه مدرن، لندن، 1983،ص‏ .223

13_ بسنجيد با پتروگراد سرخ ،ص‏ .47_48

14_ Kochan & Abraham  :ساختمان روسيه مدرن.

15_ تاريخ انقلاب روسيه ، نيويورك .1990

16_ دركنار منابع ديگر به ويژه بنگريد به كتاب ضد كمونيستى زير:

 Bria Moynaham  : رفقا، روسيه درانقلاب، بوستن 1992، ص‏ .56_49  

17_ بسنجيد با كتاب بالا، رفقا، ص‏ 4و 7،

18_ W. H. Chamberlin : انقلاب، روسيه، جلد اول، ص‏ .131

19_ R.ipes : تاريخ انقلاب روسيه .ص‏ .609

 

 

فصل چهارم

مسايل اساسى انقلاب از نظرسياسى

 

در شرق و غرب به طوركلى حمله به انقلاب اكتبر براين پايه صورت مى‌گيرد كه "كودتاى بلشويكى" از نهادى شدن و شكل‌گيرى دموكراسى جلوگيرى نمود، وبدين سان يك "رژيم خودكامه" به سركار آورد. گفته مى‌شودكه در ماه اكتبر1917 و در هفته‌ها و ماه‌هاى بعد از آن ديكتاتورى و دموكراسى در برابر هم قرار گرفته بودند. در اينجا بار ديگر با نمونه روشنى ازجعل و وارونه سازى تاريخ روبرو مى‌شويم.

در حقيقت صف آرايى نيروهاى سياسى و اجتماعى در‌روسيه به يك نقطه بحرانى رسيده بود. اين رويارويى به قدرى حاد بودكه ديگربراى تشكيل يك دموكراسى بورژوايى نهادين و با دوام جايى نمانده بود. از ماه ژوئيه 1917 كه مردم خواسته‌هاى ريشه‌اى‌ترى مطرح مى‌كردند، احزاب بورژوايى و محافل ارتشى همدست آنها، آشكارا به سياستى سركوبگرانه روى آوردند.‌كودتاى  نظامى كورنيلوف دراوت 1917 رويدادى بدون پشتوانه نبود. بلكه تشديد درگيرى‌هاى اجتماعى و سياسى را منعكس‏ مى‌نمود. ناكامى او به انتقام جويى ضد انقلابى طبقات استثمارگر و عاملان آنها دامن زد، كه در روزهاى قبل و بعد از قيام اكتبر نمونه‌اى از آن را شاهد بوديم. اين بيرحمى در برابر توده‌ها كه برتحقير آنها دلالت داشت، به خوبى درگفته ملكه الكساندرا منعكس‏ است، آنجا كه به همسرخود نوشت: "پطركبير باشيد، ايوان مخوف باشيد، تزارپل باشيد: همه آنها را لگدكوب كنيدإ" ودرست در شب انقلاب به تزار چنين نوشت:"‌عزيزم، زوربازوى خود را نشان بده _ روس‏ها همين را   مى خواهند.... آنها در اشتياق آن هستند تازگى‌ها ازكسان بسيارى شنيده‌ام كه مى‌گويند: ما به زنجير نياز داريم."

نفرت طبقات فرادست ابعاد غيرقابل تصورى پيدا كرده بود، كه مى‌توان آنرا مثلا" باكينه طبقاتى بوژوازى فرانسه درسال 1871 در جريان كمون پاريس‏ و يا با ارتجاع اسپانيا در تابستان 1936 مقايسه نمود.

ژاك سادول اظهار مى‌داردكه "‌آنها به دنبال پايه گذارى يك رژيم استبدادى هستند تا انقلاب را در خون خفه كنند و به يكسان همه عناصر يهودى بلشويك، سوسياليست وكادت را به مسلخ و تبعيد بفرستند."

