Close       Print

www.j-d.se


مبارزه طبقاتی

 

( برنامه ارفورت / 1892 )

 

 

کارل کائوتسکی

  

تریبون جوان : کارل کائوتسکی (1854-1938) در پراگ به دنیا آمد. بعدها با خانواده اش به وین مهاجرت کردند و در دانشگاه این شهر در رشته های تاریخ و فلسفه تحصیل کرد . در سال 1875 به حزب سوسیال دموکرات اتریش پیوست . در سال 1881 مارکسیست شد و مارکس و انگلس را در لندن ملاقات کرد .  در سال 1883 کائوتسکی ماهنامه " عصر نو " (Neue Zeit) را در اشتوتگارت به راه انداخت که در 1890 به هفته نامه و یکی از مشهور ترین نشریات چپ اروپا بدل گردید . اوتا سال 1917 سردبیری این نشریه را به عهده داشت . در سالهای 90-1885  در لندن زندگی می کرد و دوست نزدیک فردریک انگلس بود. بعد از 1895 و مرگ انگلس ، کائوتسکی به تدرج به برجسته ترین و شهیرترین نظریه پرداز مارکسیزم در اروپا بدل گردید و به همین خاطر به "پاپ سوسیالیسم " شهره گشت .  در همین هنگام بود که حزبی که او عضو و نظریه پزداز آن بود یعنی حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) نیز به عنوان قدرتمندترین حزب چپ اروپا شناخته می شد. در سال 1914 اکثریت فراکسیون حزب سوسیال دموکرات آلمان در رایشتاگ به اعتبارات جنگی دولت رای مثبت دادند و بدین ترتیب حمایت خود را از جنگ افروزی دولت آلمان در جنگ جهانی اول اعلام نمودند . این حادثه منجر به تحولات عمیق و تاثیر گذاری در جنبش سوسیالیستی اروپا گردید و جدایی کمونیستها از سوسیال دموکراتها انجامید . کائوتسکی در سال 1917 دیگر با سیاستهای حمایتگرانه حزب سوسیال دموکرات آلمان از جنگ بین الملل حمایت نکرد و به حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان (USPD) پیوست که از سوسیالیستهای مخالف جنگ تشکیل شده بود. پس از شکست انقلاب نوامبر آلمان ، او مدتی در یکی از نهادهای وزارت خارجه آلمان شاغل شد . در سال 1920 مجددا به حزب سوسیال دموکرات آلمان پیوست . در سال 1924 در سن هفتاد سالگی به همراه خانواده اش به وین رفت و تا سال 1938 یعنی تا زمان الحاق اجباری اتریش به آلمان هیتلری (طرح آنشلس ) در آنجا ماند . پس از آن به چکسلواکی و سپس به آمستردام رفت و در همانجا در 1939 در گذشت . او در طول سالهای پس از 1917 از مخالفین ثابت قدم انقلاب کارگری اکتبر و رهبران آن به ویژه لنین و تروتسکی بود و آثاری نیز در این رابطه به نگارش در آورد .

کائوتسکی در سال 1892 و در جریان کنگره حزب سوسیال دموکرات آلمان در ناحیه ارفورت ، بر اساس نظریات کلاسیک مارکسیستی برنامه ای  را برای این حزب به نگارش در آورد که به " برنامه ارفورت " مشهورگردید و جایگزین برنامه مشهور گوتا شد که در سال 1875 بر اساس نظریات لاسال تدوین گردیده بود. در این سال طرفدران مارکس و طرفدران لاسال برای تشکیل یک حزب کارگری در آلمان با هم متحد شدند . این جزوه قبل از سال 1914  به شانزده زبان ترجمه گردید و به یکی از پرآوازه ترین و رایج ترین اسناد نظری مارکسیستی بدل گردید .

برنامه جديد ارفورت شامل يك بخش‏ تئوريك و يك بخش‏ عملى بود كه برنامه حداقل حزب را ارائه ميداد .  این بخش (بخش حداقل ) شامل اصلاحاتى بود كه بدون سرنگونى انقلابى نظم موجود تحقق پذير بود . پس‏ از كنگره ارفورت ، كائوتسكى توضيح مفصل بخش‏  تئوريك  برنامه را بعهده گرفت و تفسيرهايى نوشت كه هدف آن تفهيم و ملموس‏ ساختن نظرات رسمى حزب براى توده هاى وسيع مردم بود. كائوتسكى در پيش‏ گفتار چاپ اول آلمانى اين برنامه نوشت: " آنچه ضروري است عبارت است از "یک رشته از اصول سوسيال دمكراسى" ، مطلبى عميقتر و مفصلتر از جزوات متداول موجود پيرامون ماركسيسم، جزواتى که به اندازه نوشته هاى اصلى ماركس‏ و انگلس‏ نيز تخصصى نباشد ". با عطف توجه به سبک نگارش و فحوای مطلب روشن است كه اين شيوه توضيح يك رهبر سوسيال دمكرات است كه اميدوار است حزبش‏ از طريق مسالمت آميز پارلمانى بقدرت برسد و آنگاه " انقلاب " اجتماعى - اقتصادى را به پيش‏ برد .  دراين خصوص‏ بايد توجه داشت  كه اصطلاح معروف ماركس‏ : " ديكتاتورى پرولتاريا " درهيچ يك از صفحات اين بخش‏ ديده نميشود .  كائوتسكى انتظار دارد كه پرولتاريا " همه تلاش‏ خود را در قدرتمند نمودن پارلمان در رابطه با ديگر بخشهاى دولت بكار گيرد و تعداد نمايندگان خود را در پارلمان به حداكثر برساند". او " پيروزى حزب سوسياليست در دولت را بنفع طبقه اى ميدانست كه خود نماينده اش‏ بود" اين اصول درعين وانمود كردن به اعتقاد به ماركسيسم كلاسيك در رابطه با درهم شكستن انقلابى نظم بورژوايى ، سياست سوسيال دمكراتيك را پيش‏ مي برد.

اما متن حاضر یکی از متون مطرح و برجسته در تاریخ ادبیات مارکسیستی است. درست است که کائوتسکی بعد از 1914 یکسره در سراشیبی سقوط سیاسی افتاد و آثار این دوره اش نظیر "اولترا امپریالیسم " ، "دیکتاتوری و دموکراسی " ، نوشته هایش بر علیه انقلاب کمونیستی و کارگری اکتبر و بلشویکها ( که ترجمه فارسی برخی از آنها در مجموعه ای به نام "بر علیه لنینیسم " منتشر شده است ) آشکارا تعطیلی مبارزه طبقاتی و کمک به رشد و توسعه بورژوازی را توصیه می کنند. اما در مورد محتوای همه آثار او نباید بر اساس انتخاب سیاسی اش در این دوره قضاوت کرد . نسل جدید چپ ایران  نباید به این دلیل از میراث بسیاری از آثار مفید او که در حیطه مارکسیزم کلاسیک می گنجند محروم بماند . همانطور که نقد گئورگی پلخانوف بر نظرات برنشتاین پس از گذشت این همه سال هنوز در اساس ، صحت ، اعتبار و طراوت خود را حفظ کرده است و در مورد نقد نظریات بسیاری از سوسیال دموکراتهای امروزی نیز قابل کاربرد می باشد .  به یاد داشته باشیم  که خود لنین و بلشویکها در دوره ای در مکتب آثار کائوتسکی و پلخانوف و نظایر آنها از لحاظ نظری و علمی تربیت شدند و لنین حتی پس از انقلاب اکتبر  موسسه ای با نام پلخانوف تاسیس کرد و گفت که هنوز اعتقاد دارد که " کسی بهتر از او در مورد مارکسیزم ننوشته است ".  

 

بسیاری از آثار کارل کائوتسکی در بخش مربوط به وی در آرشیو مارکسیستها در اینترنت در دسترس می باشد .

 

 

فصل نخست : نابودى توليدخرد

 

1-     توليد خرد و مالكيت خصوصى

 

برنامه اى كه سوسيال دمكراسى آلمان در ارفورت به سال 1891 تصويب كرد ، شامل دو بخش‏ است . در بخش‏ نخست اصول اساسى طرح ريزى شده كه سوسياليسم برمبناى آن پايه گذارى شده است و در بخش‏ دوم خواستهاى سوسيال دمكراسى در رابطه با جامعه امروزى مطرح ميشود . در بخش‏ نخست اعتقاد سوسياليستها و دربخش‏ دوم نحوه دستیابی به اين  اعتقاد توضيح داده شده است .

ما فقط به بخش‏ نخست ميپردازيم . اين بخش‏ خود به سه بخش‏  تقسيم ميشود. 1 -  تحليل جامعه امروزين و تكامل آن ؛   2 -  اهداف سوسيال دمكراسى ؛ 3 - راههايى كه به تحقق اين اهداف منتهى ميشود.

اولين بخش‏ برنامه چنين است : توليد در مقياس‏ كوچك بر پايه مالكيت فرد توليد كننده بر ابزار توليد مبتنى است. تكامل اقتصادى جامعه بورژوايى ضرورتا به نابودى اين شكل توليد راه ميبرد ، كارگر را از ابزارش‏ جدا و به پرولترى بدون دارايى تبديل ميكند . ابزار توليد بيشتر و بيشتر به انحصار معدودى سرمايه دار و زميندار در ميايد.

{بموازات انحصارى شدن ابزار توليد ، نابودى و پراكندگى توليد كوچك ، تكامل ابزار به ماشين و افزايش‏ قابل ملاحظه بارورى كار پيش‏ ميايد . اما تمامى امتيازات اين دگرگونى به چنگ سرمايه داران و زمينداران ميافتد ، براى پرولتاريا  و طبقات ميانى رو به نابودى _ كاسب جزء و دهقان _ اين بمعناى بى ثباتى فزاينده معيشت است.  اين بمعنى فلاكت ، ستم ، بردگى،  تنزل اجتماعى و استثمار است .}

شمار پرولتاريا پيوسته افزايش‏ مييابد ، ارتش‏ كارگران مازاد انبوه تر و اختلاف بين استثمار كننده و استثمار شونده حادتر ميشود.  مبارزه طبقاتى بين بورژوازى و پرولتاريا مشخصه تمامى كشورهاى صنعتى است ، مبارزه طبقاتى جامعه امروز را به دو اردوى متضاد تقسيم ميكند و مبارزه بين اين دو اردو همواره ابعاد خشن ترى بخود ميگيرد.

{ بحرانهاى صنعتى شكاف بين دارا و ندار را عميق تر ميكند. علل اين بحرانها در خود نظام سرمايه دارى است و با تكامل آن طبعا دامنه وسيعترى مييابد و بى ثباتى وضعيت طبيعى جامعه ميشود و بدين ترتيب ثابت ميشود كه قدرت توليد ما از اختيارمان خارج شده است و مالكيت خصوصى بر ابزار توليد با كاربرد موثر و تكامل همه جانبه آن در تضادى آشتى ناپذير قرار گرفته است} .

افراد زیادی فكر ميكنند دارتد خردمندى نشان ميدهند وقتى ميگويند : " زير آسمان لاجوردى هيچ چيز تازه اى نيست ". از اين درك نادرست تر نيست و علم  جديد نشان داده است كه همچون در طبيعت ، د رجامعه نيز هيچ چيز ثابت نيست و تكامل مداوم را ميتوان از آن كشف كرد .

تئورى سوسياليسم براساس‏ ماهيت چنين تكاملى استوار است . هيچكس‏ نميتواند يكى را بدون ديگرى درك كند .

ميدانيم كه انسان اوليه همانند حيوانات با هرچه طبيعت دراختيارش‏ ميگذاشت زندگى ميكرد . اما با مرور زمان شروع به ساختن ابزار كرد . ماهيگير ، شكارچى و چوپان و بالاخره كشاورز و صنعتگر شد . اين تكامل همواره تسريع ميشد تا امروز مبارزه طبقاتى كه باچشم خود آنرا شاهديم و ميتوانيم مراحل آنرا ببينيم ، اما هنوز هم كسانى هستند كه مغرورانه ادعا ميكنند كه زير آسمان لاجوردى هيچ چيز تازه اى نيست .

شيوه امرار معاش‏ يك ملت به ابزار توليدش‏ - به خصوصيت ابزار و مواد خام - وابسته است . اما آدميان هرگز توليد را نه جدا از يكديگر كه برعكس‏ درجماعات كوچك و بزرگ پيش‏ برده اند ، و اشكال گوناگون اين جوامع به شيوه توليد بستگى داشته است . بنابراين تكامل جامعه در انطباق است با شيوه توليد .

اشكال جامعه و مناسبات اعضا آن رابطه تنگاتنگ با اشكال دارايى آن دارد . بموازات تكامل توليد تكامل دارايى را مشاهده میکنيم . تازمانيكه كارگر با ابزار نسبتا ساده اى كارميكرد طبعا خود ميتوانست مالك دسترنج خويش‏ باشد . اما با دگرگونى ابزار توليد اين وجه از دارايى نيز از ميان رفت .

جريان تكاملى كه موجب اين روند شد را بررسى ميكنيم .

 

2 - كالا و سرمايه

 

سر آغاز جامعه سرمايه دارى را ميبايست در كشاورزى و صنعت دستى جستجو كرد .

ابتدا خانواده كشاورز تمامى نيازهاى خود را برطرف ميكرد، همه غذا ، لباس‏ و ابزار را براى اعضاء خود توليد ميكرد و خانه براى خود ميساخت . بهمان اندازه توليد ميكرد كه نياز داشت و نه بيشتر.  اما با پيشرفت شيوه هاى كشاورزى این امکان فراهم شد كه بيش‏ از نيازهاى بلاواسطه خانواده توليد شود . بطوريكه خانواده در وضعيتى قرار گرفت كه توانست براى خود اسلحه ، ابزار و يا اشياء  لوكس‏ ، كه خود قادر به توليد آن نبود ، خريدارى كند . دراثر اين مبادله توليدات به كالا تبديل شدند .

كالا محصولى است كه براى مبادله تهيه شده است . گندمى كه كشاورز براى مصرف شخصى توليد ميكند كالا نيست ؛ گندمى كه براى فروش‏ توليد ميكند كالاست.  فروش‏ چيزى نيست جز معامله يك كالا با كالاى ديگرى كه همه آنرا قبول دارند مثلا طل.

صنعتگرى كه مستقل كارميكند ، از آغاز مولد كالاست . او صرفا توليدات اضافى خود را نميفروشد ، بلكه‏ هدف اصلى او توليد براى فروش ست .

مبادله كالا دو شرط را در خود دارد . نخست تقسيم اجتماعى كار ؛ دوم مالكيت خصوصى بر اشياء مورد مبادله . هر چه اين تقسيم كار توسعه مييابد و ثروت خصوصى بيشتر ميشود و اهميت پيدا ميكند، توليد براى مبادله عمومى تر ميشود .

اين امر طبعا به ظهور تجارت جديدى منتهى ميشود . خريد و فروش‏ به يك شغل تبديل ميشود . آنهايى كه به كار خريد و فروش‏ مشغولند از راه گرانتر فروختن آنچه ميخرند امرار معاش‏ ميكنند. اين بدان معنى نيست كه آنها قيمتها را مطلقا كنترل ميكنند. قيمت يك كالا درنهايت به ارزش‏ مبادله آن بستگى دارد، اما ارزش‏ يك كالا با مقدار كارى كه عموما براى توليد آن لازم است تعيين ميشود با اين وجود قيمت يك كالا بندرت باارزش‏ آن بطور دقيق منطبق است . اين قيمت را شرايط حاكم بر بازار يعنى در درجه نخست رابطه عرضه و تقاضا تعيين ميكند تا شرايط توليد.

كشاورز يا صنعتگر بمنظور مصرف  کالا میخرد و تاجر بمنظور فروش‏ . پولى كه دراين راه مصرف ميشود سرمايه نام دارد . هيچ كالا يا مقدار پول بخودى خود سرمايه نيست ، بلكه به اين مربوط است كه از آن چگونه استفاده ميشود . تنباكويى كه  تاجر بمنظور فروش‏ ميخرد سرمايه است ولى تنباكويى كه براى مصرف شخصى ميخرد سرمايه نيست .

شكل اوليه سرمايه ، سرمايه تجارى است . قدمت سرمايه ربايى و سرمايه تجارى تقريبا يكسان است . سود اين نوع سرمايه بشكل بهره است ؛ با تكامل اين اشكال سرمايه ، مالكيت خصوصى كاملا با آنچه در آغاز بود تفاوت ميكند . مدافعين نظام امروزين ميكوشند توجه به اين جنبه دارائى را با صحبت مداوم پيرامون شكلهاى لازم جهت آغاز جامعه منحرف كنند ؛ تلاش‏ ميكنند نگذارند تفاوت بين مالكيت بر يك خانه و مالكيت بر يك شاخه صنعت را ببينيم .

دراين مرحله كه توسعه تكامل اقتصادى مورد بحث است ، درآمد پيشه ور يا كارگر تاحدودى به جد و جهد و مهارتش‏ بستگى دارد. اما اين درآمد هرگز از محدوده معينى فراتر نخواهد رفت . در آمد تاجر تنها توسط مقدار سرمايه اش‏ تعيين ميشود . امكانات كار محدود وامكانات سرمايه نامحدود است .

بدين ترتيب دراين مرحله شرايطى داريم كه طبعا به تكامل اجتماعى منتهى ميشود . با جامعه اى شروع كرديم كه در آن هركس‏ مالك مقدار معين توليد بود و بنابراين دراين جامعه افراد تقريبا مساوى بودند . محدوديتهاى طبيعى درآمد كار و نبود محدوديتهاى مشابه درآمد سرمايه طبعا شرايط نابرابرى را بهمراه مى آورد . اما عامل ديگرى نيز دراين وضعيت دخيل است كه بايد بحساب آورد .

مالكيت خصوصى بر ابزار توليد بدين معنى است كه هركس‏ امكان تملك آنرا از يكسو و نيز امكان از دست دادن آنرا از ديگر سو دارد . يعنى صنعتگر ممكن است به فقر مطلق دچار شود.  وجود سرمايه ربايى يعنى وجود نياز . كسي كه وسايل موردنياز خود را داشته باشد پول قرض‏ نميگيرد . اما سرمايه از طريق استثمار ، روز به روز اين نياز را بيشتر ميكند .

بنابراين در اينجاست كه ما آغاز شرايط امروزين را داريم.  افرادى بدون اينكه توليد كنند { پول بدست مى آورند } ديگران توليد ميكنند و فقير باقى ميمانند . درست است كه بدبختيهاى نظام هنوز كاملا روشن نيست ، سرمايه دار به رفاه كشاورز و صنعتگر وابسته است ، منافع او دراين نيست كه آنها را كاملا از هستى ساقط كند . تمامى طبقات به فقر و فلاكت كشيده نميشوند . بنابراين به فقر بمثابه كيفر پروردگار و يا نتيجه تنبلى و بى توجهى نگريسته ميشود .

اين شيوه نگرش‏ به قضايا هنوز هم در ميان طبقه سرمايه دار كوچك متداول است و نمايندگان نظام موجود ، ناشرين و استادان سعى ميكنند اعتقاد عمومى به اين نگرش‏ راحفظ كنند. مالكيت خصوصى بر ابزار توليد زمانى ضرورتا بنفع جامعه بود. زمانى بود كه فرد عادى امكان داشت صاحب دارائى شود اما آنها ميخواهند ما باور کنيم كه چنين شرايطى هنوز هم وجود دارد. اما درحقيقت ماهيت مالكيت خصوصى تغيير كرده است و شرايط قديم كاملا از بين رفته است  اکنون. چگونگى آنرا بررسى ميكنيم .

 

3 - شيوه توليد سرمايه دارى

 

در قرون وسطى صنايع دستى پيوسته توسعه پيدا ميكرد. تقسيم كار افزايش‏ مييافت ، يعنى بافندگى به پشم بافى ، پنبه بافى و غيره تقسيم شد . همچنين مهارت بيشتر شد و ابزار بهبود يافت ، همزمان تجارت بخصوص‏ در اثر بهبود وسايل حمل و نقل دريايى گسترش‏ پيدا كرد. چهار صد سال پيش‏ صنايع دستى در اوج خود بود . اين زمان درتاريخ تجارت برجسته است . راه آبى به هندوستان مورد بهره  بردارى قرار گرفت . آمريكا با ذخائر بى پايان طلا و نفره ، كشف شد . سيل سرمايه به اروپا سرازير شد ، سرمايه اى كه ماجراجويان اروپايى بامعامله، فريب و غارت بجيب زده بودند . سهم عمده اين ثروت به دست تجار افتاد و آنها قدرت آنرا پيدا كردند تا  كشتى هايشان را باخدمه متهور و بى باك تجهيز كنند.

درهمان زمان حكومت جديد، يعنى حكومت متمركز رسمى و نظامى كه ابتدا شكل سلطنت مطلقه داشت بوجود آمد . اين حكومت نيازهاى طبقه سرمايه دار رو به رشد را برطرف ميكرد و به حمايت آن متكى بود . منبع قدرت حكومت جديد يعنى شیوه توليد كالايى پيشرفته نه درخدمات شخصى كه در درآمدهاى مالى آن بود . بدين ترتيب شاهان به خود حق ميدادند كه از سرمايه داران كه پول به مملكت مى آوردند حفاظت و حمايت كنند. درعوض‏ سرمايه داران به شاهان پول قرض‏ ميدادند و آنها را مقروض‏ ودر وضعيت وابستگى قرار ميدادند. بدين ترتيب سرمايه داران توانستند قدرت سياسى و نظامى را هرچه بيشتر به خدمت خود درآورند . حكومت موظف بود وسايل ارتباط را بهبود بخشد، مستعمرات را اشغال كند و جنگها را به نفع سرمايه پيش‏ ببرد .

كتب اقتصادى منشا سرمايه را در صرفه جويى ميدانند ، اما ما آموخته ايم كه منشا سرمايه درجايى كاملا متفاوت بود . سياست استعمارى منشا اصلى ثروتى بود كه بسوى ملل سرمايه دار سرازير شد، يعنى سرمايه از طريق غارت سرزمينها، از طريق راهزنى دريايى، قاچاق، فروش‏ برده و جنگ بدست آمد . نمونه هاى فراوانى از اين "صرفهجويى" را حتى در قرن نوزدهم ميتوان مشاهده كرد . براى تاجران "صرفه جو"  حكومت خود متحد پرقدرتى در اين نوع " صرفه جويى " ها بحساب مى آمد .

اما سرزمينهاى تازه كشف شده و راههاى تجارى جديد تنها تجار را ثروتمند نكرد، بلكه بازار جديدى به روى ملل داراى راههاى دريايى اروپا مخصوصا انگلستان گشود . صنعت دستى  نمى توانست نيازهاى رو به افزايش‏ اين بازار را برطرف كند . تقاضا درمقياس‏ وسيع وجود داشت و توليد ميبايست درمقياسى بزرگ پيش‏ برده شود.  يعنى  بازار شكلى از توليد را طلب ميكرد كه بتواند با اين تقاضا خود را تطبيق دهد و به ديگر سخن ، شكلى كه مطلقا در اختيار تجار باشد.

تجار بنفع خود ديدند كه تقاضاهاى اين بازار جديد را پاسخ گويند و پول خريد وسايل ضرورى ، مواد خام ، ابزار ، كارخانه و كار را داشتند. اما كار را از كجا ميبايست تامين كنند ؟ مادام كه انسان خود مالك ابزار باشد و بتواند با آن توليد كند، خود را به ديگرى نخواهد فروخت . اما خوش‏ اقبالى تاجر اين بود كه زحمتكشان روستايى ازخاك خود كنده شده بودند ، زمينداران سهم خود را از رفاه جديد ميخواستند و بدين منظور بر ميزان توليد خود افزودند و سهم بيشترى از محصول را طلب كردند. بدين ترتيب كارگران بخش‏  كشاورزى مجبور شدند به كارخانه هاى تازه ساخته شده بروند .

چنين بود كه پايه هاى صنعت سرمايه دارى از طريق مصادره و انقلابى خونين  همچون هر انقلاب خونين ديگر در تاريخ گذاشته شد .

جدا سازى توده هاى بزرگى از كارگران از ابزار توليدشان  و تبديل آنها به پرولترهاى ندار شرط  لازم جهت توليد سرمايه دارى بود. توسعه اقتصادى اين دگرگونى را اجتناب ناپذير ميساخت.  اما طبقات بالنده به اين قانع نبودند كه دست روى دست بگذارند و جريان حوادث را تماشا كنند ، آنها براى سرعت بخشيدن به آن به قهر متوسل شدند . از طريق نفرت انگيز ترين و وحشيانه ترين نوع قهر بود كه جامعه سرمايه دارى بوجود آمد .

 

4_ مبارزه مرگ و زندگى توليد كوچك

 

نظام جديد تا آنجا كه بظاهر آن مربوط است در ابتدا تفاوت اندكى بانظام قديم داشت . سرمايه دار ماده خام را به كارگرانى كه استخدام كرده بود ميداد و محصول تمام شده را از آنها ميگرفت . اما بعدها بنفع خود ديد كه كارهاى تمام شده را در ساختمان بزرگى بنام كارخانه جمع آورى كند .

بمحض‏ اينكه كارگران باهم دريك كارخانه توليد كردند ، كشف شد كه تقسيم كار سود رابالا ميبرد. بتدريج سيستمهاى توليد آنقدر توسعه يافت كه هر كارگر كارخانه فقط يك كار ميكرد يا يك عمل واحد را انجام ميداد . يعنى كارگر به سطح يك ماشين تنزل داده شد. تنها يك گام باقيمانده بود، جايگزينى او با ماشين .  اين گام نيز بزودى برداشته شد؛  توسعه علم اين مرحله را مخصوصا با استفاده از ماشين بخار در پويشهاى صنعتى ممكن ساخت.  كاربرد ماشين يعنى انقلاب صنعتى . با اين دگرگونى  توسعه اقتصادى بمعنى فرارويى ظفر مند سرمايهدارى بود .

بين سالهاى 177. تا 1789 اولين ماشينهاى قابل استفاده در صنعت بافندگى انگلستان وارد شد . ماشين بخار نيز همان زمان اختراع شد. از آن دوره به بعد شاخه هاى صنعت كشورها را يكى پس‏ از ديگرى توسط ماشين تسخير شد. ماشين به كارگر كارخانه اين قدرت را داد كه كارصدها صنعتگردستى را انجام دهد. 

تحت اين شرايط است كه كارخانه حكومت ميكند و عصر صنعت دستى و توليد مستقل سپرى ميشود. آنچه از اين صنعت باقى ميماند، عمدتا توسط افراد بداقبالى انجام ميگيرد كه نتوانسته اند براى خود در نظام كارخانه جايى پيدا كنند .

 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم :  پرولتاريا

 

 1 -  از شاگرد تا پرولتر

 

ديديم كه در نظام سرمايه دارى توليد به معنى جدايى كارگر از ابزار توليد بود.در يكسو سرمايه دار قرار دارد كه صاحب ماشين است و در سوى ديگر پرولتاريا كه كار انجام  ميدهد.

تامين نيروى پرولترى لازم براى اين نظام در ابتدا باروشهاى اجبارى صورت گرفت . اما امروزه ديگر اين روشها لازم نيست. قدرت اقتصادى نظام آنقدر زياد شده است كه به نتايج مطلوب دست يابد بدون اينكه قانون مالكيت خصوصى را نقض‏ كند.  در حقيقت ، با اجراى اين قانون است كه هرسال به تعداد كافى از دهقانان و صنعتگران مستقل ميتوانند بين گرسنگى و كار در كارخانه ها يكى را انتخاب كنند .

اين حقيقت كه تعداد پرولتاريا همواره رو به افزايش‏ است آنچنان ملموس‏ است كه كسى تلاشى در انكار آن ندارد. حتى آنها كه ميخواهند بما بقبولانند كه جامعه امروزين بر همان مبناست كه صد سال پيش‏ بود و ميكوشند از توليد كنندگان كوچك تصوير زيبايى ترسيم كنند ، در واقع در ساخت جامعه دگرگونى ايجاد شده است ، همانگونه كه درنظام توليدى. شكل سرمايه دارى توليد ديگر اشكال توليد را از ميدان بدر كرده و در زمينه صنعت بشكل غالب در آمده است ؛ همينطور امروزه كار دستمزدى شكل غالب كار است . صد سال پيش‏ شكل غالب كار كشاورزى بود ، بعدها كار صنعتگران شهرهاى كوچك و امروز كار مزدبگيران .

درهمه كشورهاى متمدن ، پرولتاريا بزرگترين طبقه را تشكيل ميدهد ؛ شرايط و طرز فكر پرولتارياست كه سمت و سوى ديگر بخشهاى كار را تعيين ميكند. اين بمعنى انقلاب تمام عيارى در شرايط فكرى توده مردم است . شرايط پرولتاريا اساسا با مقولات پيشين كار متفاوت است . كشاورز خرد ، صنعتكار و توليد كننده خرد معمولا از آنجا كه صاحب ابزار توليد بودند ، مالك محصول كار خود نيز بودند. محصول كار پرولتاريا به خود او تعلق ندارد بلکه به سرمايه دار يعنى به مالك ابزار مورد نياز توليد تعلق دارد. درست است كه سرمايه دار به پرولتاريا دستمزد ميپردازد اما ارزش‏ دستمزد او بسيار پائين تر از ارزش‏ توليد اوست .

وقتى كه سرمايه دار در صنعت تنها كالايى كه پرولتاريا براى فروش‏ عرضه ميكند، يعنى نيروى كارش‏ را ميخرد ، اينكار را تنها بقصد بهره بردارى سودآور از اين كالا انجام ميدهد. هر چه كارگر بيشتر توليد كند ، ارزش‏ توليدش‏ بيشتر است . اگر قرار بود سرمايه دار از كارگران و كارمندانش‏ آنقدر كار بخواهد كه فقط براى دستمزدشان كافى باشد، دراينصورت سودى بدست نمى آورد.  اما سرمايه سود ميطلبد و در وجود سرمايه دار شنونده علاقمندى را مييابد. هر چه زمانى كه كاركنان طى آن درخدمت سرمايه دار بكار مشغولند بيش‏ از مدت زمانى باشد كه براى پرداخت دستمزدشان لازم است ، ارزش‏ توليدشان نيز بهمان نسبت بيشتر ميشود ؛ ارزش‏ مازاد بر آنچه سرمايه دار به مصرف دستمزدها ميرساند افزايش‏ مييابد و شدت استثمار اين كاركنان بالا ميرود . حد و مرز اين استثمار تنها به قدرت تحمل و مقاومتى كه احتمالا در برابر استثمار كنندگان نشان ميدهند محدود ميشود .

در توليد سرمايه دارى ، سرمايه دار و مزدبگير مانند كارفرما و كارمند دوره هاى صنعتى پيشين همكار نيستند . سرمايه دار بزودى عمدتا بصورت تاجر درميايد و تاجر هم باقى ميماند.  فعاليت او ، اگر فعاليتى هم داشته باشد ، مانند تاجر به فعاليت در  بازار محدود ميشود. كار او عبارت است از خريد هرچه ارزانتر مواد خام، نيروى كار و ديگر ضروريات وفروش‏ هر چه گرانترمحصول تمام شده درحوزه توليد ، كار سرمايه دار فقط و فقط عبارتست از تامين بيشترين مقدار كار توسط كاركنان در مقابل حداقل ممكن مقدار دستمزد و بدين ترتيب كسب حداكثر ارزش‏ اضافى از وجود كاركنان. سرمايه دار در مناسباتش‏ با كاركنان نه يك همكار بلكه يك نيروى فشار و استثمار كننده است ؛ هر چه آنان بيشتر كار كنند داراتر مى شود . اگر ساعات كار بى تناسب طولانى شود ، سرمايه دار خسته نميشود. اگر شيوه توليد كشنده باشد، او نميميرد.  سرمايه دار خيلى بيشتر از استاد كار دوران پيش‏ بيقرار زندگى و سلامت كارگران است . بيشتر كردن ساعات كار، حذف روزهاى تعطيل، شبكارى، رطوبت و كارخانه هاى بيش‏ از حد گرم و مملو از گازهاى سمى، چنين است " بهبودهايى " كه شيوه توليد سرمايه دارى بنفع طبقه كارگر ارائه داده است .

عرضه ماشين آلات نيز خطر جانى و جسمى كارگران را افزايش‏ داده است . نظم ماشين كارگر را به هيولايى زنجير كرده است كه با قدرتى عظيم و با سرعتى ديوانه كننده هميشه درحركت است. تنها دقت فوقا‌‌لعاده ميتواند كارگرى را كه در اسارت اين ماشين است از قاپيده شدن و خرد شدن توسط آن محافظت كند . وسايل حفاظتى خرج برميدارد ؛ سرمايه دار چنين وسايلى را تا مجبور نباشد تهيه نميكند . صرفه جويى فضيلت مورد تحسين    سرمايه دار است و او را تا حد امكان به اين كار تشويق ميكند و وادارش‏ ميسازد تا آنجا كه ميتواند در كارگاه ماشين آلات بچپاند . چه باكى دارد كه با اين كار سلامت كارگران را بخطر بياندازد؟ كاركنان ارزان قيمتاند ولى كارگاههاى بزرگ و جادار گرانبها .

از جنبه ديگرى نيز كاربرد سرمايه دارانه ماشين آلات موجب تنزل شرايط طبقه كارگر ميشود.  بدين ترتيب كه ابزار مكانيكى دوران پيش‏ ارزان بود و تغييراتى كه به بى مصرفى آن  منتهى شود بسيار كم . اما در مورد ماشين وضع متفاوت است . اولا ماشين هزينه فراوانى دارد؛ دوم اينكه اگر در اثر بهبود تكنيك ، ماشينى از دور خارج شود و تا حد ظرفيت كامل مورد استفاده قرار نگيرد براى سرمايه دار بجاى سود ضرر بهمراه دارد .   

همچنين ماشين نه تنها از طريق استفاده بلكه از طريق  بى مصرف ماندن نيز فرسوده ميشود. بعلاوه  پيشرفت علم در توليد همواره اختراعات و اكتشافات جديدى را در ارتباط با ماشين آلات كهنه بهمراه دارد. بنابراين ماشين آلات و كارخانه هاى كامل از آنجا كه نميتوانند با پيشرفت تكنيك رقابت كنند قبل از اينكه بطور كامل مورد استفاده قرار گيرند بى مصرف ميشوند. بدين ترتيب هر ماشينى قبل از اينكه كاملا مورد استفاده قرار گيرد، درمعرض‏ خطر بى مصرفى قرار دارد . از نظر سرمايه دار اين كافيست تا از لحظه بكارگيرى ماشينش‏ هر چه سريعتر آنرا مورد بهره بردارى قراردهد. به ديگر بيان ، كاربرد سرمايه دارانه سيستم ماشينى بمعنى مهميزى است كه سرمايه دار را واميدارد تا ساعات كار را تا آنجا كه ميتواند افزايش‏ دهد و توليد را بدون وقفه پيش‏ ببرد. سيستم كار نوبتى و شبانه روزى را پيشنهاد ميكند و بر طبق آن كار مضر شبانه را به سيستمى دائمى تبديل مينمايد.

زمانى كه سيستم ماشينى رو به گسترش‏ گذاشت ، پاره اى افراد ايده آليست ادعا كردند كه عصر طلايى فرا رسيده و ماشين كارگر را رها و آزاد ميكند . اما ماشين در دست سرمايه دار سختى كار را غير قابل تحمل كرده است .

در رابطه با دستمزد نيز شرايط مزد بگير از شرايط شاگرد دوران قرون وسطى بدتر است . پرولتاريا ، كارگر امروز  سر ميز  سرمايه دار غذا نمى خورد و در خانه سرمايه دار زندگى نميكند. خانه او هر چقدر هم محقر و غذايش‏ هرچقدر غم انگيز باشد ، آرى ، حتى اگر درمعرض‏ گرسنگى نيز باشد ، رفاه سرمايه از اين منظره دردناك خدشه نمى بيند . واژه هاى دستمزد و گرسنگى قبلا مانعهالجمع بودند ، كارگر آزاد دوران پيش‏ تنها وقتى گرسنگى ميكشيد كه كار نداشت ؛ هر كس‏ كار ميكرد دستمزد داشت و غذاى كافى ؛ سرنوشت او گرسنگى كشيدن نبود. امتياز آشتى دادن اين دو تضاد - دستمزد و گرسنگى - به سرمايه دار داده شد و سرمايه دار دستمزد گرسنه ماندن را به نهادى دائمى و حتى به تكيه گاهى براى نظام اجتماعى امروزين تبديل كرد.

 

2 - دستمزدها

 

دستمزد هرگز آنقدر بالا نخواهد رفت كه كسب و كار سرمايه دار و سودى كه براى زندگى از آن كسب ميكند را غير ممكن سازد ؛ اگر چنين باشد براى سرمايه دار سودمندتر آنستكه كسب و كارش‏ را تعطيل كند. نتيجه اينكه دستمزد كارگر هرگز نميتواند به سطح ارزش‏ محصولش‏ بالا برده شود بلكه بايد هميشه پايينتر از آن باشد تا مازاد ى بجا گذارد، تنها چشم انداز كسب مازاد است كه سرمايه دار را به خريد نيروى كار تشويق ميكند .  بنابراين روشن است كه تحت نظام سرمايه دارى دستمزد كاركنان هرگز نميتواند آنقدر افزايش‏ يابد كه به استثمار كار خاتمه دهد .

مازادى كه طبقه سرمايه دار تصاحب ميكند معمولا از آنچه تصور ميشود بيشتر است. اين مازاد نه تنها شامل سود صاحب كارخانه ميشود ، بلكه اقلام ديگرى را به اعتبار توليد و مبادله در بر ميگيرد. مثلا  اجاره خانه، پرداخت بهره وامها، حقوقها، سود  تاجر، مالياتها و از اين قبيل . همه اينها را بايد از مازاد كسر كرد يعنى از اضافه ارزشى كه بيشتر از دستمزد كاركنان است ، واضح است كه اگر مجتمعى بخواهد " سودآور" باشد اين مازاد بايد بسيار بالا باشد. روشن است كه دستمزدهاى كاركنان نميتواند آنقدر افزايش‏ يابد كه حتى بطور تقريبى ، هم سطح ارزش‏ سودى باشد كه حاصل ميشود ، تحت هر شرايطى نظام سرمايه دارى عبارت است از استثمار كارگران مزدبگير. از بين بردن اين استثمار بدون از بين بردن خود نظام غير ممكن است . و استثمار حتى جايى كه دستمزدها بالاست بايد شديد باشد.

اما دستمزدها حتى تحت چنين شرايطى نيز بندرت به حد مطلوب ميرسد ، بلكه اغلب به پايينترين حد نزديك است . اين حد نازل دستمزد هنگامى است كه حتى ضروريترين نيازهاى كارگر را هم بر نمى آورد . وقتى كه كارگر از گرسنگى در خطر مرگى زودرس‏ است ، كار بپايان خود نزديك ميشود.

دستمزد بين ايندو انتها در نوسان است. هر چه ضروريات كارگر كمتر باشد ، كار ذخيره شده براى بازار بيشتر است و هر چه ظرفيت كارگر براى مقاومت كمتر شود ، دستمزدش‏ به سطح پايينترى تنزل ميكند .

عموما دستمزدها بايد در آن سطحى باشد كه كاركنان را در شرايط نياز به عرضه نيروى كار نگهدارد و يا به بيان دقيقتر ، دستمزد بايد بحدى باشد كه نيروى كار مورد نياز سرمايه دار    را تامين كند . در ضمن دستمزد بايد در سطحى باشد كه نه تنها كارگر را در شرايط نياز به عرضه كار نگهدارد بلكه شرايط زاد و ولد براى جايگزينى او نيز فراهم باشد .

امروزه پيشرفت صنعت ايجاب ميكند و براى سرمايه دار نيز بسيار مطلوب است كه نيازهاى كاركنان كاهش‏ پذيرد و بهمان نسبت  نيز دستمزدشان تقليل يابد .

زمانى مهارت و قدرت براى يك كارگر از شرايط ضرورى بود ؛ دوران شاگردى طولانى بود و مخارج آموزشى بسيار بالا .  اما امروزه با پيشرفت در تقسيم كار و عرضه ماشين آلات ، مهارت و قدرت روز بروز زايد ميشود و جايگزينى كاركنان غير ماهر و ارزان را بجاى كارگر ماهر ميسر ميسازد، و در نتيجه ميتوان زنان ضعيف و حتى كودكان را بجاى مردها بكار گمارد . درهمان مراحل اوليه توليد، اين گرايش‏ بچشم ميخورد . اما تنها پس‏ از ورود ماشين در روند توليد است كه با استثمار وسيع زنان و كودكان يعنى بيچاره ترين موجودات در ميان بيچارگان روبروئيم .

در ابتدا مزدبگيران مجبور بودند آنقدر دستمزد كسب كنند كه نه تنها مخارج خود بلكه مخارج فاميل خود را نيز تامين كرده تا بتوانند زاد و ولد كنند و نيروى كار خود را بديگران به ارث بگذارند. بدون اين روند وارثين سرمايه داران نميتوانند پرولتارياى حاضر و آماده اى براى استثمار در اختيار داشته باشند .

اما زمانيكه همسر و فرزندان كارگر توانستند بخود متكى باشند، دستمزدهاى كارگر مرد را ميتوان براحتى به سطح نيازهاى شخصى او تقليل داد  بدون اينكه جلو ذخيره تازه نيروى كار را گرفت. 

بعلاوه كار زنان و كودكان اين امتياز را هم دارد كه اينان كمتر از مردان ميتوانند مقاومت كنند و ورودشان به صفوف كارگران ميزان نيروى كارى كه براى فروش‏ در بازار عرضه ميشود را بى نهايت افزايش‏ ميدهد .

بدين ترتيب كار زنان و كودكان نه تنها نياز به كارگر مرد را كاهش‏ ميدهد ، بلكه ظرفيت مقاومت او نيز ، از آنجا كه در بازار تعداد مردان مازاد بر نيازند را تقليل ميدهد. تحت هر دوى اين  شرايط دستمزد كارگر مرد كاهش‏ مييابد .

 

3 _ تلاشى خانواده پرولتر

 

شركت زنان در حرفه هاى صنعتى بمفهوم نابودى كامل زندگى خانوادگى كارگر است، بدون اينكه شكل عاليترى از مناسبات فاميلى جايگزين آن شود . نظام سرمايه دارى توليد در اكثرموارد نه تنها خانواده كارگر را نابود ميكند بلكه تنها ويژگيهاى نامطلوب آنرا برايش‏ بجا ميگذارد . امروزه فعاليت زن در حرفه هاى صنعتى بمعنى آزادى او از وظايف خانگى نيست ، بلكه بمعنى افزايش‏ بار مسئوليت و مشكلات پيشين اوست. اما يك نفر نميتواند به دو ارباب خدمت كند .  وقتى زن براى تامين معاش‏ ناچار از كمك به مرد است، خانواده آسيب ميبيند. جامعه امروزى بجاى نابودى زندگى خانوادگى ما به ازاهاى فلاكت بارى را جايگزين آن ميكند، مابه ازاهائى چون محل توزيع سوپ و شيرخوارگاههاى روزانه يعنى جاهائيكه پس‏ مانده هاى زيستى ، جسمى و روحى ثروتمندان را پيش‏ طبقات فرودست ميريزند.

سوسياليستها را متهم ميكنند كه ميخواهند خانواده را از بين ببرند. ميدانيم كه هرنظام توليدى شكل خانواده مخصوص‏ بخود را دارد كه نظام ويژه اى ازروابط خانوادگى با آن در انطباق است.  شكل موجود مناسبات خانوادگى را عاليترين نوع ممكن آن نميدانيم و انتظار داريم كه يك نظام اجتماعى نو و مترقى شكل جديد و عاليتر روابط خانوادگى را گسترش‏ دهد . اما داشتن اين نظر با تلاش‏ درجهت نابودى پيوندهاى خانوادگى بسيار متفاوت است . آنها كه واقعا پيوندهاى خانوادگى را از بين ميبرند يعنى نه تنها قصد دارند بلكه واقعا در مقابل ديدگانمان آنرا از بين ميبرند، نه سوسياليستها كه سرمايه دارانند. در زمانهاى پيشين بسيارى از برده داران شوهر را از زن و والدين را از كودكان جدا كردند ، اما سرمايه داران برده داران را رو سفيد كردند. آنها نوزاد را از پستان مادر جدا كردند و مادر را مجبور ساختند تا او را بدست غريبه بسپارد. با اين وجود در جامعه اى كه در آن صدها هزار نمونه از اين دست را روزانه ميتوان شاهد بود، در جامعه ايكه طبقات فرادست نهادهاى "خيريه " را گسترش‏ ميدهند تا روند جدايى نوزادان از مادرانشان را سهولت بخشند. چنين جامعه اى بابيشرمى سوسياليستها را متهم ميكند كه سعى ميكنند خانواده را متلاشى كنند، زيرا سوسياليستها بر پايه اعتقاد به اين حقيقت كه خانواده يكى از بازتابهاى نظام توليدى است، پيش‏ بينى ميكنند كه دگرگونى در نظام توليد ميبايست به مناسبات خانوادگى كاملترى منجر گردد.

 

4 _  فحشا

 

بموازات متلاشى كردن پيوندهاى خانوادگى به سوسياليستها همچنين اين اتهام زده ميشود كه آنها هدفشان اشتراكى كردن زنان است . اين اتهام نيز همانند اتهام قبلى پوچ است.  سوسياليستها، درست برعكس‏،در مقابل اشتراكى كردن زنان و تمامى ستمهاى جنسى و هتك حرمت نسبت به آنان معتقدند كه عشق  ايده آل مبناى پيوندهاى زناشويى در مشترك المنافع سوسياليستى خواهد بود و عشق پاك تنها در چنين جامعه اى ميتواند متولد شود.  اما ما امروزه چه مى بينيم ؟

زنان درمانده اى كه مجبورند در كارخانه ها، مغازه ها و معادن كسب روزى كنند و قربانى حرص‏ و آز سرمايه دار شوند . سرمايه دار از بى تجربگى آنها سوء استفاده ميكند، دستمزدهايى به آنها پيشنهاد ميكند كه براى امرار معاششان بسيار ناكافيست و بيشرمانه شيوه تكميل در آمدشان از طريق فحشا را به آنها پيشنهاد ميكند. در همه جا افزايش‏ كار زنان در صنعت با افزايش‏ فحشا توام است. در حكومتهاى امروزين كه مسيحيت چنين خالصانه تبليغ ميشود،در بسيارى از شاخه هاى پر رونق صنعت زنان آنقدر كم حقوقند كه اگر خودفروشى نكنند از گرسنگى تلف ميشوند. و سرمايه داران اعلام ميكنند كه قدرت رقابت و شكوفايى صنعتشان به اين دستمزدهاى پايين وابسته است و دستمزد بيشتر آنها را ورشكسته ميكند.

قدمت فحشا به اندازه تفاوت بين فقر و غناست. البته زمانى فواحش‏ طبقه ميانه اى بين گدايان و دزدها بودند، در آن زمان آنها كالاهاى لوكس‏ بودند كه نبودشان حيات جامعه را بخطر نميانداخت.  اما امروزه نه تنها زنان حلبى آبادها بلكه زنان كارگر نيز مجبورند تن خود را در ازاى پول بفروشند. اينجا ديگر كالاى لوكس‏ مطرح نيست، بلكه يكى از پايه هايى است كه پيشبرد توليد بر آن بنا شده است، تحت نظام سرمايه دارى فحشا بيكى از اركان جامعه تبديل ميشود. آنچه مدافعين اين نظام اجتماعى به غلط سوسياليستها را بدان متهم ميكنند دقيقا اتهاميست كه بخود آنان وارد است . اشتراكى كردن زنان از ويژگيهاى نظام سرمايه داريست، در حقيقت اشتراك زنان در جامعه امروزى چنان ريشه دوانده است كه  نمايندگان آن ناچارند فحشا را بعنوان امرى ضرورى در آن اعلام كنند. آنها نميتوانند درك كنند كه الغاء پرولتاريا تلويحا نابودى فحشا رادربردارد. آنان چنان درسترونى معنوى درغلطيده اندكه  تصور يك نظام اجتماعى بدون اشتراك زنان برايشان ممكن نيست. 

اشتراك زنان از اختراعات طبقات فرادست جامعه است و نه هرگز از اختراعات پرولتاري. اشتراك زنان يكى از شيوه هاى استثمار  پرولتارياست ، آن نه سوسياليسم بلكه دقيقا متضاد آنست .

 

 

5 _ ارتش‏ ذخيره صنعتى

 

ديديم كه عرضه كار زنان و كودكان در صنعت يكى از قويترين ابزارى بود كه سرمايه داران به توسط آن دستمزد زحمتكشان  را تقليل دادند . شيوه ديگرى كه موثر ولى فصلى است عبارتست از استخدام نيروى كار از نواحى عقب مانده كه مردم آن داراى احتياجات ناچيزى هستند و نيروى كارشان هنوز توسط سيستم كارخانه اى بلعيده نشده است . توسعه ماشين آلات نه تنها استخدام اين نيروى غير ماهر را بجاى نيروى ماهر بلكه همچنين امكان حمل و نقل فورى و ارزان قيمت آنها به مكانهاى لازم را نيز فراهم ساخته است. همگام باگسترش‏ توليد، سيستم حمل و نقل توسعه ميابد؛ توليد بزرگ نه تنها با حمل و نقل كالاهاى تجارى بلكه در مقياس‏ وسيع با جابجايى افراد هم آهنگ است. كشتى بخار و راه آهن، اين پايه هاى بسيار ستوده شده تمدن، نه تنها تفنگ، مشروب، سفليس‏ و بربر جابجا ميكند بلكه بربرها و بربريت آنها را برايمان به ارمغان مياورد. سيل كارگران كشاورزى به شهرها روز به روز دامنه پيدا ميكند؛ و از نواحى هرچه دور افتاده تر سيل افرادى بما نزديك  ميشود كه نيازهايشان محدودتر، صبرشان بيشتر و مقاومتشان كمتر است. موج مداوم مهاجرت از يك كشور اروپايى به كشور ديگر و از اروپا به آمريكا و حتى از شرق به كشورهاى غربى مشاهده ميشود . اين كارگران خارجى ، بعضا افرادى هستند كه از آنها سلب مالكيت شده است و يا توليد كنندگان و كشاورزان خردى هستند كه نظام سرمايه دارى آنها را خانه خراب كرده، به خيابانها رانده و نه تنها از خانه بلكه از كشورشان نيز آواره كرده است ؛ مهاجرين بيشمار را ببينيد و بپرسيد كه آيا سوسياليسم آنها را از كشورشان آواره كرده است ؟

از طريق سلب مالكيت از خرده مالكان، با انتقال توده هاى عظيم كارگر از سرزمينهاى دور، با استفاده از كار زنان و كودكان،  با كوتاه كردن زمان لازم جهت فراگيرى يك حرفه ، با استفاده از همه اين طرق ، نظام سرمايه دارى ميتواند كميت نيروى كارى كه در اختيار دارد را بطرزى شگفت انگيز افزايش‏ دهد. بموازات اين روند با پيشرفت مداوم فن و صنعت بارورى كار بالا ميرود .

درعين حال ماشين بلا انقطاع كارگران را بيكار و مازاد ميسازد. هر ماشين نيروى كار كمترى ميطلبد و اگر چنين نباشد بيهوده است. تبديل كار يدى به كارماشينى درهر شاخه صنعت شديدترين مصائب را براى كارگرانى كه از آن آسيب ميبينند بهمراه دارد. ماشين چه كارگران كارخانه، چه صنعتگران مستقل را به نيروى مازاد تبديل ميكند و به خيابانها پرتاب ميكند. زحمتكشان نخستين نيرويى هستند كه اين مسئله را احساس‏ ميكنند. شورشهاى متعدد سالهاى نخست قرن نوزدهم مويد مصائب و ياسى است كه طبقه كارگر با تبديل كار يدى به كار با ماشين و عرضه ماشين آلات جديد متحمل شده است. عرضه ماشين آلات و توسعه بعدى آن همواره بزيان پاره اى از بخشهاى كار بوده است. درست است كه تحت شرايطى ديگر، كاركنانى كه مثلا ماشين ميسازند ممكن است سود ببرند، ولى بايد ترديد داشت كه آگاهى به چنين حقيقتى براى آنان كه گرسنگى ميكشند آرامش‏ زيادى بهمراه داشته باشد.

هر ماشين جديد موجب ميشود كه مقدار توليد سابق را بكمك تعداد كمترى كارگر و مقدار توليد بيشتر را بدون افزايش‏ نيروى كار تدارك ديد. نتيجه اينكه اگر تعداد كارگرانى كه در يك كشور مشغول بكارند با توسعه ماشين كاهش‏ نيابد، ميبايستى به نسبت بارورى بيشتر اين كارگران، بازار توسعه پيدا كند؛ اما از آنجا كه رشد اقتصادى در عين حال كه به افزايش‏ بارورى كار ميانجامد ، مقدار نيروى كار غير لازم را نيز افزايش‏ ميدهد، نتيجه چنين ميشود كه براى جلوگيرى از بيكارى اجبارى در ميان كارگران ميبايستى بازار را با سرعتى بيشتر از افزايش‏ بارورى كار توسط ماشين توسعه داد. اما چنين توسعه سريعى تحت حاكميت توليد سرمايه دارى بندرت اتفاق افتاده است. بنابراين بيكارى اجبارى تحت نظام سرمايه دارى توليد پديده ايست هميشگى و جدايى ناپذير از اين نظام. حتى در بهترين حالت كه بازار بناگاه توسعه قابل ملاحظه اى پيدا ميكند و تجارت شكوفاست، به توسط توليد نميتوان براى همه بيكاران كار فراهم كرد. اما درايام نامساعد كه تجارت متوقف ميشود،  تعداد بيكاران ابعاد  فوق العاده اى پيدا ميكند. اين كارگران بيكار همراه كارگران بيكار شركتهاى كوچك ارتش‏ بزرگى را تشكيل ميدهند، ارتشى كه ماركس‏ آنرا " ارتش‏ ذخيره صنعتى " ناميد،  ارتشى كه هميشه حاضر و آماده در اختيار سرمايه دار است و سرمايه دار هر زمان كه مبارزه صنعتى حاد شود ، ميتواند نيروى ذخيره خود را از آن انتخاب كند .

براى سرمايه دار اين ارتش‏ ذخيره ذيقيمت است. اين ارتش‏ در دست سرمايه دار سلاح پر قدرتى است كه توسط آن ميتواند ارتش‏ كار را كنترل كند. پس‏ از آنكه كار بيش‏ از حد برخى،  بيكارى براى ديگران بهمراه آورد، بيكارى اينان وسيله اى ميشود براى حفظ و افزايش‏ كار بيحد كارگران شاغل، با اين وجه هنوز افرادى هستند كه ادعا ميكنند امروزه امور به بهترين وجهى پيش‏ ميرود .

گرچه حجم ارتش‏ ذخيره صنعتى با فراز و فرود تجارت تغيير ميكند ، با اينوجه بطور كلى گرايش‏ به افزايش‏ دارد و اين امرى است اجتناب ناپذير. رشد صنعت آهنگى فزاينده دارد و حيطه عملش‏ بطور مداوم توسعه پيدا ميكند درحاليكه از سوى ديگر محدوديتهاى طبيعى جلو رونق بازارها را ميگيرد.

بنابراين معنى كامل بيكارى چيست ؟ معنى آن براى بيكاران تنها نياز و بدبختى و براى شاغلين افزايش‏ شدت بردگى و استثمار است ، همچنين براى كل طبقه كارگر بمعنى ناامنى زيست و معيشت است. وجوه پيشين استثمار اگر هر نوع مشقتى را به استثمار شوندگان تحميل ميكرد ، يك امتياز داشت و آن اينكه در آن وجوه نسبت به زيست و معيشت اطمينان وجود داشت. حفظ و نگهدارى رعيت و برده دستكم مادام كه ارباب در قيد حيات بود، تامين ميشد.  تنها زمانيكه ارباب مى مرد، زندگى وابستگانش‏ به خطر ميافتاد . تحت نظامهاى پيشين توليد ، فلاكت مردم هرچه بود ناشى از خود توليدنبود ، بلكه در اثر اختلال در توليد بود كه خرابى محصول ، خشكسا لى ، سيل ، حمله ارتش‏ بيگانه و غيره آنرا بوجود مياورد.

امروزه هستى استثمارگر به هستى استثمارشوندگان بستگى ندارد. زحمتكش‏ و زن و فرزندانش‏ را هر لحظه ميتوان به خيابان پرت كرد وگرسنه رها كرد، يعنى بدون دخالت استثمارگر كه توسط همين زحمتكش‏ ثروتمند شده و به اين خاطر به روز سياه افتاده است.

امروزه فلاكت بيكارى اجبارى بندرت ناشى از اختلال در توليد و نتيجه عوامل بيرونى است ، بلكه نتيجه ضرورى نظام كنونى توليد است . در نظامهاى پيشين توليد ، عكس‏ اين اتفاق ميافتاد. اختلال در توليد اغلب فرصت كار را نه كمتر بلكه بيشتر ميكرد . نتايج جنگ سال 187. بر زندگى صنعتى آلمان و فرانسه در سالهاى پس‏ از آنرا بخاطر بياوريد .

تحت نظام پيشين توليد خرد، در آمد كارگر متناسب با جد و جهد او بود . تنبلى برايش‏ خسران زا بود و سرانجام نيز موجب بيكاريش‏ ميشد . امروزه برعكس‏ ، كارگر هر چه طولانى تر و بيشتر كار كند ، بيكارى وسعت پيدا ميكند . كارگر با كار خود بيكارى اجبارى براى خويش‏ ايجاد ميكند . در ميان مثالهاى فراوان دنياى توليد خرد كه توليد كلان سرمايه دارى آنرا معكوس‏ كرده است يكى هم اينست : "  جد و جهد آدمى ثروت اوست " .

نيروى كار برخلاف دارايى ديگر سپرى عليه نيازمندى و فلاكت نيست. همانطور كه شبح ورشكستگى پيوسته خرده مالك و صنعتگر را رهانميكرد، همينطور هم شبح بيكارى دائما كارگر مزد بگير را تعقيب ميكند.عدم اطمينان مداوم به زيست و معيشت از ميان تمامى بدبختى هاى نظام كنونى توليد، صعب ترين است،  مصيبتى است كه شديدترين اثر را بر روح آدمى ميگذارد و هر نوع غريزه محافظه كارى را از بين ميبرد. اين عدم اطمينان هميشگى به شرايط زندگى، اعتقاد به دوام نظم موجود را زايل و علاقه به حفظ اين نظام را از بين ميبرد. هركس‏ كه دراثر نظم موجود به بيم و ترس‏ ابدى دچار است، هر نوع ترس‏ نسبت به يك نظام جديد را از دست ميدهد . كار طاقت فرسا ، بيكارى ، نابودى خانواده ، اينها همه هدايايى است كه نظام سرمايه دارى توليد براى پرولتاريا به ارمغان آورده است . اين نظام در عين حال شمار بيشترى از جمعيت را بسوى شرايط پرولتاريا سوق ميدهد .   

 

6 _  افزايش‏ تعداد پرولتاريا ، پرولتارياى تجارى و تحصيلكرده

 

تنها از طريق گسترش‏ توليد بزرگ نيست كه نظام سرمايه دارى موجب سوق اكثريت جمعيت به شرايط پرولتاريا ميشود؛ اين حقيقت كه شرايط مزدبگيران توليد بزرگ شرايط حاكم بر ديگر شاخه هاى توليد نيز هست ، مويد اين امر است . شرايط كار و         زندگى اينان تحول پيدا ميكند و تحت نفوذ مزد بگيران توليد بزرگ، مزاياى آنان نسبت به اينان به عكس‏ خود تبديل ميشود . بيشتر توضيح ميدهيم . مثلا آنجا كه صنعتگر هنوز هم با استاد كار غذا ميخورد و زندگى ميكند ، چنين وضعيتى او را مجبور ميكند با غذاى كمتر و مكانى حقير تر از آن مزدبگيرى كه خود غذا و مكان خويش‏ را تامين ميكند راضى باشد .

حوزه وسيعتر ديگرى كه نظام سرمايه دارى توليد بزرگ جمعيت را به پرولتاريا تبديل ميكند، حوزه تجارت است . فروشگاههاى بزرگ هم اكنون شديدا بر فروشگاههاى كوچك اثر ميگذارند. علت اين امر اين نيست كه تعداد اين فروشگاهها كاهش‏ مييابد، برعكس‏ بر تعداد آنها نيز افزوده ميشود . فروشگاه كوچك آخرين پناهگاه توليد كننده خردى است كه ورشكسته شده است.  اگر فروشگاههاى كوچك واقعا تحت فشار قرار ميگرفتند، زمين زير پاى تاجر خرد كاملا سست ميشد و حتى به جايى پست تر از مقام پرولتاريا _ يعنى به حلبى آبادها _ پرتاب ميشد يا مستمند ، ولگرد و داوطلب بازداشتگاهها ميشد _ رفرم اجتماعى شكوهمندى است !

اما نفوذ توليد بزرگ بر فروشگاههاى كوچك نه در تقليل تعداد اين فروشگاهها كه درتنزل كيفيت آنها مشاهده ميشود . خرده فروش‏ پى در پى كالاهاى پست و ارزان عرضه ميكند ؛ زندگيش‏ هر چه بيشتر بى ثبات و پرولترى ميشود . در فروشگاههاى بزرگ برعكس‏ ، شمار كاركنان افزايش‏ مييابد . اين كارمندان  پرولترهاى واقعى هستند كه چشم انداز مستقل شدن ندارند. كار كودكان، زنان و متعاقب آن فحشا، كار طاقت فرسا، بيكارى، دستمزد بخور و نمير، يعنى تمامى علائم توليد بزرگ،  همگى به مقياسى رو به افزايش‏ درحوزه تجارت ظاهر ميشود،  كم كم شرايط كارمندان اين بخش‏ به شرايط پرولتارياى بخش‏ توليد نزديك ميشود . تنها تفاوت در این است كه كارمندان بخش‏ تجارت ظاهر يك زندگى بهتر را حفظ ميكنند و اين خود احتياج به فداكاريهايى دارد كه از نظر پرولتارياى صنعتى ناشناخته است .

رده سوم پرولتاريا كه درمسير تكامل بسيار پيشرفته است ، پرولتارياى فرهيخته است. تعليم و تربيت تحت نظام كنونى به تجارت ويژه اى تبديل شده است. دانش‏ بمقياس‏ وسيعى گسترش‏ يافته و روز بروز گسترش‏ مييابد. جامعه و دولت سرمايه دارى بطور مداوم به افراد دانشمند و توانايى كه بتوانند كسب و كارشان را اداره كنند و نيروهاى طبيعت را تحت كنترل خود در آورند، نياز دارند. اما نه تنها كشاورز خرد، زحمتكش‏، مكانيك  يا پرولتر بطور عموم وقتى ندارند كه به علم و هنر بپردازند بلكه تاجر، توليد كننده ، بانكدار، سهامداران بزرگ و مالكين همه وضعيت مشابهى دارند. تمام وقت اينان به كسب و كار و تفريحاتشان صرف ميشود. در نظامهاى اجتماعى پيشين استثمار گران يا طبقه اى از آنان خود مشوقين هنر و علم بودند ولى در جامعه امروز چنين نيست : استثمارگران كنونى، طبقه حاكمه، پيگيرى علم و هنر را به طبقه اى محول ميكنند كه مستخدمين خودشانند. تحت اين نظام تعليم وتربيت به يك كالا تبديل ميشود .

حدود صد سال پيش‏ چنين كالايى نادر بود. مدارس‏ معدود بود و تحصيل بسيار پرخرج. كارگر تا زمانيكه توليد خرد مخارجش‏ را تامين ميكرد فقط به اين كار مشغول بود. تنها قريحه خاص‏ طبيعى و يا شرايط مناسب موجب ميشد كه فرزندان كارگران به هنر و علم بپردازند. گرچه تقاضا براى معلم، هنرمند و ديگر افراد حرفه اى رو به گسترش‏ بود، اما عرضه بطور مشخص‏ محدود بود .

تا زمانيكه چنين شرايطى پابرجا بود، تعليم و تربيت مخارج بالايى را طلب ميكرد. كسانيكه آنرا درخدمت اهداف عملى خود   ميگرفتند، زندگى بسيار راحتى داشتند. تعليم و تربيت اغلب افتخار و شهرت نيز بهمراه داشت . هنرمند ، شاعر و فيلسوف در كشورهاى پادشاهى مصاحبين خانواده سلطنتى بودند . اشرافيت روشنفكرى، خود را برتر از اشرافيت تبارى و پولى احساس‏ ميكرد.  تنها مشغله اين اشرافيت بالا بردن سطح دانشش‏ بود. بدين ترتيب بود كه افراد فرهيخته  ايده آليست بودند و ميتوانستند باشند . اين اشراف تعليم و تربيت ، فرهنگ و جايگاهى برتر از ديگر طبقات ، آرزوهاى مادى و تعارضاتشان داشتند . تعليم و تربيت ، قدرت ، سعادت و ارزش‏ معنى ميداد . بناچار چنين نتيجه گيرى ميشد كه براى خوشبخت و ارزشمند بودن انسانها ، براى از بين بردن تمامى تضادهاى طبقاتى ، فقر، شرارتها و پستى ها دراين دنيا ، هيچ چيز جز اشاعه تعليم و تربيت و فرهنگ لازم نيست .

از آن زمان تا به امروز توسعه تعليم و تربيت عالى پيشرفت زياد ى داشته است . تعداد موسسات آموزشى و حتى به نسبتى بيشتر،  تعداد محصلين بطرز شگفت انگيزى افزايش‏ يافته است . در عين حال زمين زير پاى توليد كننده خرد به لرزه در آمده است.  امروزه مالك خرد راهى جز فرستادن فرزندان خود به كالج بمنظور جلوگيرى از پرولتر شدن او ندارد ؛ آنها اينكار را بشرط توانايى مادى انجام ميدهند . اما او علاوه بر اين ميبايستى نه تنها بفكر آينده پسران ، بلكه بفكر آينده دختران خود نيز باشد. دامنه تقسيم كار به خانه دارى نيز كشيده ميشود  و هريك از وظايف خانه را به يك صنعت ويژه تبديل ميكند و بتدريج كار  خانه دارى كاهش‏ مييابد.  ريسندگى، بافندگى، خياطى، نانوايى و بسيارى حرفه هاى ديگر كه زمانى درمجموعه وظايف خانه دارى قرار داشت جزئا و يا بطور كامل از قلمروخانه دارى مجزا شده است. درنتيجه همه اين تغييرات ، ازدواجهايى كه در آن همسر فقط ميبايستى خانه دار باشد روز به روز به موضوعى تجملى تبديل ميشود. اما جريان چنين است كه وضعيت مالك و توليد كننده خرد درعين حال روز به روز به وخامت ميگرايد و توليد كننده خرد مستمند ميشود و هرجه بيشتر وسايل تجملى را از دست ميدهد . در نتيجه  تعداد زنان   كه   ازدواج نكرده اند افزايش‏ مى يابد و تعداد خانواده هايى كه در آن مادر و دختر بايستى به مزدبگير تبديل شوند زياد مى شود، تعداد زنان مزدبگير نه تنها در توليد و تجارت خرد، بلكه در ادارات دولتى، تلگراف و تلفن خانه، راه آهن ، بانك و علوم و هنرها افزايش‏ مييابد. منافع و تعصبات شخصى عليه كار زنان هرچقدر هم شديد باشد، زنان بطور فزاينده اى به حوزه هاى گوناگون مشاغل حرفه اى راه پيدا ميكنند. زنان را نه خود پرستى، گستاخى و تكبر، بلكه نيروى تكامل اقتصاديست كه به كار دراين حوزه ها و ديگر حوزه هاى فعاليت بشرى سوق ميدهد. اگر مردها موفق شده اندكه از رقابت زنان درپاره اى شاخه هاى كار فكرى كه درراستاى حرفه ها سازماندهى شده اند جلو بگيرند، اما زنان كارگر گرايش‏ فزاينده به مشاغل نه چندان سازمانيافته مثلا نويسندگى، نقاشى و موزيك دارند 

نتيجه تمامى اين پيشرفتها افزايش‏ قابل ملاحظه تعداد افراد تحصيلكرده است. بهر رو نتايج خير خواهانه اى كه ايده آليستها از افزايش‏ تعليم و تربيت انتظار داشتند حاصل نشده است. مادام كه تعليم و تربيت كالا محسوب ميشود ، توسعه آن بمعنى افزايش‏ كمى اين كالا و درنتيجه كاهش‏ ارزش‏ آن و تنزل شرايط دارندگان آن است . شمار افراد تحصيلكرده بيش‏ از نياز سرمايه داران و دولت سرمايه داريست. بازار كار فكرى بهمان اندازه اشباع است كه بازار كار يدى.  ديگر تنها كارگران يدى نيستند كه ارتش‏ ذخيره بيكاران خود را دارند و از نبود كار رنج ميبرند . كارگران فكرى نيز ارتش‏ ذخيره بيكاران خود را دارند و در ميان آنها نيز بيكارى جاى ثابت خود را يافته است . جويندگان مشاغل دولتى با ازدهام متقاضى روبرو ميشوند . آنها كه در جاى ديگر بدنبال كارند بيكارى مفرط و كار طاقت فرسا را همانند كارگران تجربه ميكنند و همانند آنان قربانى كار مزدورى اند .

شرايط كار كارگران تحصيلكرده بطرز چشمگيرى بدتر ميشود . قبلا مردم درباره " اشرافيت روشنفكرى "  صحبت ميكردند .  امروزه ما درباره " روشنفكران "  يا پرولتارياى   " تحصيلكرده " صحبت ميكنيم .

زمان آنكه اين مجموعه پرولتاريا از ديگر پرولتاريا تنها با ادعايشان متمايز گردند نزديك است. هنوز بسيارى از آنها تصور ميكنند از پرولتاريا بهترند ؛ تصور ميكنند به بورژوازى تعلق دارند،  همانطور كه پادو خود را با طبقه اربابش‏ همانند ميداند . آنها ديگر رهبران طبقه سرمايه دار نيستند بلكه به مدافعين آنها تبديل    شده اند. انرژى اينان بيشتر صرف پيدا كردن شغل ميشود. در درجه نخست توجه آنها نه به رشد فكريشان بلكه به فروش‏ فكرشان معطوف ميشود. ابزار اصلى پيشرفت آنها فروش‏ فرديتشان است . همانند توليد كنندگان خرد ، آنها نيز با معدود جوايز پر زرق و برق در صحنه برد و باخت زندگى خيره ميشوند، ديده بر    سياهى هاى بيشمار ميبندند و جسم و روح خود را براى كسب يك جايزه به معامله ميگذارند . معامله و فروش‏ اعتقادات و ازدواج با پول در ديدگان پرولتارياى تحصيلكرده دو ابزار طبيعى و درعين حال ضرورى براى    " ثروتمند شدن " اند .

با اينحال اين طبقه آنچنان رشد ميكند كه ديگر با وجود معامله بر سر فرديت نيز جايى براى استفاده از تعليم و تربيت باقى نميماند . ديگرنميتوان جلو سقوط توده تحصيلكرده به طبقه پرولتاريا را گرفت.                                                                                         

اينكه نتيجه اين تحول پيوستن جمعى توده تحصيلكرده به پرولتارياى رزمنده باشد و يا نه ، آنگونه كه تاكنون بصورت فردى وجود داشته ، امرى است كه هنوز حتمى نيست . اما يك امر مسلم است و آن اين حقيقت كه افراد تحصيلكرده بالاجبار به موقعيت پرولتاريا رانده ميشوند ، تنها راهى كه يك فرد پرولتر از آن طريق ميتوانست با سعى و كوشش‏  خود و بدون كمك ديگران به درون طبقه بورژوا برود ، بروى او بسته شده است .

سرمايه دار شدن يك مزدبگير به روال معمولى امرى است غير ممكن . افراد معقول زمانيكه شرايط طبقه كارگر را بررسى ميكنند ، روى جايزه بردن در لاتارى يا وارث ثروت خويشاوند ناشناسى شدن حساب نميكنند . تحت شرايط مناسب ويژه اى گاه اتفاق افتاده است كه كارگرى با رياضت فراوان موفق شده است پول كافى براى راه انداختن صنعت كوچك خود و يا مغازه كوچك خرده فروشى خود پس‏ انداز كند و يا فرصت تحصيل براى فرزند خود و كسى " بهتر " از پدر بودن او را فراهم كند . اما همواره حفظ چنين امكاناتى براى كارگر بعنوان ابزارى براى بهبود شرايطش‏ بيشتر به شوخى ميماند.  طبق روال معمولى امور ، كارگر ، اگر حتى در شرايط مساعد بتواند آنقدر پول پس‏ انداز كند كه در زمان كم كارى دست خالى نباشد ، جاى شكرش‏ باقى است . امروزه  داشتن چنين اميدهائى از طرف زحمتكشان بيش‏ از هرزمان ديگر به شوخى ميماند .

رشد اقتصادى ، پس‏ انداز توسط زحمتكش‏ را نه تنها مشكلتر كرده است بلكه حتى اگر بتواند پس‏ اندازى هم بكند، بيرون بردن خود و فرزندانش‏ از طبقه پرولتاريا را برايش‏ غيرممكن ميسازد.  براى او سرمايه گذارى اندوخته ناچيزش‏ در صنعت كوچك و مستقل مثل در آمدن از چاه و افتادن در چاله است ؛ او هزار درصد به شرايط پيشين رانده خواهد شد با اين تجربه تلخ كه توليد كننده خرد ديگر نمى تواند جان  سالم بدر برد، تجربه ايكه بقيمت از دست دادن اندوخته اى تمام ميشود كه او با جان كندن بدست آورده است .

امروزه پرولتاريا هر راهى را كه در پيش‏ گيرد ، شرايط زندگى پرولترى اش‏ درانتظار اوست . اين شرايط روز به روز بيشتر بر جامعه اثر ميگذارد . درتمامى كشورها توده هاى جمعيت به سطح پرولتاريا سقوط كرده اند . براى يك پرولتر نيز چشم انداز اينكه بتواند خود را از گردابى كه نظام كنونى توليد او را بسوى آن سوق داده است بيرون كشد ، ازميان رفته است . فرد پرولتر زمانى ميتواند آزادى خويش‏ را بازيابد كه تمام طبقه اش‏ اين آزادى را بازيابد.

 

فصل سوم  :  طبقه سرمايه دار

 

1 _ تجارت و اعتبار

 

در كشورهايى كه نظام سرمايه دارى توليد حاكم است ، توده هاى مردم به شرايط پرولتاريا رانده ميشوند يعنى به شرايط كارگرانى كه از ابزار توليدشان جدا شده اند ، كارگرانيكه با تلاش‏ خود نميتوانند چيزى توليد كنند و بنابراين مجبورند تنها كالاهايى كه دارند يعنى نيروى كارشان را بفروشند . اكثريت دهقانان ، توليد كنندگان خرد و كسبه نيز به اين طبقه تعلق دارند . اندك دارايى آنهاچيزى نيست مگر پوشش‏ نازلى كه بيشتر براى مخفى نگهداشتن وابستگى و استثمار آنهاست تا جلوگيرى از آن .

بر فراز اين طبقه گروه كوچك متمولان _ سرمايه داران و زمينداران _ قرار دارند كه بتنهايى صاحب مهمترين ابزار توليد و مهمترين منابع زندگى هستند . اين دارايى انحصارى آنها را قادر ميسازد تا طبقه ندار را به تبعيت و استثمار خود در آورند .

درحاليكه اكثريت مردم بيشترو بيشتر نيازمند و تنگدست ميشوند، اين گروه كوچك  سرمايه دار و زميندار همراه با انگلها و نوكرانشان همه امتيازات عظيمى كه از طبيعت بدست آمده بخصوص‏ از طريق پيشرفت علوم طبيعى و كاربرد عملى آن تصاحب ميكنند. 

سه نوع سرمايه وجود دارد :  سرمايه تجارى ، سرمايه ربايى و سرمايه صنعتى . سرمايه صنعتى جديدترين نوع سرمايه نيز هست و مانند دو نوع ديگر كه هزاران سال سابقه دارند حتى داراى چند صد سال سابقه هم نيست . اما اين برادر جوانتر ازبرادران بزرگتر بسيار سريعتر رشد كرده است .  سرمايه صنعتى به غولى تبديل شده است كه دو نوع ديگر سرمايه را به اسارت خود در آورده   و به خدمت گرفته است .

توليد خرد در شكل كلاسيك خود به تجارت وابسته نبود.  كشاورز و مكانيك ميتوانستند ابزار توليد را هرگاه احتياج داشتند مستقيما از توليد كننده بدست آورند . بعلاوه ميتوانستند توليد خود را مستقيما به مصرف كننده بفروشند . تجارت در آن مرحله از تكامل اقتصادى عمدتا پاسخ به تجمل پرستى بود و نه پيشبرد توليد و نه براى تقويت جامعه ضرورت داشت .

اما توليد سرمايه دارى از همان آغاز به تجارت وابسته است و همينطور بعكس‏، از مرحله معينى به بعد تجارت به توليد سرمايه دارى، براى توسعه بيشتر نيازمند است.  هر قدر نظام سرمايه دارى توليد بيشتر توسعه مييابد و هرقدر اين نظام بيشتر مسلط ميشود ، بهمان اندازه نيز توسعه تجارت براى كل زندگى صنعتى ضرورت پيدا ميكند. امروز تجارت ديگر پاسخگوى تجملات و اشياء  مازاد بر نياز نيست. آرى، كل نظام توليدى ، حتى معيشت مردم دريك كشور سرمايه دارى امروزه به فعاليت آزاد و نامحدود تجارت وابسته است . اين يكى از دلايلى است كه امروزه جنگ ازهر زمان ديگر ويرانگرتر است ؛ جنگ در تجارت وقفه ايجاد ميكند و اين وقفه با توقف توليد،  تعويق در زندگى اقتصادى و ويرانى صنعتى اى برابر است كه از محدوده جنگ فراتر ميرود و زيانش‏ از ويرانى جنگ كمتر نيست .

براى نظام سرمايه دارى توليد ، بهره باندازه تكامل تجارت اهميت دارد . در دوران توليد خرد ، وام دهنده صرفا يك انگل بود كه از رنج و فلاكت ديگران سود ميبرد. پولى كه به ديگران قرض‏ ميداد قاعدتا در كارهاى غير مولد مصرف ميشد . مثلا اگر يك اشراف زاده پول قرض‏ ميگرفت ، آنرا براى تفريحش‏ گرفته بود، اگر كشاورز يا مكانيك پول قرض‏ ميگرفت، عمدتا براى پرداخت مالياتها  و مخارج دعاويش‏ بود . آنروزها وام دادن بمنظور گرفتن بهره عملى مغاير با اخلاق محسوب ميشد و همه جا محكوم بود .

تحت نظام سرمايه دارى توليد ، اين امر كاملا تغيير كرده است . اكنون پول وسيله ايست كه با آن صنعت سرمايه دارى تاسيس‏ ميشود و نيروى كار خريدارى و مورد استفاده قرار ميگيرد . وقتى سرمايه دار پول براى تاسيس‏ يك كارخانه يا توسعه كارخانه قبلى فراهم ميكند _ البته بشرط اينكه كارش‏ سود آورباشد _ اين بدين معنى نيست كه درآمد قبلى او با بهره اى كه بخاطر وامى كه دريافت كرده ميپردازد كاهش‏ نمييابد ، برعكس‏ ، وام به او كمك ميكند تا نيروى كار را استثمار كند و در نتيجه درآمدش‏ را با پولى بيش‏ از بهره اى كه ميبايستى بپردازد افزايش‏ دهد . بنا براين تحت نظام سرمايه دارى توليد ،وام دادن خصلت ابتدايى خود را از دست داده است . نقش‏ آن بعنوان وسيله اى براى استثمار رنج يا اسرافكارى  ديگران توسط نقش‏ جديد كه عبارتست از " بثمر رساندن "  نظام   سرمايه دارى توليد يعنى قادر نمودن آن به رشد سريعتر از زمانيكه در گاوصندوقهاى سرمايه داران صنعتى انباشته ميشد تغيير يافت . وحشت وام دادن وقتى كه وام دهنده اين نقش‏ را پذيرفت از بين ميرود ، او حالا ديگر به شخصيت پاك و منزهى تبديل ميشود و نام جديد و خوش‏ آهنگ "اعتباردهنده" را ميگيرد .

همزمان با اين تغيير شكل ، جريان اصلى سرمايه ربايى نيز دگرگون شد . قبلا پولهاى ربا خواران در گاو صندوقها انباشته شده بود و از هزاران طريق بدست كسانيكه سرمايه دار نبودند ميرسيد . امروزه برعكس‏ ، گاوصندوق رباخواران ، يعنى موسسات اعتبارى به مانعى تبديل شده اند كه از هزاران راه پول كسانيكه فاقد سرمايه اند به داخل آن سرازير ميشود و سپس‏ از اين منابع بدست سرمايه داران ميرسد . امروزه اعتبار ،  همانند گذشته وسيله ايست كه كسانيكه ثروتمند نيستند _ خواه صاحب دارايى خواه بى چيز _ را به بهره دهنده تبديل ميكند. امروزه اعتبار همچنين به ابزار پر قدرتى تبديل شده است كه دارايى طبقات ديگر، از املاك بزرگ، موسسات اوقاف و اشراف تا شاهيهاى پس‏ انداز شده پيشخدمتها و زحمتكشان را به سرمايه تبديل ميكند. به بيان ديگر ، اعتبار به ابزار جابجايى طبقات متمول قديم و استثمار شديد مزدبگيران تبديل شده است. مردم، موسسات اعتبارى، بانكهاى پس‏ انداز و غيره را تمجيد ميكنند و فكر ميكنند كه اين موسسات پس‏ انداز اندك كارگران روزمزد و پيشخدمتان زن و كشاورزان را به سرمايه و اين بداقبالان را به " سرمايه دار" تبديل ميكند. با اين وجود تنها هدف جمع آورى پول كسانى كه سرمايه دار نيستند،  عبارت از اينستكه مقدار سرمايه بيشترى در اختيار سرمايه داران بگذارند تا بدينوسيله رشد نظام سرمايه دارى توليد تسريع شود.  قبلا مفهوم اين روند را در رابطه با مزد بگيران ، دهقانان خرد و مكانيكها مشاهده كرده ايم .

در عين حال كه موسسات اعتبارى كنونى تمامى دارايى غير سرمايه داران را به سرمايه تبديل ميكنند و در اختيار طبقه سرمايه دار ميگذارند ، به اين امر نيز توجه دارند كه طبقه سرمايه دار از دوران پيش‏ بهتر مورد استفاده قرار گيرند . اين موسسات اعتبارى منبع همه پولهايى ميشوند كه سرمايه دار منفرد گهگاه ممكن است زمينه مصرف آنرا نداشته باشد ؛ سپس‏ اين مقادير را كه ممكن بود "بلامصرف" باقى بماند در اختيار سرمايه دارانى ميگذارد كه به آن احتياج دارند . بعلاوه اين موسسات اعتبارى تبديل مال التجاره به پول را قبل از فروش‏ آن ميسرميسازند و بدين ترتيب مقدار سرمايه اى كه قبلا در شاخه بخصوصى ازتجارت لازم بود را تقليل ميدهند. 

تمامى اين راهها مقدار و قدرت سرمايه اى كه در اختيار طبقه سرمايه دار است را بطرز شگفتى افزايش‏ ميدهد . چنين است كه امروزاعتبار به قويترين اهرم نظام سرمايه دارى توليد تبديل شده است . بموازات پيشرفت ماشين آلات و بوجود آمدن ارتش‏ ذخيره بيكاران ، اعتبار از علل اصلى تكامل سريع نظام موجود است. 

اما اعتبار از تجارت نسبت به هر گونه اختلالى حساس‏ تر است و هر اختلالى دراعتبار به سراسر نظم اقتصادى گسترش‏ مييابد.

بسيارى از متخصصين اقتصاد سياسى به اعتبار بعنوان ابزارى كه مى توان توسط آن مردم  بى بضاعت و يا كم بضاعت را به سرمايه دار تبديل كرد مينگرند . اما همانطور كه از نامش‏ پيداست ، اعتبار به اعتماد اعتبار دهنده نسبت به اعتبار گيرنده بستگى دارد . هر چه اعتبار گيرنده بيشتر پول داشته باشد ، اعتماد بيشترى را جلب ميكند و در نتيجه از اعتماد بيشترى بهره ميبرد . نتيجه اينكه اعتبار تنها وسيله ايست كه توسط آن پول بيشترى از آنچه سرمايه دار دارد ميتوان در اختيارش‏ گذاشت و در نتيجه بر برترى او افزود و تضادهاى اجتماعى را بيشتر تشديد نمود تا تخفيف داد يا از بين برد. 

خلاصه كنم ، اعتبار ابزارى است كه توسط آن نه تنها نظام سرمايه دارى توليد سريعتر رشد ميكند و قادر ميگردد تا از هر فرصت مناسبى استفاده كند ، بلكه همچنين وسيله ايست كه زوال توليد خرد را نيز سرعت ميبخشد . و سرانجام اعتبار ابزارى است كه صنعت مدرن را پيچيده تر و آسيب پذيرتر ميكند و احساس‏ ناامنى را به همه رده هاى سرمايه داران نيز تسرى ميدهد و زمين زير پايشان را ناامن تر ميكند .