 

ارتجاع روسيه وامپرياليسم آلمان

 

اين كينه طبقاتى به قدرى شديد بود كه اشراف وسلطنت طلبان‌"مهين پرست" كه تا چند ماه قبل از فداكارى نه چندان چشمگير سربازان روس‏ طى حمله كرنسكى درژوئن 1917 به جبهه لهستان‌_‌گاليسيا به خشم آمده بودند، اكنون مشتاقانه آلمان شده بودند و ورود سربازان آلمانى به پتروگراد را نظاره مى‌كردند كه شايد خيل انقلابيون را در هم بكوبد. به گفته سادول: "سلطنت طلبان از زمان ورود ميرباخ سفير آلمان به مسكو به شعف آمده‌اند. سفيركبير قبل از همه با شاهزاده خانم‌ خواهر زن تزار نيكلاى دوم ديدار كرد و سپس‏ به ملاقات سلطنت طلبان سرشناس‏ رفته است. طبيعى است كه در تدارك بازگشت رژيم تزارى هستند. طرفداران سلطنت مطلقه بيشرمانه براى هر سازشى آماده‌اند: حتى پيمان نظامى با آلمان و اعلام استقلال اوكراين."

يكى از وابستگان سفارت آلمان به نام كارل فون بوتمر اين نظر را كاملاً تائيد كرده است:

 اخيراً محافل سلطنت طلب به شدت سعى دارند كه خود را در دل ما افسران آلمانى جا كنند... در ديدارهاى اخير با افراد جالب و سرشناسى آشنا شده‌ام. همه گفتگوها به اين جمله ختم مى‌شود: " از ما بدون شما هيچ كارى ساخته نيست. شما بايد ارتش‏ وارد كنيد تا ما نيرو بگيريم."

 

اختناق ضد انقلابى

 

 كينه طبقاتى تنها بلشويك‌ها و هم پيمانان آنها را در برنمى‌گرفت، بلكه در درجه اول توده‌هاى مردم، و از همه بدتر‌كشاورزان "‌لگام گيسخته‌" را نشان گرفته بود. بر"‌دراز دستى‌" روستائيان بايد مهار زده مى‌شد. اين بورژواها و اشراف بودند كه پس‏ از انقلاب اكتبر با حمايت دو پهلوى احزاب اصلاح طلب، و قبل از همه سوسياليست‌هاى انقلابى راست گرا جنگ داخلى را برافروختند و ميان سال‌هاى 1918 تا 1921 خشونت و بيرحمى  بى‌نظيرى به  نمايش‏ گذاشتند.

روزنامه نگار امريكائى ويليامزكه در زمان انقلاب در روسيه مى‌زيست از مصاحبه آقاى شيفرين با دبير يكى از نشريات نظامى ارتش‏ ضد‌انقلابى شمال كه در هفتم سپتامبر 1919 در روزنامه ضدبلشويكى "روز" درج شده است، جملات زير را نقل مى‌كند:

"همانطوركه مى‌دانيد بلشويك ها نام گروهان‌هاى سابق ارتش‏ را تغيير  داده‌اند. بر سردوشى سربازان مسكو حروف ك. ل. ديده مى‌شود: اختصارى كارل ليبكنشت. اعضاى هرگروهانى كه دستگير مى‌شود بى درنگ در برابر دادگاه نظامى قرار مى‌گيرد. محاكمات در جبهه سفيد بى‌نهايت كوتاه است.

هر سربازى كه در بازجوئى به كمونيست بودن خود اعتراف كند فوراً تيرباران يا به دار آويخته مى‌شود. سرخ‌ها به خوبى اين را مى‌دانند.

 سروان ك. در برابر رسته‌اى از سربازان اسير ايستاد وگفت: از‌شما هركس‏ كه واقعاً كمونيست است، شجاعت داشته باشد و جلو بيايد. سكوت سنگينى حاكم شد... و بعد تقريباً نيمى از آنها در صف بهم پيوسته‌اى پا پيش‏ گذاشتند. همگى به تيرباران محكوم شدند و هر سرباز قبل از اعدام مى‌بايست گور خود را حفر مى‌كرد.

به محكومين دستور داده مى‌شودكه لباس‏ خود را در آورند، تا اونيفورم‌هاى آنها به خون آلوده يا با گلوله سوراخ نشود.كمونيست‌ها پيراهن‌هاى خود را آهسته در مى‌آورند. لباس‏ها را مثل يك بقچه به هم مى‌پيچند و كنار مى‌گذارند...