 

 

2 _ تقسيم كار و رقابت

 

از سوى ديگر تكامل صنعت در عين اينكه تجارت و اعتبار را درارتباط بسيار تنگى قرار ميدهد، تقسيم كار را نيز افزايش‏ ميدهد. وظايف گوناگونى كه سرمايه دار ميبايست در حوزه صنعت انجام دهد بيشتر و بيشتر از يكديگر تفكيك و به مشاغل و نهادهاى مجزايى منتقل ميشوند. قبلا نه تنها خريد و فروش‏ كالا بلكه ذخيره و حمل و نقل آن به بازارهاى دور دست از وظايف تاجر بود. او ميبايست كالاهايش‏ را جور كند . عرضه نمايد و در اختيار فرد خريدار قرار دهد . امروزه نه تنها بين عمده فروشى و خرده فروشى تقسيم كار هست ، بلكه موسسات بزرگ حمل و نقل و انبار كالا نيز وجود دارد . در بازارهاى بزرگ مركزى مبادله، خريد و فروش‏ تا بدان حد به مشاغل مجزا و تا انجا از وظايف معمول تاجر جدا شده است كه نه تنها كالاهاى ذخيره شده در مناطق دور افتاده يا كالاهاى هنوز توليد نشده خريد و فروش‏ ميشود ، بلكه كالاها بدون اينكه خريدار قصد تملك آنها را داشته باشد خريده ميشود و يا بدون اينكه فروشنده هرگز صاحب آن باشد ، بفروش‏ ميرسد.

در دوره هاى پيش‏ يك سرمايه دار بدون گاوصندوقى كه در آن پول ذخيره ميشد و از آن براى پرداخت مبلغ مورد نياز استفاده ميكرد قابل تصور نبود . امروزه خزينه سرمايه دار در همه كشورهاى پيشرفته صنعتى بخصوص‏ انگليس‏ و آمريكا به موضوع حرفه مجزايى تبديل شده است . بانك به يكباره ايجاد شده است ؛ پرداختها ديگر نه به سرمايه دار بلكه در بانكش‏ گذاشته ميشود و نه سرمايه دار كه بانكش‏ قرضها را جمع آورى ميكند . چنين است كه امروزه معدود كنسرنهاى مركزى وظايف خزانه دارى را براى كل طبقه سرمايه دار انجام ميدهند.

 اما گرچه وظايف گوناگون سرمايه دار به مسئوليتها و حرفه هاى مجزا تبديل ميگردد ولى از يكديگر مگر در ظاهر و شكل حقوقى مستقل نميشوند. از لحاظ اقتصادى آنها مثل هميشه به يكديگر مربوط و وابسته اند. وظائف هر يك از اين حرفه ها در صورت قطع وظائف حرفه هاى ديگر كه به آنها مربوط بود، نميتوانست ادامه يابد .              

هرچه تجارت، اعتبار و صنعت به يكديگر وابسته ميشوند و هر چه وظائف مجزاى طبقه سرمايه دار به عهده حرفه هاى مجزا گذاشته ميشود، وابستگى يك سرمايه دار به سرمايه دار ديگر بيشتر ميشود، در نتيجه توليد سرمايه دارى هر چه بيشتر به هيولايى مبدل ميشود كه اعضاء آن ارتباط بسيار تنگاتنگى با يكديگر دارند.  بدين ترتيب در حاليكه توده هاى مردم بيشتر و بيشتر به سرمايه داران وابسته ميشوند ، سرمايه داران نيز هر چه بيشتر بيكديگر وابسته ميشوند.

دستگاه اقتصادى نظام جديد توليد هر چه بيشتر مكانيسمى ظريف و پيچيده پيدا ميكند. عملكرد بى وقفه آن بطور مداوم به هماهنگى هر قسمت با قسمتهاى ديگر و انجام وظايف مورد نظر بسته است. هيچ نظام توليدى اى به اندازه نظام سرمايه دارى تا به اين حد به هدايت دقيق نياز نداشته است .  اما نهاد مالكيت خصوصى ، نظم بخشيدن به اين نظام و نقشه مندى آنرا غيرممكن ساخته است. 

در حاليكه صنايع گوناگون از نقطه نظر حقيقى بيشتر به يكديگر وابسته ميشوند از نقطه نظر حقوقى كاملا مستقل باقى ميمانند . ابزار توليد در صنعت منفرد در مالكيت خصوصى است و صاحب آن ميتواند هر چه ميخواهد با آن انجام دهد .

هر چه توليد بزرگ بيشتر توسعه مييابد و هر چه صنعت  منفرد و بزرگتر ميشود ، نظم فعاليت اقتصادى هر يك از آنها   بيشتر و نقشمندى هريك تا كوچكترين جزئيات دقيقتر ميشود.  اما فعاليت مشترك صنايع گوناگون تابع نيروى كور رقابت آزاد است . بقيمت اتلاف فراوان نيرو، مواد و تحت فشار بحرانهاى اقتصادى مداوم است كه رقابت آزاد، مكانيسم صنعتى را فعال نگه ميدارد. اين روند نه با قرار دادن هر كس‏ در جاى خاص‏ خود، بلكه با     له كردن هركس‏ كه سد راه است ، به پيش‏ ميرود. اينرا "بقاى انسب درمبارزه براى بقا" نام نهاده اند. اما حقيقت اينستكه رقابت ، نه  آنهايى كه واقعا نامناسبند،  بلكه آنهايى كه تصادفا در جاى اشتباه ايستاده اند و فاقد كيفيات خاص‏ و از آن مهمتر فاقد سرمايه براى بقا هستند را له ميكند. رقابت، اما ديگر به له كردن آنهايى كه "در مبارزه براى بقا " نابرابرند، بسنده نميكند ؛  نابودى هر يك از اينها خانه خرابى تعداد بيشمار ديگرى را كه از لحاظ اقتصاد ى با كنسرن ورشكسته در رابطه بودند ، يعنى مزدبگيران ، اعتباربگيران و غيره را بهمراه دارد.

" هر كس‏ معمار سرنوشت خويش‏ است " چنين است ضرب المثل مناسب، ضرب المثلى بجا مانده از دوران توليد خرد، زمانيكه سرنوشت هر نان آور منفرد و حداكثر سرنوشت خانواده اش‏، به شايستگى شخصى او بستگى داشت. امروزه سرنوشت هر عضو جامعه سرمايه دارى هرچه كمتر به فردا و هر چه بيشتر به هزاران شرط ديگرى كه از اختيار او بيرون است ، وابسته است . رقابت ديگر بوجود آورنده بقاى انسب نيست .

 

3 -   سود

 

طبقه سرمايه دار در آمدش‏ را از كجا بدست مياورد ؟  منافع سرمايه تجارى و ربايى در آغاز از سهمى كه از دارايى ديگران برميداشت تامين ميشد ، يعنى از سهم كسانيكه به آنها وابسته بودند و احتمالا ميتوانستند از هر طبقه اى باشند. اما در مورد سرمايه صنعتى وضعيت متفاوت است. جريان چنين است كه به نسبت توسعه نظام سرمايه دارى توليد، شكل صنعتى سرمايه ديگر اشكال را تحت الشعاع قرار ميدهد و بخدمت خود در مياورد . بعلاوه اين روند در صورتى ممكن است كه سرمايه صنعتى بخشى از ارزش‏ اضافى كه از كارگران تصاحب كرده است را به آنها بازگرداند .   در اثر اين رشدوتوسعه ، مازادى كه توسط پرولتاريا توليد ميشود،  هر چه بيشتر به تنها منبع درآمد كل طبقه سرمايه دار تبديل ميشود. 

با از ميان رفتن صنعتگر كوچك و كشاورز خرد و كاهش‏ نفوذ آنان بر جامعه مدرن ، اشكال قديم سرمايه تجارى و ربايى نيز كه از استثمار طبقات غير سرمايه دار سود ميبرند ، از بين ميرود . هم اكنون ملتهايى وجود دارند كه فاقد صنعتگر و كشاورز خرد ند، انگلستان يكى از اين نمونه هاست . اما هيچكس‏ نميتواند جامعه جديدى را بدون توليد بزرگ تصور  كند. هر كس‏ بخواهد اشكال جديد سرمايه را درك كند ، ميبايستى از شكل صنعتى سرمايه آغاز كند . منبع واقعى و با اهميت منافع سرمايه را ميبايست در ارزش‏ اضافى اى كه توسط سرمايه صنعتى توليد ميشود جستجو كرد .

در فصل پيش‏ با ارزش‏ اضافى اى كه پرولتارياى صنعتى توليد ميكند و سرمايه صنعتى تصاحب ميكند آشنا شديم . همچنين ديديم كه مقدار ارزش‏ اضافى كه كارگر منفرد توليد ميكند با آهنگى سريعتر از دستمزد او افزايش‏ مييابد . اين روند با افزايش‏ مقدار كار و عرضه ماشين آلات كه موجب صرفه جويى در نيروى كار ميشود و اشكال ارزانقيمت كار ميسر است . همزمان شمار پرولتاريا افزايش‏ مييابد ، بدين ترتيب مقدار مازادى كه نصيب طبقه سرمايه دار ميشود پيوسته بيشتر و بيشتر ميشود . اما بدبختانه " لذت بى دردسر سرنوشت انسان فانى نيست".  براى سرمايه دار هر چقدر هم ناخوشايند ولى مجبور است منافعش‏ را با زميندار و دولت " تقسيم "  كند . و سهمى كه هر يك از ايندو طلب ميكنند سال به سال بيشتر ميشود .

 

4 _ اجاره  (رانت )

 

وقتى از طبقاتى صحبت ميشود كه همواره تنها صاحبان مكنت ، استثمارگر و مالكان انحصارى ابزار توليد ميشوند ، بايستى بين سرمايه داران و زمينداران تمايز قائل شد .

زمين ابزار توليد ويژه  و ضرورى ترين ابزار توليد است. .بدون زمين هيچ فعاليتى ممكن نيست. حتى ملوان و خلبان نيز احتياج به محلى براى حركت و جايى براى فرود آمدن دارند.  بعلاوه زمين ابزار توليدى است كه نميشود بدلخواه آنرا افزايش‏ داد.  با اينوجود ميبايستى توجه داشت كه بندرت اتفاق افتاده است كه تمامى خاك يك كشور واقعا مورد بهره بردارى قرار گرفته باشد، يا توسط ساكنين آن بگونه اى مولد مورد بهره بردارى قرار گرفته باشد،  حتى در چين هنوز قطعه زمينهاى بسيار وسيع غير مولد وجود دارد. 

دراروپاى قرون وسطى هر كشاورز ساختمان و قطعه زمين خود را داشت. آب، جنگل و مراتع درتملك شهردارى بود. زمين به اندازه كافى وجود داشت، بطوريكه به هر كس‏ كه زمينى را كشت ميكرد، زمين داده ميشد. سپس‏ توسعه توليد كالايى فرارسيد و فراورده هاى ارضى ارزش‏ مبادله پيدا كرند. درنتيجه، زمين نيز ضرورتا به يك محصول تبديل شد. زمين ارزش‏ پيدا كرد. با پيش‏ آمدن اين روند جماعات تعداد خود را تقليل و اقداماتى جهت تضمين تصاحب هميشگى زمين انجام دادند . آنها به بنگاههاى نزديك به هم تبديل شدند .

اما طبقه ديگرى ، يعنى زمينداران فئودال ، نيز علاقه به مالكيت كمونى داشتند ، و در مناطقى كه كشت بمقياس‏ وسيع توسعه پيدا كرده بود ، توانستند كشاورزان خرد را از زمينها بيرون كنند.  بمرور همه زمينها عملا به مالكيت خصوصى معدودى درآمد .            

بدين ترتيب انحصار جديدى بوجود آمد ، انحصارى با ويژگى خارق العاده .  سطح كره  زمين بضرر طبقه پرولتارياى ندار و حتى بخشى از خود طبقه  سرمايه دار در دست معدودى قرار دارد . بخشى از طبقه سرمايه دار صنعتى ممكن است براى مدتى شاخه اى از صنعت را به انحصار خود در آورد ، اما انحصارش‏ هرگز مطلق و هميشگى نيست ، دراين رابطه انحصارگران زمين اين امتياز را دارند كه انحصارشان ميتواند هم مطلق و هم بادوام باشد .

اين نوع سرمايه دارى درانگلستان از هر جاى ديگر رشد يافته تر است . در آنجا چند خانواده صاحب كل  زمينها هستند . هركس‏ زمين لازم داشته باشد تنها در مقابل اجاره ميتواند اجازه استفاده از آنرا بدست آورد . برطبق قانون ، سرمايه دار نميتواند زمين را جهت يك كارخانه يا سكونت خريدارى كند و بدين ترتيب بخشى از منافع او هميشه به جيب زميندار سرازير ميشود.

اما در اغلب نقاط جهان چنين حد و مرز مشخصى وجود ندارد . مثلا در قاره اروپا صاحب كارخانه معدنچى و غيره معمولا زمين لازم براى فعاليتشان را در تملك دارند . معمولا زمينداران بزرگ بسهم خود، فعاليت كشاورزى را خود انجام ميدهند.

از طرف ديگر با رشد سرمايه دارى پرولترها هر چه بيشتر به شهر ها هجوم مياورند. اين روند به طرزى غير منتظره باعث بالا رفتن قيمت زمين ميشود و به تقويت موقعيت طبقه زميندار    مى انجامد . كارگران بايستى اجاره هاى بيشتر و بيشترى بپردازند واين بنوبه خود افزايش‏ دستمزدها را ضرورى ميسازد . بدين ترتيب سرمايه دار صنعتى بارديگر مجبور است زميندار را در غنايم خود سهيم كند .

 

5 – مالياتها

 

اگر زميندار بطور مداوم بخش‏ فزاينده اى از ارزش‏ اضافه را تصاحب ميكند ، دولت نيز در آن جهت از پا ننشسته است . دولت مدرن همراه و بكمك طبقه سرمايه دار رشد ميكند و بنوبه خود قويترين تكيه گاه اين طبقه نيز هست . هريك منافع ديگرى را به پيش‏ ميبرد. طبقه سرمايه دار نميتواند از كمك دولت چشم بپوشد. اين طبقه به بازوى پر قدرت دولت احتياج دارد تا آنرا درمقابل دشمنان داخلى و خارجى حفظ كند.

هرچه نظام سرمايه دارى توليد رشد ميكند و تعارضات و تضادها بهمراه آن شدت مييابد، كاركرد آن پيچيده تر ميشود و وابستگى افراد به يكديگر بيشتر، و درنتيجه ضرورت وجود قدرتى كه هر كس‏ را موظف به انجام وظايف اقتصاديش‏ كند، بيشتر مطرح ميشود. توليد مدرن بعلت حساسيت فوق العاده كمتر از هر دوره اى توان تحمل فشارهاى ناشى از رفع اختلافات بشيوه قدرت نمايى فردى را دارد. امروزه بجاى دفاع از خود، نظام حقوقى جديدى كه مورد پشتيبانى دولت است بوجود آمده است .

نظام سرمايه دارى توليد بهيچوجه محصول حقوق يا قوانين سياسى نيست، برعكس‏، نيازهاى اين نظام بود كه قوانينى را بوجود آورد كه هم اكنون به اجرا در ميايند. اين قوانين استثمار پرولتاريا را بوجود نمياورند. آنها فقط زمينه اداره بى دردسر نظام بهره كشى همراه با ديگر روندهاى مربوط به نظم اجتماعى موجود را فراهم  ميكنند . رقابت بعنوان انگيزه اصلى توليد متداول ميشود و قانون بعنوان تسهيل كننده امور) روغن چرخ ( بمنظور هرچه كمتر كردن اصطكاكهاى ناشى از مكانيسم اجتماعى كنونى تدوين ميشود.

از آنجا كه شرايطى كه چنين اصطكاكهائى را موجب شد رو به وخامت ميگذارد، ضرورت وجود قدرت حكومتى توانمندى كه قانون را به اجرا در آورد بيشتر ميشود. مثلا خصومت همواره رو به افزايش‏ بين استثمار كننده و استثمار شونده، بين دارا و ندار پيوسته عنصر فلاكت، در جامعه را تقويت ميكند و بدين ترتيب ضرورت ايجاد نيروى قوى پليس‏ بيشتر ميشود . از طرف ديگر هر چه سرمايه دار  منفرد بيشتر و بيشتر به همكارى سرمايه داران طبقه خود وابسته شود، تعلقش‏ به احكام دادگاهها بيشتر ميشود.

اما سرمايه دار نه تنها به توليد و تجارت بى دردسر در كشور خود علاقمند است بلكه تجارت خارجى نيز از آغاز سهم مهمى را درنظام صنعتى ما داشته است. هر چه تجارت خارجى منبع سود مطمئن ترى باشد، تامين و گسترش‏ بازارهاى خارجى به علاقه عمده يك ملت تبديل ميشود. اما در بازار جهانى، سرمايه داران يك ملت با سرمايه داران ملتهاى ديگر بعنوان رقيب روبرو ميشوند آنها براى مخالفت با اين رقبا، از دولت خود ميخواهند تا از حقوق آنها حمايت كند يا به بيان بهتر رقباى خارجى را از ميدان بدر كند. بدين ترتيب همانگونه كه دولتها و شاهان هر چه بيشتر به طبقه سرمايه دار وابسته ميشوند، ارتشها و نيروى دريايى هرچه انحصارى تر به ابزار اين طبقه تبديل ميشوند. جنگها ديگر جنگهاى سلسله ها نيست، بلكه جنگهاى تجارى و بالمآل ملى است.  اين جنگها نتيجه رقابت اقتصادى بين سرمايه داران ملتهاى مختلف است .

بدين ترتيب نظام سرمايه دارى نه تنها به ارتش‏ افسران براى اداره دادگاهها و ادارات پليس‏ بلكه به ارتش‏ سربازان نيز  نيازمند است . هر دو نيرو گرايش‏ به رشد سريع دارند ولى درخلال سالهاى اخير دومى از اولى پيشى گرفته است، بعلاوه كاربرد علم جديددر جنگ مخارج آنرا بسيار بالا برده است. در نتيجه مخارج نظامى قدرتهاى بزرگ جهان بطرز غير قابل باورى افزايش‏ يافته است .

حكومت بطور مداوم پرخرج ميشود  و مخارجش‏ سنگين . سرمايه داران و زمينداران همه جا ميكوشند اين مخارج را به ديگر طبقات تحميل  كنند . اما طبقات نيازمندتر روز به روز ناتوانتر از پرداخت اين مخارج اند و استثمارگران عليرغم زيركيشان مجبورند بر سهم سود دولت بيفزايند.

 

6 -  سقوط نرخ سود

 

همزمان با اين پيشرفت ، مقدار سرمايه ايكه طبقه سرمايه دار بشكل مولد مورد استفاده قرار ميدهد با آهنگى سريعتر از استثمار طبقه كارگر يعنى سريعتر از مجموعه مازاد توليد شده توسط اين طبقه رشد ميكند.

توضيح اينكه مثلا اگر ريسنده يكصد سال پيش‏ را با ريسنده اى كه امروز بر روى ماشين ريسندگى كار ميكند ، مقايسه كنيد ميبينيد چه سرمايه هنگفتى لازم است تا اين ريسنده قادر باشد كار كند. از سوى ديگر سرمايه اى كه سرمايه دار در ريسندگى بشيوه دستى ميگذاشت ناچيز بوده و ريسنده اى كه مورد استثمار قرار ميگرفت ميتوانست درخانه كار كند . در آنصورت سرمايه دار دستمزدش‏ را ميپرداخت و پنبه يا كتان را در اختيارش‏ قرار ميداد. درمورد دستمزدها تغييرى حاصل نشده ولى ريسنده اى كه روى ماشين ريسندگى كار ميكند، د رخلال توليد صد برابر  بيشتر از بافنده اى كه با دست ميبافت مواد خام مصرف ميكند، فصل سوم                                             55 علاوه بر اين امروز هزينه ساختمانها ، ماشينهاى بخار ، دستگاههاى ريسندگى و غيره كه براى صنعت لازم است هنگفت اند.

 مطلب ديگرى را نيز ميبايست مورد بررسى قرا ر داد. سرمايه دارى كه صد سال پيش‏ يك ريسنده را استخدام ميكرد تنها براى موادخام و دستمزد سرمايه گذارى ميكرد . در آن زمان سرمايه ثابت وجود نداشت ، زيرا مخارج چرخ ريسندگى ناچيزتر از آن بود كه بحساب بيايد. سرمايه سرمايه دار سريع ، مثلا هر سه ماه يكبار بازتوليد ميشد ، درنتيجه احتياج داشت فقط با يك چهارم سرمايه اى كه طى سال مصرف ميكرد ، شروع كند . پولى كه امروزه براى تهيه ماشين آلات يك كارخانه ريسندگى و ساختمان آن سرمايه گذارى ميشودبسيارهنگفت است . حتى اگر زمان بازتوليد پولى كه سرمايه دار بصورت دستمزد و مواد خام مصرف كرده است با  زمان صد سال پيش‏ برابر باشد،  زمانيكه امروز لازم است تا او بقيه سرمايه اش‏ را كه صد سال پيش‏ بندرت احتياج داشت مجددا كسب كند بسيار طولانى شده است .

مجموعه اى ازشرايط خلاف جريان عمل ميكند.ازهمه مهمتر نظام اعتبارى است كه اخيرا تكامل پيدا كرده و نيز كاهش‏ ارزش‏ توليدات. اين كاهش‏ نتيجه اجتناب ناپذيرافزايش‏ بارورى كار است.  اما هيچيك از اين علل براى خنثى كردن عوامل ديگركافى نيست. درهمه شاخه هاى توليد، در پاره اى كند ودر پاره اى ديگر سريع، مقدار سرمايه لازم براى توليد سال به سال بطور محسوس‏ افزايش‏ مييابد.

فرض‏ كنيد سرمايه لازم براى صنعت معينى صد سال پيش‏ صد دلار بود و امروز هزار دلار و نيز شدت استثمار پنج برابر آنزمان، يعنى اگر مازاد توليد قبلا پنجاه دلار بود امروزه دويست و  پنجاه دلار است. در اينصورت افزايش‏ مازاد مطلق بوده است.  با اين وجود به نسبت قيمت سرمايه مصرف شده ارزش‏ اضافه كاهش‏  يافته است. صدسال پيش‏ اين نسبت پنجاه درصد بود امروزه بيست و پنج در صد. اين مثال صرفا بمنظور نشان دادن يك گرايش‏ است.                                                                                                                                                          

كل مقدارمازادى كه سالانه دراين رابطه دريك كشورسرمايه دارى توليد ميشود بسرعت افزايش‏ مييابد. اما مقدار كل سرمايه اى كه توسط طبقه سرمايه دار در موسسات سرمايه گذارى ميشود از اين هم سريعترافزايش‏ مييابد. اگر اينرا نيز محاسبه كنيم كه ماليات و اجاره سالانه حتى بخش‏ بيشترى از مازاد سرمايه داران را بخود اختصاص‏ ميدهد، اين پديده را اينطور ميتوان توضيح داد كه مقدار مازادى كه از مقدار معينى سرمايه حاصل ميشودعليرغم افزايش‏ نرخ استثمار نيروى كار،گرايش‏ به كاهش‏ دارد. 

بدين ترتيب، سود، يعنى مقدارمازادى كه توسط نيروى كارتوليد و سرمايه دار آنرا تصاحب ميكند، به نسبت مقدار سرمايه مصرف شده گرايش‏ به نزول دارد. يا به بيان ديگر، در روند تكامل نظام سرمايه دار ى توليد، سودى كه از مقدار معينى سرمايه بدست ميايد روبه كاهش‏ دارد. اين قانون بطور متوسط ودرمدت زمان طولانى صدق ميكند. دليل اين گرايش‏ نزولى را دركاهش‏ مداوم سود ميتوان ديد.

بنابراين ، جريان چنين است كه درعين حال كه استثمار كارگران گرايش‏ به افزايش‏ دارد ، نرخ سود سرمايه دار گرايش‏ به نزول دارد . اين حقيقت يكى ازبارزترين تضادهاى نظام سرمايه دارى توليد يعنى نظامى است كه مملو از تضاد است .

از اين تنزل سود پاره اى نتيجه ميگيرند كه نظام سرمايه دارى استثمار خود به عمر خويش‏ خاتمه ميدهد و سرمايه سرانجام آنقدر كم سود خواهد شد كه گرسنگى سرمايه داران را مجبورميكند بدنبال كار بگردند. اين نتيجه گيرى در صورتى درست بود كه با سقوط نرخ سود مقدار سرمايه بكارگرفته شده ، ثابت باقى ميماند.   اما بهيچ وجه چنين نيست، كل مقدار سرمايه در تمامى  كشورهاى  سرمايه دارى با آهنگى سريعتر از تنزل نرخ سود رشد ميكند.  رشد سرمايه پيش‏ شرطى است براى سقوط سود و اگر سرمايه گذارى سرمايه دار از يك ميليون به دو ميليون و از دو ميليون به چهار ميليون دلار افزايش‏ پيدا كند درآمدش‏ ، وقتى نرخ سود از پنج در صد به چهار درصد و از چهار درصد به سه درصد تقليل پيدا ميكند، كم نميشود.

تنزل نرخ سود و نيز نرخ بهره بهيچوجه بمعنى كاهش‏ درآمد طبقه سرمايه دار نيست. زيرا حجم مازادى كه سرمايه دار بدست مياورد بطور مداوم افزايش‏ مييابد، كاهش‏ سود تنها درآمد سرمايه دارانى را كاهش‏ ميدهد كه قادر نيستند بهمان نسبت سرمايه خود را افزايش‏ دهند. در جريان تكامل صنعتى، براى سرمايه دار مبلغ فزاينده اى سرمايه لازم است  تا "وقار طبقاتيش‏"    را حفظ كند. مقدار سرمايه اى كه لازم است تا صاحب سرمايه كار نكند و بتواند از كار ديگران زندگى كند پيوسته بيشتر ميشود.  مقدار پولى كه پنجاه سال پيش‏ ثروت بحساب ميامد امروز چندرقاز بى اهميتى بيش‏ نيست .

تنزل سود و بهره نه سقوط طبقه سرمايه دار كه تقليل عددى آنها را بهمراه دارد . هر سال سرمايه داران كوچك از اين طبقه اخراج ميشوند و محكوم بهمان مبارزه مرگ  و زندگى هستند كه خرده فروش‏ ، توليد كننده خرد، كشاورز خرد و كنسرنهاى كوچك عموما بدان دچارند. مبارزه مرگ و زندگى كه ممكن است كم و بيش‏ طولانى باشد ولى سرانجام آنها و فرزندانشان را به صف پرولتاريا خواهد راند . تلاش‏ آنها براى فرار از سرنوشت ، فقط    نابودى آنها را تسريع ميكند . آدمى  از بيشمار ساده لوحانى كه هر آدم فرومايه اى ميتواند فريبشان دهد تا پولشان را با قول سود به آنها بسپارد تعجب ميكند . اين آدمها قاعدتا آنطور كه بنظر ميرسند احمق نيستند . تلاشهاى رذيلانه سرمايه داران درحال ورشكستگى آخرين حربه ايست كه آنها بدان چنگ ميزنند، به اين اميد بسيار ناچيز كه بتوانند سرمايه كوچك خود را سودبخش‏ سازند . نه طمع و آز كه وحشت فقر ، آنها را كور كرده است .

 

 

7 -  رشد توليد بزرگ ، سنديكاها و تراستها

 

بموازات تشديد رقابت آميز بين توليد منفرد و توليد سرمايه دارى اين مبارزه بين سرمايه داران بزرگ و كوچك نيز ادامه دارد. هر روز اختراع يا اكتشافى نو بارآورى كار را افزايش‏ ميدهد.  هر يك از اين اختراعات كم و بيش‏ ماشينهاى قبلى را بى مصرف ميسازد و عرضه ماشينهاى جديد، اغلب توسعه تاسيسات را الزامى ميكند. سرمايه دارى كه تحت چنين فشارى سرمايه لازم را دراختيار نداشته باشد، دير يا زود قادربه ادامه رقابت نخواهد بود و ورشكست ميشود و يا مجبور است با ضرر هنگفت در شاخه ديگرى از صنعت كه هنوز سرمايه دارى بزرگتر از او سرمايه گذارى نكرده، سرمايه گذارى كند. بدين ترتيب رقابت در صنايع بزرگ تجمع بيش‏ از حد سرمايه در صنايع كوچك را موجب ميشود.  و بدين طريق رقابت بين سرمايه داران كوچك را خشن تر و نابوديشان را تسريع ميكند.

صنايعى كه بطور جمعى هدايت ميشوند پيوسته گسترش‏ مييابند ؛ موسساتى كه زمانى كارگرانشان را صد صد شماره  ميكردند، به كنسرنهاى عظيمى تبديل ميشوند كه هزاران كارگر  استخدام ميكنند . روز بروز موسسات حرفه هاى كوچك از بين  مى روند ، توسعه صنعتى بجاى افزايش‏ تعداد شركتهاى منفرد پيوسته از تعداد آنها ميكاهد.

اين تمام قضيه نيست . توسعه صنعتى پيوسته به تمركز هر چه بيشتر شركتهاى سرمايه دارى در دست يك فرد، خواه سرمايه دار منفرد و خواه مجموعه اى از سرمايه داران كه قانونا يك شخص‏  _ سنديكا يا تراست _  را تشكيل ميدهند، منجر ميشود .

راههايى كه به اين روند منتهى ميشود چند گونه است.  يكى از آنها عبارتست از نگرانى سرمايه دار به از بين بردن رقابت.  گفتيم كه رقابت اهرم اصلى نظام مدرن توليد است ،  درواقع اهرم اصلى هر نوع توليد كالايى يعنى توليد براى فروش‏ رقابت است. با اين وجود هر قدر هم رقابت عموما براى توليد كالايى ضورورى باشد، سرمايه دار خواهان آنستكه در بازار بى رقيب بماند. اگر تنها او مالك كالايى باشد كه عرضه ميكند و انحصار آن در دست خودش‏ باشد، ميتواند قيمتها را از ارزش‏ واقعى آن بسيار بالاتر ببرد، بدين ترتيب كسانيكه به كالاى او نيازمندند كاملا به او وابسته ميشوند. در آنجا كه چندين كالاى مشابه به بازار ميايند ، تنها زمانى ميتوانند انحصار بوجود آورند كه بتوانند از مجموعه خود يك فروشنده بوجود آورند. چنين تركيبهايى _ دارو دسته ها _ سنديكاها _ تراستها _ وقتى سريعتر و آسانتر بوجود ميايند كه تعداد رقبايى كه برخورد منافع دارند و ميبايستى هماهنگ شوند كمتر باشد .

مادام كه نظام سرمايه دارى بازار را گسترش‏ و تعداد رقبا را افزايش‏ ميدهد ، تشكيل انحصارات در توليد و تجارت مشكل مينمايد ، اما درهر شاخه صنعت سرمايه دارى ، دير يا زود، مرحله اى فرا ميرسد كه توسعه بيشتر آن رشته بمعنى تقليل شمار موسسات مربوط به آن است . از آن زمان ببعد جهت گيرى به سمت سنديكا و   تراست تسريع ميشود . زمان آنكه در يك كشور معين سنديكا به  تراست تبديل شود را ميتوان از طريق حمايت از بازار داخلى در مقابل رقباى خارجى با تعرفه بندى سنگين سرعت بخشيد . در چنين صورتى تعداد رقبا كاهش‏ مييابد و توليد كنندگان داخلى آسانتر ميتوانند بهم نزديك شوند ، يك انحصار بوجود آورند و بكمك قانون حمايت از " صنعت داخلى "  مصرف كنندگان داخلى را با رضايت خاطر سركيسه كنند.

درطى بيست سال گذشته تعداد تراستهايى كه توسط آنها قيمت و توليد كالاهاى معينى " تنظيم" ميشود ، بخصوص‏ در كشورهاى " تحت الحمايه" چون ايالات متحده ، فرانسه و آلمان افزايش‏ يافته است.  وقتى تراست بوجود آمد، كنسرنهاى متعددى كه با هم تركيب شده اند در واقع يك كنسرن تحت هدايت يك رهبرى را بوجود مياورند.

اولين هدف سنديكا و تراست دستيابى به موادى است كه براى رشد توليد از همه ضرورى ترند؛ از قبيل ذغال و آهن . شركتهاى متحد معمولا نفوذ خود را از صنايع انحصارى هم بيشتر گسترش‏ ميدهند . آنها كل ماشين توليد را به چند انحصارگر وابسته ميكنند.

همزمان با تلاش‏ موسسات مختلف يك شاخه صنعت و تمركز آن در دست يك نفر ، تلاش‏ موسسات متعدد شاخه هاى گوناگون صنعت كه مواد خام يا ماشين آلات ضرورى ديگر بخشها را فراهم ميكنند اينستكه تحت يك مديريت متحد شوند . اينكه راه آهن ها ، معادن ذغال سنگ و كارخانه هاى لوكوموتيو سازى خود را داشته باشند امرى عاديست . توليد كنندگان شكر بخشى از نيشكر و چغندر قند خود را توليد ميكنند؛ توليد كننده سيب زمينى كارگاه   ويسكى سازى خود را تاسيس‏ مى كند و . . راه سومى هم وجود دارد يعنى ساده ترين راه و آن اينكه چندين موسسه به يك موسسه تبديل ميشوند.                   

ديديم وظايف سرمايه دار در نظام توليدى كنونى تا چه حد مهم است .  تحت نظام مالكيت خصوصى بر ابزار توليد، توليد بزرگ تنها بعنوان توليد سرمايه دارى ميسر است. تحت اين نظام بمنظور پيشبرد بى دردسر توليد لازم است كه سرمايه دار مزرعه را با سرمايه خود در اختيار بگيرد و آنرا بطرز موثرى مورد استفاده قرار دهد .

درعين حال هر چه يك شركت سرمايه دارى بزرگتر ميشود، براى سرمايه دار ضرورى تر است كه بخشى از وظائف رو به افزايش‏ خويش‏ را با واگذار كردن آن به كنسرن هاى سرمايه دارى ديگر يا به مستخدمينى كه براى رسيدگى به كارهايش‏ استخدام ميكند از دوش‏ خود بردارد. البته در روند صنعتى فرقى نميكند كه اين وظائف را يك مستخدم انجام دهد يا خود سرمايه دار. اين وظايف خواه توسط سرمايه دار انجام شود خواه مستخدم ارزشى توليد نميكنند. درهرحال سرمايه دار بايد مخارج آنرا از مازادش‏ بپردازد.  بدين طريق نيز مازاد سرمايه دار و بدنبال آن سودش‏ تقليل پيدا ميكند.

درحاليكه رشد يك شركت ، سرمايه دار را وادار ميكند تا با استخدام معاونينى خود را راحت كند ، اين توسعه درعين حال با افزايش‏ مازاد ، مخارج اين تغيير را تقليل ميدهد. هرچه مازاد بيشتر ميشود ، سرمايه دار وظايف بيشترى را ميتواند به مستخدمينش‏ واگذار كند تا اينكه سرانجام كليه وظايف را ازسر خود رفع ميكند بطوريكه تنها مشغله اش‏ اين ميشود كه چگونه بخشى از سود مازاد بر مصارف شخصى را بطرز سودمندترى  سرمايه گذارى كند. تعداد كنسرنهايى كه به اين مرحله نهايى  رسيده اند سال بسال افزايش‏ مييابد.

اين روند را ميتوان بروشنى با افزايش‏ شركتهاى سهامى مشاهده كرد . دراين شركتها حتى ناآگاه ترين آدمها ميتوانند درك  كنند كه شخص‏ سرمايه دار محلى از اعراب ندارد بلكه آنچه مهم است  سرمايه اوست .

پاره اى تصور ميكردند كه شركتهاى سهامى ميتوانند  وسيله اى باشند كه منافع توليد كلان را در اختيار خرده مالكان بگذارند . اما شركتهاى سهامى تنها نوع ويژه اى از اعتبارند كه همانند اعتبار وسيله اى هستند كه دارايى خرده مالكان را در اختيار سرمايه دار بزرگ قرار ميدهند .

بمجرديكه يك شاخه صنعت توانست بدون شخص‏ سرمايه دار بحيات خود ادامه دهد، هركس‏ ميتواند ، بشرط اينكه اندوخته لازم براى خريد سهام را داشته باشد ، در آن شاخه مشغول بكار شود خواه از آن رشته سر دربياورد و خواه نه . به دليل اين حقيقت است كه يك سرمايه دار ميتواند صنايعى را در دست خود متمركز كند كه كاملا بهم بى ارتباطند . يك سرمایه دار بزرگ بسهولت ميتواند به شركتهاى سهامى دست يابد ، دراين رابطه آنچه ضرورى است انجام دهد اينستكه اكثر سهام را دراختيار داشته باشد و بدان ترتيب كنسرن وابسته و تابع منافعش‏ ميشود .

بالاخره ميبايست در نظر داشت  كه سرمايه بزرگ از سرمايه كوچك سريعتر رشد ميكند ، زيرا هر چه سرمايه بيشتر باشد، با در نظر گرفتن شرايط ثابت ، سود بيشتر خواهد بود و بهمان نسبت مقدار سرمايه اى كه شخص‏ سرمايه دار مصرف ميكند كمتر است و سهمى كه ميتواند به سرمايه پيشين بعنوان سرمايه جديد بيفزايد بيشتر خواهدشد. سرمايه دارى كه تجارت سالانه ده   هزار دلار نصيبش‏ ميكند از ديد سرمايه دارانه زندگى ساده اى  دارد . از سوى ديگر سرمايه دارى كه تجارتش‏ آن اندازه گسترده است كه سالانه صدهزار دلار سود ميبرد ، ميتواند سالانه شصت هزار دلار يعنى سه پنجم سودش‏ را به سرمايه قبلى بيافزايد حتى اگر پنج برابر سرمايه دار اولى مخارج شخصى داشته باشد. درعين حال كه سرمايه داران كوچك مجبورند براى زيست سخت تر و سخت تر مبارزه كنند، اندوخته هاى بزرگ در دست سرمايه داران بزرگ سريعتر و سريعتر متورم ميشود و در عرض‏ مدت كوتاهى ابعاد عظيمى بخود ميگيرد.

خلاصه كنم : رشد موسسات بزرگ ، افزايش‏ سريع ثروتهاى كلان و كاهش‏ مداوم تعداد موسسات و تمركز بى وقفه كنسرنهاى گوناگون در دست يك نفر ، همه اينها روشن ميسازد كه نظام سرمايه دارى توليد  گرايش‏ دارد  ابزار توليد را كه به انحصار طبقه سرمايه دار در آمده است ، دردست تعداد هرچه كمترى متمركز كند.  نتيجه نهايى ميبايستى تمركز همه ابزار توليد در دست يك فرد يا يك شركت سهامى باشد كه اين فرد يا شركت از آن بعنوان دارايى خصوصى استفاده ميكند و هركار ميخواهد با آن ميكند . كل ماشين توليد به كنسرن عظيمى تبديل ميشود كه تابع يك ارباب است . تحت نظام سرمايه دارى ، مالكيت خصوصى ابزار توليد به نابودى خود اين طبقه ميانجامد !  تكامل اين نظام به نابودى خود اين نظام منتهى ميشود . بمجرديكه كارگران روزمزد توده مصرف كننده را تشكيل دهند ، توليداتى كه مازاد آن بلامصرف است غير قابل فروش‏ يعنى بى ارزش‏ ميشود.

درحقيقت چنين وضعيتى كه دراينجا ترسيم ميشود هم غير معقول و هم غير ممكن است . اوضاع نه ميتواند و نه به اينجا خواهد كشيد . نزديك شدن صرف به اين شرايط رنجها، تضادها و  تناقضات جامعه را چنان تشديد ميكند كه غير قابل تحمل ميشود و جامعه حتى اگر تغييرى هم در آن پيش‏ نيايد ، متلاشى مى شود . اما گرچه چنين وضعيتى هرگز كاملا پيش‏ نميايد ولى بسرعت در آنجهت ميرويم . درعين حال كه از يكسو تمركز شركتهاى سرمايه دارى منفرد در دست تعدادى معدود هر چه سريعتر به پيش‏ ميرود،  از  سوى ديگر وابستگى كنسرنهاى مستقل ظاهرا مشابه يكديگر درنتيجه اجتناب ناپذير تقسيم كار، بيشتر ميشود . اما اين وابستگى دو جانبه پيوسته يكجانبه ميشود ، زيرا سرمايه داران كوچك روز به روز بيشتر به سرمايه داران بزرگ وابسته ميشوند . درست همانطور كه كارگرانى كه هم اكنون به توليد صنايع خانگى مشغولند و بنظر مستقل مينمايند در واقع مزدبگير يك سرمايه دارند ، همينطور است وضعيت بسيارى از سرمايه داران كوچك كه خراجگزار ديگر سرمايه دارانند و بظاهر مستقل . بسيارى از كنسرنهاى بظاهر مستقل در واقع زائده يك موسسه سرمايه دارى بزرگ اند.

درعين حالى كه وابستگى اقتصادى توده هاى جمعيت به طبقه سرمايه دار افزايش‏ مييابد ، در درون طبقه سرمايه دار نيز اكثر اعضاء آن به تعداد هر چه كمترى كه روز به روز بخاطر ثروتشان قويتر ميشوند، وابسته ميشوند.

اما وابستگى نه براى سرمايه دار امنيت مياورد نه براى پرولترها، خرده فروشان و نه توليد كنندگان. برعكس‏ وابستگى براى سرمايه دار همان مفهوم را دارد كه براى بقيه افراد. همراه با وابستگى سرمايه دار بى اعتمادى او به وضعيتش‏ نيز افزايش‏ پيدا ميكند. البته سرمايه داران كوچك بيشترين ضرر را ميبرند، اما حتى بيشترين حدانباشت سرمايه نيز اطمينان مطلق بهمراه نمياورد.

قبلا به پاره اى از علل ناامنى رو به افزايش‏ شركتهاى سرمايه دارى اشاره كرده ايم. يكى از اين علل يعنى حساسيت كل  نظام نسبت به نفوذ روبه افزايش‏ خارجى است . با حاد شدن تضاد بين طبقات ، با رو در رو قرار گرفتن توده هاى هرچه بيشتر و با قراردادن سلاحهاى هر چه قويترى در دست هريك، نظام  سرمايه دارى توليد زمينه اختلال را چند برابر ميكند و زيانهاى اين اختلال را افزايش‏ ميدهد.  بعلاوه تنها بخاطر مازادى كه سرمايه دار  براى خود نگهميدارد نيست كه بارآورى كار بيشتر ميشود، بلكه مقدار كالايى كه به بازار سرازير ميشود نيز افزايش‏ مييابد. بموازات استثمار نيروی كار رقابت بين سرمايه داران تشديد ميشود وبه مبارزه اى خشن بين هريك با ديگران تبديل ميگردد. همراه با اين روند پيوسته در شيوه هاى تكنيكى توليد نيز انقلاب صورت ميگيرد. اختراعات و اكتشافات جديد ماشين آلات موجود را بى ارزش‏ كرده و نه تنها كارگران منفرد و ماشينهاى منفرد بلكه گاه كل تاسيسات يا حتى كل شاخه هاى صنعت را اضافه و بى مصرف ميكند.