كمونيست‌هاى برهنه گورهاى خود را حفر مى‌كنند...

يك فرمان، برق تيرى دردل شب، رگبار گلوله‌ها...كمونيست‌ها هنوز سرپا هستند. يك رگبار ديگر. گلوله‌ها در قلب مى‌نشينند. خون فوران مى‌زند.

آنچه درگزارش‏ آمد، عيناً شبيه روش‏هاى واحدهاى مخصوص‏ ارتش‏ نازى هنگام تصرف اتحاد شوروى در جنگ جهانى دوم است: قتل عام كميسرهاى سياسى و يهوديان، كه باز مجبور بودند گور خود را بكنند. تازه اين‌ها اسير جنگى بودند."‌مدافعين دموكراسى‌" در برابر ديكتاتورى بلشويكى از چنين شيوه‌هايى استفاده مى‌كردند.

اشرف زاده آلمانى فون بوتمركه قبلاً ازكتاب او ياد كرديم، نوشته است:  "‌چك ها و سيبريائى‌ها با همه اعضاى شوراها كه دستگير مى‌شوند، با  بيرحمى فوق العاده‌اى رفتار مى‌كنند. اعدام‌هاى فراوان و بى رويه بربلشويك‌ها چنان تاثيرى گذاشته است كه ديگر به ندرت كسى دست به مقاومت مى‌زند."

نويسنده آلمانى آلفونس‏ پاكه خبرنگار روزنامه فرانكفورتر در روسيه در باره شورش‏ ضدانقلابى در ياروسلا و در ژوئيه 1918، كه با‌حمايت فعال اس‏_‌ارها صورت گرفت، چنين گزارش‏ داده است: "سفيدها بى درنگ به اعدام چندين كميسر بلشويك دست زدند."‌ياد آورى مى‌كنيم كه در همين زمان تروريست‌هاى اس‏. ار چند تن از رهبران بلشويك را به قتل رساندند. يك  اس‏. ار چپ ولودارسكى را به قتل رساند و يك اس‏. ار راست اوريزكى را. فانى كاپلان يك اس‏. ار راست دراوت 1918  لنين را مورد سوء قصد قرار داد و او را به سختى مجروح كرد. 

 يك نويسنده بلشويك به درستى مى‌نويسد: " درپس‏ تفنگ‌هاى چكى و در پشت كوه‌هائى از اجساد خونين پرولتارياى سيبرى و اورال، باندهاى اس‏. ار سرگرم تشكيل ارتشى هستند كه آن را ارتش‏ خلق مى‌‌خوانند."

تلاش‏ احزاب ميانه رو براى تشكيل و سازماندهى به اصطلاح "مجلس‏ مؤسسان" به سرعت به شكست انجاميد. كودتاگران بار ديگر قدرت را در دست ديكتاتورهاى نظامى از قبيل آدميرال كولچاك و ژنرال ورانگل قرار دادند.

 

ديكتاتورى سفيد ياقدرت  شورائى

 

در روسيه درگيرى اصلى نه ميان دموكراسى بورژوايى و ديكتاتورى بلشويكى، بلكه ميان ديكتاتورى ضدانقلاب و قدرت شورائى جريان داشت. در سرشت ديكتاتورى ضدانقلاب نمى‌توان ترديد داشت. جان‌ريد سياست وحشتى را كه بوسيله نيروهاى ارتجاعى اعمال مى‌شد  به خوبى توصيف كرده است:

"كورنيلوف به پيروان خود گفته بود: ‌هر چه وحشت  شديدتر باشد، پيروزى ما بزرگتراست. ما بايد روسيه را نجات دهيم، حتى اگر نيمى از آن  در آتش‏ بسوزد و خون سه چهارم اهالى آن ريخته شود."

سرهنگ سميونوف كه در ارتش‏ سفيد زير فرماندهى ژنرال‌كولچاك فعاليت داشت، در مناطق تحت كنترل خود خشنوت و بيرحمى بى‌نظيرى مسلط ساخته بود.

"در نزديكى ستاد او مردان و زنان بى شمارى از تيرهاى تلگراف آويزان بودند، و سربازان او از بالاى قطارهاى بارى انباشته از جسد در طول راه آهن  مردم راگلوله باران مى‌كردند."

به دستور بارون فون اونگرن _ شترن برگ يكى ديگر از فرماندهان ارتش‏ سفيد "‌زنان و مردان ازشدت ضربات وشلاق‌ها و جراحت‌هاى ناشى از  شكنجه‌هاى بدنى ديگربه حالتى در آمدند كه هيكل انسانى خود را از دست دادند و به قول ناظران به يك توده بى شكل خونين بدل شدند. پزشكى كه زيرفرمان بارون خدمت مى‌كرد، يكى از دستورهاى كتبى او را "محصول مغز‌معيوب آدم فاسد و‌منحرفى كه گرفتار خون آشامى است" وصف كرده است.

 

ايلغارهاى ضد يهودى 

 

درسال‌هاى 1918 تا 1921 اوكراين صحنه فجيع‌ترين و وحشيانه‌ترين عمليات يهودى كشى بود كه اروپا پيش‏ از حاكميت نازيان به خودديده است. طبق پژوهش‏هاى سوى جيتلمن در اين مدت 2000 بار يهودى كشى صورت گرفته كه 1200 بار آن در اوكراين بوده است. به نظر اين پژوهشگر 150 هزار نفر‌در‌اين عمليات به قتل رسيده اند. قتل عام‌ها با خشونت و ددمنشى توصيف ناپذيرى انجام مى‌گرفت:

"‌مردان را تا گردن درخاك مى‌كردند و بعد گله اسبان را از روى آنها عبور مى‌دادند، يا آنها را به زير پاى اسب‌ها مى انداختند تا تكه پاره شوند.  

بچه‌ها را در برابر چشمان پدر و مادرشان به ديوار مى‌كوبيدند، زن‌هاى بار‌دار را شكنجه مى‌دادند وجنين‌هاى‌شان را مى‌كشتند. به هزاران زن تجاوز كردند، كه براثر آن بسيارى از آنها به جنون گرفتار شدند."

 فرماندهان ضدانقلابى با قساوت و بيرحمى اين ايلغارها را سازماندهى    مى‌كردند. نويسنده انگليسى بروس‏ لينكلن كه خود مواضع ارتجاعى دارد، مى‌نويسد:   

"‌ايلغارهاى ضد يهودى ديگر محصول تصادفى نفرت نژادى يا مذهبى نبود، بلكه اينك با بيرحمى دقيق و حساب شده‌اى به همراه تجاوزات فراوان، دد‌منشى لگام گيسخته و ويران‌گرى بى‌حد و مرزى انجام مى‌گرفت. تنها ظرف يك روز در اواخر اوت 1919 سربازان سفيد در شهرك يهودى نشين كرمنچوك به 350 زن تجاوز كردند، حتى به زن‌هاى باردار، آنها كه در حال وضع حمل يا در بستر مرگ بودند."

طبق‌تحقيقات سالو‌بارون طى ايغارهايى‌كه پتل ژوراى "سوسياليست " سازمان داد، حدود 100 هزارزن بيوه شدند و200 هزار كودك يتيم. بيش‏ از28 درصد خانه‌هاى يهودى نشين به آتش‏ كشيده شدند و10 درصد ديگر را خود ساكنين ترك گفتند."

ضد انقلاب هم چنين ازحمايت ارتش‏ اشغالگر آلمان نيز برخوردار بود. وقتى آنها شهر اودسا و اطراف آن را تصرف كردند، اطلاعيه اى انتشار‌دادند كه در آن از جمله آمده بود:

"بدين وسيله به اطلاع اهالى اودسا و حومه مى رسد كه ما به سرزمين روسيه آمده ايم تا نظم را به اين كشور برگردانيم و انگل‌هاى بلشويك را ريشه كن كنيم ... به عناصرخرابكار روسيه _ يعنى بلشويك‌ها و پيروان‌شان _ ذره‌اى رحم نخواهد شد."