هيچ سرمايه دارى نميتواند به آينده مطمئن باشد ، هيچ سرمايه دارى نميتواند با اطمينان بگويد كه ميتواند داراييش‏ را حفظ كند و به فرزندانش‏ بسپارد.

طبقه سرمايه دار به دو گروه تقسيم ميشود، بخشى كه روز به روز بيشتر ميشود و در حيات صنعتى بلامصرف است،  اين بخش‏ كارى جز اتلاف مقدار فزاينده اى كه به جيب ميزند ندارد. گروه ديگر شامل سرمايه دارانى ميشود كه در تاسيساتشان هنوز به نيروى اضافى و بى مصرف تبديل نشده اند.  اين گروه پيوسته رو به كاهش‏ دارد، اما به نسبت اين كاهش‏ نگرانيها و مشكلات وضعيت،  بردوششان سنگينى ميكند. درحاليكه گروه قبلى در فساد و بيكارى رو به انحطاط ميروند، گروه دوم با تشديد رقابت با ديگران خود را فرسوده ميكنند.

هر دو گروه را شبح ناامنى تهديد ميكند. نظام كنونى توليد حتى به استثمارگران، حتى به كسانيكه مزاياى بى حد و حصر آنرا به انحصار خود در آورده اند، اجازه نميدهد تا از غنايم خود كاملا بهره گيرند.

 

8  -  بحرانهاى اقتصادى

 

با وجوديكه در شراط عادى ، ناامنى براى همه طبقات وجود دارد ، اما اين ناامنى با بحرانهاى ادوارى كه با حتميت قوانين طبيعى در لحظه معينى از توليد فرا ميرسد، تشديدميشود.

اهميتى كه اين بحرانها در خلال دهه هاى گذشته پيدا كرده اند و آشفته فكرى كه در رابطه با آنها حاكم است ، ارزش‏ توجه خاص‏ به آنرا دارد .

بحرانهاى حاد مدرنى كه بازار جهانى را بلرزه در مياورد، از توليد اضافى ناشى ميشود. اين توليد مازاد خود به نوبه خويش‏ از بى برنامگى نشات ميگيرد كه به ناگزير مشخصه نظام توليد كالايى ماست. توليد اضافى بمفهوم توليد بيش‏ از نياز واقعى، ممكن است در هر نظامى وجود داشته باشد ؛ اما تازمانيكه توليد كنندگان براى رفع نيازهاى خود توليد كنند، اضافه توليد ميتواند قاعدتا لطمه اى وارد نكند. مثلا درنسل گذشته اگر به تصادف محصول گندم يك كشاورز بيشتر از نيازش‏ بود ميتوانست آنرا براى سالهايى كه محصول كمترى داشت ذخيره كند و وقتى انبارش‏ پرميشد ميتوانست مابقى را به گله اش‏ بدهد يا در بدترين حالت بگذارد بپوسد.

دررابطه با نظام توليد كالايى جديد، وضع متفاوت است . در درجه نخست وقتى نظام توسعه پيدا ميكند ، ديگر كسى نه براى خود بلكه براى شخص‏ ديگرى توليد ميكند. هركس‏ بايد آنچه  احتياج دارد را خريدارى كند . بعلاوه كل توليد بطور منظم صورت نميگيرد،  برعكس‏ ، اين بعهده توليد كننده است كه خود تقاضا براى كالايى كه توليد ميكند را برآورد كند . در درجه دوم بمجرديكه نظام جديد توليد مرحله نخست را پشت سر گذاشت ، هيچ كس‏ مگر مولدين فلزات مضروب نميتوانند قبل از اينكه چيزى بفروشند چيزى خريدارى كنند. اين دو ريشه بحران است .

 براى توضيح اين حقيقت از ساده ترين مثال استفاده ميكنم. فرض‏ كنيم يك پولدار، يك جوينده طلا با ده دلار سكه ، يك تاجر شراب با يك بشكه شراب، يك بافنده با يك توپ پارچه و يك آسيابان با يك كيسه آرد به بازار بيايد. براى ساده كردن مثال اجازه دهيد ارزش‏ هريك از اين كالاها را بيست دلار فرض‏ كنيم و نيز فرض‏ كنيم كه هريك از اين افراد دقيقا نياز فرد ديگرى را برآورده كرده است. تاجر شراب، شرابش‏ را به جوينده طلا ميفروشد و با بيست دلار آن پارچه بافنده را ميخرد وبالاخره بافنده با پولى كه دريافت ميكند كيسه آرد را ميخرد و هريك راضى به خانه باز ميگردند.

سال بعد دوباره اين چهارنفر يكديگر را ملاقات ميكنند و هريك مثل سابق همان مبلغ را براى كالايش‏ طلب ميكند ، فرض‏ كنيم كه جوينده طلا از شراب تاجر متنفر نيست ، بلكه يا به آن نياز ندارد يا پولش‏ را براى بازپس‏ دادن قرض‏ لازم دارد و ترجيح ميدهد كه پيراهن پاره بپوشد تا پارچه جديد نخرد ، در چنين صورتى تاجر شراب بيست دلارش‏ را در جيب خود ميگذارد و به خانه بازميگردد. بافنده بيهوده منتظر مشترى است و بهمان دليل كه او منتظر ميماند ، آسيابان نيز مايوس‏ ميشود . زن و فرزند بافنده ممكن است گرسنه باشند ، بافنده ممكن است مشتاق آرد آسيابان نيز باشد.  اما پارچه اى كه توليد كرده است ، خريدار  ندارد و بهمان دليل كه پارچه بى مصرف شده آرد نيز " بيمصرف "  ميشود. نه بافنده و نه آسيابان هيچكدام پول ندارند و هيچكدام نميتوانند آنچه را لازم دارند بخرند. آنچه توليد كرده اند اكنون توليد بيش‏ از اندازه مصرف بنظر ميايد. بعلاوه همينطور است وضعيت درمورد مصرف ديگر كالاهايى كه توليد شده و به آن احتياج هست.  براى اينكه مثال را كمى تكميل كرده باشيم ، بايد بگويم كه ميزى كه نجار ساخته و آسيابان آنرا لازم دارد  " توليد مازاد "  است .

ويژگيهاى اصلى يك بحران صنعتى همگى در مثال فوق موجود است . البته در واقعيت امر بحران در چنين مرحله ابتدايى توليد بروز نميكند . در مرحله آغازين توليد كالائى ، يعنى توليد براى فروش‏ ، هر توليد كننده كم و بيش‏ براى مصرف شخصى توليد مى كند ، توليد تنها بخشى از كل صنعت را در هر خانواده تشكيل ميدهد. بافنده و آسيابانى كه در مثال بالا آورده شدند هريك قطعه زمين و رمه خود را دارند و ميتوانند صبورانه منتظر باشند تا خريدارى براى كالاهايشان پيدا شود. حتى اگر وضعشان بى نهايت وخيم شود ، ميتوانند بدون خريدار سر كنند.

بعلاوه، در مراحل نخستين توليد براى فروش‏ ، بازار هنوز كوچك است و ميتوان بسادگى مقدار را تخمين زد . در طى سال توليد و مصرف يعنى كل حيات اجتماعى جماعت روال يكسان خود را دارد. در دوران گذشته همه يكديگر را ميشناختند و كاملا نيازها و قدرت خريد يكديگر را ميدانستند . فعاليت صنعتى هريك از محلات مسكونى اساسا سال به سال يكسان  بود ؛  تعداد توليد كنندگان ، بارآورى كار ، كميت توليدات تعداد مصرف كنندگان ، نيازهايشان و پولى كه در اختيار داشتند همه بكندى تغييرميكرد و هر تغييرى بلافاصله مشهود بود و مورد بررسى قرار ميگرفت .

با پيدايش‏ تجارت همه اينها جنبه ديگرى پيدا كرد . تحت  نفوذ تجارت ، توليد براى مصرف شخصى بيشتر و بيشتر به پشت صحنه عقب رانده شد ، توليد كنندگان منفرد كالا و تا حد بيشترى فروشندگان  آن  براى معيشت  خويش‏ هر چه  بيشتر مجبور به فروش‏ كالاها واز آن مهمتر به فروش‏ فورى آنند. جلوگيرى از فروش‏ يك كالا يا حتى تاخير در فروش‏ آن هرچه بيشتر براى صاحب آن فلاكت ببار مياورد ، حتى ممكن است خانه خرابش‏ كند.

از طريق بازرگانى متنوعترين و پراكنده ترين بازارها به همديگرنزديك ميشوند . بازار عمومى بسيار وسعت پيدا ميكند ، اما بهمان نسبت هم كنترل آن مشكل ميشود ؛ اين مشكل با ظهور يك يا چند واسطه كه خود را بين توليد كننده و مصرف كننده قرارميدهند بازهم حادتر ميشود. همزمان با تكامل تجارت و وسايل ارتباط ، حمل و نقل و توليد آسان گرديده است . كوچكترين اختلالى كافيست تا كالاهاى فراوانى را دريك نقطه متمركز كند . تمام اين علل را كه يكجا جمع كنيم ، كار برآورد تقاضا و عرضه كالا را نامطمئن ميسازد .  توسعه آمار موجب از بين رفتن اين عدم اطمينان نيست . كل حيات اقتصادى جامعه بيشتر به احتكار كالا وابسته ميشود و اين يك بيشتر و بيشتر مخاطره آميز .

تاجر از همان آغاز يك محتكر است . برآورد و تخمين در صرافى اختراع نشد بلكه از وظايف ضرورى سرمايه دار است . تاجر با تخمين يعنى با برآورد پيشاپيش‏ تقاضا براى يك كالا ، با خريد كالا آنجا كه ارزان قيمت است ، يعنى جايى كه عرضه بيش‏ از حد نياز است و بافروش‏ آنها در جاييكه گرانتر است يعنى آنجا كه نادر است ، ميكوشد به هرج و مرج نظام توليدى بى برنامه كه كنسرنهاى مستقل بطور منفرد اداره ميكنند نوعى نظم ببخشد ، اما در برآوردهايش‏ ميتواند اشتباه كند و اين اشتباهات پيوسته بيشتر ميشود زيرا وقت زيادى براى بررسى معاملاتش‏ ندارد . او تنها تاجر منحصر به فرد نيست، صدها و هزاران رقيب بدنبال سود  منتظر فرصت مناسبند؛ هر كس‏ زودتر از ديگران فرصت را تشخيص‏ داد جايزه را برده است. تحت چنين شرايطى سرعت يك ضرورت است، مدت طولانى فكر كردن و پرس‏ و جوى زياد بى ثمر است ؛ سرمايه دار بايد مخاطره كند. البته ممكن است متضرر شود. بمجرديكه در بازار تقاضاى  عمده اى براى يك كالا وجود داشت ، كالا بمقياس‏ فراوان به اين بازار سرازير ميشود  تا آنكه بازار ديگر بحد اشباع ميرسد، سپس‏ قيمتها پايين ميايد؛ تاجر بايد غالبا كالا را با ضرر و ارزان بفروشد يا بازارهاى ديگرى براى كالايش‏ جستجو كند. زيانهاى او دراين فعاليت ممكن است براى خانه خراب شدنش‏ كافى باشد .

جايى كه نظام جديد توليد براى فروش‏ بحد مطلوب توسعه يافته باشد، هربازارى مشخصا يا با عرضه بيش‏ از حد لزوم روبروست يا كالاهاى آن ناكافيست. اين امر ممكن است به اين نتيجه منتهى شود كه در پاسخ به يك تقاضا در بازار انباشت بيش‏ از حد كالا بحدى باشد كه خسارات تجار بطور غير معقول سنگين باشد و عده زيادى از آنها نتوانند بدهيهاى خود را پرداخت كنند، يعنى ورشكست ميشوند.در چنين شرايطى با بهترين نمونه بحران روبروييم. 

مادام كه توليدخرد شكل غالب صنعت بود،  وسعت  و حدت بحرانهاى صنعتى مهاركردنى بود . در آن شرايط تقاضا هرچه بود ، اما افزايش‏ مقدار كالا ممكن نبود . تحت نظام صنعت خرد يا صنعت دستى ، توليد گنجايش‏ زيادى براى گسترش‏ ندارد . نميتوان آنرا با استخدام تعداد زيادى كارگر وسعت داد ، زيرا چنين صنعتى در شرايط عادى نيز همه ظرفيت ممكن را بكار ميگيرد . فقط آنرا با تحميل كار بيشتر بر دوش‏ كارگر يعنى با طولانى كردن ساعات كار و با محروم كردن او از تعطيلات  ميتوان گسترش‏ داد.   اما در  روزهاى خوش‏ گذشته ، مكانيك يا  كشاورز مستقل كه هنوز طعم رقابت در توليد بزرگ را نچشيده بود، تمايل به چنين كارى نداشت . و بالاخره حتى اگر به چنين تحميلى تسليم ميشد ، از لحاظ توليد تفاوت چندانى نداشت ، زيرا بارورى كار بطور نسبى كم بود. 

با ايجاد توليد بزرگ سرمايه دارى ، اين وضعيت تغييرميكند اين نظام نه تنها همه ابزارها را آنچنان توسعه ميدهد كه تجارت را قادر ميسازد هر بازارى را با آن مقدار كالايى انباشته كند كه قبلا هرگز قابل تصور نبوده است ، نه تنها بازارهاى منفرد را به بازارى جهانى كه كل كره زمين را در بر ميگيرد توسعه ميدهد ، نه تنها تعداد واسطه هاى بين توليد كننده و مصرف كننده راچند برابر ميكند ، بلكه توليد را در وضعيتى قرار ميدهد كه به تقاضاى هربازارى پاسخ دهد و بسرعت گسترش‏ يابد.

درحال حاضر ، اين حقيقت كه كارگران كاملا به سرمايه دار وابسته اند يعنى سرمايه دار در حقيقت ميتواند دلبخواه ساعات كارشان را طولانى كند ، تعطيل يكشنبه هايشان را به تعويق بياندازد و استراحت شبانه آنها را محدود كند و اين همه او را قادر ميسازد كه توليد را با سرعتى بيشتر از آنچه قبلا امكان داشت افزايش‏ دهد. بعلاوه امروزه فقط يك ساعت كار اضافه با بارورى كنونى نيروى كار بمعنى افزايش‏ توليد به مقياسى بسيار وسيعتر از دوران صنايع دستى است . در اثر اعتبار ، سرمايه بسيار قابل انعطاف شده است . تجارت رو به راه اطمينان را افزايش‏ ميدهد و پول را به خيابان ميكشاند ؛ زمان بازگشت توليد سرمايه را كوتاه ميكند و بدينوسيله اثر بخشى آنرا افزايش‏ ميدهد . اما از همه آنها مهمتر ، سرمايه هميشه ارتش‏ ذخيره بزرگى از كارگران _ بيكاران _   را در اختيار دارد . بدين ترتيب سرمايه دار ميتواند هر زمان   موسسا ت  خود را  گسترش‏ دهد ، كارگران بيشترى استخدام كند،  توليدش‏ را بسرعت افزايش‏ دهد و از هر فرصت مناسبى حداكثر استفاده را بكند.

ديديم كه تحت سلطه توليد بزرگ ، سرمايه صنعتى هر چه بيشتر به پيش‏ مى تازد و كل مكانيسم سرمايه دارى را كنترل ميكند.  اما در مدار توليد سرمايه دارى ، شاخه هاى بخصوصى از صنعت مثلا صنعت فلزكارى و ريسندگى در راس‏ قرار دارد . بمجرديكه هر يك از اين شاخه ها جان تازه اى بگيرد _ خواه از طريق گشايش‏ بازارهاى جديد درچين يا ايجاد خطوط راه آهن طولانى _ نه تنها به سرعت رشد ميكند ، بلكه جان تازه اى به كل ارگانيسم صنعت ميدهد. سرمايه داران موسسات خودرا توسعه ميدهند، موسسات جديدى ايجاد ميكنند، مصرف مواد خام و مواد كمكى را افزايش‏ ميدهند و كارگران جديدى استخدام ميكنند . همزمان با اين روند ، اجاره بها ، سود و دستمزد بالا ميرود . تقاضا براى كالاها بيشتر ميشود و همه صنايع از شكوفايى صنعتى بهره ميبرند . بنظر ميرسد كه دراين اوقات هر تجارتى ميبايست شكوفا شود ، اعتماد كور ميشود و اعتبار بى حد و حصر رشد ميكند . هركس‏ پول دارد در صدد تبديل آن به سرمايه و سودآور كردن آنست . گيج سرى صنعتى همه را تسخير ميكند.

درعين حال توليد رشد سريعى داشته و تقاضاى اوليه بازار پاسخ داده شده است ، اما توليد متوقف نميشود . اين توليد كننده نميداند كه توليد كننده ديگر چه در سر دارد و اگر هم در فاصله اى معين شك و ترديدى در ذهن يك سرمايه دار بوجود آيد،  بزودى ضرورت كسب سود از فرصت بدست آمده جهت عقب نماندن از مسابقه اين شك و ترديد را زايل خواهد كرد. " هركس‏   كلاه خود را محكم چسبيده است "  در عين حال تحويل مقادير بيشترى كالا مشكل ميشود، انبارها لبريزند، اما بازهم هرج و مرج ادامه مييابد. سپس‏ لحظه اى فرا ميرسد كه يكى از موسسات تجارى ميبايست پول كالاهايى كه ماهها قبل از توليد كننده دريافت كرده را بپردازد . كالاها هنوز بفروش‏ نرفته است؛ بدهكار كالا دارد ولى پول ندارد، او نميتواند به تعهداتش‏ عمل كند و ورشكست ميشود. سپس‏ نوبت توليد كننده فرا ميرسد. او نيز قرارداد پرداخت قروضى را بسته است كه موعد بازپرداخت آن فرا رسيده است . چون بدهكار نميتواند پول او را بپردازد او نيز ورشكسته ميشود . بدين ترتيب ورشكستگى پشت ورشكستگى به از هم گسيختگى عمومى ميانجامد. اعتماد كور قبلى جاى خود را به وحشت كور مى سپارد و ترس‏ و وحشت عموميت پيدا ميكند و لحظه سقوط فرا ميرسد.

دراين لحظه كل مكانيسم صنعتى تا بن به لرزه در ميايد، هر موسسه اى كه بر محكمترين پايه ها بنا نشده متلاشى ميشود.  بداقبالى نه تنها گريبان كنسرنهاى اسراف كار و ولخرج را ميگيرد، بلكه سراغ همه آنهايى نيزميرود كه در اوقات عادى سعى داشتند گليم خود را از آب بيرون كشند. دراين زمان سلب مالكيت كشاورزان خرد، توليد كنندگان خرد و سرمايه داران خرد به سرعت ادامه مييابد. در واقع، از ميان سرمايه داران بزرگ، آنان كه باقى مى مانند غنيمت سرشارى به چنگ مى آورند. زيرا در خلال يك بحران دو امر مهم اتفاق ميافتد؛ ابتدا سلب مالكيت از" فرزندان "؛  دوم تمركز توليددردست معدود افراد ودر نتيجه انباشت ثروتهاى هنگفت

كمتر كسى ميتواند پيش‏ بينى كند كه آيا ميتواند بحران را پشت سر بگذارد يا نه، همه وحشت نظام جديد توليد: ناامنى معيشت، نياز، فحشا و جنايت دراين ايام ابعادى وحشت زا پيدا  ميكند. هزاران نفر از سرما وگرسنگى ميميرند زيرا پارچه وغذاى  بيش‏ ازحد نياز توليد كرده اند  و خانه بيش‏ از حد ساخته اند  !!  در اين دورهاست كه اين حقيقت بطرزى خيره كننده تجلى پيدا ميكند كه نيروهاى مولده بيشتر و بيشتر با نظام توليد براى فروش‏ در تضاد قرار ميگيرند و مالكيت خصوصى ابزار توليد به نفرينى بزرگ و بزرگتر ابتدا براى تهيدستان و سپس‏ براى خود سرمايه داران تبديل ميشود.

پاره اى متخصصين اقتصاد سياسى اعلام كرده اند كه تراست به بحران خاتمه ميدهد ، اما اين ادعا غلط است .

درسنديكا و تراستهاى بزرگ پيش‏ شرط مقررات توليد بيش‏ از هر چيز عبارتست از كنترل تمامى شاخه هاى صنعت و سازمان دادن آنها بر مبناى بين المللى درتمام كشورهايى كه در آن نظام سرمايه دارى توليد توسعه مييابد . اما سازمان دادن به تراستهاى بين المللى كارى است مشكل و از آن مشكلتر هماهنگ نگهداشتن آنهاست . بنابراين بندرت يك تراست آنقدر قدرتمند ميشود كه بتواند تجارت بين المللى را تنظيم كند و بحران را خنثى نمايد . با در نظر گرفتن توليد مازاد بر مصرف ، رسالت اصلى  تراست نه جلوگيرى از آن بلكه جابجايى نتايج نامطلوب آن و سرشكن كردن آن بر دوش‏ كارگران و مصرف كنندگان است .

اما فرض‏ كنيم كه بالاخره صنايع عمده با موفقيت بصورت تراستهاى بين المللى منضبط سازمان داده شوند . نتيجه چه ميشود ؟ رقابت بين سرمايه داران تنها دريك جهت از بين ميرود . هر چه رقابت درميان توليد كنندگان در يك شاخه صنعت بيشتر از بين ميرود، تضاد بين آنها و توليدكنندگان كالاهاى ديگر كه بعنوان مصرف كننده و به توليدات تراستها احتياج دارند تعميق مييابد ؛ مختصر اينكه ؛ تراستى شدن كامل بمقياس‏ بين المللى موجب  ميشود كه طبقه سرمايه دار ديگر نه به  افراد رقيب بلكه به گروههاى متخاصمى تقسيم شودكه به روى هم اسلحه ميكشند.*  فقط زمانى كه همه تراستها به يك تراست تبديل شوند و كل ماشين توليد ملتهاى سرمايه دار در دست معدودى متمركز شود يعنى زمانيكه مالكيت خصوصى بر وسايل توليد پايان ميپذيرد، تراست ميتواند به بحران خاتمه دهد. برعكس‏ ، از مرحله معينى در تكامل صنعت مادام كه مالكيت خصوصى بر ابزار توليد ادامه دارد ، بحران اجتناب ناپذير ميشود.

 

9 -  اضافه توليد مزمن

 

بموازات بحرانهاى ادوارى و جلوه هاى دائمى آن ، بموازات دورهاى مكرر توليدمازاد بر نياز ، خسارات مالى ، اتلاف نيرو و بدنبال آن ، اضافه توليد مزمن و اتلاف انرژى پيش‏ ميايد.

انقلاب درماشين توليد پيوسته رخ ميدهد . زمينه هايى كه توليد تسخير ميكند بيشتر و بيشتر ميشود . سال به سال توليد بزرگ سرمايه دارى شاخه هاى جديد توليد را تسخير ميكند و در نتيجه بارورى توليد نيز بلاوقفه و با آهنگى فزاينده بالا ميرود . همزمان با اين روند، انباشت جديد سرمايه بى وقفه ادامه مييابد.  هرچه استثمار كارگران منفرد شدت و تعداد كارگران استثمارشونده افزايش‏ يابد، مقدار مازاد بيشتر و مقدار ثروتى كه سرمايه دار به  جيب ميزند و بعنوان سرمايه مورد استفاده قرار ميدهد بيشتر ميشود. بنابراين نظام سرمايه دارى نميتواند ثابت باشد . رشد مداوم آن و توسعه هميشگى بازارهاى آن براى اين نظام ضرورت حياتى دارد . توقف برابر است بامرگ . در حاليكه قبلا در دوران توليد دستى و كشاورزى خرد، يك كشور درحدى ثروت توليد ميكرد  كه قاعدتا تنها با افزايش‏ جمعيت افزايش‏ مييافت، نظام سرمايه دارى برعكس‏ ، از همان آغاز به افزايش‏ بى وقفه توليد نياز دارد . هرتوفقى مصيبتى اجتماعى ببار مى آورد كه هر چه بيشتر دوام آورد دردناك تر ميشود. بدين ترتيب همواره با محركهاى ادوارى كه در اثر گسترش‏ ادوارى بازار بوجود ميايد و به افزايش‏ توليد ميانجامد، فشارى دائمى دراين جهت وجود دارد كه ذاتى نظام سرمايه دارى توليد است . اين فشار بجاى آنكه از طريق توسعه بازار بوجود آيد، بازار را پيوسته به پيش‏ ميراند.

اما گسترش‏ بازار هم حد و حدودى دارد ؛ در سى سال گذشته دوره اى وجود داشت كه بازارها گسترش‏ نداشت. درست است كه زمينه اى كه توليد سرمايه دارى بر آن ميتواند گسترش‏ يابد عظيم است و از تمامى حدود و ثغور محلى و ملى فراتر ميرود و كل كره زمين را در بر ميگيرد، اما سرمايه دارى واقعا اندازه كره زمين را تقليل داده است. تنها صد سال پيش‏ بازار صنعت سرمايه دارى به بخش‏ غربى اروپا و سرزمينهاى ساحلى و جزاير معينى كه تحت سلطه انگليس‏ بود محدود ميشد. اما آزمندى سرمايه داران و وسائلى كه دراختيار داشتند بقدرى عظيم بود كه از آن پس‏ تقريبا درب همه كشورهاى جهان را نه تنها بروى محصولات انگليس‏ بلكه بروى محصولات كليه ملل سرمايه دارى بزور گشودند. امروزه بندرت بازارى ميتوان يافت كه بروى محصولات ملل سرمايه دارى گشوده نشده باشد و در صورت وجود، چنين بازارهايى هم جز بحران و عدم سودآورى حاصلى  ندارد.   

                                                                                                                                      

     توسعه شگفت انگيز حمل و نقل سال بسال بهره  بردارى كامل تر از بازار را ممكن ميسازد ؛ ليكن اين وضعيت در بازار كشورهايى كه بسطحى از تمدن رسيده اند پيوسته دستخوش‏ تحول است و اين امر پيشرفت را خنثى ميكند. همه جا عرضه كالاهاى توليد بزرگ سرمايه دارى ، نظام بومى توليد خرد را از بين ميبرد و كارگر صنعتى و كشاورزى را به پرولتاريا تبديل ميكند.  اين امر دو نتيجه مهم در تمامى بازارها دارد كه براى جذب توليد مازاد صنعت سرمايه دارى اهميت دارد. نخست اينكه قدرت خريد جمعيت را كم و در نتيجه تاثير گسترش‏ بازار را خنثى ميكند و دوم و مهمتر اينكه پايه نظام سرمايه دارى را با ايجاد طبقه پرولتاريا بنيان ميگذارد. بدين ترتيب توليد بزرگ سرمايه دارى خود گور خويش‏ را ميكند. از مرحله معينى از تكامل آن هر پيشرفت جديد بازار بمعنى بوجود آمدن يك رقيب جديد است. درحال حاضر توليد بزرگ سرمايه دارى در ايالات متحده كه باندازه عمر يك نسل نيز از آن نميگذرد نه تنها دست بكار رها ساختن خود از شر رقباى اروپايى است، بلكه تلاش‏ ميكند بازار كل قاره آمريكا را تصاحب كند. صنعت سرمايه دارى روسيه كه عمر كمترى دارد تنها منبع تغذيه كل خطه پهناور روسيه در اروپا و آسياست. هند شرقى، چين، ژاپن و استراليا به حكومتهاى صنعتى اى تبديل ميشوند كه دير يا زود نيازهاى خود را بر آورده خواهند كرد. مختصر اينكه، آن لحظه ايكه نيازهاى كشورهاى صنعتى ديگر گسترش‏ نيابد و سير قهقرايى طى كند، نزديك است. البته اين بمعنى ورشكستگى كل نظام سرمايه دارى است .

مدتهاست كه گسترش‏ بازار با نيازهاى توليد سرمايه دارى هماهنگ نبوده است . درنتيجه توليد سرمايه دارى هرچه بيشتر با مانع روبرو شده و توسعه كامل ظرفيت توليداتش‏ دچار اشكال گرديده است.  دوره هاى رونق روز به روز كوتاهتر ميشود و دوره هاى بحران طولانى تر و طولانى تر.

  از اينروست كه مقدار ابزار توليدى كه باندازه كافى مورد استفاده قرار نميگيرند و يا كلا  بى مصرف باقى ميمانند روز به روز افزايش‏ مييابد. مقدار ثروتى كه تلف ميشود بيشتر و بيشتر ميشود. مقدار نيروى كارى كه بالاجبار بيكار ميماند، بسيار تكاندهنده است. تحت اين مقوله آخر، نه تنها انبوه بيكارانى قرار دارند كه بسرعت افزايش‏ مييابند و به يك خطر اجتماعى تهديد آميز بدل ميشوند، بلكه اولا جمعيت، روبه رشد انگلهاى اجتماعى كه همه راههاى كار مولد بروى آنها بسته است، روز به روز افزايش‏ مييابد، اينان كسانى هستند كه سعى ميكنند زندگى فلاكت بارى را از طريق مشاغلى غير ضرور و مضر بحال جامعه از قبيل واسطه گرى، مشروب فروشى، نوكرى، طبا لى و غيره براى خود دست و پا كنند. و ثانيا توده عظيم مردمى از هر قماش‏ كه ميتوان آنها را تحت عنوان " زاغه نشين" ها نام گذاشت از قبيل كلاهبرداران و حقه بازان رنگارنگ، جانيان و فواحش‏ همراه با بيشمار وابستگانشان ؛ و سوم انبوه جمعيتى كه خود را به طبقه دارا بعنوان مستخدمين شخصى چسبانده اند و سرانجام توده عظيم سربازان؛ زيرا رشد مداوم ارتشها در بيست سال گذشته بدون توليدمازاد كه بخش‏ بزرگى از نيروى كار جهانى را آزاد كرد، غير ممكن بوده است .

نظام سرمايه دارى ميرود تا در توليد مازاد خود خفه شود؛ اين نظام بطور مداوم از تحمل ظرفيت كاملا بالنده و قدرت توليدى خود ناتوان ميشود، و اگر نخواهد متلاشى شود نيروهاى فعال  هرچه بيشترى ميبايست بيكار شوند ومقدارهرچه بيشترى از  توليدات  به هدر رود  

پيدايش‏ نظام سرمايه دارى ، يعنى جايگزينى توليد خرد كه تحت آن ابزار كار در تصاحب  كارگران  منفرد بود ،توليد كلان سرمايه دارى كه تحت آن وسايل كار به مالكيت خصوصى معدودى در ميايد و كارگران به پرولتارياى بى تملك تبديل ميشوند، خود وسيله اى بود كه توسط آن نيروهاى مولده بسيار رشد كرد . اين رسالت تاريخى طبقه سرمايه دار بود . رنجى كه اين نظام به توده هاى بشرى تحميل كرد و آنها راخلع يد و استثمار نمود وحشتناك بود ولى طبقه سرمايه دار رسالت تاريخى خود را بانجام رساند. اين خود به همان اندازه ضرورتى تاريخى بود كه دو سنگ بنايى كه اين نظام بر آنها بنا شد :  نخست توليد تجارى يعنى توليد براى فروش‏ و دوم مالكيت خصوصى بر وسايل كار .

اما نظام سرمايه دارى و شرايطى كه اين نظام را بوجود آورد  هرچقدر هم در ابتدا ضرورى بود ، ولى ديگر چنين نيست . وظائف طبقه سرمايه دار هر چه بيشتر به كارمندان استخدامى محول ميشود . اكنون اكثريت سرمايه داران جز مصرف آنچه ديگران توليد كرده اند كارى ندارند. سرمايه دار امروز همانند فئودال صد سال پيش‏ به موجودى بى مصرف تبديل شده است .

نه ، حتى از اين هم فراتر، طبقه سرمايه دار همانند فئودال قرن هيجدهم به مانعى بر سر راه تكامل بيشتر تبديل شده است . مالكيت خصوصى بر وسايل كارمدتهاست نميتواند براى توليد كننده محصول كار و آزاديش‏ را تامين و تضمين كند. برعكس‏، امروزه جامعه به نقطه اى ميرسد كه كل جمعيت ملل سرمايه دار هم از دارايى و هم از آزادى محروم ميشوند. آنچه زمانى سنگ بناى جامعه بود به وسيله نابودى همه پايه هاى آن تبديل شده است؛ بجاى سوق جامعه به عاليترين حد رشد نيروهاى مولده به وسيله اى تبديل شده است كه جامعه را هر چه يشتر واميدارد تا قدرت توليدى خود را از بين ببرد. بدين ترتيب مالكيت خصوصى بر ابزار توليد از آنچه در ابتدا بود نه تنها براى توليد كننده خرد بلكه براى كل جامعه به  ضد خود تبديل شده است . مالكيت خصوصى از يك نيروى محركه پيشرفته به سرمنشاء انحطاط و ورشكستگى اجتماعى تبديل شده است .

امروزه ديگر مسئله اين نيست كه آيا نظام مالكيت خصوصى بر ابزار توليد حفظ خواهد شد يا نه ؛ سقوط آن حتمى است . تنها سئوالى كه بايد پاسخ داد ، چنين است : آيا به اين نظام بايد اجازه داد كه جامعه را به همراه خود بسوى نابودى بكشاند يا جامعه اين يوغ را بكنارى خواهد انداخت و آزاد و قوى مسير پيشرفتى كه قانون تكامل برايش‏ تعيين كرده را طى خواهد كرد؟

 

 

فصل پنجم - مبارزه طبقاتى

 

1 - سوسياليسم و طبقات دارا

 

آخرين بندهاى اصول برنامه اعلام شده ما بدينقرار است : " اين تغيير شكل اجتماعى رهايى نه فقط پرولتاريا بلكه كل نژاد انسان معنى ميدهد. اما فقط طبقه كارگر ميتواند آنرا متحقق سازد. همه طبقات ديگر عليرغم اختلاف منافع، بر پايه مالكيت خصوصى بر ابزار توليد هستى خود را حفظ ميكنند و بنابراين انگيزه مشتركى بمنظور دفاع از اصول نظام اجتماعى موجود دارند.

"مبارزه طبقه كارگر عليه استثمار سرمايه دارى ضرورتا يك مبارزه سياسى است. طبقه كارگر نميتواند سازمان اقتصادى خود را توسعه دهد و بدون حقوق سياسى مبارزه اقتصادى خود را پيش‏ ببرد. اين طبقه نميتواند انتقال ابزار توليد به كل جامعه را بدون اينكه ابتدا قدرت سياسى را بكف آورد بانجام رساند .

"هدف حزب سوسياليست اينستكه به اين مبارزه كارگران وحدت و آگاهى ببخشد تا تنها هدف سترگ خود رامد نظر داشته باشند . "

درهمه كشورهايى كه توليد سرمايه دارى مسلط است، منافع طبقه كارگر يكسان است. با گسترش‏ تجارت جهانى و توليد براى بازار جهانى ، وضعيت كارگران درهر كشور هرچه بيشتر به وضعيت كارگران ديگركشورها بستگى پيدا ميكند. بنابراين رهايى طبقه كارگر وظيفه اى است كه كارگران همه كشورهاى متمدن به يك نسبت به آن علاقمندند. حزب سوسياليست كه به اين حقيقت   واقف است همبستگى خود را با كارگران آگاه همه كشورها اعلام  ميدارد.

بنابراين حزب سوسياليست نه براى امتيازات طبقاتى بلكه براى الغا طبقات و حاكميت طبقاتى ما و براى حقوق برابر و وظايف برابر براى همه بدون تمايزات جنسى و نژادى مبارزه ميكند. حزب سوسياليست در هماهنگى با اين اصول، درجامعه امروزى، نه تنها با استثمار وستم كارگران مزدور بلكه باهرنوع استثمار و ستم، خواه ستم و استثمارى كه متوجه يك طبقه، يك حزب، جنبش‏ يا نژاد باشد مخالفت ميورزد."

جمله مقدماتى اولين بند نياز به كمى توضيح دارد. قبلا ثابت كرديم كه پيروزى سوسياليسم بنفع كل تكامل اجتماعى است. در مفهوم خاصى حتى بنفع طبقات دارا و استثمارگر نيز هست. اينان همانند قربانيان خود از تضادهاى شيوه جديد توليد رنج ميبرند. پاره اى از آنها از بيكارى به فساد روى مياورند و ديگران درمسابقه پايان ناپذير سود خود را كاملا خسته و فرسوده ميكنند، درعين حال شمشير دموكلس ورشكستگى بالاى سرهمه آنها درحركت است.

ليكن تجربه بما آموخته است كه اكثريت ثروتمندان و استثمارگران شديدا باسوسياليسم مخالفند. آيا اين تنها بخاطرنداشتن دانش‏ و بصيرت است ؟ برعكس‏، سخنگويان دشمنان سوسياليسم همان اشخاصى هستند كه مناسبترين موقعيت رادر دولت،  جامعه و علم براى فهم مكانيسم اجتماعى و درك قانون تكامل اجتماعى دارند.

شرايط جامعه مدرن بقدرى وحشتناك است كه كسى كه بخواهد در سياست و علم جدى گرفته شود، ديگر نميتواند حقانيت اتهاماتى كه سوسياليسم به نظم اجتماعى كنونى ميزند را انكار كند. از ديگر سو مترقى ترين انديشمندان احزاب سياسى سرمايه دارى  ميپذيرند كه دراين اتهامات " نشانه اى از حقيقت" وجود دارد.  پاره اى حتى اعلام ميكنند كه پيروزى نهايى سوسياليسم حتمى است، مگر اينكه جامعه بناگاه مسير عوض‏ كند و به رفرم دست بزند . امرى كه اين آقايان تصور ميكنند بدون مقدمه ميتواند انجام گيرد بشرطى كه خواستهاى اين يا آن حزب فورا برآورده شود. بدين طريق حتى آنهاييكه از احزاب غير سوسياليست، انتقادهاى سوسياليستها به جامعه سرمايه دارى را به بهترين وجه ميفهمند، خود را از پذيرش‏ پى آمدهاى چنين انتقادى ميرهانند.

درك علت اين پديده جالب كار مشكلى نيست. اگر چه بخشى از منافع مهم طبقات دارا عليه مالكيت خصوصى بر ابزار توليد است، ديگر منافعشان، يعنى منافع فورى ترى كه به آسانى قابل تشخيصند، حفظ اين مالكيت را طلب ميكند.

اين امر بويژه درمورد ثروتمندان صادق است. آنها نميتوانند از الغا مالكيت خصوصى بر ابزار توليد منفعتى بلافصل انتظار داشته باشند. نتايج موثر لغو مالكيت خصوصى بر ابزار توليد سرانجام هم توسط آنها و هم جامعه بطور عام احساس‏ خواهد شد ولى اين نتايج نسبتا دور دستند. از سوى ديگر مزايائى كه ثروتمندان دراين رابطه از دست ميدهند بديهى است. آنان قدرت و اعتبارى كه امروز از آن بهره ورند را يكباره از دست ميدهند، تعدادى نيز از آسايش‏ و راحتى كنونيشان محروم ميشوند.

اما مسئله در رابطه بارده هاى ديگر طبقات دارا يعنى توليد كنندگان خرد، تجار و كشاورزان فرق دارد. اينان با استقرار نظام سوسياليستى توليد ازلحاظ قدرت و اعتبار چيزى از دست نميدهند. بلحاظ آسايش‏ و راحتى تنها ميتوانند امتياز كسب كنند.  ليكن براى رسيدن به اين مقصود لازم است از بينش‏ طبقاتى خود فراتر روند. از نقطه نظر توليد كنندگان و كشاورزان خرد نظام سرمايه دارى توليد پيچيده و نامفهوم است، و اين درحاليست كه اين توليد كنندگان از سوسياليسم مدرن درك ناچيزى دارند. اگر قرار باشد نظام توليد آنها حفظ گردد، تنها قضيه اى كه نسبت به آن نظر روشنى دارند عبارتست از مالكيت خصوصى بر ابزار توليد خويش0 مادام كه توليد كننده خرد همچون توليد كننده خرد استدلال ميكند، كشاورز خرد همچون كشاورز خرد، تاجر خرد همچون تاجر خرد و مادام كه آنها احساس‏ نزديكى بيشتر با طبقه خود دارند، گرفتار ايده مالكيت خصوصى بر ابزار توليدند و هرچقدر هم تحت نظام سرمايه دارى دررنج باشند بطور غريزى درمقابل سوسياليسم مقاومت خواهند كرد.

دريكى از فصول پيشين ديديم كه چگونه مالكيت خصوصى بر ابزار توليد، توليد كننده خرد را مادام كه حرفه توسعه نيافته اش‏ فاقد قدرت رقابت باشد و حتى زمانى كه بتواند شرايط زندگى خود را مستقيما با كسب دستمزد بهبود بخشد به حرفه خود پايبند ميسازد. بدين ترتيب مالكيت خصوصى بر ابزار توليد نيرويى است كه هم طبقات صاحب مكنت و هم آنهائيكه خود استثمارگرند و دارايى آنها به مضحكه تلخى تبديل شده است را به نظام سرمايه دارى گره ميزند.

تنها آن عده از سرمايه داران و كشاورزان خرد كه از حفظ طبقه خود مايوس‏ شده و قادر به درك اين حقيقت اند كه شكل توليدى كه براى امرار معاش‏ به آن وابسته اند محتوم به نابودى است، قادر به درك اصول سوسياليسم اند. اما فقدان آگاهى و تنگ نظرى كه هردو نتايج طبيعى شرايط هستى آنهاست پى بردن به نابودى محتوم طبقه خود را برايشان دشوار كرده است. فلاكت و   تلاش‏ ديوانه وار آنان در راه يافتن وسيله نجاتى، تاكنون اين نتيجه را داشته است كه  بسادگى شكار عوامفريبانى شده اند كه بيش‏ از حد پرمدعا و پيمان شكن بوده اند.

درميان رده هاى بالايى طبقات دارا درجه بالاترى از فرهنگ و بصيرت وجود دارد. گوشه و كنار افرادى پيدا ميشوند كه هنوز تحت تاثير خاطرات ايده آليستى روزهاى نخست مبارزه انقلابيند. اما واى بحال كسى كه درميان آنان به سوسياليسم يا تبليغ آن علاقمند باشد !  او دير يازود بايد بين كنار گذاشتن معتقداتش‏ و يا قطع كليه پيوندهاى اجتماعى كه او را حمايت و سرپا نگهداشته يكى را برگزيند. اندكند كسانيكه قدرت و استقلال شخصيت لازم براى انتخاب راه درست از بين راههاى ديگر را دارند. از ميان همين معدود افراد نيز نادرند كسانيكه شجاعت كافى براى بريدن از طبقه خود را در لحظه مناسب داشته باشند و بالاخره از ميان همين معدود افراد نيز اكثريت  آنها بزودى خسته شده و به   "بى احتياطيهاى جوانيشان" پى برده و عاقبت "معقول" شده اند.

درميان طبقات دارا ، تنها ايده آليستها ممكن است از سوسياليسم حمايت كنند. اما حتى درميان همين طيف نيز اكثريت با آنهايى است كه معتقدند در تلاش‏ براى يافتن راه حل مسالمت آميز مسايل اجتماعى انرژى خود را تحليل برده اند، يعنى در تلاش‏ براى يافتن راه حلى كه منافع سرمايه دار را با معلومات كم و بيش‏ پيشرفته آنها از سوسياليسم و آگاهى آشتى دهند.