برشمردن ددمنشى‌هايى كه سربازان سفيد مرتكب شده‌اند، به راستى كارى  غير ممكن است:

"‌تنها در يك منطقه يهودى نشين در اوت 1919 يك بار 650 نفر تيرباران شدند... باندهاى منطقه بالتيك به همدستى سربازان آلمانى زيرفرمان گولتس‏ در ريگا 4000 نفر را كشتند... كولچاك هنگام عقب نشينى از منطقه پرم دستور داد كه هزار سرباز ارتش‏ سرخ را زنده بسوزانند."

 

ضد انقلاب اجتماعى

 

بديهى است كه مقاومت سياسى در برابر حاكميت شوراها، مانند هر جنبش‏ اجتماعى ديگرى، محتواى اجتماعى _ اقتصادى داشت. هرجا كه سفيدها ديكتاتورى خود را برقرار كردند، دستاوردهاى اكتبر هم به زودى به خاك سپرده شد. اربابان بار ديگر به املاك خود برگشتند. حقوق اقليت‌هاى ملى لغو شد. شوراها وحشيانه سركوب شدند. ازحقوق دموكراتيك كارگران هيچ اثرى باقى نماند. 

"يك عامل اساسى درشكست كولچاك روحيه خراب سربازان او بود. طى نبردها بسيارى از پيروان او به كمونيست‌ها پيوستند. عامل ديگر شكست او ناتوانى در جلب اعتماد مردمى بود كه به هيچوجه طرفدار كمونيسم نبودند ولى در عين حال حاكميت شوراها را ترجيح مى‌دادند."

پيروزى ارتش‏ سرخ در جنگ داخلى علل زيادى داشت، اما همه آنها به يك واقعيت ساده برمى‌گردد: با وجود اين كه كمونيست‌ها محبوبيت زيادى نداشتند، اما همه مردم حاكميت شوراها را بر همه رقباى موجود ترجيح مى‌دادند. روستائيان هيچ طرف را قبول نداشتند و مى‌خواستندكه از جنجال دور بمانند، اما درموقع انتخاب همواره كمونيست‌ها را كه به آنها زمين داده بودند، بردشمنان سفيدشان، كه قصد داشتند زمين‌هايشان را پس‏ بگيرند، ترجيح مى‌دادند. چمبرلين در اين باره عقيده دارد: 

در ششم ژوئيه 1918 دولت سيبرى به قلع وقمع شوراها پرداخت و از انتخابات تازه آنها جلوگيرى به عمل آورد... طى ماه‌هاى ژوئيه و اوت دولت سيبرى تمام توان خود را صرف آن مى‌كرد كه مالكيت خصوصى را دوباره احيا كند.

هنگامى‌كه زمينداران به كمك سفيدها به منطقه برگشتند، دهقانان دسته‌هاى مسلح تشكيل دادند و به آن‌ها حمله كردند."

اين بود علت اصلى شكست نيروهاى سفيد. آن‌ها از يافتن پايگاهى در  ميان توده مردم ناتوان بودند. ارتش‏هاى آنها در اساس‏ ارتش‏هاى افسران بودند آنها نمى توانستند افراد مشمول را حتى برخلاف ميل‌شان بخدمت بگيرند. اينجاست كه مى‌بينيم اين افسران از روستائيان چنان وحشتى داشتند.

 

راه سوم ؟

 

وقتى دشمنان انقلاب اكتبر با اين واقعيات انكار ناپذير روبرو مى‌شوند، معمولاً دو نوع واكنش‏ ظاهراً متضاد از خود نشان مى‌دهند. برخى قبول مى‌كنند كه در روسيه هيچ شالوده‌اى براى يك حاكميت دموكراتيك (بورژوايى ) وجود نداشت، چه به دلايل اجتماعى  نبودن ثبات وآرامش‏، فقدان لايه‌هاى متوسط نيرومند، كه حاميان سنتى دموكراسى هستند  و چه به دلايل قومى _ فرهنگى نبودن سنت‌هاى دموكراتيك در امپراتورى روس‏، نوسان شديد توده‌ها ميان تسليم و رضا يا طغيان‌هاى مهارگسيخته. در اين صورت "سلطه خودكامه" بلشويك‌ها هم اجتناب ناپذير بود، و هم بدتر از هر حكومت خود كامه ديگرى.