تنها آندسته از ايده آليستهاى بورژوا به سوسياليستهاى راستين ارتقا پيدا ميكنند كه نه تنها بينش‏ تئوريك كافى بلكه شهامت و قدرت بريدن از طبقه خود را نيز داشته باشند.

از اينروست كه آرمان سوسياليسم ميبايست اميد اندكى به طبقات دارا داشته باشد. افرادى از اين طبقات را ميتوان به سوسياليسم جذب كرد ولى تنها آنهاييكه ديگر بلحاظ اعتقادات و رفتار به طبقه اى كه موقعيت اقتصاديشان آنها را بدان منتسب نموده تعلق ندارند. اين عده جز در دوران انقلابى كه كفه ترازو بنفع سوسياليسم پايين ميرود، هميشه اقليت ناچيزى را تشكيل ميدهند. تنها در چنين مواقعى سوسياليستها ميتوانند درانتظار جدا شدن بخشى از طيفهاى طبقات دارا باشند.

تاكنون زمينه مناسب جلب نيروى سوسياليست طبقاتى نبوده اند كه چيزى براى از دست دادن داشته اند، هرچند هم اين چيز اندك بوده باشد، بلكه از طبقه اى بوده كه هيچ چيز جز زنجيرهايش‏ نداشته كه از دست دهد و درمقابل دنيايى را بدست آورد.

 

2 _ نوكران و جيره خواران

 

زمينه جلب نيرو براى سوسياليسم عبارتست از طبقه تهيدست. اما همه رده هاى اين طبقه بيكسان مناسب  نيستند.

اگرچه خطاست همه مردم عامى و بيسواد را فقير بدانيم ولى حقيقت دارد كه تاريخ تهيدستى به نظام توليد براى فروش‏ برميگردد. فقر در ابتدا پديده اى استثنائى مينمود، مثلا در قرون وسطى اندك بودند كسانيكه صاحب ابزار توليد لازم جهت برآورد نيازهاى زندگيشان نباشند. در آن ايام براى تعداد نسبتا معدودى افراد تهيدست پيدا كردن جايى در خانواده افراد دارا بعنوان همكار، كارگر مزرعه، كارگر ماهر، كلفت و غيره كار ساده اى بود. اينها معمولا افراد جوانى بودند كه با داشتن چشم انداز ايجاد كارگاه و يا خانه اى براى خويش‏، تهيدستى خويش‏ را كاهش‏   ميدادند. درهر حال آنها با رئيس‏ خانواده و همسرش‏ كار ميكردند و از ثمره كارشان مشتركا بهره ميبردند. آنها بعنوان عضو يك  خانواده دارا پرولتر نبودند. آنها احساس‏ ميكردند كه در دارائى خانواده ذينفعند و خود را در خوشبختى و بدبختى خانواده بيكسان شريك ميدانستند. آنجاييكه مستخدمين خود را بخشى از خانواده دارا ميدانند، حاضر خواهند بود از دارايى دفاع كنند هرچند خود فاقد آن باشند. درميان اينان سوسياليسم نميتواند ريشه بدواند.

وضعيت شاگردان حرف بسيار شبيه طبقاتى است كه اخيرا مورد بحث قرار گرفت (آنرا با فصل دوم قسمت يك مقايسه كنيد.)

اما دركنار اين طبقات كه در واقع در توليد شركت داشتند، بتدريج طبقه ديگرى بنام نوكران شخصى رشد كرد. پاره اى از مستمندان بمنظور تامين زندگى به خانواده هاى استثمارگران بزرگ روى آوردند. در قرون وسطى اين امر بمعنى ورود به جرگه خدمه شخصى نجبا، تجار ثروتمند يا روحانيون بلند پايه بود. مستمندان نه بمنظور كمك به كار مولد بلكه بعنوان سرباز مزدور يا نوكر صرف به خدمتگزارى مشغول ميشدند. احساس‏ قبلى يعنى داشتن منافع مشترك جاى خود را به احساس‏ جديدى داد. نوكران با درجه بندى هاى مختلف، كار و دستمزد متفاوت بوجود آمدند. هر فرد با هر آنچه در توان دارد، مشتاق بهبود وضعيت خويش‏ است. موقعيت او به  لطف ارباب بستگى دارد و هرچه خود را ماهرانه تر با شرايط تطبيق دهد چشم انداز بهترى دارد. درعين حال هر چه درآمد، قدرت و تشخيص‏ ارباب بيشتر باشد، نوكرانش‏ سهم بيشترى ميبرند. اين امر بويژه درمورد آندسته از عمله و نوكرانى صادق است كه صرفا براى نمايشند و تنها كارشان عبارت است از خرده كارى هاى غير ضرورى براى خوشامد ارباب، كمك به او در بتاراج دادن ثروتش‏ و هنگام ارتكاب جنايت يا حماقت، وفادارانه دركنار او ماندن. بدين ترتيب نوكر امروزى روابط خصوصى ويژه اى با ارباب خود برقرار ميكند و در نتيجه بطور طبيعى به دشمن ستمديگان و طبقه كارگر استثمار شونده تبديل ميشود. او حتى از اربابش‏ هم نسبت به اين طبقات بيرحمتر ميشود. ارباب اگرداراى تشخيص‏ باشد، مرغى كه برايش‏ تخم طلايى ميگذارد را نميكشد ! او اين مرغ رانه تنها براى خود بلكه براى جانشينان خود نيز حفظ خواهد كرد . اما هيچيك از اين ملاحظات نوكر را محدود نميكند.

جاى تعجب نيست كه مردم از اين طبقه نوكران بيش‏ از هركس‏ ديگر متنفرند. چاكرى آنها نسبت به فرادستان و وحشيگرى آنها نسبت به فرودستان ضرب المثل است.

اما ويژگى نوكران به تهيدستان طبقات پائين محدود نميشود. نجباى فقر زده ايكه بعنوان دربارى و نديمه در پى كسب معاشند نيز همسطح نوكران برخاسته از پائين ترين رده هايند.

اما دراينجا با نوكران اين طبقه سرو كار داريم. شدت يافتن هر چه بيشتر استثمار، افزايش‏ مداوم سود اضافه سرمايه دار و ولخرجيهاى ناشى از آن همگى به افزايش‏ شمار نوكران و مستخدمين كمك ميكند.درواقع اينها به رشدطبقه اى كمك ميكنند كه عليرغم تهيدستى اش‏، بهيچوجه زمينه اميدبخشى براى جذب به جنبش‏ سوسياليستى نيست.

اما ، خوشبختانه، گرايشات ديگر در جهت عكس‏ عمل ميكنند. انقلاب مداوم در صنعت، نفوذ آن به قلمرو خانواده، عقب نشينى مداوم از حوزه وظايف خانگى، اشتغال افراد به صنايع ويژه و از همه مهمتر تقسيم و باز تقسيم كار همگى مشاغل گوناگونى چون آرايشگرى ، دربانى ، شوفرى و غيره ايجاد كرده است. مدتها پس‏   از اينكه اين حرفه ها و حرفه هاى مشابه خصلتهاى محلى را از  دست دادند، ويژگيهاى اوليه آنها پابرجاست، با اين وجود با گذشت زمان اين ويژگيها رنگ ميبازند و اعضا اين حرفه ها كيفيات طبقه مزدور صنعتى را پيدا ميكنند.

 

 

3 _ زاغه ها

 

هرقدر هم تعداد طبقه مستخدمين زياد باشد، قاعدتا نميتوانند همه تهيدستان را بخود جلب كنند. افرادى كه شرايط اشتغال را ندارند، كودكان، كهنسالان، افراد مريض‏ و معلول از ابتدا نتوانسته اند از راه نوكرى روزى خود را كسب كنند. در آغاز عصر تمدن به اين مجموعه خيل افرادى اضافه شد كه ميتوانستند كار پيدا كنند ولى هيچيك قادر به اينكار نشدند. آنها راهى جز گدايى، دزدى يا خودفروشى نداشتند. آنها يا محكوم به مرگ بودند يا شرم، شرافت و عزت نفس‏ را بدور افكندند. آنها هستى خود را با مقدم شمردن نيازهاى فورى بر آبرو و اعتبار نجات دادند. اينكه چنين شرايطى فاسد كننده است و نفوذ مخربى بر اخلاق دارد امرى بديهى است.

افزون بر اين، تاثير اين نفوذ مخرب با اين حقيقت كه تهيدستان بيكار براى نظم موجود كاملا سربار و اضافى اند تشديد ميگردد. نظم موجود با نابودى اينان از بار ناخواسته اى آسوده ميشود. طبقه اى كه سربار است و هيچ كاركرد مفيدى ندارد ميبايستى رو به زوال گذارد.

و گدايان حتى نميتوانند براى كسب آبروى خود، خود را با اين تصور گول بزنند كه براى نظام اجتماعى لازم اند؛ آنها  نميتوانند زمانى را بخاطر بياورند كه طبقه آنها خدمت مفيدى هم كرده است. آنها شيوه اى براى وادار كردن جامعه درحمايت از خود بعنوان انگل نميشناسند. به آنها تنها به ديده اغماض‏ نگريسته  ميشود، درنتيجه فروتنى اولين وظيفه گدايان و برجسته ترين فضيلت فقر است. اين طبقه از پرولتاريا همانند مستخدمين نسبت به قدرتمندان خادم و چاكرمآب اند و در مقابل نظم اجتماعى موجود مخالفتى نميكنند. برعكس‏، آنها هستى خود را از خرده ريزى كه از سفره اغنيا باقى ميماند دست و پا ميكنند. چرا بايد بخواهند ولى نعمتان خود را نابود كنند؟ افزون براين، گدايان خود استثمار نميشوند. هرچه درجه استثمار شديدتر، درآمد ثروتمندان بيشتر و در نتيجه گدايان ميتوانند سهم بيشترى انتظار داشته باشند. آنها نيز مانند نوكران و مستخدمين سهم بران ثمره استثمارند. آنها انگيزه اى براى پايان دادن به نظام ندارند.

اما گرچه اين بخش‏ از پرولتاريا هرگز مقاومتى درمقابل نظام مبتنى بر استثمار نميكند، از آن بعنوان تكيه گاه اين سيستم هم نميتوان نام برد. اين بخش‏ بى پرنسيپ و بزدل زمانى كه قدرت و ثروت ولى نعمتشان از دست ميرود او را سريعا ترك خواهند كرد. اين طبقه هرگز در هيچ جنبش‏ انقلابى نقش‏ رهبرى نداشته است. اما هميشه در خلال نابسامانيهاى اجتماعى حضور داشته و از آب گل آلوده ماهى گفته است. گاهگاه آخرين لگد را بر فرق طبقه درحال سقوط زده است و قاعدتا خود را با سوءاستفاده از هر انقلابى كه بوقوع پيوسته راضى نگهداشته است تا در اولين فرصتى كه بدست آورد ، به آن خيانت كند.

نظام سرمايه دارى توليد تعداد پرولتارياى حلبى آباد را بسيار افزايش‏ داده و بطور مداوم بر اين خيل ميافزايد. در مراكز بزرگ صنعتى بخش‏ قابل توجهى از جمعيت را اين افراد تشكيل  ميدهند.

    پرولتارياى حلبى آباد بلحاظ  خصلت  و جهانبينى با  پائين ترين رده كشاورزان و طبقه خرده بورژوا نزديك و همانند آنان بقدرت خود نااميد است. و سعى ميكند كه خود را با كمكى كه از بالا دريافت ميكند نجات دهد.

 

4 -  جوانه هاى پرولتارياى مزدبگير

 

سرمايه دارى اولين ذخيره نيروى مزدور خويش‏ را از ميان طبقاتى كه در فصل گذشته ذكر شد گرفت. سرمايه دارى آنقدر كه به كارگران مطيع و چاكرمآب نياز داشت به كارگران ماهر احتياج نداشت و از آنجا كه پرولتارياى حلبى آباد و بخشهايى از جمعيت كه با آن نزديكترين رابطه را داشتند از آنان اطاعت و فروتنى را آموخته بودند، براى رفع نياز سرمايه دار بسيار مناسب بودند. سرمايه دارى با كارگرانى از اين دست ميتوانست بدون مخالفت تكامل يابد. آنها بسادگى و بطرز غيرقابل تصورى استثمار ميشدند و ميتوانستند ساعتها تحت شرايط غير قابل تحمل كار كنند. هركس‏ ميخواهد از وضعيت رقت بار پرولتاريا در خلال سالهاى نخستين شكوفايى صنعت جديد بياموزد تنها كافى است آثار كلاسيك انگلس‏ در رابطه با طبقه كارگر انگليس‏ را مطالعه كند.

 

5 _  پيشرفت پرولتارياى مزدبگير

 

در آغاز پيدايش‏ صنعت مدرن اصطلاح پرولتاريا انحطاط مطلق معنى ميداد و هنوز هم افرادى هستند كه معتقدند پرولتاريا  همان مفهوم را دارد. اما حتى از همان آغاز شكاف بزرگى بين پرولتارياى مزدبگير و پرولتارياى زاغه نشين بوجود آمد.

پرولتارياى زاغه نشين خواه در لندن امروزى، خواه در رم قديم هميشه يكسان بوده است. پرولتارياى زحمتكش‏ مدرن پديده اى كامل بى نظير است.

بين اين دو در درجه اول تفاوت دراين حقيقت نهفته است كه اولى انگل و دومى مهمترين سرچشمه زندگى اجتماعى مدرن است. پرولتارياى زحمتكش‏ نه تنها صدقه بگير نيست بلكه ستون تمامى بناى جامعه است. مطمئنا اين طبقه در آغاز اين امر را درك نكرده بود. اما بزودى كشف كرد كه بجاى گرفتن  روزى خود از سرمايه دار، خود تامين كننده روزى سرمايه دار است.

از سوى ديگر پرولتارياى زحمتكش‏ خود را ازنوكران و شاگردان، با اين حقيقت متمايز ميكنند كه آنها با استثمارگران خود زندگى و كار نميكنند. روابط شخصى كه قبلا آنها را به كارفرمايانشان پيوند ميداد، از بين رفته است.

افزون براين، كارگران مدرن همچون مستمندان دوران پيش‏ سرمايه دارى از ثروتمندان تقليد نميكنند و به آنها حسد نمى ورزند. آنها از ثروتمندان بمثابه دشمن خود متنفرند و بعنوان بيكارگان آنها را تحقير ميكنند.

اين احساس‏ در آغاز به تصادف خود را آشكار ميساخت ولى بمجرديكه كارگران دريافتند منافعشان مشترك است و همه با استثمارگران مخالفند، احساسشان در سازمانهاى بزرگ شكل گرفت و مبارزه عليه طبقه استثمارگر را آغاز كردند. احساس‏ قدرتى كه بموازات آگاهى طبقاتى وجود دارد تجديد قدرت طبقه كارگر معنى ميدهد و اين طبقه را براى هميشه به سطحى بالاتر از طبقه فقير انگل ارتقاء ميدهد.

  تمامى شرايط توليد جديد در خدمت افزايش‏ همبستگى طبقات زحمتكش‏ است. در قرون وسطى هر صنعتگرى يك فراورده را توليد ميكرد. از لحاظ صنعتى تقريبا مستقل بود. امروزه چنين   كارى به دهها و حتى صدها نفر نياز دارد. از اين طريق صنعت حسن تعاون را مياموزد.

شايد دراين راستا هماهنگى شرايط نوين حتى از ضرورت همكارى موثرتر باشد. نخستين جوانه هاى انترناسيوناليسم را در بين اصناف قرون وسطى ميتوان مشاهده كرد. ليكن حرفه هاى مختلف از يكديگر بسيار جدا بودند . همانطور كه ديديم رده بندى در ميان نوكران و مستخدمان بى پايان بود ، اما در كارخانه ها عملا هيچگونه رده بندى وجود ندارد، همه مستخدمان كم و بيش‏ در شرايط يكسانى كار ميكنند و كارگر منفرد، نميتواند اين شرايط را تغيير دهد. اضافه براين تحت تاثير ماشين تفاوت بين حرفه ها بسرعت از بين ميرود. اين امر را اين حقيقت ثابت ميكند كه دوران شاگردى همواره كوتاهتر ميشود. با اختراعات جديد پاره اى از حرفه ها ديگر غير لازمند و كسانى كه به اين حرفه هامشغولند ناچارا به كار ديگرى تن ميدهند. اين امر كارگر منفرد را واميدارد حرفه خود را فراموش‏ و بخاطر كل طبقه اش‏ مبارزه كند.

قيام عليه كارفرمايان پديده تازه اى نيست. در قرون وسطى تعداد اين قيامها بسيار بوده است، اما تنها در قرن نوزده بود كه اين قيامها ماهيت مبارزه طبقاتى بخود گرفت و بدين ترتيب مبارزه سترگ همواره هدفى فراتر از جبران خطاهاى موقت را پيدا كرد. جنبش‏ كارگرى به يك جنبش‏ انقلابى تبديل شده است.

 

6 -  كشاكش‏ بين گرايشات تعالى بخش‏ و تحقير آميزى كه بر پرولتاريا اثر ميگذارد

 

ارتقا طبقه كارگر روندى است ضرورى و اجتناب ناپذير   ولى نه صلح آميز است و نه منظم. خواست نظام سرمايه دارى،  همانطور كه در فصل دوم ثابت كرديم عبارت است از تحقير هر چه بيشتر پرولتاريا، بازسازى اخلاقى طبقه كارگر تنها در مبارزه با اين گرايش‏ و نمايندگان آن يعنى سرمايه داران ميسر است. اين امر شدنى نيست مگر از طريق گرايش‏ جديدى كه با شرايط جديد كار در پرولتاريا رشد ميكند. اما اين دو گرايش‏ يكى بالنده و ديگرى رو به افول در مكانهاى گوناگون و دورانهاى متفاوت همواره تغيير ميكند و بستگى به شرايط بازار، سازماندهى صنعت، تكامل ماشين، بينش‏ سرمايه داران و كارگران و غيره و غيره دارد. تمامى اين شرايط هرساله در شاخه هاى متعدد صنعت متفاوت است.

اما خوشبختانه بلحاظ تكامل بشرى زمانى در تاريخ حيات هر بخش‏ از پرولتاريا فرا ميرسد كه تمايلات رشد يابنده دست بالا را دارد. و زمانيكه آگاهى طبقاتى كامل را درهر بخش‏ از كارگران بيدار ساختند، آگاهى به همبستگى با همه اعضا طبقه كارگر و به قدرتى كه از اتحاد ناشى ميشود فزونى مييابد. بمجرديكه هر گروه پى برد كه وجودش‏ براى جامعه ضروريست و جرات كرد كه چيزهاى بهترى را در آينده خواستار باشد، در آنصورت ديگر راندن اين گروه به ميان توده هاى منحطى كه مخالفتشان عليه نظامى كه از آن رنج ميبرند  شكلى جز احساس‏ نفرت غير معقول بخود نميگيرد، تقريبا غير ممكن ميشود.

 

7 -  بشردوستى و قانون كار

 

اگر هر بخشى از پرولتاريا به مساعى خود متكى بود، روند ارتقاى او بسيارديرتر آغاز ميشد، كندتر پيش‏ ميرفت و  دردناكتر از آنى ميبود كه در واقع بود. بدون كمك ديگران بخشهاى  بسيارى از پرولتاريا كه هم اكنون داراى موقعيت قابل احترامى هستند، نميتوانستند بر مشكلاتى كه ويژگى همه آغازهاست فائق آيند. اين كمكها از طريق بسيارى از سوى رده هاى بالاى جامعه يعنى رده هاى فوقانى پرولتاريا و طبقات دارا صورت گرفت. كمكهاى گروه اخير درنخستين روزهاى توليد بزرگ سرمايه دارى چندان كم اهميت نبود.

فقر در قرون وسطى بحدى ناچيز بود كه خيريه هاى عمومى و خصوصى ميتوانستند بر آن فائق آيند. اين پديده براى جامعه مسئله اى ايجاد نميكرد كه بدنبال راه حل آن باشند. فقر تنها موضوع تعمق و تامل زاهدانه را فراهم ميساخت و به آن بمثابه بلائى آسمانى بمنظور تنبيه بدكاران و يا آزمايش‏ نيكوكاران نگريسته ميشد. فقر براى ثروتمندان فرصتى فراهم ميساخت تا فضيلت خود را جامعه عمل بپوشانند.

اما با توسعه نظام سرمايه دارى توليد بر شمار بيكاران افزوده شد و فقر ابعاد هولناكى پيدا كرد. منظره رقت انگيز طبقه وسيع مستمندان كه بهمان اندازه كه تازگى داشت خطرناك هم بود توجه همه انديشمندان و خير خواهان را بخود جلب كرد. ناكافى بودن شيوه هاى ابتدائى صدقه به اثبات رسيد. خيلى زود احساس‏ شد كه رسيدگى به مستمندان  وظيفه ايست كه از توان جامعه خارج است. پس‏ از آن مسئله جديدى پيش‏ آمد :  فقر را چگونه بايد از بين برد ؟ راه حلهاى زيادى ارائه شد كه از نقشه نابودى مستمندان از طريق اعدام و اخراج تا طرح كلنى هاى كمونيستى را ارائه ميداد. طرح ايجاد كلنى هاى كمونيستى در ميان فرهيختگان با   استقبال روبرو شد ولى طرحهاى ديگر تنها پيشنهاداتى بود كه بندرت به مرحله آزمون رسيدند.

  اما بتدريج مسئله فقر ابعاد تازه اى پيدا كرد. نظام توليد سرمايه دارى بسرعت توسعه يافت و سرانجام به نظام مسلط تبديل شد. با ادامه روند اين تكامل مسئله فقر از نظر انديشمندان طبقه سرمايه دار ديگرمطرح نبود. توليد سرمايه دارى بر دوش‏ پرولتارياست. براى پايان دادن به اين يك بايد راه آن يك را سد نمود. فقط فقر پايه ثروت بى حساب است. كسى كه بخواهد فقر توده ها را از بين ببرد بايد به ثروت اقليت حمله كند. بدين ترتيب كسى كه سعى دارد راه علاجى براى فقر كارگران ارائه دهد بعنوان "دشمن قانون و نظم" معرفى ميشود.

درست است كه حتى تحت شرايط دگرگون شده فعلى نيز ترس‏ و دلسوزى محافل سرمايه دارى به نفع پرولتاريا تغييرنكرده است، زيرا فقر منشا خطر براى كل جامعه است ؛ فقر باعث مصيبت و جنايت است : از اينروست كه پاره اى ازافراد بشر دوست و روشنفكر درميان طبقه حاكمه مايلند كارى براى طبقه كارگر انجام دهند، اما از نظر اكثريت آنها كه نه جرات ميكنند و نه ميتوانند از طبقه خود جدا شوند، مسئله ديگر نميتواند نابودى پرولتاريا باشد. ليكن در بهترين شرايط آنها نميتوانند از محدوده بهبود وضعيت پرولتاريا جلوتر روند. بزعم آنها پرولتاريا ميبايستى بهر طريق ممكن به حيات خود ادامه دهد، توانائى كار داشته باشد و از شرايط خود راضى باشد.

البته دراين حدود بشردوستى ميتواند باشكال مختلف ظاهر شود. اغلب اين شيوه ها يا كاملا بى اثر و يا جهت ارائه كمك به موارد پراكنده، پيش‏ بينى شده اند.

ليكن براى اين قاعده عمومى يك استثنا قابل توجه است. به   قانون كار مراجعه ميكنيم. وقتى در خلال اولين دهه قرن نوزدهم توليد سرمايه دارى بمقياس‏ وسيع درانگلستان رواج يافت و باعث بروز بدترين مصيبتها وعدم امنيت شد، متفكرين بشردوست به اين نتيجه رسيدند كه تنها يك عامل ميتواند جلو زوال كارگران را در صنايع بگيرد، بدين منظور بلافاصله شروع به پيشنهاد قوانين حمايت از كارگران بخصوص‏ مستمندترين آنها يعنى زنان و كودكان كردند.

سرمايه دارانى كه در آنزمان در انگلستان در توليد بزرگ دست داشتند مثل امروز، بخش‏ حاكم طبقه سرمايه دار را تشكيل نميدادند. بسيارى از كسانيكه منافع اقتصادى و سياسى داشتند - بخصوص‏ توليد كنندگان خرد وزمينداران _ موافق محدود كردن قدرت سرمايه داران بزرگ بر كارگران بودند. جنبشى كه دراين راستا وجود داشت، برمبناى اين انديشه نيز مورد تاييد قرار ميگرفت، كه اگر قدرت سرمايه داران محدود نشود، طبقه كارگر كه سنگ بناى صنعت انگلستان است، بناگزير نابود خواهد شد. اين تفكر و انديشه اى بود كه بر هر عضوى از طبقه حاكمه كه شعور كافى داشت تاكمى فراتر از منافع آنى خود را ببيند تاثير ميگذاشت. علاوه براين معدودى از سرمايه داران بزرگ كه پى بقدرت خود در جهت هماهنگ كردن خود با قوانين پيشنهادى برده بودند و در ضمن شاهد ورشكسته شدن رقبايى كه دارايى كمترى داشتند ، بودند، نيز از قانون كار حمايت ميكردند. عليرغم همه آنچه ذكر شد و باوجود اين حقيقت كه طبقه كارگر خود جنبش‏ قدرتمندى را بنفع قوانين كارخانه سازمان داد، مبارزه بسيار دشوارى را به پيش‏ برد تا توانست قانون كار دست و پا شكسته اى را دركارخانه تنظيم و سپس‏ توسعه دهد.

هرچند اين دستاوردها ناچيز بود ولى توانست رده هايى از پرولتاريا كه اين قوانين بخاطر آنها تصويب شده بود را از رخوت و بى حركتى برهاند و تمايلات ترقيخواهانه اى كه مولود موقعيت  اجتماعى آنهاست را بيدار كند. در واقع حتى قبل از اينكه جنبش‏ به پيروزى نايل شود، مبارزه در آن حد بود كه به پرولترها نشان دهد كه از چه قدرت و اهميتى برخوردارند . همين مبارزات اوليه آنها را تكان داد، به آنها خودآگاهى و عزت نفس‏ داد، به نااميدى آنان پايان بخشيد و هدفى فراتر از آينده نزديك در پيش‏ رويشان گذاشت.

يكى ديگر از راههاى بهبود شرايط طبقه كارگر كه بسيار حائز اهميت است، مدارس‏ عمومى است، گرچه به نفوذ آنها نبايد زياده از حد بها داد، ليكن تاثير آنها درجهت رشد پرولتاريا كمتر ازقوانين همه جانبه كارخانه نيست.

هر چه نظام سرمايه دارى بيشتر توسعه پيدا ميكند و اشكال ساده تر كار كنار گذاشته ميشود يا خصلتشان تغيير ميكند، تقويت قوانين كارخانه به امرى مبرمتر و ضرورى تر تبديل ميشود. بايد اين قوانين را نه فقط به همه شاخه هاى صنعت بزرگ بلكه همچنين به صنعت خانگى و كشاورزى نيز گسترش‏ داد. بهمان نسبتى كه بكارگيرى اين قوانين اهميت بيشترى پيدا ميكنند، نفوذ سرمايه داران بزرگ نيز در جامعه مدرن افزايش‏ مييابد. ثروتمندانى كه سرمايه دار صنعتى نيستند _ زمينداران، صاحبان كارگاهها، مغازه داران و غيره _ به شيوه تفكر سرمايه دارى آلوده ميشوند. انديشمندان و سياستمداران بورژوازى كه قبلا رهبران دورانديش‏ اين طبقه بودند ، به مدافعان صرف طبقه سرمايه دار تبديل ميشوند.

فلاكت و خانه خرابى طبقه كارگر توسط توليد سرمايه دارى آنچنان تكان دهنده است كه تنها وقيحترين و حريصترين سرمايه داران جرات ميكنند حمايت از قانون كار را تاحد معين هم كه شده رد كنند. اما درمقابل، هرقانون كارى  مثلا قانون هشت  ساعت كار در روز، در ميان طبقه دارا حاميان بسيار اندكى خواهد داشت. انسان دوستى سرمايه دارى بيشتر و بيشتر ميدان خالى    ميكند و عرصه مبارزه را به خود كارگران ميسپارد. مبارزه براى هشت ساعت كار در روز درحال حاضر با مبارزه براى ده ساعت كار در روز كه پنجاه سال پيش‏ در انگلستان وجود داشت داراى جنبه اى بسيار متفاوت است. سياستمداران دارا كه طرفدار اقدامات نوين هستند نه از زاويه انساندوستى بلكه از زاويه ضرورت تسليم به راى طبقه كارگر به حركت در ميايند. مبارزه براى قانون كار هرچه بيشتر به مبارزه طبقاتى بين پرولتاريا و سرمايه دارى تبديل ميشود. در قاره اروپا و ايالات متحده كه مبارزه براى قانون كار بسيار ديرتراز انگلستان شروع شد، اين خصلت را از همان آغاز داشت. پرولتاريا در تلاش‏ براى رشد خود ديگر اميدى به طبقات ثروتمند ندارد. او اكنون كاملا به تلاش‏ و كوشش‏ خود متكى است.

 

 

 

 

8 - جنبش‏ سنديكايى

 

مبارزه بين زحمتكشان و استثمار گران امر تازه اى نيست. در اواخر قرون وسطى مبارزه اى بسيار خشن و طولانى بين شاگردان و استادكاران جريان داشت. در قرن پانزدهم استادكاران اينجا و آنجا تلاش‏ ميكردند تا با افزايش‏ تعداد شاگردان از زير كار شانه خالى كنند. از سوى ديگر راه استادكار شدن را بغير از فرزندانشان براى بقيه دشوار و دشوارتر كردند. بتدريج رابطه خانوادگى بين استاد كار و ديگران سست شد و تقسيم طبقاتى مدرن آغاز شد.

بمجرديكه استادكار نقش‏ سرمايه دار جديد را بعهده گرفت، كشمكش‏ اجتناب ناپذير شد. از يك نظر شاگردان در وضعيت خوبى براى تحميل حقانيت خود قرار داشتند. درهر  شهرى آنها سازمانيافته بودند. هر صنفى همه شاگردان را دريك  شاخه بخصوص‏ از تجارت گرد آورده بود و عرصه كار را تا آنجا كه بدان مربوط ميشد كاملا دراختيار داشت. زمانى كه وقت مبارزه فرا رسيد آن صنف توانست به موثرترين وجهى از سلاحهايى كه امروزه بسيار متداولند يعنى اعتصاب و بايكوت استفاده كند.

همه قدرت رشد يابنده حكومت جديد بكار گرفته شد تا موقعيت شاگردان سركش‏ و ياغى را به آنان حالى كنند. از آغاز سركوب طبقه كارگر وظيفه اصلى حكومت بوده و حكومت درروزهاى نخستين عمر خويش‏ اين وظيفه را به قاطعترين وجه انجام داده است. اما با همه كوششها موفق به پايان دادن به ناآراميها نشد. شاگردان كه از حق تشكل محروم شده بودند، اتحاديه هاى مخفى خود را بوجود آوردند و آنرا عليرغم تعقيب و آزار وحشتناك حفظ كردند.

اما آنچه حكومت موفق به انجام آن نشد از طريق تكامل صنعتى تحقق پذيرفت. پس‏ از پايان قرون وسطى و بخصوص‏ در خلال قرن هيجدهم توليد كالاها در مقياس‏ وسيع يكى از ويژگيهاى جهان صنعتى شد و روز به روز اهميت پيدا ميكرد. قبل از ورود ماشين، كارگران كارخانه ها نه امتيازات نظام صنعتى قرون وسطى و نه امتيازات نظام مدرن را داشتند. آنها در شهرهاى بزرگ زندگى ميكردند و اغلب از نژادهاى گوناگون بودند. افزون بر اين براى حرفه هاى مختلف مهارتهاى گوناگون لازم بود. به همه اين دلايل سازمانيابى برايشان مشكل بود. تنها امتياز آنان اين بود كه كارشان به مهارت نياز داشت. آنها مجبور نبودند باهمه توده بيكار رقابت كنند.

تنها با ورود ماشين اين وضعيت تغيير كرد و كل توده بيكار را به خدمت سرمايه دار در آورد و حتى زنان و كودكان پرولتر را به بازار كار روانه كرد.

از بدو ورود ماشين تحول صنعتى با گامهاى بيسابقه اى به پيش‏ رفته است. مطمئنا شيوه هاى تكنيكى بلافاصله در همه شاخه هاى صنعت وارد نشد. در پاره اى رشته ها حتى شيوه هاى كار يدى كهن باقى ماند. اين بقايا بجاى اينكه شرايط پيش‏ را تداوم بخشد، آنگونه كه درمورد صنعت خياطى شاهديم، به كار طاقت فرساى كارگاهى منتهى شده است. يعنى طبقه كارگرى را بوجود آورد كه بسيار كم در برابر استادكاران خود قادر به مقاومت بود.

اما گرايش‏ به عرضه ماشين درهمه حوزه هاى صنعت وجود دارد. ميزان قدرت مقاومت گسترش‏ يابنده طبقه كارگر حائز بيشترين اهميت است. در درجه نخست اين دگرگونى طبقه كارگر را به دو بخش‏ ماهر و غيرماهر تقسيم ميكند. بخش‏ نخست شامل همه آنهائى ميشود كه كارشان به ميزان معينى از مهارت و كاردانى نياز دارد. بخش‏ دوم البته شامل كسانى است كه كاريكه انجام ميدهند از عهده هر كس‏ كه قدرت جسمى لازم را داشته باشد ساخته است. علامت مشخصه اعضا اين طبقه را دراين حقيقت ميتوان مشاهده كردكه جايگزين سازى آنها بسادگى ميسر است.

طبعا اين كارگران ماهر بودند كه مبارزه براى شرايط بهتر را شروع كردند. اين حقيقت كه درصورت اعتصاب جايگزينى آنهادشوار است، امتيازى مهم و استراتژيك دراختيار آنان قرار داد. موقعيت آنها بى شباهت به شاگردان قرون وسطى نبود و در بسيارى موارد اتحاديه هاى آنها فرزند خلف اصناف قرون وسطى بود.

اما كارگران ماهر امروزى اگر مزايايى ازاستادكاران سابق به ارث بردند، گرايشى هم از آنها گرفتند كه لطمات جبران ناپذيرى به جنبش‏ كارگرى مدرن وارد كرده است. اين گرايش‏ همان ميل به   جدا كردن حرفه هاى گوناگون است. طبعا آنهائى كه از همه در موقعيت بهترى براى مبارزه قرار دارند، امتيازات بسيار بزرگى براى  خود كسب كرده اند، و بخود بعنوان اشرافيت كارگرى مينگرند. آنها كه تنها منافع خود را ميبينند، به اين قانعند كه به قيمت نابودى رقباى بدشانس‏ خود رشد كنند.

سياستمداران دور انديش‏ و رهبران صنعتى دراستفاده از اين شرايط از خود سستى نشان نداده اند. امروزه بدترين دشمنان طبقه كارگر سياستمداران خرفت و مرتجعى نيستند كه اميدوارند جنبش‏ كارگرى را از طريق اقدامات سركوبگرانه نابود كنند بلكه آنها بظاهر دوستانى هستند كه اتحاديه حرفه هاى ماهر را تشويق ميكنند و بدين ترتيب ميكوشند تا حرفه اى ماهر را از بقيه طبقه جدا كنند. آنها ميكوشند تا كارآمدترين بخش‏ ارتش‏ پرولتاريا را از اين توده عظيم، عليه كارگرانيكه موقعيت آنها بعنوان كارگران غيرماهر كمترين قدرت مقاومت را برايشان باقى نگذاشته بشورانند.

اما دير يا زود اشرافى ترين گرايش‏، حتى درميان ماهر ترين بخش‏ طبقه زحمتكش‏، از ميان خواهد رفت. با پيشرفت توليد مكانيكى حرفه ها يكى پس‏ از ديگرى به سطح كارهاى جمعى ساده و عام تنزل ميكند. اين حقيقت همواره حتى به سازمانيافته ترين بخش‏ طبقه كارگر خواهد آموخت كه در دراز مدت موقعيتش‏ بستگى به قدرت كل طبقه دارد. آنها به اين نتيجه خواهند رسيد كه اين خط مشى غلطى است كه بر شانه كسانى كه بر زمين ميافتند خودرا بالا كشند. آنها درخواهند يافت كه مبارزات ديگر بخشهاى پرولتاريا بهيچوجه برايشان بيگانه نيست.

همزمان با بخشهاى غير ماهر كارگران يكى پس‏ از ديگر از كرختى احمقانه و يا نارضايى صرفا بى هدف بدر مى آيند. اين امر بخشا نتيجه طبيعى پيروزيهائى است كه كارگران ماهر بدست  آورده اند. نتايج مستقيم فعاليتهاى پرولتارياى غير ماهر ممكن است بى اهميت بنظر آيد، با اين وجود همين فعاليتها تجديد قواى اخلاقى                           اين بخش‏ از طبقه كارگر را موجب ميشود.

بدين ترتيب بتدريج از ميان كارگران ماهر و غير ماهر گروهى شكل ميگيرد كه درجنبش‏ كارگران، يا جنبش‏ كارگرى شركت ميكنند اين، آن بخش‏ از پرولتارياست كه براى منافع كل طبقه مبارزه ميكند، گفتى اينان رزمندگان مذهبى اين طبقه اند. اين بخش‏ عليرغم " اشرافيت كارگرى " و مردم عادى كه هنوز درمانده و نااميد به زندگى يكتواخت ادامه ميدهد رشد ميكند. پيشتر ديديم كه پرولتارياى زحمتكش‏ همواره درحال افزايش‏ است، علاوه بر اين ميدانيم كه اين بخش‏ به انديشه و احساس‏ ديگر طبقات زحمتكش‏ تحرك ميبخشد. هم اكنون شاهديم كه درميان اين توده هردم گسترش‏ يابنده بخش‏ رزمنده كارگران نه تنها بطور مطلق كه بطور نسبى نيز افزايش‏ مييابند. مهم نيست كه پرولتاريا به چه نسبتى رشد يابد، اين بخش‏ رزمنده بازهم سريعتر رشد ميكند.

اما دقيقا همين پرولتارياى رزمنده موثرترين بستر رشد سوسياليسم است. جنبش‏ سوسياليستى چيزى جز نقش‏ همين پرولتارياى رزمنده كه به اهداف خود آگاهى يافته نيست. درحقيقت سوسياليسم و پرولتارياى رزمنده بيشتر و بيشتر گرايش‏ به همسانى دارند. در آلمان و اطريش‏ همسانى اين دو حقيقتى تحقق يافته است.

 

9 - مبارزه سياسى

 

نخستين تشكلهاى پرولتاريا طبق الگوى شاگردى قرون  وسطى بود. بهمان ترتيب نيز ابزار نخستين جنبش‏ مدرن كارگرى يعنى اعتصاب و بايكوت از دوران پيش‏ به ارث رسيده بود.

اما اين شيوه ها براى پرولتارياى مدرن ناكافى است. هرچه بخشهاى گوناگون پرولتاريا متحد و به جنبش‏ كارگرى واحدى تبديل شوند، مبارزات آنها خصلتى سياسى پيدا ميكند. هر مبارزه طبقاتى يك مبارزه سياسى است.

حتى الزامات صرف مبارزه صنفى كارگران را مجبور به طرح خواستهاى سياسى ميكند. قبلا ديديم كه حكومت مدرن وظيفه اصلى خود ميداند كه سازمان يافتن موثر كار را غير ممكن سازد. سازمانهاى مخفى براى جايگزينى سازمانهاى علنى كافى نيستند. پرولتاريا هرچه بيشتر رشد ميكند به آزادى تشكيلاتى و سازمان پذيرى بيشترى نياز دارد.

اما اگر پرولتاريا بخواهد سازمانهاى مناسب خود را داشته باشد اين آزادى بخودى خود كافى نيست. شاگرد و كارگر ماهر دوره هاى پيشين براحتى با يكديگر كار ميكردند. شهرهاى مختلف از لحاظ صنعتى مستقل بودند. درهر شهر تعداد افرادى كه به تجارت مشغول بودند نسبتا اندك بود. آنها معمولا دريك خيابان زندگى ميكردند، اوقات تفريح خود را دريك ميخانه ميگذراندند و هريك شخصا بقيه را ميشناخت.

امروزه شرايط اساسا متفاوت است. درهر مركز صنعتى هزاران كارگر گرد آمده اند. يك فرد شخصا فقط ميتواند معدودى از همكاران خود را بشناسد. بمنظور پى بردن اين توده عظيم به منافع مشتركشان و تشكل آنها بعنوان نيروئى واحد ، ضروريست كه ابزار ارتباط با جمع كثيرى را دردست داشته باشند. مطبوعات آزاد و حق تجمع مطلقا ضروريست.

با گسترش‏ ابزار مدرن ارتباطى، مطبوعات آزاد به امرى ضرورى تبديل شده است. اكنون يك سرمايه دار ميتواند از نواحى دور دست اعتصاب شكن  وارد كند. تازمانيكه كارگران نتوانند  اتحاديه هائى سازمان دهند كه همه ملت  و حتى همه جهان متمدن را دربرگيرد، كارى از دستشان ساخته نيست. اما اين امر بدون مطبوعات مقدور نيست.

دراين رابطه، طبقه كارگر هر جا تلاش‏ كرده شرايط اقتصادى خود را بهبود بخشد خواستهاى سياسى بويژه خواست مطبوعات آزاد و حق تجمع را مطرح كرده است. اين امتيازات پيش‏ شرطهاى زندگى براى پرولتارياست. اين خواستها حكم نور و هوا را براى جنبش‏ كارگرى دارد. هركس‏ سعى كند اين خواستها را انكار نمايد، ادعايش‏ هرچه باشد در زمره خطرناكترين دشمنان طبقه كارگراست.

گاه پاره اى كوشش‏ كرده اند مبارزه سياسى را در مقابل مبارزه اقتصادى قرار دهند و اعلام كنند كه پرولتاريا ميبايست توجه ويژه اى به يكى از اين دو زمينه داشته باشد. حقيقت اينستكه ايندو را نميتوان از يكديگر جدا كرد. مبارزه اقتصادى مستلزم حقوق سياسى است و اين حقوق از آسمان نازل نميشود. براى دستيابى و حفظ اين حقوق پيگيرترين فعاليت سياسى ضروريست. از سوى ديگر مبارزه سياسى درتحليل نهايى، يك مبارزه اقتصادى است. درواقع اين مبارزه اغلب مستقيم و آشكار اقتصادى است مثلا در رابطه با تعرفه گمركى و قوانين كارخانه مبارزه سياسى صرفا شكل بخصوصى از مبارزه اقتصادى و درحقيقت منحصر بفردترين و   زنده ترين شكل آنست.

منافع طبقه كارگر به قوانينى كه مستقيما بر آن اثرميگذارد محدود نميشود. اكثر قوانين با منافع طبقه كارگر تا حدودى سر و كار پيدا ميكنند. طبقه كارگر نيز همانند ديگر  طبقات ميبايستى تلاش‏ كند برمقامات دولتى اثر بگذارد و آنها را به اهداف خود متمايل نمايد.