و برخى ديگر به امكان يك راه سوم اعتقاد دارند. گفته مى‌شود كه اگر حكومت كرنسكى با "كودتاى بلشويكى" سقوط نمى‌كرد، مى توانست با اعمال فشار بر نيروهاى افراطى چپ و راست، به تدريج قوام پيدا كند. چنانچه مجلس‏ 

مؤسسان تشكيل مى‌شد و زمين به طور منظم و قانونى ميان دهقانان تقسيم مى‌شد، يك دموكراسى بوژوايى، شبيه لهستان پا مى‌گرفت كه طبعاً در مقايسه با اروپاى غربى كاستى‌هائى داشت.

اين ديدگاه واقع بينانه نيست، زيرا سرشت انفجار آميز تضادهاى اجتماعى آن دوران را در نظر نمى‌گيرد. مطالعه تاريخ اروپا در دهه‌هاى  1920 و1930 به ما مى‌آموزد كه به سادگى و صرفاً بخاطر اين كه مجلس‏ مؤسسان براًمده از انتخابات عمومى اصلاحاتى را بتصويب رسانده است سرمايه داران از قدرت رقابت بنگاهشان دست برنمى‌دارند و مالكان زمين به تقسيم زمين‌هايشان رضايت نمى‌دهند.

طى اين سال‌ها دموكراسى بورژوايى نه تنها در لهستان و فنلاند و سايركشورهاى حوزه بالتيك _ غير از مناطق استثنائى _ به كلى محدود و شايد حتى لغو شده بود، بلكه در ايتاليا، آلمان و اسپانيا هم ديگر از دموكراسى خبرى نبود. يعنى در سه كشورى كه از روسيه 1917 خيلى هم پيشرفته تر بودند. حتى رهبران منشويك به اين واقعيت اذعان داشتند:

"كميته مركزى منشويك با ارزيابى آرايش‏ نيروها پس‏ ازسقوط دولت موقت به اين نتيجه رسيده است كه صرف نظر از نيات و مقاصد نيروهايى كه عليه شوراى پترزبورگ جبهه گرفته اند، پيروزى آنها بى ترديد به سلطه بدترين عناصر ضد انقلابى خواهد انجاميد."

 

بهاى اكتبر1917

 

 بنابراين هيچ راه سومى وجود نداشت: يا بايد انقلاب سوسياليستى پيروز  مى‌شد و يا ضد انقلابى كه يك هيتلر روس‏ را در راس‏ يك رژيم خون آشام براريكه قدرت مى‌نشاند، هيتلرى كه مى‌توانست حتى از هيتلر آلمانى‌ها كه تجربه كرديم هولناك‌تر باشد.

اينك درپرتو اين ارزيابى وهمه پيامدهاى آن مى‌توان پرسيد كه آيا بهايى كه براى انقلاب اكتبر پرداخته شده، زياده گران نبوده است؟ به نظر ما نه، شكست انقلاب اكتبر1917 مى توانست براى مردم روسيه و همه اروپا به بهاى خيلى گرانترى تمام شود.

دشمنان انقلاب اكتبر براى تقلب در اين محاسبه، دست به حقه‌اى مى‌زنندكه عليه انقلاب كبير فرانسه هم به كار برده‌اند. آنها قربانيان انقلاب و ضد انقلاب و خسارت‌هاى اقتصادى هرطرف را به دلخواه خود جمع مى‌زنند. مگر مى‌توان مسئوليت قربانيان لشكركشى‌هاى ناپلئون را به گردن انقلاب فرانسه انداخت؟ چرا بايد وحشيگرى‌ها و ددمنشى‌هاى ارتش‏ سفيد را به پاى انقلاب اكتبر‌گذاشت؟

سفسطه‌گران عقيده دارند كه جنگ داخلى و وحشيگرى ارتش‏ سفيد نتيچه انقلاب اكتبر بوده است. اما پاسخ روشن است: آيا خود انقلاب محصول رژيم قبلى نبوده است؟ در اينجا ما با برداشتى از تاريخ روبرو هستيم كه از هرگونه قيد وبند زمانى و مكانى به دور است و هميشه رسيدن به يك نتيجه گيرى معقول را ناممكن مى‌سازد. اين روش‏ كه دعوى مطالعه همه جانبه جنبش‏هاى تاريخى را دارد، در واقع از بازشناختن مسئوليت نيروهاى سياسى و اجتماعى در يك فعاليت مشخص‏ طفره مى‌رود.