سرمايه داران بزرگ ميتوانند مستقيما بر حاكمين و قانونگزاران اثر بگذارند ولى كارگران اينكار را از طريق فعاليت پارلمانى صورت ميدهند. مهم نيست كه دولتى اسما جمهوريخواه باشد. درهمه كشورهاى داراى سيستم پارلمانى وضع قوانين مالياتى بعهده هيئت مقننه است. بدين ترتيب طبقه كارگر از طريق انتخاب نماينده براى پارلمان ميتواند بر مقامات دولتى اثر بگذارد.

در حكومتهاى مدرن، مبارزه طبقاتى كه به فعاليت قوه مقننه وابسته است، از سويى به افزايش‏ قدرت پارلمان(يا كنگره) و از سوى ديگر به افزايش‏ نفوذ اين طبقات در پارلمان گرايش‏ دارد. قدرت پارلمان به انرژى و شهامت طبقاتى كه از آن حمايت ميكنند و به توان و جسارت طبقاتى كه اين پارلمان ميخواهد اراده خود را به آنها تحميل كند بستگى دارد. نفوذ يك طبقه در پارلمان در درجه نخست به ماهيت قانون انتخاباتى جارى و همچنين به نفوذ طبقه مورد نظر درميان راى دهندگان و سرانجام به توانايى اين طبقه در فعاليت پارلمانى وابسته است.

درخصوص‏ مطالب اخير جمله اى بايد اضافه كرد . بورژوازى با در اختيار داشتن انواع و اقسام استعدادها تاكنون توانسته است پارلمان را درخدمت مقاصد خويش‏ قرار دهد. بنابراين سرمايه داران و دهقانان خرد عمدتا هيچگونه ايمانى به فعاليت قوه مقننه ندارند. پاره اى از اينان حمايت خود را از جايگزينى قانونگزارى مستقيم بجاى قانونگزارى توسط نمايندگان اعلام داشته اند. ديگران هرنوع فعاليت سياسى را رد كرده اند. اين امر ممكن است بسيار انقلابى بنظر آيد ولى در واقع نشانگر ورشكستگى سياسى طبقات درگير است.

اما پرولتاريا در رابطه با فعاليت پارلمانى وضعيت مساعدترى دارد. قبلا ديديم كه شيوه مدرن توليد چه تاثيرى بر زندگى معنوى پرولتاريا داشت، عطش‏ دانش‏ را در آنان بيدار كرد وآنان مسايل مهم اجتماعى را درك نمودند تا آنجا كه به نگرش‏ سياسى آنها مربوط ميشود، از كشاورزان و خرده بورژواها بسى فراتر رفتند و رشد كردند. پرولتاريا آسانتر ميتواند اصول حزبى را درك و بدون تاثيرپذيرى از انگيزه هاى شخصى و محلى به آنها عمل كند. وضعيت زندگى آنان طوريست كه امكان فعاليت مشترك گروهى براى رسيدن به هدفى مشترك را دارند. شكل منظم فعاليت آنها را به انضباط آهنين عادت ميدهد. اتحاديه هاى آنان مكتب عالى پارلمانى آنهاست. اين اتحاديه ها محل مناسبى جهت يادگيرى قوانين پارلمانى و سخنرانيست.

بنابراين پرولتاريا در وضعيتى است كه ميتواند حزب مستقل خود را بوجود آورد. پرولتاريا ميداند چگونه نمايندگان خود را كنترل كند. افزون بر اين درميان صفوف خود تعداد بسيارى افراد شايسته دارد كه در سالنهاى قانونگزارى او را نمايندگى كنند.

هرگاه پرولتاريا بعنوان يك طبقه خودآگاه در فعاليت پارلمانى شركت كند، پارلمانتاريسم آغاز به تغيير ماهيت ميكند. پارلمان ديگر صرفا ابزارى در دست بورژوازى نيست. بدين ترتيب شركت پرولتاريا در پارلمان موثرترين وسيله براى بيدارى بخشهاى بى تفاوت پرولتاريا و ايجاد اميد و اعتماد در آنهاست. و نيز موثرترين اهرميست كه ميتوان مورد بهره بردارى قرارداد تا پرولتاريا را از ذلت اقتصادى، اجتماعى و اخلاقى رهانيد.

بنابراين پرولتاريا هيچ دليلى ندارد كه به فعاليت پارلمانى بى اعتنا باشد، بلكه دلايل كافى در دست دارد تا همه انرژى خود را براى افزايش‏ قدرت پارلمان در رابطه با ديگر حوزه هاى دولتى بكار گيرد و آنجا كه ميتواند نمايندگان خود را در پارلمان افزايش‏ دهد.  گذشته از آزادى مطبوعات و حق تشكل، حق راى عمومى ميبايستى بعنوان يكى از پيش‏ شرطهاى لازم جهت رشد سالم پرولتاريا نگريسته شود.

 

10 -  حزب كارگر

 

در آغاز حق راى تنها بدين دليل براى طبقه كارگر مفيد بود كه گهگاه بخشهاى مختلف بورژوازى را به حمايت اين طبقه وابسته ميكرد. جناحهاى سرمايه دارى مثلا سرمايه داران صنعتى يا زمينداران درمبارزات درونى خود به پرولتاريا امتيازاتى ميداد تا حمايت او را تضمين كنند. گرچه چنين امرى غالبا امتيازات ارزشمندى براى طبقه كارگر داشت، ولى مادام كه اين طبقه  از فعاليتهاى سياسى از اين حد فراتر نميرفت، امكاناتش‏ محدود بود.

منافع پرولتاريا و بورژوازى چنان خصلت متضادى دارند كه در دراز مدت نميتوانند هماهنگ شوند. دير يا زود درهر كشور سرمايه دارى، شركت طبقه كارگر در سياست ميبايستى به ايجاد حزب مستقل يعنى حزب كارگر منجر شود.

اينكه پرولتارياى هر كشور درتاريخ حيات خود درچه مرحله اى آمادگى برداشتن چنين گامى را پيدا خواهد كرد، خود اساسا به تكامل اقتصاديش‏ بستگى دارد و تاحدودى نيز به دو شرط ديگر، يكى آگاهى طبقه كارگر نسبت به وضعيت سياسى و اقتصادى و ديگرى نگرش‏ احزاب بورژوا نسبت به يكديگر.

اما دير يا زود بايستى يك حزب كارگر مستقل بوجود آيد. و زمانيكه چنين حزبى بوجود آمد ميبايستى هدف خود را فتح   دولت بنفع طبقه اى كه خود نماينده آنست قرار دهد. تكامل اقتصادى طبعا به عملى شدن اين مقصود منتهى خواهد شد. زمان  و نحوه عملى شدن اين منظور ميتواند در كشورهاى متفاوت فرق داشته باشد ولى هيچگونه ترديدى نسبت به پيروزى نهائى پرولتاريا نبايد كرد، زيرا اين طبقه همواره چه بلحاظ قدرت سياسى و اخلاقى و چه بلحاظ عددى رو به رشد است. مبارزه طبقاتى نظرات او را وسعت ميبخشد و به آن همبستگى و انضباط ميآموزد. پرولتاريا در كشورهاى سرمايه دارى بطور مداوم به تنها طبقه اى تبديل ميشود كه تمامى طبقات ديگر به آن وابسته ميشوند. از ديگر سو، طبقات مخالف پرولتاريا بلحاظ عددى تقليل پيدا ميكنند و قدرت اخلاقى و سياسى خود را بگونه اى چشمگير از دست ميدهند. آنها در صنعت نه فقط غير ضرورى بلكه واقعا سد راه ميشوند.

تحت چنين شرايطى ترديدى نميتوان داشت كه سرانجام كدام طبقه پيروز ميشود. مدتهاى مديد است كه طبقات دارا را وحشت سرنوشت آتى فرا گرفته است.

اما پرولتاريا، همچون تحتانى ترين طبقات استثمار شونده   _ پرولتارياى حلبى آباد استثمار نميشود _ نميتواند همانند ديگر طبقات از قدرت خود استفاده كند و بار استثمار را شانه به شانه كند. آنان بايد به استثمار خود و بدين ترتيب نيز به همه انواع استثمار پايان دهند. ريشه استثمار را ميبايستى در مالكيت خصوصى بر ابزار توليد جستجو كرد. پرولتاريا استثمار را تنها با از بين بردن مالكيت خصوصى بر ابزار توليد ميتواند ريشه كن كند. اگر شرايط تهيدستى پرولتاريا او را به پذيرش‏ الغاى اين شكل از مالكيت خصوصى جلب ميكند، استثمار او، او را  وادار ميكند تا به استثمار پايان دهد و توليد كئوپراتيو را جايگزين توليد سرمايه دارى نمايد.

 اما مشاهده كرديم كه چنين امرى مادام كه توليد كالايى حاكم است، عملى نيست. بمنظور جايگزينى توليد كئوپراتيو باتوليد   سرمايه دارى مطلقا ضروريست كه توليد براى بازار را با توليد براى جامعه و تحت كنترل جامعه جايگزين شود. بنابراين توليد سوسياليستى نتيجه طبيعى پيروزى پرولتارياست. اگر پرولتاريا از سلطه خود بر ماشين دولتى بمنظور ارائه نظام سوسياليستى توليد استفاده نكند، منطق  رويدادها سرانجام چنين نظامى را بوجود خواهد آورد _ البته فقط پس‏ از هدر دادن بيهوده انرژى و وقت. اما توليد سوسياليستى بايستى بوجود آيد و بوجود خواهد آمد. پيروزى چنين شيوه توليدى زمانيكه پيروزى پرولتاريا ناگزير شد، اجتناب ناپذير خواهد بود. طبقه كارگر بطور طبيعى براى پايان دادن به استثمار خود خواهد كوشيد و اين امر را تنها از طريق توليد سوسياليستى ميتواند انجام دهد.

بدين ترتيب چنين بنظر ميرسدكه هرجا حزب كارگر مستقل شكل بگيرد، ميبايستى دير يا زود گرايشات سوسياليستى از خود نشان دهد و اگر نه در آغاز كه سرانجام بايستى سوسياليست شود.

تاكنون زمينه هاى بسيج براى سوسياليسم را بررسى كرديم.  نتايج راميتوانيم چنين خلاصه كنيم : بخشهاى رزمنده و بلحاظ سياسى خودآگاه پرولتارياى صنعتى تامين كننده نيرويى است كه از جنبش‏ سوسياليستى حمايت ميكند. اما هرچه نفوذ پرولتاريا بر نحوه تفكر و احساس‏ متداول گروههاى اجتماعى متحد بيشتر باشد، اين گروهها نيز بيشتر به جنبش‏ جذب ميشوند.

 

11 -  جنبش‏ كارگرى و سوسياليسم

 

در آغاز سوسياليستها در شناخت سهمى كه پرولتارياى رزمنده در جنبش‏ سوسياليستى ايفا ميكرد، كند بودند و تحت  شرايطى كه هنوز پرولتارياى رزمنده اى وجود نداشت. جز اين هم  نميتوانست باشد. سوسياليسم از مبارزه طبقاتى پرولتاريا تاريخى قديمى تر دارد و به زمان ظهور پرولتاريا در مقياس‏ وسيع برميگردد. مدتها پس‏ از آن بود كه پرولتاريا نخستين هيجانات زندگى مستقل خود را نشان داد. نخستين جوانه سوسياليسم عبارت بود از همدردى بشردوستان طبقه فرادست نسبت به تهيدستان و بينوايان. نخستين سوسياليستها تنها شجاعترين و دورانديشترين اين بشردوستان بودند. آنها بروشنى مشاهده كردند كه وجود پرولتاريا نتيجه طبيعى مالكيت خصوصى بر ابزار توليد است. آنها درنتيجه گيرى منطقى از مشاهدات خود ترديدى بخودراه ندادند. سوسياليسم عميقترين و باشكوهترين ترجمان بشردوستى بورژوايى بود.

منافع طبقاتى اى كه سوسياليستهاى آن دوره بتوانند بدان دست يازند وجود نداشت. آنها مجبور شدند به همدردى و شور و شوق ايده آليستهاى طبقه دارا روى آورند. آنها تلاش‏ نمودند از يكسو با توصيفهاى خيره كننده از يك مشترك المنافع سوسياليستى و از سوى ديگر با نشان دادن بلاانقطاع فقر و فلاكت موجود پشتيبانى ديگران را جلب كنند. شهروندان و قدرتمندان تشويق ميشوند تا ابزار رهايى كامل از فلاكت را فراهم كنند و جامعه اى ايده آل بنا كنند. همانطور كه بر همگان روشن است، اين سوسياليستهاى بشردوست بيهوده از نجبا و ميليونرها كه علو طبعشان عبارت از نجات نژاد خود بود انتظار داشتند.

در خلال نخستين دهه هاى قرن نوزدهم پرولتاريا علايم يك زندگى مستقل را از خود نشان داد. در دهه سوم آن قرن جنبش‏ كارگرى قدرتمندى در فرانسه و انگلستان شكل گرفت.

اما سوسياليستها آنرا درك نكردند، آنها فكر ميكردند كه غير ممكن است پرولتارياى تهيدست و ناآگاه به چنان قدرت  اجتماعى و ثبات اخلاقى دست يابد كه بتواند نقشه هاى سوسياليستى را متحقق سازد. اما بى اعتمادى تنها احساس‏ آنها نسبت به جنبش‏ كارگرى نبود. اين پديده جديد( شكل گيرى جنبش‏ كارگرى) از ديد آنان ناراحت كننده بود و ميرفت تا محكمترين استدلال آنها رااز دستشان خارج كند. تنها اميدى كه براى سوسياليستهاى بورژوا باقى مانده بود تا بتوانند سرمايه دار حساس‏ را متقاعد نمايند، عبارت از اين بود كه بتوانند به او نشان دهند كه هرنوع كوششى بمنظور تخفيف فلاكت و ارتقاء وضع تهيدستان تحت شرايط جامعه مدرن با شكست روبرو خواهد شد و در نتيجه غير ممكن است پرولتاريا بتواند با جد و جهد خود ارتقاء يابد. اما جنبش‏ كارگرى بر زمينه هايى مطلقا مغاير با اين استدلالها گسترش‏ يافت. حقيقت ديگرى نيز همين نتيجه را در بر داشت. طبيعتا مبارزه طبقاتى بورژوازى را نسبت به پرولتاريا آزرده ساخت. از ديدگاه سرمايه دارانه طبقه كارگر از طبقه مفلوكان قابل ترحم كه به كمك نياز داشتند به مشتى خبيث تبديل شدند كه ميبايستى مطيع و سركوبشان كرد. همدردى نسبت به تهيدستان و بينوايان كه ريشه اصلى سوسياليسم بود ، كاستى گرفت. آموزشهاى سوسياليسم از نظر بورژوازى وحشتزده بعنوان سلاح خطرناكى جلوه نمود كه ممكن است بدست توده هاى بى سر و پا بيفتد و زيانهاى توصيف ناپذيرى ببار آورد. خلاصه كلام اينكه هرقدر جنبش‏ كارگرى قويترشد، تبليغ سوسياليستى درميان طبقات حاكمه دشوارترشده  و مخالفت اين طبقات با جنبش‏ سوسياليستى روشنتر و دقيقتر شد.

مادام كه سوسياليستها براين باور بودند كه ابزار دستيابى به اهداف سوسياليسم ميبايستى توسط طبقه دارا فراهم شود، ناچار  بودند نه تنها به جنبش‏ كارگرى با شك بنگرند بلكه اغلب نگرش‏ كاملا متضاد با آن داشته باشند. نتيجه اينكه آنها به مبارزه طبقاتى  بعنوان دشمن سوسياليسم مينگريستند.

طبعا بازتاب اين نگرش‏ بر طبقات زحمتكش‏، احساس‏ دشمنى، نسبت به سوسياليسم را درآنها بوجود مياورد. پرولترهاى بلند همت و مبارز درميان سوسياليستها جز نااميدى نسبت به آموزشهاى سوسياليستى چيزى نيافتند. درنتيجه در ميانشان نسبت به كل آموزشهاى سوسياليستى بى اعتمادى ايجاد شد، اين احساس‏ بدليل ناآگاهى پرولتارياى رزمنده در آغاز حتى در جنبش‏ كارگرى زمينه داشت. محدوديت ديد آنها، درك هدفهاى سوسياليسم توسط آنان را ناممكن ميساخت. آنها هنوز هم نسبت به وضعيت اقتصادى خود وظايفى كه طبقه آنها با آن روبرو بود بيدار و آگاه نبودند. فقط غريزه طبقاتى مشخصى داشتند كه به آنها آموخت كه به هرچيز كه ريشه در طبقه سرمايه دار دارد بى اعتماد باشند. در آن شرايط آنها همانقدر مخالف سوسياليسم بودند كه مخالف هرنوع بشردوستى بورژوايى.

درآن ايام درميان پاره اى از گروههاى زحمتكش‏ بخصوص‏ درانگلستان بى اعتمادى نسبت به سوسياليسم عميقا ريشه دواند. بخشا بهمين دليل است كه تا همين اواخر انگلستان از جنبش‏ سوسياليستى بى تاثير مانده بوده است.

اما شكاف بين سوسياليسم و پرولتارياى رزمنده هرچقدر هم عميق شود، فلسفه سوسياليسم آنچنان با نيازهاى پرولتارياى انديشمند خوانايى دارد كه بهترين مغزهاى طبقه كارگر بمجرد بدست آوردن فرصتى مشتاقانه به آن روى مياورند. بدين ترتيب سوسياليستهاى بورژوا تحت تاثير انديشه هاى پرولترى قرارگرفتند. سوسيال پرولترهاى جديد نسبت به طبقه سرمايه دار بسيار كم توجه  بودند. آنها از اين طبقه متنفر بودند و عليه آن مبارزه ميكردند. سوسياليسم صلح آميز كه قرار بود بشريت را از طريق دخالت بهترين عناصر طبقه دارا نجات بخشد، بدست سوسيال پرولترهاى جديد به سوسياليسم انقلابى كه بر مشتهاى پرولتاريا تكيه داشت، تبديل شد.

اما حتى اين جنبش‏ گرچه اساسا پرولترى بود، جنبش‏ كارگرى را درك نميكرد و مخالف مبارزه طبقاتى در عاليترين شكل آن يعنى مبارزه سياسى بود. در آن اوضاع و شرايط چنين جنبشى غير ممكن بود از سطح تئوريهاى خيالپردازان فراتر رود. يك پرولتر در بهترين حالت فقط امكان داشت بخشى از آموزشهاى جهان بورژوايى را براى مقاصد خود مورد استفاده قرار دهد. او فرصت لازم جهت تحقيق علمى مستقل فراتر از محدوده انديشه متفكرين بورژوا راندارد. از اينروست كه سوسياليسم كارگرى اوليه تمامى نشانهاى آرمانگرايى را با خود داشت. اين سوسياليسم دركى از تكامل اقتصادى كه عناصرمادى سوسياليسم را ايجاد ميكرد و از طريق مبارزه اى طولانى طبقه اى را آموزش‏ ميداد كه ميبايست اين عناصر را تحرك بخشد و جامعه جديدى را از آن بوجود آورد، نداشت. سوسياليستهاى پرولتر اوليه نيز همانند آرمانگرايان به جامعه همچون ساختمانى مينگريستند كه آدمى بشرط داشتن مكان و مواد لازم ميتوانست بميل خود بر طبق طرحى از پيش‏ تهيه شده آنرا بنا نهد. آنها بخود اطمينان داشتند كه توان بنا و حفظ اين ساختمان را دارند. آنها انتظار نداشتند كه مصالح چنين ساختمانى را از غنايم مشتى ميليونر و نجيب زاده كسب كنند. انقلاب كافى بود تا ساختمان كهنه را واژگون و بر مدافعين آن غلبه كند و به كاشفين طرح جديد فرصت دهد تا ساختمان جديد يعنى جامعه  سوسياليستى مشترك المنافع را بسازند.

دراين روند استدلال جايى براى مبارزه طبقاتى نبود. آرمانخواهان پرولتر فلاكت خود را آنچنان وخيم يافتند كه براى  نابودى فورى آن ناشكيب بودند. آنها حتى اگر ارتقاء تدريجى پرولتاريا را از راه مبارزه طبقاتى و از اين راه هماهنگ كردن آنها براى توسعه بيشتر جامعه را امكانپذير ميدانستند، ولى چنين روندى بنظرشان بسيار كسالت آور و پيچيده مينمود. اما آنها به اين ارتقاء تدريجى باور نداشتند. آنها در آغاز جنبش‏ كارگرى بودند. پرولترهايى كه در جنبش‏ شركت داشتند اندك بودند و در ميان اين عده نيز تعداد كسانيكه از منافع خويش‏ فراتر را ميديدند اندكتر. آموزش‏ طرق سوسياليستى انديشه به توده هاى عظيم جمعيت بنظرمايوس‏ كننده مينمود. نهايت انتظار از اين توده عبارت بود از شورشى قهرآميز كه نظم موجود را درهم پيچد و راه را براى سوسياليسم هموار كند. سوسياليستهاى اوليه همچنين اعتقاد داشتند كه هرچه شرايط زندگى توده ها وخيمتر باشد، لحظه اى كه فلاكتشان غير قابل تحمل شده نزديكتر ميشود، آنگاه قيام كرده ساخت اجتماعى كه بر آنها ستم ميكند را واژگون ميسازند. مبارزه بمنظور ارتقاء تدريجى طبقه كارگر نه تنها مايوس‏ كننده بلكه مضر بنظر ميايد. زيرا هر بهبودى كه ممكن بود حاصل شود تنها ميتوانست لحظه قيام طبقه و در نتيجه رهايى هميشگى او از فلاكت را بتعويق اندازد. هرشكل از مبارزه طبقاتى يعنى هر نوع مبارزه موثر و جدى كه هدفش‏ درهم پيچيدن فورى نظم موجود نبود از نظر سوسياليستهاى نخستين دست كمى از خيانت به بشريت نداشت. پنجاه سال از عمر اين شيوه نگرش‏ ميگذرد. احتمالا بهترين بيان اين نگرش‏ را در آثار ويلهلم وايتلينگ ميتوان ديد. حتى امروزه نيز اين شيوه نگرش‏ از ميان نرفته است. در هر بخش‏ از طبقه كارگر كه ميرود تا جاى خود را در ميان پرولتارياى رزمنده بدست آورد، گرايش‏ به اين نگرش‏ هست. اين ديد درهر كشورى كه پرولتاريا براى اولين بار به شرايط حقارت بار خود آگاهى پيدا ميكرد و با عقايد سوسياليستى آشنا ميشد بدون اينكه درعين حال بينش‏ روشن نسبت به قوانين اجتماعى و اطمينان به توانايى خود در پيشبرد مبارزه اى طولانى داشته باشد، ظاهر ميشد. و از آنجا كه تقسيمات جديدى بين پرولتاريا كه همواره از اعماق فلاكتى كه تكامل اقتصادى بسوى آن پرتابش‏ نموده بوجود ميايد، ميتوان انتظار داشت كه اين شيوه ابتدايى نگرش‏ سوسياليستى خود را همواره بازسازى كند. اين نگرش‏ بيمارى كودكانه ايست كه هر جنبش‏ سوسياليستى جوان كه پا از آرمانگرايى فراتر نگذاشته را تهديد ميكند.

درحال حاضر اين نوع انديشه سوسياليستى را هرج و مرج مينامند ولى ضرورتا با هرج و مرج طلبى پيوند ندارد. ريشه اين انديشه نه در درك روشن بلكه در مخالفت غريزى با نظم موجود قرار دارد. بنابراين ميتواند با متنوعترين نقطه نظرات تئوريك رابطه داشته باشد. ليكن حقيقت دارد كه سوسياليسم خشن و قهرآميز پرولترهاى اوليه غالبا با هرج و مرج زيركانه و مسالمت آميز خرده بورژوايى همراه بوده است. ايندو عليرغم همه اختلافاتشان در يك امر باهم مشتركند، آنهم تنفر از مبارزه طبقاتى دراز مدت بخصوص‏ عاليترين نوع آن يعنى مبارزه سياسى.

آرمانخواهان سوسياليست بيش‏ از پيشينيان خود قادر به حل تضاد بين سوسياليسم و جنبش‏ كارگرى نبودند. درست است كه شرايط گهگاه آنها را مجبور ميكرد در مبارزه طبقاتى فعالانه شركت كنند ولى بى منطقتر از آن بودند كه رابطه بين سوسياليسم و جنبش‏ كارگرى را درك كنند. بنابراين تنها نتيجه فعاليت آنها اين بود كه جنبش‏ كارگرى از ميدان بدرشان كرد. همه ميدانند كه  جنبش‏ آناركوسوسياليستى اوليه يا به اتحاديه گرايى صرف و ساده حرفه ها و يا به كمونيسم كئوپراتيو محض‏ سقوط كرد.

 

12 - حزب سوسياليست -  اتحاديه جنبش‏ كارگرى و سوسياليسم

 

اگر بنابود جنبش‏ سوسياليستى و كارگرى متحد شوند، ضرورى بود كه سوسياليسم از محدوده آرمانخواهى فراتر رود. دستيابى به اين مهم كار درخشان ماركس‏ و انگلس‏ بود. آنها در مانيفست كمونيست كه در سال 1847 منتشر شد پايه علمى سوسياليسم جديد را ريختند. آنها روياى زيباى افراد پر شور و شوق و خوش‏ نيت را به هدف مبارزه اى سترگ و جدى تبديل نمودند و ثابت كردند كه اين هدف نتيجه طبيعى تكامل اقتصادى است. آنها درك روشنى به پرولتارياى رزمنده نسبت به رسالت تاريخيشان دارند و در موقعيتى قرارشان دادند كه بتوانند بسوى هدف سترگ خود با سرعت بسيار و با قربانى كم پيشروى كنند. انتظار ديگران از سوسياليستها ديگر كشف نظم اجتماعى جديد و آزاد نبود. تمامى آنچه آنان بايد انجام دهند عبارت بود از كشف عناصر چنين نظمى در جامعه موجود. ديگرنيازى نبود كه آنها رستگارى را از آسمان براى پرولتاريا بياورند. از سوى ديگر وظيفه آنها حمايت از طبقه كارگر در مبارزه مداومش‏ از طريق كمك به گسترش‏ نهادهاى سياسى و اقتصادى آنهاست. آنها ميبايستى هر چه درتوان دارند انجام دهند تا فرارسيدن روزى كه طبقه كارگر بتواند خود را نجات دهد را سرعت بخشند. وظيفه حزب سوسياليست است كه موثرترين شكل مبارزه طبقاتى را به پرولتاريا ارائه دهد.

 آموزشهاى ماركس‏ و انگلس‏ به مبارزه طبقاتى پرولتاريا كيفيتى كاملا جديد بخشيد. مادام كه هدف پرولتاريا آگاهانه توليد  سوسياليستى نباشد، مادام كه تلاشهاى پرولتارياى رزمنده از محدوده شيوه توليد كنونى فراتر نرود، بنظر ميرسد كه مبارزه طبقاتى  پيوسته دور باطلى را ميپيمايد، زيرا تمايلات ستمگرانه شيوه توليد سرمايه دارى از بين نرفته است، بلكه نهايتا تحت كنترل قرار ميگيرد. گروههاى جديدى از طبقه ميانى بى وقفه به سطح معيشت پرولتاريا رانده ميشوند. علاقه روز افزون به سود، تلاش‏ بخشهاى مرفه كارگران را بمخاطره مياندازد. هر تقليل در ساعات كار  بهانه اى است براى ورود ماشين آلاتى كه احتياج كمترى به نيروى كار دارند و شدت كاررا افزايش‏ ميدهند، هر بهبودى در سازماندهى كار به بهبود در سازماندهى سرمايه منجر ميشود، درنتيجه بيكارى گسترش‏ مييابد. بحران عميقتر و عدم اطمينان به هستى و زيست غير قابل تحمل تر ميگردد. ارتقاء طبقه كارگر كه از طريق مبارزه طبقاتى حاصل شده بيشتر اخلاقيست تا اقتصادى. شرايط صنعتى پرولتاريا اگر هم بهبودى داشته باشد بسيار آهسته و كند است، اما عزت نفس‏ پرولتاريا ارتقاء مييابد بطوريكه احترام ديگر طبقات جامعه نسبت به او بيشتر ميشود. پرولتاريا شروع به مقايسه شرايط خود با ديگر اقشار جامعه و مساوى دانستن خود با طبقات فرادست ميكند و خواستهاى بيشترى را مطرح ميسازد، درخواست لباس‏ بهتر، مسكن بهتر، دانش‏ بيشتر و آموزش‏ و پرورش‏ براى فرزندان خود. آنها ميخواهند از دستاوردهاى تمدن مدرن سهم بيشترى داشته باشند و نسبت به هرنوع عقب ماندگى و ستمى روز به روز حساستر ميشوند.

اين تعالى اخلاقى پرولتاريا با درخواستهاى فزاينده او از جامعه همسان است. افزون براين، پرولتاريا سريعتر از شرايطى كه   ضرورتا تحت نظام استثمارى موجود دارد، رشد ميكند. بدين ترتيب مبارزه طبقاتى تنها نارضايى پرولتاريا را دامن ميزند و اين  مبارزه مادام كه جهت گيرى آن فراتر از نظام توليدى موجود نباشد،                                                                                                                    بى هدف بنظر ميرسد.

تنها توليد سوسياليستى ميتواند به نابرابرى بين خواستهاى كارگران و ابزارى كه اين خواستها را پاسخ ميگويند، پايان دهد. با از بين بردن استثمار، توليد تجملات استثمارگران غير ممكن ميشود و نارضايى طبيعى استثمار شوندگان پايان ميگيرد. با كنار گذاشتن معيارهايى كه ثروتمندان وضع كرده اند، خواستهاى كارگران طبعا توسط ابزارى كه براى رفع آنها موجود است به محك زده ميشود. قبلا مشاهده كرديم كه شيوه توليد سوسياليستى تا چه حد اين ابزار را توسعه خواهد داد.

در جوامع كمونيستى نارضايى مداوم امرى ناشناخته است. اين نارضايى درجهان سرمايه دارى اما هرجا كه استثمار شوندگان احساس‏ كنند كه با استثماركنندگان برابرند نتيجه طبيعى اختلافات طبقاتى است.

از اينرو مادام كه مبارزه طبقاتى پرولتاريا در تضاد با سوسياليسم قرار داشت و مادام كه اين مبارزه تلاشى فراتر از بهبود وضعيت پرولتاريا درمحدوده جامعه موجود نداشت، نميتوانست به هدف خود دست يابد. اما با اتحاد بين سوسياليسم و جنبش‏ كارگرى تحولى عظيم بوجود آمد. اكنون ديگر پرولتاريا هدفى دارد كه براى آن مبارزه ميكند و با هر پيكارى به آن نزديكتر ميشود. اكنون تمامى جنبه هاى مبارزه طبقاتى، حتى جنبه هايى كه نتايج عملى بلاواسطه اى در برندارد، معنا پيدا ميكند. هرتلاشى كه خودآگاهى پرولتاريا يا روحيه همكارى و انضباط را دراو حفظ كند و  رشد دهد، ارزشمند است.

بسيارى از شكستهاى صورى به پيروزى مبدل ميشود. هراعتصاب ناموفق و هر قانون كار بى فرجام گامى است به پيش‏ در راه تامين زندگى شايسته انسان. هر اقدام سياسى و صنعتى كه  با پرولتاريا ارتباط داشته باشد خواه رفيقانه و خواه غير دوستانه مادام كه طبقه كارگر را برانگيزد تاثيرمثبتى برجاى ميگذارد. از اين پس‏ پرولتارياى رزمنده ديگر همانند لشكرى نيست كه سخت مى جنگد تا از استحكامات فتح شده دفاع كند. ديگر براى كند ذهنترين ناظر ميبايستى روشن باشد كه پرولتاريا يك فاتح شكست ناپذير است.

 

13 -  خصلت بين المللى جنبش‏ سوسياليستى

 

پايه گذاران سوسياليسم، از آغاز خصلت بين المللى جنبش‏ كارگرى را درهمه جا باز شناخته بودند، از اينرو آنها بطور طبيعى تلاش‏ ميكردند به جنبش‏ خود مبناى بين المللى بدهند.

تجارت بين المللى بناگزير با نظام سرمايه دارى توليد پيوند خورده است. تكامل سرمايه دارى از توليد ابتدايى و ساده كالا بلاواسطه با رشد تجارت جهانى ارتباط دارد. اما  تجارت جهانى بدون مراوده مسالمت آميز در ميان ملل گوناگون غيرممكن است. چنين تجارتى حمايت يك تاجر خارجى را به اندازه تاجر خودى ضرورى ميسازد.

گسترش‏ تجارت بين المللى موقعيت تاجر را درجامعه ما ارتقاء ميدهد. نگرش‏ او به زندگى و بر كل جامعه اثر ميگذارد. اما تاجر همواره در حالت عدم استقرار زندگى ميكند. شعار او عبارتست از "هر جا پيشرفت داشته باشم، همانجا وطن من است". بدين ترتيب، به نسبت گسترش‏ جهانى توليد سرمايه دارى ،  گرايشات بين المللى نيز در جامعه بورژوايى رشد ميكند.

اما نظام سرمايه دارى توليد جالب توجه ترين تناقضات را تكامل ميبخشد. بموازات گسترش‏ جنبش‏ برادرى بين المللى، گرايش‏  به برجسته كردن اختلافات بين المللى رشد ميكند. تجارت آرامش‏ ميطلبد ولى رقابت به جنگ منتهى ميشود. اگر در هر كشورى سرمايه داران و طبقات گوناگون درحالت جنگ بسر ميبرند، وضع طبقات سرمايه دار كشورهاى مختلف نيز بر همين منوال است. هر ملتى سعى دارد بازار كالاهاى خود را از طريق خارج كردن كالاهاى ملل ديگر از بازار گسترش‏ دهد. هرچه تجارت بين المللى پيچيده تر ميشود، صلح بين المللى ضروريتر ميگردد و بهمان نسبت مبارزه رقابت آميز بيشتر شده و خطر برخورد بين ملل بالا ميرود. هرچه روابط بين المللى تنگتر ميشود، خواست توجه به منافع ملى مجزا دامنه پيدا ميكند. هر چه نياز به صلح ضروريتر ميشود، خطر جنگ افزايش‏ مييابد. اين برابرى نهادهاى بظاهر غيرممكن دقيقا با خصلت توليد سرمايه دارى خوانايى دارد. آنها در توليد ساده كالايى نهفته اند. اما تنها توليد سرمايه دارى آنها را تكامل ميدهد تا بدانجا كه ديگر غيرقابل تحمل ميشوند. اين امر كه از سويى ضرورت صلح و از سوى ديگر گرايش‏ به جنگ قدرت ميگيرد، فقط يكى از تضادهايى است كه نابودى نظام سرمايه دارى را موجب ميگردد.

در رابطه با اين امر پرولتاريا نگرش‏ بى ثباتى كه ويژگى ديگر طبقات است را ندارد. هرچه طبقه كارگر رشد ميكند و مستقل ميشود، اين حقيقت روشنتر ميشود كه فقط تحت تاثير يكى از گرايشات متضادى است كه هم اكنون در نظام سرمايه دارى مشاهده كرديم. نظام سرمايه دارى با سلب مالكيت از كارگر او را از آب و خاك رهانيده است. او اكنون ديگر مسكن و بالطبع كشور ثابتى ندارد. او نيز همانند تاجر ميتواند شعار : " هرجا پيشرفت كنم، همانجا وطن من است" را برگزيند. حتى شاگردان قرون وسطى   سياحت خود از سرزمينهاى بيگانه را توسعه دادند و نتيجه آن آغاز  رابطه بين المللى بود. اما اين سياحت در مقايسه با امكاناتى كه وسايل مدرن مسافرت دراختيار ميگذارد، چه ميتوانست باشد؟ بعلاوه شاگرد قرون وسطى بقصد بازگشت به وطن مسافرت ميكرد. پرولتارياى مدرن با زن و فاميل خود بجايى مسافرت ميكند كه براى استقرار مناسبترين شرايط را داراست. او سياح نيست بلكه فرديست خانه بدوش0

تاجر دريك كشور بيگانه جهت كسب حمايت لازم براى رقابت موفق به دولت متكى است. او قدر كشور خود را ميداند. در واقع اغلب او يك وطن پرست متعصب و فعال است. درمورد پرولتاريا وضعيت متفاوت است. حمايت دولت از او و منافعش‏ اورا فاسد نساخته است. او  دركشورهاى بيگانه، دستكم در كشورهايى متمدن نيازى به حمايت ندارد. برعكس‏ براى پرولتر، كشور جديد معمولا كشوريست كه قوانين مديريت در آن از وطن او براى كارمناسبتر است. همكاران او انگيزه اى براى محروم كردن او از حمايت ناچيزى كه ميتواند از طريق قانون در مبارزه عليه استثمارگران كسب كند ندارند. نفع همكارانش‏ در افزايش‏ قدرت او بمنظور ايستادگى در برابر دشمن مشترك است.

پرولتارياى مدرن به شيوه اى بسيار متفاوت از شاگرد و تاجر قرون وسطى از آب و خاك كنده ميشود. او به شهروندى جهانى تبديل ميشود . كل جهان وطن اوست.

بدون شك اين جهان شهروندى مشكل عظيم كارگران كشورهايى است كه سطح زندگى آنان بالاو شرايط كار در آن بالنسبه خوب است. در چنين كشورهايى طبعا تعداد مهاجرين به داخل  بسيار بيشتر از مهاجرين به خارج است. در نتيجه مبارزه طبقاتى كارگرانى كه سطح زندگى بالاترى دارند با ورود كارگران   كشورهاى داراى سطح زندگى نازلتر و قدرت مقاومت كمتر  بامانع  روبرو خواهند شد. 

                                                                                                                          

تحت شرايط مشخصى ، اين نوع رقابت همچون رقابت بين سرمايه داران ميتواند به تاكيد جديدى برجهت گيريهاى ملى و نفرت نسبت به كارگران خارجى از طرف كارگران بومى منجر شود. اما درگيرى مليتها كه در ميان سرمايه داران دائمى است ، درميان پرولتاريا تنها ميتواند موقت و گذرا باشد، زيرا دير يا زود كارگران پى خواهند برد كه مهاجرت نيروى كار ارزان از كشورهاى عقب مانده تر به كشورهاى پيشرفته بمثابه امرى كه ناشى از نظام سرمايه داريست، همانقدر اجتناب ناپذير است كه ورود ماشين آلات جديد يا بكار واداشتن اجبارى زنان.

جنبش‏ كارگرى يك كشور پيشرفته همچنين تحت تاثير شرايط عقب مانده ديگر كشورها آسيب ميبيند. سطح بالاى استثمار كه پرولتارياى ملل از نظر اقتصادى توسعه نيافته متحمل ميشوند بهانه ايست در دست سرمايه داران كشورهاى بيشتر توسعه يافته تا با هر نوع جنبشى كه هدفش‏ دستمزد بيشتر يا شرايط بهتر است، مخالفت ورزند.

بدين ترتيب كارگران هر ملت بطرق مختلف متقاعد ميشوند كه پيروزى آنها درمبارزه طبقاتى به پيشرفت طبقه كارگر ديگر ملتها بستگى دارد. اين امر ممكن است مدتى آنها را به مخالفت با كارگران خارجى وادارد ولى سرانجام پى ميبرند كه تنها يك راه موثر براى از بين بردن نفوذ دست و پا گير ملل عقب مانده وجود دارد كه عبارتست از : از ميان بردن خود عقب ماندگى. كارگران آلمانى دليل كافى براى همكارى با اسلاوها و ايتالياييها براى اينكه بتوانند مزد بيشتر و روز كار كوتاهتر داشته باشند دارند. كارگران انگليسى همين منافع را در رابطه با كارگران آلمانى و كارگران آمريكايى همين منافع را با كارگران اروپايى بطو رعام دارند.

  وابستگى پرولتارياى يك كشور به كشور ديگر بناگزير به مرحله اى ميرسد كه پرولترهاى رزمنده كشورهاى گوناگون نيروهاى خود را متحد مينمايند.

بقاياى انزواى ملى و نفرت ملى كه پرولتاريا از بورژوازى به ارث برده متدرجا از بين ميرود. طبقه كارگر خود را از پيش‏ داوريهاى ملى ميرهاند. زحمتكشان هر چه بيشتر مياموزند كه كارگر خارجى را يك همرزم و يك رفيق بشناسند.

محكمترين پيوندهاى همبستگى بين المللى طبعا بين كارگرانى كه گرچه داراى مليتهاى گوناگونند، هدفشان يكى است و روش‏ واحدى را براى نيل به آن مورد استفاده قرار ميدهند وجود دارد.

نويسندگان مانيفست كمونيست ضرورت وحدت بين المللى مبارزه طبقاتى پرولتاريا را آنگاه كه در راه هدف خود و از لحاظ توانايى از حد معينى فراتر رفتند، بازشناختند. اين سند تاريخى پرولتارياى كليه كشورها را مورد خطاب قرار ميدهد و در پايان نيز همه آنها را به اتحاد فراميخواند. همچنين سازمانى كه آنها توانستند به پذيرش‏ اصول مانيفست متقاعدش‏ نمايند و مانيفست را بنام آن منتشر سازند جامعه كمونيستها يا انترناسيونال ناميده شد.

شكست جنبشهاى انقلابى سالهاى 1848 و 1849 به عمر اين جامعه خاتمه داد. اما با بيدارى مجدد جنبش‏ كارگرى در دهه شصت، اين جامعه در انجمن كارگران انترناسيونال (كه در سال 1864 تاسيس‏ شد) حيات تازه يافت. اين انجمن نه تنها بيدارى  حس‏ همبستگى در پرولتارياى كشورهاى گوناگون بلكه تعيين هدفى مشترك براى آنها و هدايت آنان در مسيرى مشترك را درنظر  داشت. هدف نخستين شكوهمندانه تحقق يافت، ولى دومى فقط تاحدى به نتيجه رسيد. برعهده انترناسيونال بود كه اتحاد بين  سوسياليسم و پرولتارياى رزمنده همه كشورها را ممكن سازد.  انترناسيونال اعلام كرد كه رهايى طبقه كارگر تنها بدست خود كارگران ممكن است و اينكه جنبش‏ سياسى تنها يكى از راههاى رسيدن به اين هدف است. و پرولتاريا مادام كه وابسته به انحصارگران ابزار توليد باشد، نميتواند خود را رها سازد. به نسبت امكان تحقق اين اصول به سوسياليسم مدرن، مخالفت با آن در انترناسيونال بالا ميگرفت. در آنزمان تعداد نسبتا زيادى آرمانگراى بورژوا و پرولتر در انترناسيونال وجود داشت. اينان همراه طرفداران صرف اتحاديه بمجرديكه به هدف انترناسيونال پى بردند از آن خارج شدند. شكست كمون پاريس‏ در سال 1871 و شكنجه و تعقيب در كشورهاى گوناگون اروپا سقوط انترناسيونال را سرعت بخشيد.

اما آگاهى به همبستگى بين المللى كه از اين طريق ايجاد شده بود را نتوانستند از بين ببرند.

از آن پس‏ پرولتارياى رزمنده اروپا و بسيارى از گروههاى پرولترى خارج از اروپا ايده هاى مانيفست كمونيست را آموختند. همه جا مبارزه طبقاتى و جنبش‏ سوسياليستى وحدت كرده يا دراه وحدتند. اصول ، اهداف و ابزار مبارزه طبقاتى پرولترى همه جا ميل به همسانى دارد و اين خود كافيست تا احساس‏ وحدت را درميان جنبشهاى كارگرى سوسياليستى كشورهاى گوناگون ايجاد كند. بيدارى انترناسيوناليستى آنان همواره قويتر شد و بروز عينى اين بيدارى تنها به انگيزه اى بيرونى احتياج داشت. همانطور كه مشهور است اين امربمناسبت جشن صدمين سالگرد شورش‏ باستيل  كه در كنگره انترناسيونال پاريس‏ در سال 1889 برگزار شد پيش‏ آمد. از آن پس‏ خصلت انترناسيوناليستى مبارزه پرولترى در جشن  اول ماه مه نمادى چشمگير داشته است و علاوه بر اين با برقرارى مرتب كنگره انترناسيونال اين خصلت تقويت شده است. اين كنگره ها نه از اشخاص‏ پر شور و شوق منفرد همچون كنگره هاى بورژوايى صلح، بلكه از نمايندگان ميليونها كارگر زن و مرد تشكيل شده اند. و هر روز اول ماه مه به برجسته ترين شيوه اى نشان ميدهند كه توده هاى كارگران صنعتى در مراكز بزرگ پر جمعيت همه كشورهاى متمدن هستند كه آگاهى نسبت به همبستگى بين المللى پرولتاريا را احساس‏ كرده و عليه جنگ اعتراض‏ مينمايند و اعلام ميكنند كه تقسيمات ملى ديگر تقسيمات بين ملل نيست، بلكه تقسيم بين استثمارگران است.

تاريخ جهان چنين پيوندى بين ملل و چنين تجمع بين الملى بخشهاى بزرگى از مردم كشورهاى گوناگون را تاكنون بخود نديده است. اهميت اين پديده زمانى مشخص‏ ميشود كه بياد آوريم كه اين پديده در سايه تسليح نظامى بوجود آمد، تسليحى كه بنوبه خود منظره اى را ارائه ميدهد كه كسى درجهان نظيرش‏ را نديده است.

 

14 - حزب سوسياليست و مردم

 

جنبش‏ سوسياليستى از آغاز بنوعى خصلت بين المللى داشته است. اين جنبش‏ د رهر كشورى درعين حال گرايش‏ به تبديل شدن به يك حزب ملى نيز داشته است، يعنى نه تنها تمايل دارد نماينده مزدبگيران صنعتى بلكه نماينده همه طبقات زحمتكش‏ و استثمار شونده و بعبارت ديگر اكثريت عظيم جمعيت باشد. پيشتر ديديم كه پرولتارياى صنعتى است كه به تنها طبقه كارگر تبديل  ميشود. همچنين اشاره كرديم كه ديگر طبقات زحمتكش‏ روز به روز بلحاظ شرايط كار و نحوه زندگى به پرولتاريا شبيه ميشوند . در  ضمن دريافتيم كه پرولتاريا تنها طبقه اى از بين طبقات زحمتكش‏ است كه روز به روز بلحاظ قدرت، شعور و آگاهى دقيق به هدف خود رشد ميكند و به مركزى تبديل ميشود كه بقاياى ديگر طبقات زحمتكش‏ رو به زوال به گرد آن جمع ميشوند. نحوه تفكر و احساس‏ اين طبقه براى كل توده هاى غير سرمايه دار، درهروضعيت و مقامى كه باشند، به معيار تبديل ميشود.

بهمان سرعتى كه مزدبگيران رهبران مردم ميشوند، حزب كارگر نيز به حزب مردم تبديل ميشود. وقتى يك صنعتگر مستقل احساس‏ ميكند پرولتر است و پى ميبرد كه او، يا درهرحال، فرزندانش‏ دير يا زود به منزلت پرولتاريا رانده ميشوند و راه نجاتى جز از طريق رهايى پرولتاريا برايش‏ نيست، از آن لحظه ببعد نمايندگان طبيعى منافع خود را در حزب سوسياليست خواهد يافت.

قبلا گفتيم كه چنين صنعتگرى هيچ وحشتى از پيروزى يك انقلاب سوسياليستى ندارد. درحقيقت چنين فتحى دقيقا بنفع اوست زيرا طليعه جامعه ايست كه همه كارگران را از استثمار و ستم رهانيده وبراى آنها امنيت  و سعادت در بر دارد.

اما حزب سوسياليست منافع همه طبقات غير سرمايه دار را نه در آينده بلكه درحال حاضر نيز نمايندگى ميكند. پرولتاريا بعنوان پايينترين قشر استثمار شونده نميتواند خود را از استثمار و ستم برهاند بدون اينكه هر نوع استثمار و ستم را از بين ببرد. پرولتاريا دشمن قسم خورده ستم و استثمار به هرشكل آنست. او قهرمان همه استثمارشوندگان و ستمكشان است.

در بالا راجع به انترناسيونال صحبت كرديم. مهم است كه بدانيم علل تاسيس‏ انترناسيونال تظاهراتى بود كه بنفع لهستانيها  صورت گرفت، لهستانيها در آنزمان عليه يوغ  تزاريسم قيام كرده بودند. همچنين مهم است يادآورى كنم كه اولين خطابيه انترناسيونال  عبارت بود از نامه تهنيتى خطاب به اولين رئيس‏ جمهور آمريكا لينكلن كه در آن اين مجمع همدردى خود را با جنبش‏ الغاء بردگى بيان داشت، و سرانجام انترناسيونال اولين سازمان موجود در انگلستان بود كه اعضاى انگليسى آن از خواستهاى ايرلنديهايى كه توسط طبقه حاكم انگلستان مورد ستم قرار داشتند دفاع كرد. هيچيك از قضاياى مذكور يعنى قضييه لهستانيها، ايرلنديها و بردگان آفريقايى مستقيما با منافع طبقاتى مزدبگيران پيوند نداشت.

درست است كه بما گفته ميشود جنبش‏ كمونيستى به پيشرفت تكامل اقتصادى وابسته است و توليد سوسياليستى به هرچه سريعتر از دور خارج كردن صنعت كوچك بستگى دارد و بنابراين اينطور ميانديشند كه سوسياليسم در نابودى صنعتگر مستقل، تاجر كوچك و كشاورز خرد نفع دارد و خانه خرابى آنها را ميطلبد و بنابراين نميتواند درجهت منافع آنها گام بردارد.

در پاسخ به اين مسئله مطلب زير را ميتوان گفت : جنبش‏ سوسياليستى موجب تكامل اقتصادى نيست. از دور خارج كردن صنعت كوچك بدون كمك اين بخش‏ توسط طبقه سرمايه دار انجام ميگيرد.  درست است كه سوسياليسم دليلى براى جلوگيرى از تكامل اقتصادى ندارد و جلوگيرى از اين تكامل كمكى به منافع واقعى مالكين وابسته خرد نميكند، زيرا هر تلاشى دراين راستا اگر دستاورد مثبتى در بر نداشته باشد، بيهوده است. پيشنهاد اقداماتى به كشاورز و صنعتگر خرد بدين منظور كه شركت كوچك آنها دوباره سودآورشود، بهيچوجه بمعنى خدمت به منافع آنها نيست. تنها نتيجه اين اقدام ايجاد توهماتى است كه تحقق آنها امكان ندارد.

افزون بر اين، گرچه سقوط توليد خرد حتمى است،  ضرورتا كليه شرايط وحشتناكى كه معمولا در پيوند با آن است را در پى ندارد. از ميان رفتن توليد خود تنها پرده آخر يك درام  طولانيست، پرده هاى قبلى بيانگر انحطاط توليدكننده خرد بود. اما جنبش‏ سوسياليستى كوچكترين امتيازى از اين انحطاط كسب نميكند. برعكس‏، جنبش‏ سوسياليستى درجهت عكس‏ اين مسير به كسب امتياز نائل ميشود. هرچه گروههايى كه به پرولتاريا ميپيوندند منحط تر باشند، ارتقاء آنها به سطحى كه توان و ظرفيت پيوستن به صفوف پرولتارياى رزمنده را پيدا كنند، مشكلتر است. ميزان و قدرت جنبش‏ سوسياليستى بر گسترش‏ اين تقسيم بندى پرولتاريا بستگى دارد. هر چه خواسته هاى كشاورز و صنعتگر مستقل از  جامعه كمتر باشد، بيشتر به كار بى وقفه عادت ميكند و مقاومتش‏ زمانيكه به منزلت پرولتاريا سقوط كرد كمتر ميشود. تاحدود معينى همان عللى كه همبستگى بين المللى كارگران را موجب ميشود، به همبستگى طبقاتى منتهى ميشود كه پرولتاريا از آن نيرو جذب ميكند.

البته در صورتيكه كسبه خرد و كشاورزان رو به ورشكستگى، تلاش‏ كنند به خرج طبقه كارگر گليم خود را از آب بيرون كشند و اگر بكوشند دستمزدها را كاهش‏ دهند و سد راه سازمان كار شوند، هميشه پرولتاريا و حزب سوسياليست با آنان مخالفت خواهند كرد. از ديگر سو جنبش‏ سوسياليستى هرچه در توان دارد انجام ميدهد تا از اقداماتى حمايت كند كه ميبايستى بدون ضرر به طبقه كارگر، شرايط كشاورزان و كسبه خرد را بهبود بخشد.

خصلت درخواستهاى بلاواسطه، احزاب سوسياليست كشورهاى مختلف از دولتهايشان در امر فوق بروشنى مشاهده ميشود. پاره اى از اين درخواستها كه ماهيتا صنعتى اند، بمنظور  تضمين حمايت از مزدبگيران طرح ريزى شده اند. اما اكثريت خواستها با منافع مشترك پرولتاريا و ديگر اقشار جمعيت زحمتكش‏  سر و كار دارد. از اين جمله است رفرمهايى همچون ماليات بر درآمد، حق نظارت و رفراندم ، آزادى مطبوعات و بيان ، آزادى  انتخاب وكيل و غيره .

پاره اى از اين اصلاحات در پلاتفرم بورژوايى نيز گنجانيده شده است. پاره اى ديگر بر طبق شرايط ميتواند توسط سازمانى ضد سرمايه دارى تنظيم شود. و هيچ حزب بورژوايى با توان يك حزب سوسياليست براى اين خواستها مبارزه نخواهد كرد، زيرا اين تنها حزبى است كه در رهايى طبقات غير سرمايه دار از مشقاتشان ، تعليم و تربيت فرزندان آنها و ارتقاء زندگى آنان بطور عموم ذينفع است.

جهت بهبود وضعيت توليد كنندگان خرد در شرايط موجود تنها ميتوان روى اقداماتى از نوع آنچه حزب سوسياليست انجام داده حساب كرد. كمك به آنها بعنوان توليد كننده آنهم به حمايت آنها از طريق حفظ شيوه توليد منسوخ آنها غيرممكن است، زيرا اين امر با روند تكامل اقتصادى در تضاد است، بهمان اندازه هم غير ممكن است كه تعداد زيادى از آنان را سرمايه دار كرد. تنها بعنوان مصرف كننده است كه به توده هاى توليد كننده خرد، ميتوان كمك كرد. اما درست احزابى كه از همه بيشتر دوستدار توليد كننده خردند ، سنگينترين بار را بعنوان مصرف كننده بر دوش‏ آنها ميگذارند. اين مشقات واقعى اند، اما ارتقاء توليد خرد كه قرار است بدنبال آن بيايد چيزى جز تظاهر محض‏ نيست.

كمك به توليد كننده خرد در راستاى خصلت مصرف كنندگى او نه تنها تكامل اقتصادى را مانع نميشود بلكه وسيله ايست جهت پيشبرد آن. هرچه وضعيت كشاورز خرد و خرده بورژوا  بعنوان مصرف كننده بهبود يابد و سطح زندگى او ارتقاء پيدا كند، خواستهاى جسمى و روحى او افزايش‏ مييابد و مبارزه عليه صنعت  در مقياس‏ وسيع را كنار ميگذارد. اگر به زندگى خوب عادت داشته باشد، عليه محروميتهاى ناشى از يك مبارزه طولانى طغيان خواهد كرد و بزودى ترجيح ميدهد دركنار پرولتاريا قرار گيرد و خود را هم رديف مطيعترين اعضا اين طبقه كه به آن پيوسته است نيز قرار نميدهد. او مستقيما به رده هاى پرولتارياى رزمنده داراى هدف ميپيوندد و بدين ترتيب پيروزى پرولتاريا را تسريع ميكند.

اين پيروزى آنطور كه بسيارى باور دارند نه ثمره انحطاط و نه حاصل تباهى توليد كنندگان خرد بلكه بدست پرولتاريا كسب ميشود. سوسياليسم امرمبارزه با فساد را هم از آنسو و هم از اينسو با تمام نيرو به پيش‏ ميبرد. از اينرو تقويت جنبش‏ سوسياليستى نه تنها بنفع مزدبگيران بلكه بنفع همه بخشهاى جمعيتى است كه از طريق كاركردن زندگى ميكنند و نه از راه استثمار كردن.

كسبه و كشاورز خرد از زمان روى كار آمدن دولت جديد تاكنون هرگز در وضعيتى نبوده اند كه در مقابل طبقات ديگر از منافع خود دفاع كنند. آنها امروزه كمتر از هرزمان ديگر نيز چنين توانى را دارند. آنها براى پيشبرد مبارزه خود مجبورند با يك و يا حتى چند طبقه ديگر متحد شوند. غريزه مالكيت آنها را بدامن احزاب سرمايه دار ميراند، يعنى به ائتلاف با يكى از گروههاى متعدد مالكين بزرگ. احزاب سرمايه دارى خود بخشا بدليل نياز به آرا و نيز بدلايل ريشه اى تر در پى چنين ائتلافى هستند. آنها ميدانند كه امروزه مالكيت خصوصى توليد كننده خود قويترين پشتيبان اصل مالكيت خصوصى بطور عام و بنابراين كل نظام استثمارى آنهاست. آنها در رابطه با رفاه توليد كننده خرد بى تفاوتند و درنهادن بار سنگينى بر دوش‏ اين توليد كنندگان بعنوان مصرف كننده شتاب ميكنند. تا آنجا كه به آنها مربوط ميشود مادام كه كسب كوچك توليد كننده خرد كاملا از بين نرود و بتواند در موقعيت مالك باقى بماند براى احزاب سرمايه دار بى  تفاوت است كه تاچه حد وضعيت آنها رو بوخامت گذارد، درعين حال همه احزاب بورژوا به استثمار سرمايه دارى و بنابراين به پيشرفت تكامل اقتصادى علاقمندند. درواقع آنها مايلند كه از كشاورز و صنعتگر حمايت كنند، ولى حقيقت اينست كه آنها هر چه در توان دارند بمنظور گسترش‏ دامنه صنعت بزرگ و بدين ترتيب سركوب هر شكل توليدخرد بكار ميگيرد.

رابطه بين توليد كننده خرد و جنبش‏ سوسياليستى كاملا متفاوت است. حتى اگر سوسياليسم براى حفظ توليد خرد كمكى نتواند بكند، توليد كننده خرد بهيچوجه دليلى براى بيم داشتن از آن ندارد. اين سرمايه داران هستند و نه پرولتاريا كه از كشاورز و صنعتگر سلب مالكيت ميكنند. همانطوريكه در فصل پيش‏ ديديم، پيروزى پرولتاريا تنها راه پايان دادن به اين استثمار است. افزون بر اين توليد كنندگان خرد همانند مصرف كنندگان منافعى مشابه پرولتاريا دارند، بنابراين آنها دليل كافى براى پيوستن به حزب سوسياليست بمنظور حفاظت از منافع خود دارند.

البته نبايد انتظار داشت كه آنان اين حقيقت را بسرعت بازشناسند. اما فرار جمعى وناگهانى كشاورزان و خرده بورژواها از صفوف احزاب بورژوايى از هم اكنون شروع شده است و اين فرار خصلتى شايان توجه دارد، زيرا بهترين و شجاعترين افراد نه بمنظور ترك صحنه مبارزه بلكه بيشتر بمنظور فرار از دعواهاى جزئى، بخاطر زيست فلاكتبار بمبارزه اى روى مياورند سترگ و جهانى، بمنظورايجاد جامعه اى كه به اعضا خود فرصت شركت در پيروزيهاى بزرگ تمدن مدرن و مبارزه براى رهايى همه ملل متمدن ،  آرى ، بشريت و رهايى از يوغ نظامى كه آنها را تهديد به نابودى ميكند، ميدهند.

هرچه نظام موجود توليد غير قابل تحملتر شود، آشكارتر اعتبار خودرا از دست ميدهد واحزاب حاكم كمتر توان درمان   مصائب خفت بار اجتماعى را دارند و غير منطقى تر و   بى انضباطتر ميشوند و بيشتر به محافل سياستمدارانى تبديل ميشوند كه در پى سود شخصى اند. درنتيجه افرادى كه از طبقات غير پرولتر به حزب سوسياليست هجوم مياورند بيشتر ميشود و پرچم پيروزى ظفرنمون پرولتارياى پيشرو و شكست ناپذير را برافراشته نگهميدارند.

 

 

 

 

فصل چهارم : ثروت اشتراكى آينده

 

1 -  اصلاح اجتماعى و انقلاب اجتماعى

"مالكيت خصوصى بر ابزار توليد كه زمانى وسيله اى بود كه مالكيت هر توليد كننده را برايش‏ تضمين ميكرد، امروزه به ابزار خلع يد كشاورز، صنعتگر و تاجرخرد تبديل شده و افراد غير مولد _ سرمايه داران و زمينداران _ را به مالك محصول كار مبدل كرده است. تنها با تبديل مالكيت خصوصى بر ابزار توليد _ زمين، معدن، مواد خام، ابزار، ماشين، و وسايل حمل و نقل و ارتباط _ به مالكيت اجتماعى و تبديل توليد كالايى به توليد اجتماعى كه توسط جامعه و براى جامعه انجام شود، ميتوان توليد به مقياس‏ وسيع و بارآورى فزاينده كار اجتماعى را از منشاء فلاكت و ستم طبقات استثمارشونده به تكامل مطلوب و هماهنگ تبديل كرد".بند پنجم برنامه ارفورت

نيروهاى مولده اى كه درجامعه سرمايه دارى بوجودآمدهاند درتضادى آشتى ناپذير با همان سيستم مالكيتى قرار ميگيرند كه جامعه بر آن بنياد گذاشته شده است . تلاش‏ جهت حفظ اين نظام مالكيت به منظور توسعه اجتماعى بيشتر غير ممكن ميشود و جامعه دچار ركود و فساد ميگردد، فسادى كه با دردناكترين ناآراميها توام است .

هر تكامل بيشترى در نيروهاى مولده تناقض‏ موجود بين اين ناآراميها و نظام كنونى مالكيت را افزايش‏ ميدهد. هر تلاشى جهت از بين بردن اين تناقض‏ يا حتى تخفيف آن بدون مداخله در مالكيت بيهوده است، و بيهودگى آن هربار تكرار شود، به اثبات ميرسد.

 در صد سال گذشته انديشمندان و سياستمداران طبقات  دارا  تلاش‏ كرده اند نظام  مالكيت  خصوصى بر ابزار توليد را از سقوطى كه آنرا تهديد ميكند، نجات دهند، يعنى جلو انقلاب را بگيرند. رفرم اجتماعى نامى است كه آنها به سرهم بندى مكانيسم صنعتى ميدهند تا اين يا آن تاثيرسوء مالكيت خصوصى بر ابزار توليد را از بين ببرند و يا دستكم آنرا تخفيف دهند، بدون آنكه به خود مالكيت خصوصى دست بزنند. در صدسال گذشته درمانهاى مختلفى توصيه و تجربه شده است و دراين رابطه بندرت نسخه جديدى قابل تصور است. تمامى باصطلاح "جديدترين" اكسيرهاى طبيبان اجتماعى ما كه قرار است مضرات كهن اجتماعى را بدون درد و خرج علاج كنند، پس‏ از مشاهده دقيق، معلوم ميشود كه نسخه پيچى مجدد همان تدبيرهاى كهنه اند و در جاهاى ديگر تجربه شده و بى ارزش‏ بودن آنها به اثبات رسيده است؛ اين رفرمها را تازمانيكه بمنظور از بين بردن تضادهاى رشد يابنده بين نيروهاى مولده و نظام موجود مالكيت پيشنهاد ميشود و درعين حال در صدد حفظ نظام مالكيت كنونى است بى تاثير اعلام ميكنيم. اما منظورمان اين نيست كه انقلاب اجتماعى _ الغاء مالكيت خصوصى بر ابزار توليد _ خودبخود صورت ميگيرد و اينكه جريان حتمى و مقاومت ناپذير تكامل اين انقلاب را بدون كمك انسان عملى ميسازد و نيزمنظور اين نيست كه همه اصلاحات اجتماعى بى ارزشند و آنانكه از تضاد بين نيروهاى مدرن توليد و نظام مالكيت رنج ميبرند ميبايستى دست روى دست بگذارند و صبورانه منتظر الغاء آن باشند .

وقتى درباره ماهيت مقاومت ناپذير و حتمى انقلاب اجتماعى سخن ميگوييم پيش‏ شرطمان اينست كه انسانها انسانند و نه عروسك. انسانها داراى نيازها و انگيزه ها و توانائيهاى جسمى و ذهنى معينى هستند كه بنفع خود از آنها استفاده ميكنند. صبورانه به امر اجتناب ناپذير تسليم شدن بمعنى اين نيست كه امكان وقوع  انقلاب را ميسر ميسازيم بلكه بمعنى متوقف ساختن آن است .  وقتى اعلام ميكنيم كه الغاى مالكيت خصوصى برابزار توليد اجتناب ناپذير است ، منظور مان اين نيست كه در صبحدمى آفتابى طبقات استثمار شونده ميبينند كه بدون كمكشان پرى زيبارويى انقلاب را به انجام رسانده است . ما درهم شكستن نظام اجتماعى كنونى را اجتناب ناپذير ميدانيم ، زيراميدانيم كه تكامل اقتصادى بناچار شرايطى را فراهم ميكند كه طبقات استثمار شونده را مجبور ميكند عليه نظام مالكيت خصوصى بپاخيزند . ميدانيم كه اين نظام شمار و قدرت طبقات استثمار شونده را افزايش‏ و شمار طبقات استثمارگر را كاهش‏ ميدهد ؛ اين نظام سرانجام به شرايطى چنان غير قابل تحمل براى توده هاى جمعيت منتهى ميشود كه يا انحطاط وتباهى را بپذيرند يا نظام مالكيت خصوصى را براندازند .

چنين انقلابى طبق شرايطى كه در آن بوقوع ميپيوندد، اشكال گوناگونى بخود ميگيرد. بهيچوجه ضرورى نيست كه با قهر و خونريزى توام باشد . در تاريخ نمونه هايى وجود دارد كه طبقات حاكمه يا بطرزى استثنايى روشن بين بوده اند يا بگونه اى ويژه ضعيف و ترسو كه به امر اجتناب ناپذير تسليم شده و قدرت را رها كرده اند.  همچنين ضرورتى ندارد كه انقلاب اجتماعى با يك ضربه بوقوع بپيوندد. چنين امرى احتمالا هرگز پيش‏ نيامده است . انقلابات طى سالها و دهه ها مبارزه اقتصادى و سياسى تدارك ديده ميشود. انقلاب در خلال فراز و فرودهاى طبقات و احزابى كه با يكديگر مبارزه ميكنند انجام ميگيرد. كم نبوده است زمانهائيكه يك دوره طولانى ارتجاع مسير انقلاب را سد كرده است .

با اين وجود انقلاب هرشكلى هم داشته باشد هرگز بدون فعاليت پرتوان كسانيكه ازشرايط موجود بيشترين لطمه راديده اند، بوقوع نپيوسته است .

 بعلاوه وقتى كه ما اعلام ميداريم كه آندسته از اصلاحات اجتماعى كه هدفشان سرنگونى نظام مالكيت كنونى نباشد نميتوانند تضادهايى كه تكامل اقتصادى امروزين بوجود آورده است ، را از بين ببرند، منظورمان بهيچوجه آن نيست كه همه مبارزات استثمار شوندگان دررابطه با مصائب كنونيشان در چارچوب نظم اجتماعى موجود بى ثمر است. همچنين ادعا نميكنم كه استثمار شوندگان ميبايستى همه بدرفتاريها و اشكال استثمارى كه نظام سرمايه دارى ممكن است برايشان معمول دارد را صبورانه تحمل كنند يا اينكه از آنجا كه در هر حال استثمار ميشوند، پس‏ چگونگى استثمار مهم نيست. اما منظور ما در حقيقت اينستكه طبقات استثمار شونده نبايستى به اصلاحات اجتماعى پر بها دهند و نبايد تصور كنند كه از طريق آنها شرايط قابل قبول ميشود. طبقات استثمار شونده ميبايستى همه اصلاحات اجتماعى را بدقت بررسى كنند. نه دهم اصلاحات پيشنهادى نه تنها بيفايده اند،  بلكه حتما بضرر طبقات استثمار شونده اند. از همه خطرناكتر اصلاحاتى است كه با چشم بستن به تكامل اقتصادى قرن گذشته ، هدفشان نجات نظم اجتماعى مورد تهديد است. زحمتكشانى كه بنفع اين تمهيدات موضع ميگيرند ، انرژى خود را در تلاش‏ جهت تجديد حيات گذشته تلف ميكنند.

بر تكامل اقتصادى ميتوان بطرق مختلف اثر گذاشت، ميتوان آنرا سرعت بخشيد يا آنرا كند كرد ؛ اثرات آن ميتواند كم و بيش‏ دردناك باشد ؛ فقط يك امر غير ممكن است و آن متوقف كردن روال حركت و به عقب بازگرداندن آن .

مثلا وقتى در مراحل اوليه سرمايه دارى كارگران ماشينها را نابود ميكردند ، با كار زنان و امثال آن مخالفت ميكردند ، تلاش‏ آنها بيهوده بود و جز آن نميتوانست باشد . درمقابل تكاملى صف آرايى ميكردند كه هيچ چيز نميتواند در مقابل آن مقاومت كند . از    آن پس‏ روشهاى بهترى در پيش‏ گرفتند، شيوه هايى كه آنها را هر چه بيشتر در مقابل اثرات زيانبار استثمار سرمايه دارى محافظت ميكرد. آنها با اتحاديه ها و فعاليتهاى سياسيشان كه هريك مكمل ديگرى بود، درتمام كشورهاى متمدن، كم و بيش‏ با موفقيت روبرو بوده اند. اما هريك از اين پيروزيها، خواه افزايش‏ دستمزد، كم كردن ساعات كار، جلوگيرى از كاركودكان و ايجاد مقررات ايمنى، هريك انگيزه جديدى به تكامل اقتصادى داده است.  مثلا موجب شده است تا سرمايه دار ماشين آلات را جايگزين كار گرانتر كند يا اورا مجبور كرده است با ارائه ليست حقوق، رقابت با سرمايه دار كوچك را تشديد نمايد، بقاى اقتصادى او را كوتاه كند و تمركز سرمايه را سرعت بخشد.

بدين ترتيب هر چند ممكن است براى كارگران ضرورى باشد كه تشكلهاى كارگرى خود را بمنظور بهبود شرايط خود از طريق كاهش‏ ساعات كار و تضمين دگرگونيهاى مثبت ديگر ايجاد كنند، اشتباه فاحشى است كه تصور كنيم چنين اصلاحاتى انقلاب اجتماعى را بتعويق مياندازد. بهمان نسبت اين نظر نادرست است كه فرد نميتواند بدون پذيرش‏ ضرورت حفظ جامعه برپايه كنونى آن مفيد بودن اصلاحات اجتماعى را بپذيرد. برعكس‏ اصلاحات را ميتوان از نقطه نظرانقلابى تاييد كرد، زيرا همانطوريكه قبلا نيز مشاهده كرديم اصلاحات روال رويدادها را سرعت ميبخشد و نه تنها سير اضمحلال نظام سرمايه دارى را از بين نميبرد بلكه آنراحدت ميبخشد .

تبديل توده ها به پرولتر و تمركز سرمايه در دست معدود افرادى كه بر حيات اقتصادى همه ملل سرمايه دار حكومت ميكنند، هيچ يك از اين اثرات ظالمانه و عصيان گرانه نظام سرمايه دارى را نميتوان با هيچ رفرمى كه بر مبناى نظام مالكيت كنونى استوار است   مانع شد ، هرچند اين رفرمها فراگير و همه جانبه باشد .  

 

  2 -  مالكيت خصوصى و مالكيت مشترك

 

در واقع مسئله بر سر چگونگى حفظ مالكيت خصوصى بر ابزار توليد نيست؛ مسئله اينست كه چه چيزى جاى آنرا بايد و خواهد گرفت. مسئله اختراع كردن نيست، بلكه سر وكارداشتن با يك حقيقت است،درانتخاب نظام مالكيتى كه بوجود خواهد آمد همان اندازه قدرت انتخابمان كم است كه درحفظ يادورانداختن نظام كنونى 

همان تكامل اجتماعى كه ما را وادار ميكند سئوال كنيم نظام مالكيت خصوصى بر ابزار توليد را باچه نظامى بايد جايگزين كنيم ، شرايط پاسخ به اين سئوال را با خود بهمراه مياورد. نظام جديد مالكيت در نظام قديمى مكنون است . بمنظور آشناشدن با اين نظام ميبايستى نه به آموزشها و آرزوهاى شخصى كه به حقايقى كه ما را احاطه كرده است بپردازيم .

هركس‏ شرايطى را كه براى نظام كنونى توليد ضروريست درك كند، ميداند كه آن شرايط زمانيكه نظام مالكيت موجود ديگر ناممكن است چه نظامى را طلب ميكند. ريشه مالكيت خصوصى ابزار توليد در توليد خرد است. توليد انفرادى مالكيت فردى را ضرورى ميكند. برعكس‏، توليد بزرگ بمفهوم همكارى و توليد اجتماعى است. در  توليد  بزرگ فرد تنها كار نميكند  بلكه تعداد زيادى كارگر يعنى كل مشتركين ثروت با هم كار ميكنند تا كل توليد را توليد كنند. بدين ترتيب ابزار جديد توليد متنوع و پر قدرت است.  اينكه هر توليد كننده منفرد ابزار توليد خود راداشته باشد به امرى كاملا غير ممكن تبديل شده است . وقتى به اين مرحله از توليد بزرگ رسيديم دونوع مالكيت بيشتر امكان ندارد. يكى مالكيت خصوصى فرد بر ابزار توليد است كه با كار مشترك  مورد استفاده قرار ميگيرد. اين بمعنى نظام سرمايه دارى موجود و فلاكت و استثمار همراه آن براى كارگران و فراوانى خفه كننده براى سرمايه دار است .

دوم مالكيت مشترك كارگران بر ابزار توليد كه بمعنى نظام كئوپراتيو توليد و نابودى استثمار كارگران است.دراين نظام كارگران خود اربابان توليدخويشند وخود مازادى را تصاحب ميكنند كه تحت نظام فعلى، سرمايه دار آنها را از آن محروم كرده است. 

جايگزينى مالكيت همگانى بجاى مالكيت خصوصى بر ابزار توليد اينست آنچه تكامل اقتصاد ى با نيروى فزاينده بما تحميل ميكند .

 

 

 

3 - توليد سوسياليستى

 

الغاى نظام كنونى توليد بمعنى جايگزينى توليد براى مصرف بجاى توليد براى فروش‏ است . توليد براى مصرف ميتواند دو شكل داشته باشد.

اول :  توليد انفرادى بمنظور برآورد نيازهاى فرد .

دوم :  توليد اجتماعى يا كئوپراتيو براى برآورد نيازهاى  مالكين مشترك ثروت .

نوع اول توليد هرگز شكل عمومى توليد نبوده است. بشر تا آنجا كه ميتوان زندگيش‏ رادنبال كرد، موجودى اجتماعى بوده است. فرد هميشه به مشاركت با ديگران بمنظوربرآورد احتياجات اوليه كشيده شده است. ديگران مجبور بوده اند براى او و او نيز بنوبه خود براى آنها كاركند. توليد فردى براى مصرف شخصى همواره نقش‏ تبعى داشته است؛ امروزه نقش‏ آن بندرت قابل ذكراست. 

قبل از اينكه نظام كنونى توليد توليد براى فروش‏ توسعه پيدا كند ، توليد مشترك بمنظور مصرف عمومى شكل غالب  توليد بود.  قدمت توليد مشترك با توليد برابر است . اگر يك  نظام توليدى، بهترين نظام متناسب با طبيعت بشر باشد، نظام اشتراكى توليد را ميبايست داراى چنين ويژگى دانست. باحتمال بسيار زياد درمقابل هر هزار سال توليد براى فروش‏ دهها هزار سال توليد اشتراكى براى مصرف وجود داشته است. خصلت،  وسعت و قدرت جوامع اشتراكى به موازات ابزار و روشهاى توليدى كه اين جوامع داشتند، تغيير كرد. با اينحال، خواه چنين جوامع اشتراكى گله بود يا قبيله يا هر شكل جمعى ديگر، همگى خصلتهاى مشتركى داشتند. هر جماعتى احتياجات خود را، دستكم حياتى ترين آنها را، با توليد نيروى كار خويش‏ رفع ميكرد. ابزار توليد به جماعت تعلق داشت؛ اعضاء جماعت بعنوان افراد آزاد و برابر بر طبق نقشه اى كه به ارث برده بودند و يا خود آنرا تدوين كرده بودند با يكديگر كار ميكردند و مديريت آن توسط قدرتى كه خود انتخاب ميكردند انجام ميشد. توليد چنين كارمشتركى، دارايى جماعت بود و يا بمصرف برآورد احتياجات عموم ميرسيد، خواه اين احتياجات نتيجه توليد بود يا مصرف يا بين افراد يا گروههايى توزيع ميشد كه جماعت را تشكيل ميدادند.

رفاه اين جماعات يا اجتماعات خودكفا به شرايط طبيعى وشخصى بستگى داشت. هر چه سرزمين تحت اشغالشان حاصلخيزتر بود ، هرچه اعضاء كوشاتر ، مبتكرتر و پرانرژى تر بودند ، رفاه عمومى بيشتر بود . خشكسالى ، سيل و تهاجم دشمنان قويتر ممكن بود به آنها آسيب برساند و حتى نابودشان كند ، اما چيزى كه بسراغ آنها نمى آمد نوسانات بازاربود . با نوسانات بازار يا آشنا نبودند يا آنرا تنها در رابطه با اشياء لوكس‏ ميشناختند.

چنين توليد اشتراكى براى مصرف چيزى جز توليد  كمونيستى يا نامى كه امروزه بر آن گذاشته اند يعنى توليد سوسياليستى نيست . تنها با اين شيوه توليد ميتوان بر شيوه توليد براى فروش‏ فائق آمد . توليد سوسياليستى ، وقتى توليد براى فروش‏ ديگر غير ممكن ميشود، تنها شيوه توليدممكن است .

اما اين بدان معنى نيست كه ميبايست گذشته مرده را تجديد حيات يا اشكال قديمى مالكيت اشتراكى يا توليد كمونى را بازتجديد كرد. اين اشكال با وسايل توليد معينى خوانائى داشت و با ابزار توليد پيشرفته تر نه مناسب بود و نه مناسب است . و بهمين دليل بود كه در جريان تكامل اقتصادى اين اشكال توليد تقريبا همه جا با پيدايش‏ نظام توليد براى فروش‏ از بين رفت و هر جا هم كه در مقابل اين توليد جديد مقاومت كرد تاثيرش‏ اختلال در توسعه نيروهاى مولده بود . بهمان اندازه كه مقاومت در مقابل نظام توليد براى فروش‏ ارتجاعى و ياس‏ آور بود ، امروزه نيز هر كوششى جهت براندازى نظام كنونى و احياء نظام كمونى قديم چنين است .

نظام توليد سوسياليستى كه دراثر ورشكستگى قريب الوقوع نظام مبتنى بر توليد براى فروش‏ عصر ما الزامى شده است ، ميبايستى با نظامهاى قديمى تر توليد كمونى ويژگى مشتركى داشته باشد ، مشخصا تا آن حد كه هر دو نظامهاى توليد اشتراكى براى  مصرفند،  بهمان ترتيب نظام سرمايه دارى توليد شباهتهايى با نظام توليد منفرد و خرد كه حلقه اتصالى نظام كمونى با اين نظام بوده است دارد ، هردو براى فروش‏ توليد ميكردند . همانطور كه نظام سرمايه دارى توليد بعنوان مرحله عاليتر تكامل توليد كالايى با توليد خرد متفاوت بود ، همينطور هم هست شكل توليد اجتماعى كه امروزبه يك ضرورت تبديل شده است . اين نوع توليد نيز با نظامهاى توليد براى مصرف پيشين تفاوت دارد .

نظام توليد سوسياليستى آتى ادامه كمونيسم كهن نخواهد بود، بلكه ادامه نظام توليد سرمايه داريست كه خود براى تشكيلات  جانشين خويش‏ عناصر ضرورى را توسعه ميدهد. اين نظام افراد جديدى كه براى نظام توليدى جديد لازم اند را بوجود مياورد. اما اين نظام همچنين تشكلات اجتماعى مناسب كه سنگ بناى اين نظام توليدى جديد است را بمحض‏ تسلط افراد جديد بر آن پايه ميريزد.

توليد سوسياليستى در درجه نخست ، نياز به تغيير شكل موسسات سرمايه دارى مجزا به نهادهاى اجتماعى دارد . تدارك اين دگرگونى را شرايطى بوجود مياورد كه در آن شخص‏ سرمايه دار در مكانيسم كنونى توليد بيشتر و بيشتر از دور خارج ميشود . در درجه دوم براى توليد اجتماعى ضرورى است كه تمامى موسساتى كه براى رفع نيازهاى همگانى اند متحد و به يك كنسرن بزرگ تبديل شوند . جريان تدارك تمركز مداوم كنسرنهاى سرمايه دارى در اثر تكامل اقتصادى در فصل پيش‏ توضيح داده شده است .

حدود چنين جامعه سوسياليستى خودكفا چقدر بايد باشد؟ از آنجا كه چنين جمهورى سوسياليستى اختراع دلبخواه ذهن نيست بلكه محصول ضرورى تكامل اقتصادى است ، حد آنرا نميتوان از پيش‏ تعيين كرد . حد چنين ثروت اشتراكى ميبايست با مرحله تكامل اجتماعى كه آنرا بوجود آورده خوانائى داشته باشد . هر چه تكامل بيشتر باشد و تقسيم كار كامل تر، ارتباط بين توليد كنندگان توسعه يافته تر است و ابعاد جمهورى سوسياليستى بزرگتر.

تقريبا دويست سال از زمانى كه جان بلرز  John Bellers انگليسى خوش‏ نيت نقشه اى جهت پايان دادن به فلاكتى كه نظام سرمايه دار جوان آن زمان انگليس‏ به  سراسر كشور گسترش‏ ميداد به پارلمان تسليم كرد، ميگذرد. او پيشنهاد تاسيس‏ جماعاتى را كرد كه موظفند مواد مورد نياز صنعت و كشاورزى خود را توليد كنند . طبق نقشه او هر جماعتى به دويست تا  سيصد كارگر نياز داشت .

 در آنزمان صنعت دستى شكل غالب توليد بود . نظام سرمايه دارى هنوز در مرحله مانوفاكتورى بود، و هنوز كسى به كنسرن سرمايه دارى با ماشين آلات مدرن آن فكر نميكرد.

انديشمندان سوسياليست صد سال بعد همان ايده را منتهى بسيار تعميق يافته و كامل از سر گرفتند. در آنزمان نظام كارخانه اى و ماشينى كنونى شروع شده بود . صنعت دستى در برخى مناطق از بين رفته ، جامعه به مرحله عاليترى رسيده بود؛ درنتيجه اجتماعاتى كه سوسياليستها در آغاز قرن نوزدهم بمنظور از بين بردن مصائب نظام سرمايه دارى پيشنهاد كردند، دهها برابر بزرگتر از آنى بود كه بلرز پيشنهاد كرده بود ، مثلا فالانستريهاى فوریه درمقايسه با شرايط اقتصادى زمان بلرز، شرايطى كه فورير ميشناخت بسيار پيشرفته مينمود؛ اما همين شرايط بنوبه خود از نقطه نظر نسل بعدى پيش‏ پا افتاده بود. ماشين بى وقفه در زندگى اجتماعى انقلاب ايجاد ميكرد ؛ ماشين موسسات سرمايه دارى را آنچنان گسترش‏ داده بود كه فعاليت پاره اى از اين موسسات صنعتى ملت هايى كامل را در بر ميگرفت. موسسات صنعتى چندى را دريك كشور بيشتر به يكديگر وابسته كرده بود بطوريكه آنها در واقع يك صنعت واحد را بوجود آورده بودند ؛ و ماشين پيوسته بدان سمتى كشش‏ دارد كه كل زندگى اقتصادى ملل سرمايه دارى را بيك مكانيسم واحد تبديل  كند. تقسيم كار و تقسيم فرعى كار بازهم ادامه مييابد. صنايع مختلف توليد خود را بيشتر و بيشتر فقط به كالاهاى ويژه اى، و از آن مهمتر به توليد آن كالا درمقياسى جهانى، اختصاص‏ ميدهند و اندازه اين موسسات  كه پاره اى هزاران كارگر دارند، پيوسته بزرگتر ميشود.

تحت چنين شرايطى جماعتى كه طرح ريزى شده تا   نيازهاى خودرا برطرف كند و تمامى صنايع ضرورى را در برگيرد ميبايستى ابعادى بسيار متفاوت از كلنى هاى سوسياليستى طرح ريزى شده در آغاز قرن نوزدهم داشته باشد. تنها يكى از سازمانهاى اجتماعى موجود ابعاد لازم را جهت تاسيس‏ و تكامل سوسياليستى يا كئوپراتيو اشتراكى دارد و آن حكومتهاى جديد و امروزى است.