 

ارزيابى بى طرفانه و تعصب طبقاتى 

 

در روزگار ما متاسفانه انقلابات طرفدار زيادى ندارند. متاسفانه حتى رابرت دانيلزمؤلف دو كتاب واقعاً انتقادى "وجدان انقلاب" و "اكتبرسرخ" نيزتحت تاثير اين روحيه مسلط قرارگرفته، مى‌نويسد:

"‌آقاى مونياهان نشان مى‌دهد كه انقلاب واقعاً چيست. زندگى جامعه از مسيرعادى بيرون مى‌افتد و جاى خود را به‌كشتار و خون ريزى مى‌دهند." 

اين نظر چيزى جز پيش‏داورى بر ضد طبقه كارگر و دهقان نيست. چرا بايد خيزش‏ توده‌هاى انقلابى را "كشتار و خونريزى" و سيطره دولتى و خصوصى طبقات فرا دست را "عادى" شمرد؟ شركت روسيه با هدايت تزار وسرمايه‌داران در جنگ جهانى اول به بهاى جان 6 تا 8 ميليون نفر انجاميد. آيا اين قتل و خون ريزى نبود؟ چرا بايد سلطه حاكمان قبل از جنگ، كه برسر نيزه و تبعيدها و اعدام‌هاى بى شمار متكى بود "عادى" باشد، و شورش‏ عليه اين وضع نكبت بار اخلال در" مسيرعادى زندگى" خوانده شود؟ آيا برده دارى هم عادى بود؟ آيا شورش‏هاى ضد برده‌دارى هم " كشتار و خون ريزى" بودند؟ 

اما اين مسئله واقعاً بعد ديگرى هم دارد كه نبايد آن را پنهان داشت. در دوران انقلاب زحمتكشان به طور كلى واكنش‏هاى بلندنظرانه‌اى نشان مى‌دهند.  جنگ داخلى وقتى كه آنها مكرراً از جانب دشمن طبقاتى‌اشان مورد تحريك و حمله قرار مى‌گيرند به استفاده از قهر مستقيم و گاهى قهر وقيهانه تمايل نشان مى‌دهند. بابوف درنامه اى به همسرش‏ دربحث راجع به اعدام فولون چند روز پس‏ ازحمله به زندان باستيل، ياد آورى مى‌كند كه اين گونه زياده روى‌ها محصول اجتناب ناپذير قرن‌ها جور و ستم بر زحمتكشان است. در چنين شرايطى نمى‌توان از محرومان و ستمديدگان انتظار داشت كه در همه جا به اصول حقوق بشر احترام بگذارند.

طرد مجرد و سالوسانه قهرانقلابى بدون ملاحظه دقيق شرايط تاريخى آن، نشان دهنده يك تعصب عميق طبقاتى است. خشونت سنتى فرا دستان "عادى" است، ديگر اهميتى ندارد كه اين "شرجزئى" تاكجا پيش‏ برود. واكنش‏ اعتراض‏ آميز فرودستان كه عليه شرايط كهن به پا مى‌خيزند همواره "بدتر" شناخته مى‌شود، حتى اگر ميزان خشونت آن واقعاً خيلى هم از جور و ستم فرادستان كمتر باشد. اين چيزى جزسالوس‏ و رياكارى نيست.

در پشت اين تعصب طبقاتى معمولاً هراس‏ از توده‌ها پنهان است، كه باز  انگيزه‌هاى اجتماعى معينى دارد. يك تاريخ نگار ميانه‌روى فرانسوى مى‌گويد:

"پس‏ از 1861 انديشه دائمى دولت و روشنفكران كه از نيروى طغيان و ويرانگرى خلق وحشت داشتند اين بود كه آن را زير نظارت خود در آوردند. اين ترس‏ مشترك )و ناموجه( مانع ازآن شد كه بتوانند تصويرى واقع بينانه از ملت به دست آورند كه با شناخت حقيقى اوضاع كشور منطبق باشد. و بدين‌سان هر دوى آنها درآغاز قرن بيستم مغلوب توانايى اين ملت شدند."

بهاى انقلاب اكتبر1917 و رويدادهاى پس‏ از آن را نيز مى‌توان به سادگى با تلفات رژيم استالين جمع بست، زيرا استالينيسم در واقع چيزى نبود جز سلطه بوروكراسى ضد انقلابى. يك كاسه كردن اين دو موضوع به مثابه ناديده گرفتن دره عميقى است كه انقلاب اكتبر و دوران اعتلاى آن را از ضد انقلاب بوروكراتيك پس‏ از آن جدا مى‌كند.

استالينيسم براى پرولتارياى شوروى و بين المللى به بهاى بسيار سنگينى تمام شده است كه امروز مى توان ميزان آن را برشمرد. بهتر است به جاى تحليل‌هاى دلبخواهى كه انديشه‌هاى لنين يا ماركس‏ را مسئول جنايات ضد انقلاب استالينى مى‌دانند، به تلفات عظيمى توجه شود كه اين فاجعه تاريخى به بار آورده است. استالين در فاصله سال‌هاى 1920 و 1930 يك ميليون رزمنده كمونيست را به قتلگاه فرستاد. آيا مى‌توان در تاريخ نگارى از اين واقعيت چشم پوشيد؟ آيا كنار هم گذاشتن جلادان و قرباينان ناجوانمردانه  نيست؟

 

يادداشت‌ها:

 

1 _ B. Moynahan : رفقا، ص‏ 34 و 51

2_ ياد داشت‌هايى درباره انقلاب بلشويكى، اكتبر 1917 _ ژوئيه 1919، پاريس‏ 1920 ص‏ 0288

3_ همان جا، ص‏ 0322

:4_ Karl von Bothmer باگراف ميرباخ در مسكو؛ ياد‌داشت‌هاى روزانه از آوريل تا اوت 01918 توبينگن 1922، ص‏ 056

5_ ازميان انقلاب روسيه. ص‏ 233 و0234       

:6_ Bothmer همان جا، ص‏ 062 ازيك گزارش‏ به فرماندهى ارتش‏.

:7_ Eugen Diederichs در روسيه كمونيستى؛ نامه‌هايى ازمسكو، 1919، ص‏ 033 گزارش‏ ابتدا در فرانكفورتر تسايتونگ به چاپ رسيده است.

:8_ Engelhardt جبهه‌هاى جنگ داخلى، در "تاريخ مصور انقلاَب روسيه "، برلين 1928، ص‏ 0539

9_" آدميرال كولچاك درنوامبر1918 فرمانده عالى سراسر روسيه خوانده شد... نمايندگيهاى انگليس‏ وفرانسه كودتاى اورابه رسميت شناخته... اس‏. ارها كه در حوزه اوفا مخفى بودند، عليه كودتاگران چك موضع گرفتند، اما كار بيشترى ازپيش‏ نبردند... برخى مهاجرت رفتند. چرنوف نيز سرانجام به خارج گريخت. ل. شاپیرو: انقلاب روسيه و ريشه‌هاى كمونيسم امروز. 1984، ص‏ .175

10_ به نقل ازنوشته جان ریز  " دردفاع از اكتبر" در " سوسياليسم بين المللى " دوره دوم پائيز 01991

 11_ لینکلن: پيروز سرخ. ص‏ 0256

12_ همانجا، ص‏ 0257

13- يهوديان روسيه در اتحاد شوروى، از1881 تا امروز. نيويورك 1988، ص‏ 99_ 0106

 

این مطلب از سایت نشربیدار گرفته شده است.


نام شما 

آدرس ایمیل 

لینک مقاله  

متن ارسالی