درواقع پاره اى از صنايع تكامل آنچنان عظيمى داشته و پيوند بين ملل سرمايه دارى متعدد آنچنان تنگاتنگ بوده است كه پرسيدنى است آيا حدود حكومت باندازه كافى جامع است كه كئوپراتيو اشتراكى را شامل شود يا نه ؟

با اين وجود مطلب ديگرى را نيز بايد در نظر داشت. توسعه كنونى مراودات بين المللى بيش‏ از آنكه به شرايط موجود توليد مربوط باشد به شرايط موجود استثمار مربوط است. هرچه توليد سرمايه دارى دريك كشورگسترده تر و استثمار طبقه كارگر شديدتر باشد ، قاعدتا توليد مازادى كه نميتوان درخود كشور مصرف كرد بيشتر است و در نتيجه بايستى آنها را بخارج فرستاد.  اگر جمعيت يك كشور خود وسيله خريد مصنوعات اصلى كه توليد ميكنند را نداشته باشند، سرمايه داران باتوليدات خود بدنبال مشتريان خارجى خواهند رفت، خواه جمعيت كشورشان به اين محصولات نياز داشته باشند ، خواه نداشته باشند. سرمايه داران بدنبال خريدارند نه مصرف كننده . اين توضيح دهنده اين پديده وحشتناك است كه ايرلند وهندوستان در خلال قحطى مقادير زيادى گندم صادر ميكردند. اخيرا درخلال قحطى وحشتناكى كه در روسيه اتفاق افتاد جلو صدور گندم توسط سرمايه داران را تنها با فرمان همايونى ميشد گرفت. وقتى استثمار پايان پذيرد و توليد  براى مصرف جاى توليد براى فروش‏ را بگيرد، صدور و ورود محصولات از يك كشور به كشور ديگر بسيار كاهش‏ خواهد يافت.

داد و ستد و موجود بين ملل متعدد كاملا از بين نميرود. تقسيم كارچنان گسترش‏ يافته، بازارى كه پاره اى صنايع غول پيكر براى محصولات خود نيازدارند چنان رشد پيدا كرده است و از سوى ديگر كالاهاى فراوانى كه تنها از طريق تجارت بين المللى تهيه ميشود، از قبيل قهوه، چنان ضرورى شده است كه براى كئوپراتيو اشتراكى ممكن نيست، حتى اگر يك ملت را نيز در بربگيرد، بتواند احتياجات خوردرا با محصولات خود برآورد. نوعى مبادله محصول بين يك ملت و ملت ديگر حتما ضرورى است. اما چنين مبادله اى استقلال و امنيت ملل مختلف، مادام كه آنها همه آنچه واقعا لازم دارند را توليد كنند و تنها مقداراضافه برمصرفشان را مبادله كنند، بخطرنخواهد انداخت. يك كئوپراتيو اشتراكى كه يك ملت را دربر گيرد،ميتواند همه آنچه براى حفظ خود لازم دارد را توليد كند.

اما اين مقياس‏ تغيير ناپذير نيست. جامعه امروزى محصول  و ابزار نظام سرمايه دارى توليد است و با آن نظام نه از لحاظ نيرو      بلكه همچنين از لحاظ وسعت نيز رشد ميكند. بازار داخلى امن ترين بازار براى طبقه سرمايه دار هر كشور است ؛ حفظ و بهره بردارى از چنين بازارى آسانترين كار است. متناسب با توسعه نظام سرمايه دارى، فشار طبقه سرمايه دار بر هر ملت بمنظور گسترش‏ مرزهاى سياسيش‏ دامنه پيدا ميكند. سياستمداراى كه معتقد بود جنگها ديگر نه مظهر سلاله ها كه خواست ملى است، ازحقيقت زياد بدور نبود بشرطى كه منظور از خواست ملى خواست طبقه سرمايه دار باشد. هيچ چيز براى كاهش‏ منافع سرمايه داران از كاهش‏ قلمرو آنها زيانبارتر نيست . طبقه سرمايه دار فرانسه مدتها پيش‏ ميتوانست غرامت جنگ سال 187. كه مبلغ يك ميليارد و دويست و پنجاه ميليون دلار بود را به آلمان بپردازد ولى هرگز نميتواند الحاق   الزاس‏  لورن را ببخشد.

همه ملل جديد ضرورت گسترش‏ مرزهاى خود را احساس‏ ميكنند.اين براى ايالات متحده كه بزودى همه قاره آمريكا را به كنترل خود درخواهد آورد و براى انگلستان كه با قدرت دريايى خود قادر است مستعمرات خود را بى وقفه گسترش‏ دهد سهلترين كار است. دراين رابطه روسيه نيز زمانى از مزاياى زيادى برخوردار بود ولى بنظر ميرسد كه به وسعتى كه ميتوانسته رسيده است. روسيه از هر طرف توسط مللى كه جلوى پيشرفتش‏ مقاومت ميكنند محدود ميشود. دراين رابطه وضعيت ملل قاره اروپا از همه بدتر است. آنها نيز مانند ديگران به توسعه ارضى نيازمندند، اما چنان توسط يكديگر محدود ميشوند كه هريك تنها بقيمت نابودى ديگرى ميتواند گسترش‏ يابد. سياست استعمارى اين ملل بسيار كم به نياز توسعه طلبانه آنها كه ناشى از نظام توليد سرمايه دارى است پاسخ ميدهد. اين وضعيت مهمترين علت ميليتاريسمى است كه اروپا را به اردوئى نظامى تبديل كرده است. دوراه برون رفت ازاين وضعيت غير قابل تحمل وجود دارد: يا جنگهاى بزرگ كه به نابودى برخى از كشورهاى اروپايى موجودميانجامد ويااتحاد همه آنهادريك فدراسيون.

اين توضيح براى نشان دادن اينكه هر دولت مدرن در پاسخ به رشد اقتصاديش‏ اشتياق به توسعه دارد كافى است. بدين طريق هر يك درصدد است تا مرزهايش‏ به اندازه كافى گسترش‏ پيدا كند تا نيازهاى كئوپراتيو اشتراكى آينده را پاسخ گويد.

 

4 -  مفهوم اقتصادى حكومت

 

همه اجتماعات وظايف اقتصادى اى داشته اند كه ميبايست انجام دهند! واضح است كه درمورد جوامع كمونيستى اوليه نيز كه ما  در آستانه تاريخ با آن روبرو بوده ايم چنين امرى صادق  بوده است.  همراه با تكامل پى در پى توليد  منفرد خرد ، مالكيت خصوصى بر ابزار توليد و توليد براى فروش‏، وظائف اجتماعى چندى پا به عرصه حيات گذاشت، كه انجام آنها يا از عهده صنايع منفرد خارج بود يا مهمتر از آن از همان آغاز تشخيص‏ داده شده بود كه مهمتر از آنند كه بتوان به رفتار دلبخواه افراد محولشان كرد. بموازات توجه به فقرا، جوانان، پيران و از كارافتادگان مدارس‏، بيمارستانها و نوانخانه ها جامعه وظيفه ارتقاء و تنظيم امر تجارت يعنى ساختمان شاهراهها، ضرب سكه ، نظارت بر شاهراهها و مديريت پاره اى مسايل عام و مهم مربوط به توليد را نيز براى خود حفظ كرد. درجامعه قرون وسطى اين وظايف مختلف به شهرداريها و گاه به موسسات مذهبى واگذار ميشد. حكومتهاى قرون وسطى با اين وظايف كمتر سر و كار داشتند. همه اين وظايف با پيدايش‏ شكل جديد حكومت يعنى زمانيكه حكومت، حكومت ماموران دولتى و سربازان و ابزار طبقه سرمايه دار شد، تحول يافت. همانند همه حكومتهاى پيشين، حكومت جديد نيز وسيله حاكميت طبقاتى است. اما اين حكومت نميتوانست ماموريت خود را انجام دهد و احتياجات طبقه سرمايه دار را بدون منحل كردن يا محروم كردن آن نهادهايى كه پايه نظام اجتماعى پيش‏ سرمايه دارى را تشكيل ميدادند و بعهده گرفتن وظايف آنها برآورد. حتى درجاهايى كه حكومت جديد ادامه كار سازمانهاى قرون وسطايى رااجازه داده است، اين سازمانها رو به فساد گذاشته اند و درانجام وظايف خود ناتوانتر شده اند. اما اين وظايف با گسترش‏ نظام سرمايه دارى هرچه بيشتر دامه پيدا كرد و چنان سريع رشد يافت كه حكومت مجبور شد حتى آن وظايفى كه كمترين توجه به آنها داشت را نيز بعهده بگيرد. مثلا ضرورت تقبل كل دم و دستگاه خيريه و نهادهاى تعليم و تربيت چنان از نقطه نظر حكومت احساس‏ شده كه مجبور شده است دراكثر موارد به اين نياز تسليم شود. از همان آغاز حكومت كار ضرب پول را بعهده گرفت، از آن پس‏ جنگلدارى، مسئوليت ذخيره آب و راه سازى هر چه بيشتر تحت حوزه حقوقى حكومت قرار گرفت.

زمانى طبقه سرمايه دار با اطمينانى كه بخود داشت تصور ميكرد ميتواند خود را از فعاليتهاى اقتصادى دولت برهاند. دولت موظف بود تنها حافظ امنيت سرمايه او در داخل و خارج باشد و پرولتاريا و رقباى خارجى را كنترل كند ولى هيچگونه دخالتى درحيات اقتصادى نداشته باشد. طبقه سرمايه دار دلايل كافى جهت اين خواست داشت. گرچه سرمايه داران قدرت زيادى داشتند، ليكن حكومت همواره آنگونه كه آنها ميخواستند تابع و در خدمتشان نبود، حتى جايى كه طبقه سرمايه دار رقيبى بر سرفرمانروايى نداشت و دولت نيز انعطاف لازم را نشان ميداد، مديران غالبا دوستان سربراهى نبودند.

خصومت طبقه سرمايه دار نسبت به مداخله حكومت درزندگى اقتصادى كشور، ابتدا در انگلستان آشكار و به "مكتب منچستر" موسوم شد. نظرات اين مكتب نخستين سلاح در دست طبقه سرمايه دار عليه جنبش‏ سوسياليستى كارگرى بود. بنابراين جاى شگفتى نيست كه بسيارى از زحمتكشان سوسياليست معتقد بودند كه پيروان "مكتب منچستر" و سرمايه دار هيچگونه تفاوتى ندارند و از ديگر سو ، سوسياليسم و دخالت دولت در امور اقتصادى يك كشور يكى است . جاى تعجب نيست كه آنان بر اين باور بودند كه نابودى مكتب منچستر بمعنى نابودى سرمايه داريست. اين برداشت به لحاظى درست بود. طبقه سرمايه دار هرجا كه مناسب ميدانست از اين آموزشها عليه زحمتكشان و دولت استفاده ميكرد و  خوود را از كاركرد منطقى اين آموزشها كاملا بركنار نگهميداشت. امروزه آموزشهاى مكتب منچستر برطبقه سرمايه دارتاثيرى  نميگذارد. علل كاهش‏ نفوذ آن قدرت فزاينده تكامل اقتصادى و سياسى است كه گسترش‏ دامنه وظايف دولت را ضرورى ميسازد.

روز به روز بر دامنه اين وظايف افزوده ميشود؛  و نه تنها وظايفى كه دولت از آغاز برعهده داشت بلكه وظايف جديدى كه نظام سرمايه دارى بوجود آورده و نسلهاى پيشين هيچ تصورى از آن نداشتند و در نهايت بر كل نظام اقتصادى اثر ميگذارد را نيز شامل ميشود. قبلا سياستمداران اساسا ديپلمات و حقوقدان بودند؛ امروزه آنها ميبايستى و موظفند اقتصاددان باشند. معاهدات و امتيازات ، تحقيقات قديمى و موضوعات پر اهميت قبلى در حل مسائل سياسى امروزى چندان بكارنميايند ؛ اصول اقتصادى به بحثهاى اصلى تبديل شده اند. امروزه موضوعات عمده اى كه سياستمداران با آن سر و كار دارند كدامند ؟ آيا اين موضوعات مربوط به امورمالى ، مسائل مستعمراتى ، تعرفه ، حمايت و بيمه شاغلين نيستند ؟

اينها همه مسائل نيستند، توسعه اقتصادى دولت را از سوئى بخاطر دفاع از خود و از سوى ديگر بمنظور انجام بهتر وظايفش‏ و نيز بمنظور افزايش‏ درآمدش‏ مجبور ميكند مسئوليتهاى فزاينده اى را د رصنايع بعهده گيرد.

درقرون وسطى حاكمين عمدتا درآمد خود را از طريق مالكيت ارضى كسب ميكردند. بعدها در قرنهاى شانزدهم، هفدهم و هيجدهم خزاين حكام از غنايم كليسا و ديگر دارائى هاى ارضى انباشته ميشد. از ديگر سو، نياز به پول حكام را پيوسته واميداشت زمينهايشان را به سرمايه داران بفروشند. حتى امروز در اغلب كشورهاى اروپايى بقاياى قابل ملاحظه اى از مالكيت درباريان بر زمين و معدن را ميتوان ديد. علاوه براين ، با گسترش‏ سيستم  نظامى، زرادخانه ها و بنادر و با توسعه بازرگانى ، راه آهن، پست و تلگراف بدارائى حكومتها افزوده شد؛ بالاخره نياز فزاينده حكام به پول در كشورهاى اروپائى انواع انحصارات دولتى را بوجود آورد.

درعين حال كه بدينسان كاركرد و قدرت اقتصادى حكومت همواره افزايش‏ مييابد، كل مكانيسم اقتصادى پيچيده و پيچيده تر، ظريف و ظريفتر ميشود و بنگاههاى سرمايه دارى مجزا، همانطور كه در بالا ديديم ، به نسبت بيشترى بيكديگر وابسته ميشوند. بموازات همه اينها، وابستگى طبقه سرمايه دار به بزرگترين نهاد يعنى حكومت يا دولت بيشتر ميشود. اين افزايش‏ وابستگى و ارتباط متقابل همچنين به تشديد مناقشات و بى نظمى هائى درمكانيسم اقتصادى منجر ميشود. طبقه سرمايه دار جهت رهايى از اين مشكلات پيوسته به سرعت به بزرگترين قدرت اقتصادى يعنى حكومت يا دولت متوسل ميشود. از اينروست كه در جوامع امروزى مداخله دولت در تنظيم و اداره مكانيسم اقتصادى اجتناب ناپذير است. براى انجام اين وظايف ابزارهايى كه دراختيار دولت قرار داده ميشود و دولت از آنها استفاده ميكندهرچه بيشتر گسترش‏ مييابد، و قدرت مطلق حكومت كه از ديدگاه مكتب منچستر، آرمانى سوسياليستى مينمود ، درمقابل چشمان همين مكتب به نتيجه غير قابل اجتناب خود نظام سرمايه دارى توليد تكامل پيدا كرده است.

 

5 - سوسياليسم دولتى و سوسيال دمكراسى

 

فعاليت اقتصادى دولت مدرن سرآغاز طبيعى تكاملى است كه به ايجاد كئوپراتيو مشترك المنافع منتهى ميشود . اما اين بدان معنى نيست كه هر نوع ملى كردن يك رشته اقتصادى يا صنعت  گامى در راه ايجاد چنين جامعه اى است ،  و اينكه كئوپراتيو مشترك  المنافع نتيجه ملى كردن عام همه صنايع بدون تغيير درماهيت دولت است .

صحت اين تئورى را ميتوان تنها در سوسياليستهاى دولتى ديد.  چنين امرى از عدم درك  مفهوم دولت ناشى ميشود.  حكومت مدرن نيز همانند همه سيستمهاى دولتى پيشين اساسا حافظ منافع طبقه حاكم است. ويژگى دولت بهيچوجه با پذيرش‏ مسئوليتهايى كه نتايجش‏ هم بر منافع طبقه حاكم و هم بر منافع كل حكومتگران مشهود است، تغيير نميكند. قبول اين مسئوليتها از طرف دولت صرفا از آنروست كه در غير اينصورت منافع طبقه حاكم توسط كل جامعه بخطر ميافتد. اما حكومت مدرن تحت هيچ شرايطى اين وظايف را بقيمت بخطر افتادن سرورى طبقه سرمايه دار نپذيرفته و نميتواند بپذيرد.

اگر حكومت مدرن پاره اى از صنايع را ملى ميكند بدين منظور نيست كه ميخواهد استثمار سرمايه دارى را محدود كند بلكه از آنروست كه از نظام سرمايه دارى محافظت نموده آنرا بر پايه اى محكمتر بنا سازد، يا بدين هدف است كه خود بتواند دراستثمار كار شريك شود و درآمد خود را بالا برد و ميزان كمكهائى را كه بدان نياز داشت و در غير اينصورت به سرمايه دار تحميل ميشد را كاهش‏ دهد . دولت بعنوان استثمار كننده كار بر هر سرمايه دار خصوصى سرورى ميكند و علاوه بر قدرت اقتصادى سرمايه داران ميتواند اقتدار سياسى خود را نيز بر طبقات استثمار شونده تحميل كند.

حكومت هرگز ملى كردن صنايع را فراتر از خواست طبقات حاكم پيش‏ نبرده و نخواهد برد. مادام كه طبقات دارا حاكمند ، ملى كردن صنايع و بنگاههاى سرمايه دارى هرگز در آن حد كه به سرمايه داران و زمينداران زيانى برساند و يا فرصت آنان را براى استثمار پرولتاريا محدود كند پيش‏ نخواهد رفت.

  حكومت مادام كه پرولتاريا، طبقه كارگر، به طبقه حاكم تبديل نشود، همواره يك نهاد سرمايه دارى باقى خواهد ماند و تنها در آنصورت است كه تبديل حكومت به كئوپراتيو مشترك المنافع ميسر  است.

با شناخت اين حقيقت بود كه حزب سوسياليست هدف زير را براى خود تعيين كرد : فراخوان طبقه كارگر به فتح قدرت سياسى بمنظور اينكه به كمك آن، حزب بتواند حكومت را به حكومت كئوپراتيو مشترك المنافع خودكفا تبديل كند.

دائما سوسياليستها را سرزنش‏ ميكنند كه هدف ثابتى ندارند، كارى جز انتقاد نميتوانند انجام دهند، نميدانند بجاى آنچه سرنگون ميكنند چه جايگزين سازند. ليكن عليرغم اين اتهام، اين حقيقت بقوت خود باقيست كه هيچيك از احزاب موجود اهداف مشخص‏ و روشنى نظير حزب سوسياليست ندارند. درواقع ممكن است سئوال شود كه مگر ديگر احزاب سياسى هم هدفى دارند؟ همه احزاب ديگر حافظ نظم موجودند. باوجوديكه براى همه آنها روشن است كه اين نظم قابل دفاع نيست و نميتوان آنرا تحمل كرد. دربرنامه همه اين احزاب جز مايه هاى اندكى از اميد و وعده و وعيد براى دفاع از آنچه غير قابل دفاع است و تحمل آنچه غير قابل تحمل است وجود ندارد.

حزب سوسياليست برعكس‏، بنيان خود را نه بر اميد و وعده و وعيد كه بر ضرورت غير قابل تغيير توسعه اقتصادى ميگذارد. كسى كه مدعى نادرستى اين اهداف باشد، بايد نادرستى آنرا در اقتصاد سوسياليستى نشان دهد، بايد نادرستى تئورى تكامل توليد خرد به كلان را ثابت كند. بايد ثابت كند كه روند توليد همانند يكصد سال پيش‏ است و هيچ تغييرى نكرده است. كسى كه  بتواند قضاياى فوق را ثابت كند، ميتواند باور داشته باشد كه همه  چيز آنچنانكه هست باقى خواهد ماند. اما كسى كه كله پوك نباشد و شرايط اجتماعى را پيوسته يكسان نداند، بطور معقول نميتواند تصور كند كه وضعيت كنونى جاودانه است. آيا جز حزب سوسياليست حزب ديگرى ميتواند به او نشان دهد كه جاى اين شرايط را چه چيزى بايد و خواهد گرفت؟

همه احزاب بجز حزب سوسياليست درزمان حال زندگى ميكنند، يعنى از امروز تا فرد. تنها حزب سوسياليست است كه هدف مشخصى براى آينده دارد و سياست كنونى او را هدفى عام و منسجم تعيين ميكند. احزاب ديگر نه ميتوانند و نه ميخواهند درك كنند زيرا آنها با كله شقى به ماندن در دنياى خواب و خيال اصرار دارند و بدون تامل اعلام ميكنند كه سوسياليستها نميدانند چه ميخواهند و تنها بر آنند كه نظم موجود را بر هم زنند.

 

6 - ساختار دولت آينده

 

هدف ما برخورد با همه ايرادات ، تحليلهاى غلط واظهارات ناروا كه طبقه سرمايه دار ميكوشد توسط آن با سوسياليستها مبارزه كند نيست. گسترش‏ شرارت و حماقت كار عبثى است. سوسياليستها دراين رابطه ميتوانند تمامى توش‏ و توان خود را بكار گيرند ولى هرگز چنين نكرده اند.

با اين وجود يك ايراد هست كه بايد بدان پرداخت.برخورد همه جانبه و كامل به اين ايراد حائز اهميت است، زيرا رفع اين نقيصه به توضيح نقطه نظر و هدف سوسياليسم كمك خواهد كرد.

مخالفين ما ميگويند كئوپراتيو مشترك المنافع تحقق پذير نيست و نميتواند هدف انسانهاى عاقل باشد مگر اينكه اين برنامه بصورت تكميل شده به دنيا ارائه شده باشد، تجربه شده و تحقق پذيرى آن به اثبات رسيده باشد. آنها ادعا ميكنند كه هيچ فرد عاقلى قبل از تكميل نقشه اش‏ و تائيد متخصصين ساختن خانه اى را شروع نميكند و اگر چنين كنند بدين معنى است كه تنها سرپناه خود را قبل از اينكه بداند چه جاى آن خواهد گذاشت خراب ميكند. همچنين گفته شده است كه سوسياليستها ميبايست نقشه حكومت آينده شان را ارائه دهند.  اگر چنين نكنند نشانه آنست كه آنها خود  اطمينان چندانى به اين برنامه ندارند .    

                                                                                                                    

اين ايراد بسيار اصولى بنظر ميرسد، آنچنانكه درحقيقت، حتى بسيارى از سوسياليستها معتقدند كه ارايه  چنين برنامه اى ضرورى است. درحقيقت ، مادام كه قوانين تكامل اجتماعى ناشناخته بود ، برنامه پيش‏ شرط ضرورى مى نمود و اعتقاد مردم بر آن بود كه مى توان شكلهاى اجتماعى را همچون خانه به اختيار ساخت . مردم حتى امروزه هم از "ساختمان اجتماعى" صحبت ميكنند.

تكامل اجتماعى يك علم جديد است. قبلا توسعه اقتصادى آنچنان كند بود كه بسختى محسوس‏ بود. بشرگاه قرنها و حتى هزاران سال دريك مرحله باقى ميماند . قبيله هاى همجوارى در روسيه وجود دارند كه ابزار كشاورزى مورد استفاده آنها را بسختى ميتوان از ابزارى كه در آستانه تاريخ وجود داشته تشخيص‏ داد. بدينسان بود كه از نظر مردم نظام توليدى موجود در يك زمان معينى نظم غير قابل تغيير آن عصر مينمود. پدران و پدربزرگهايشان تحت آن نظام توليد كرده بودند و نتيجه اى كه آنها ميگرفتند اين بود كه فرزندانشان همين كار را خواهند كرد. بشر بطور طبيعى نهادهاى اجتماعى موجود را دائمى و موهبت الهى ميدانست و نوآورى را كفر ميپنداشت.

  دگرگونيهايى كه دراثر جنگها و مبارزات طبقاتى رخ داد، با وجود عظمتشان، چنين بنظر ميرسند كه جز در ظاهر هيچ تاثير نگذاشته باشند. اما واقعيت امر چنين بود كه اين تحولات بر بنيادها تاثير گذاشت. ناظرى كه در بطن رويدادها قرار داشت، بسختى متوجه اين حقيقت بود. اما تاريخ نگارش‏ صادقانه رويدادها توسط همين ناظرين است، بهمين دليل تاريخ امرى غير ضرورى و سطحى باقى ميماند. گرچه كسى كه نظرى گذرا به هزاران سال تاريخ باستان ميافكند به تكامل اجتماعى پى ميبرد، اما مورخ عادى توجهى به آن ندارد.

تنها با رسيدن به توليد سرمايه دارى بود كه تكامل اجتماعى به چنان سرعتى پيش‏ رفت كه انسان به آن آگاهى پيدا كرد. البته انسان ابتدا علل اين تكامل را در ظواهر امور جستجو ميكرد. اما كسى كه به ظواهر مى چسبد فقط ميتواند نيروهايى را مشاهده كند كه روند بلاواسطه پيشرفت را تعيين ميكنند و اين نيروها شرايط متحول توليد نيستند بلكه نظرات متحول مردم اند.

با پيشرفت نظام سرمايه دارى، انسانهاى وابسته به اين نظام يعنى سرمايه دار، پرولتاريا و غيره نيازهاى جديدى پيدا كردند كه كاملا با نيازهاى مردم در نظام فئودالى توليد متفاوت بود. درانطباق با اين نيازها نظرات متفاوتى نسبت به درستى و نادرستى ضروريات، تجملات و آنچه مفيد و مضر است نيز بوجود آمد. به نسبتى كه نظام سرمايه دارى توسعه يافت و طبقاتى كه درآن شركت داشتند مشخص‏ تر شدند ، نظرات مربوط به اين نظام توليدى روشنتر شد، در دولت تجسم يافت و در زندگى اجتماعى احساس‏ شد.تا اينكه سرانجام طبقات جديدى كه شكل گرفته بود، حاكميت را به تصرف خود درآوردند و آنرا بطرز مناسبى مطابق بانيازهاى خود شكل بخشيدند.

فلاسفه ايكه درابتدا  تلاش‏ داشتند علل تكامل اجتماعى را بررسى كنند، فكرميكردند كه اين علل رادر نظرات مردم يافته اند. آنها تاحدودى دريافتند كه اين نظرات از نيازهاى مادى برخاسته است، اما اين حقيقت كه نيازهاى مادى درهر عصرى متفاوتند، و دگرگونيها نتيجه تغييرات در شرايط اقتصادى يعنى نظام توليدى است همچنان بصورت رازى باقى ماند. فلاسفه با اين نظر شروع كردند كه نيازهاى انسان _ "طبيعت انسانى" _ غير قابل تغيير است. بدين ترتيب آنها تنها يك نظام اجتماعى  "حقيقى" ، "طبيعى" و "عادلانه" ميتوانستند مشاهده كنند، چرا كه تنها يك نظام با "طبيعت واقعى بشر" تطابق داشت. آنها همه اشكال اجتماعى ديگر را ناشى از انحرافات فكرى ميدانستند كه تنها به اين علت بوجود ميامد كه بشر زودتر به نيازهاى خود پى نميبرد. مردم اينطور فكر ميكردند كه داورى بشر يا طبق تصورپاره اى بخاطر خرفتى طبيعى انسان يا طبق اعتقاد پاره اى ديگر، بعلت دسيسه هاى خودسرانه سلاطين و كشيشان راه خطا ميپيمود. وقتى از اين زاويه نگريسته ميشد، هرتكامل اجتماعى نتيجه رشد انديشه مينمود. انسان هرچه عاقلتر باشد سريعتر ميتواند شكلهاى اجتماعى كه با طبيعت بشر سازگار است را كشف كند و جامعه عادلانه تر و بهتر ميشود.

اين تئورى به اصطلاح انديشمندان ليبرال ماست : هرجا اين انديشمندان نفوذ داشته باشند، اين تئورى مسلط است. البته سوسياليستهاى نخستين كه در آغاز قرن نوزدهم وجود داشتند، تحت تاثير اين تئورى بودند. آنها همچنين تصور ميكردند كه نهادهاى حكومت سرمايه دارى ثمره مغز فلاسفه قرن پيشين است. اما از نظر اين سوسياليستها روشن بود كه نظام سرمايه دارى كاملترين نظام براى قرن هيجدهم نيست. بهمين دليل هم اين نظام از نظرشان نسبت به نظامى حقيقى و درست ناقص‏ مينمود. فلاسفه   قرن هيجدهم ميبايستى درجايى اشتباهى مرتكب شده باشند. سوسياليستهاى نخستين وظيفه خود را يافتن اين اشتباه و بنوبه خود  وظيفه يافتن نظام اجتماعى حقيقى يعنى نظامى كه كاملا با طبيعت بشرى همخوانى داشت، قرار دادند. آنها پى بردند كه ضروريست نقشه خود را با دقتى بيشتر از پيشينيان برجسته خود پيش‏ برند تا زحمات آنها ناخواسته توسط ديگران از بين نرود.  افزون براين، اين شيوه كار را جبر شرايط بوجود آورده بود. سوسياليستهاى نخستين مانند پيشينيان خود با يك نظام اجتماعى درحال فروپاشى روبرو نبودند و مانند پيشينيان خود شهامت طبقه قدرتمندى كه منافعش‏ مستلزم سقوط نظم موجود باشد را نيز نداشتند. آنها نتوانستند نماينده نظم اجتناب ناپذير بلكه تنها نماينده نظم مطلوبى باشند كه براى آن تلاش‏ ميكردند. اين ناشى از ضرورت موقعيت آنها بود كه بايستى آرمان خود را تاحد ممكن بشكلى روشن و ملموس‏ ارائه نمايند تا مردم بدان جلب شوند و كسى نه به عملى بودن و نه به مطلوبيت آن شك كند.

دشمنان سوسياليسم از ديدگاه نظرى علوم اجتماعى يكصد سال پيش‏، فراتر نرفته اند. بدين ترتيب آنان تنها سوسياليسمى كه ميشناسند و درك ميكنند همان سوسياليسم تخيلى نخستين است كه بر مبناى استدلالات مشابهى حركت ميكند. دشمنان سوسياليسم به كئوپراتيو مشترك المنافع سوسياليستى همچون يك تشكيلات اقتصادى سرمايه دارى ، مثلا يك شركت سهامى مينگرند كه ميبايستى آنرا "بكار انداخت" و مادام كه سودآورى چنين شركتى را نبينند از خريد سهام آن خوددارى ميكنند. شايد در آغاز قرن نوزدهم چنين برداشتى قابل تاييد مينمود . اما امروزه كئوپراتيو مشترك المنافع سوسياليستى به تائيد اين آقايان نيازى ندارد.

دوران نظام اجتماعى سرمايه دارى بسر آمده و تلاشيش‏  تنها به زمان احتياج دارد. نيروهاى اقتصادى قدرتمندى با حتميت تقدير به ورشكستگى توليد سرمايه دارى ره ميجويند. جايگزينى نظم اجتماعى جديد بجاى نظم موجود ديگر نه صرفا مطلوب كه اجتناب ناپذير است.

شمار و نيروى توده هاى كارگر تهيدست كه نظام موجود برايشان غير قابل تحمل است ،  امروزه  رو به افزايش‏ دارد.  اينها با سقوط اين نظام نه تنها چيزى ندارند كه از دست بدهند بلكه همه چيز نيز بدست مياورند، اينان مجبورند _ مگراينكه بخواهند با جامعه ايكه خود مهمترين بخش‏ آنند سقوط كنند _  نظم اجتماعى جديدى را بوجود آورند كه با منافعشان خوانايى داشته باشد.

اين اظهارات تخيلات محض‏ نيست.  اينها اظهاراتى است كه سوسياليستها بااسناد واقعى از نظام توليدى كنونى آنرا ثابت كرده اند. اين اسناد گوياتر و قانع كننده تر از درخشانترين تصاوير مربوط به آينده است. اين تصاوير با صراحت نشان ميدهند كه كئوپراتيو مشترك المنافع سوسياليستى چيزى غير ممكن نيست. اما درهر حال نميتواند داراى نقص‏ نباشد و هرگز نميتواند تمامى جزئيات زندگى اجتماعى را دربرداشته باشد و لذا هميشه جايى براى دشمنى و ايراد گرفتن باز ميگذارند. بهر رو آنچه بدين ترتيب، اجتناب ناپذير نشان داده ميشود، نه تنها ممكن بلكه تنها امر ممكن ميگردد. اگر كئوپراتيو مشترك المنافع سوسياليستى ناممكن بود، بشر ميبايستى از تكامل اقتصادى بيشتر باز ميماند. درچنين صورتى جامعه مدرن همچون امپراطورى رم دو هزار سال پيش‏ فاسد ميشد و سرانجام به بربريت سقوط ميكرد.

امروزه تمدن سرمايه دارى طبق اوضاع و احوال موجود نميتواند ادامه يابد. يا بايد به پيش‏ و بسوى جامعه سوسياليستى حركت كنيم يا بايد به بربريت سقوط كنيم.

  با توجه به چنين وضعيتى بهيچ  وجه لازم نيست كه تلاش‏ كنيم دشمنان سوسياليسم را از طريق تصويرى خيره كننده تحت تاثير قرار دهيم. اگر رويدادهاى نظام توليدى مدرن فرد را متوجه ضرورت ايجاد كئوپراتيو مشترك المنافع سوسياليستى  ننمايد،  بديهى است كه چنين فردى گوش‏ به توصيف نظامى كه هنوز وجود ندارد و او نمى تواند آنرا بفهمد ويا درك كند فرا نمى دهد .

علاوه براين ترسيم نقشه ايكه نظم اجتماعى آتى ميبايست بر آن بنا شود، نه تنها بى هدف بلكه كاملا با علوم مدرن ناسازگار است. درخلال قرن نوزدهم انقلابى عظيم نه فقط در دنياى اقتصاد، بلكه در ذهن بشر نيز رخ داد. نگرش‏ نسبت به علل تكامل اجتماعى، به مقياسى بسيار عظيم پيشرفت داشت. در سالهاى دهه چهل ماركس‏ و انگلس‏ آنرا نشان دادند و از آن پس‏ هرگام درعلوم اجتماعى به اثبات رسانده است كه درتحليل نهايى تاريخ بشر نه توسط عقايد افراد بلكه توسط تكامل اقتصادى كه بطور اجتناب ناپذير به پيش‏ ميرود و از قوانين پايه اى معينى و نه بر مبناى آرزوها و هوسهاى فردى تبعيت ميكند، تعيين ميشود. در فصول گذشته چگونگى اين پيشرفت و اشكال جديد توليد كه به شكلهاى اجتماعى جديد نياز دارد را بررسى كرديم و نيز مشاهده كرديم كه تكامل اجتماعل چگونه خواستهاى جديدى درمردم ايجاد ميكند و در نتيجه آنها وادار ميشوند نسبت به شرايط اجتماعيشان واكنش‏ نشان دهند و تدابيرى اتخاذ كنند كه جامعه را با نظام جديد كه طبق آن روند توليد به پيش‏ برده ميشود هماهنگ نمايند. از اينرو ميبايستى هميشه بخاطر داشته باشيم كه اين روند هماهنگ سازى خودبخود انجام نميشود و احتياج به مغز بشر دارد، بدون انديشه، بدون عقايد، پيشرفتى دركار نخواهد بود. اما عقايد تنها ابزارى براى تكامل اجتماعى است. انگيزه نخستين آنگونه كه قبلا و بسيارى نيز امروزه باور دارند از راه عقايد بوجود نيامده، بلكه شرايط اقتصادى آنرا موجب ميشود.نتيجه اينكه انديشمندان و فلاسفه نيستند كه روند پيشرفت اجتماعى را تعيين ميكنند. آنچه انديشمندان ميتوانند انجام دهند كشف و بازشناسى اين روند است. و اين مهم را بسته بوضوح دركشان از شرايطى كه مقدم براين روند است ميتوانند انجام دهند، اما آنها هرگز نميتوانند مسير تكامل اجتماعى را تعيين كنند.

بازشناسى روند پيشرفت اجتماعى محدوديتهاى خاص‏ خود را دارد. سازماندهى زندگى اجتماعى بسيار پيچيده است، حتى براى دقيقترين اذهان بررسى همه جانبه زندگى اجتماعى، سنجش‏ دقيق كليه نيروهاى فعال در آن بگونه ايكه بتواند اشكال اجتماعى حاصل از فعاليت مشترك همه اين نيروها را پيش‏ بينى كند غير ممكن است.

يك شكل اجتماعى نوين توسط فعاليت افراد بخصوصى كه استعداد فوق العاده دارند بوجود نميايد. هيچ شخص‏ يا گروهى نميتواند نقشه اى طرح بريزد، مردم را به ميزان صحت آن قانع كند و زمانى كه توان لازم را كسب كرد، ساختن بناى اجتماعى مورد نظر را بر طبق آن نقشه بعهده بگيرد.

تمامى ساختارهاى اجتماعى نتيجه مبارزات طولانى و همراه با افت و خيز بوده است. استثمار شوندگان عليه استثمار كنندگان و طبقات ميرا و مرتجع عليه طبقات پيشرو و انقلابى مبارزه كرده اند. در مسير اين مبارزات طبقات مختلف به شيوه هاى گوناگونى در مبارزه عليه مخالفين خود متحد شده اند. مبارزه استثمارشوندگان گاه هم عناصر انقلابى و هم ارتجاعى را درخود داشته است. مبارزه انقلابيون ممكن است گاه هم استثماركنندگان و هم استثمارشوندگان را شامل شود. در درون يك طبقه پيوسته امكان  دارد دسته بنديهاى گوناگون برحسب شعور، خلق و خو يا موقعيت افراد و بخشهاى بزرگى از آنها بوجود آيد. و بالاخره  قدرتى كه دردست  يك طبقه بوده است هرگز هميشگى نيست، هرطبقه اى با درك شرايط پيرامون ، وسعت و بهم پيوستگى تشكيلاتش‏، افزايش‏ و تقليل اهميتش‏ و مكانيسم توليد بقدرت رسيده و يا سقوط كرده است.

درجريان مبارزات پر فراز و فرود اين طبقات، اشكال اجتماعى قبلى نيز كه غيرقابل دفاع بودند كنار گذاشته ميشوند و جاى خود را به اشكال جديد ميدادند. نظم اجتماعى جديدى كه جاى نظم پيشين را ميگرفت، همواره بهترين نظم بلافصل ممكن نبود. براى اينكه اين نظم جديد چنين باشد طبقه انقلابى هر دوران ميبايستى قدرت سياسى مطلق دراختيار داشته و به شرايط اجتماعى خودآگاهى كامل داشته باشد. اگر چنين نباشد لغزش‏ اجتناب ناپذيراست. كم نيستند نظامهاى اجتماعى نوينى كه بخشا ، اگر نه بطو ركامل ، همانند نظم ساقط شده غيرقابل دفاع بوده اند. با اينحال هر چه فشار تكامل اقتصادى قويتر شد، خواستها روشنتر وقدرت طبقات انقلابى براى انجام آنچه از آنها خواسته ميشد بيشتر ميگرديد. نهادهاى طبقه انقلابى كه مغاير با نيازهاى تكامل اقتصادى بود رو به فساد گذاشت و به فراموشى سپرده شد. ولى نهادهاى ضرورى بسرعت ريشه دوانيد و عاملان نظام پيشين نتوانستند آنها را ريشه كن كنند.

نظامهاى اجتماعى جديد بدين ترتيب بوجود آمده اند. دوره انقلابى با دوره هاى تكامل اجتماعى تنها دراين حقيقت متفاوتند كه دراين دوره ها پديده هاى توسعه و تكامل با سرعتى عادى به پيش‏ ميروند.

چنين بنظر ميرسد كه پيدايش‏ يك نهاد اجتماعى با بناى يك ساختمان بسيار متفاوت باشد. نقشه هاى از پيش‏ تكميل شده را نميتوان در مورد نهادهاى اجتماعى بكار برد.  برمبناى همين حقيقت است كه طرح ريزى برنامه براى حكومتهاى اجتماعى آتى به همان اندازه معقول است كه نوشتن پيشاپيش‏ تاريخ جنگ بعدى.

بهرحال مسير رويدادها بهيچوجه به اراده افراد وابسته نيست. هركسى كه درجامعه فعال باشد كم و بيش‏ براين روند اثر ميگذارد. معدود افرادى كه بخصوص‏ از طريق تواناييها و موقعيت اجتماعيشان شناخته شده اند، امكان دارد بر كل ملت تاثير عظيمى برجاى گذارند. پاره اى افراد ممكن است تكامل جامعه را با آگاهى دادن به مردم، سازماندهى نيروهاى انقلابى  و واداشتن آنها به اعمال شجاعانه و دقيق ارتقاء دهند. ديگر افراد ممكن است توسعه اجتماعى را باگذاشتن نيرويشان در مسير مخالف سالها به تاخير بياندازند. آن يك با ارتقاء تكامل اجتماعى گرايش‏ به كاهش‏ رنجها و قربانيان دارد و اين يك برعكس‏، تمايل به افزايش‏ اين رنجها و قربانيها دارد. اما هيچكس‏ خواه قدرتمندترين پادشاه و باهوش‏ ترين و خيرخواه ترين فيلسوف نميتواند به دلخواه مسير تكامل اجتماعى را تعيين كند و اشكال جديد آنرا دقيقا پيش‏ بينى نمايد.

بنابراين بسيار كودكانه خواهد بود كه از يك سوسياليست خواسته شود از جامعه مشترك المنافع سوسياليستى كه براى تحقق آن تلاش‏ ميكند تصويرى بدست دهد. اين درخواست كه از هيچ حزبى بجز حزب سوسياليست نشده بسيار بچه گانه است و مخالفين سوسياليسم با قيافه حق بجانب آنرا بعنوان يك ايراد مطرح ميكنند و تنها از اينروست كه بايد به آن پرداخت.

هرگز درتاريخ اتفاق نيفتاده است كه حزبى انقلابى بتواند اشكال نظم اجتماعى جديدى كه درتلاش‏ براى ايجاد آنست را پيش‏ بينى كند، چه رسد به اينكه بتواند آنها را تعيين كند. روند   پيشرفت موفق ميبود اگر ميشد دستكم گرايشهايى كه به نظم اجتماعى نوين منتهى ميشود را پيش‏ بينى كرد، با اين هدف كه فعاليت سياسى بتواند آگاهانه و نه صرفا غريزى باشد. بيش‏ از اين نميتوان از حزب سوسياليست انتظار داشت. درعين حال تاكنون هرگز حزب سياسى اى وجود نداشته است كه گرايشات اجتماعى زمان خود را تا بدين حد عميق و همه جانبه ديده و دريافته باشد آنگونه كه حزب سوسياليست.

اين امر بيش‏ از آنكه به شايستگى حزب سوسياليست مربوط باشد به خوش‏ اقباليش‏ مربوط است. حزب سوسياليست تفوق خود رامديون اين حقيقت است كه بر شانه هاى اقتصاد سياسى سرمايه دارى تكيه زده است، اقتصادى كه براى اولين بار بررسى علمى مناسبات و شرايط اجتماعى را بعهده گرفت. يكى از نتايج اين بررسى اين بود كه طبقات انقلابى كه نظام فئودالى توليد را برانداختند، درك بسيار روشنترى از رسالت اجتماعى خود داشتند و ازطبقات انقلابى پيشين كمتر به خودفريبى دچار بودند. ليكن انديشمندان رده هاى مختلف حزب سوسياليست بررسى علمى مناسبات اجتماعى را بسيار به پيش‏ برند، آنها از هر اقتصاددان سرمايه دارى بيشتر به عمق قضايا پى بردند. سرمايه ) Kapital( اثر بزرگ كارل ماركس‏ راهنماى علوم اقتصادى مدرن شده است. همانگونه كه اثر كارل ماركس‏ برتر از آثار كوئيسنى)‌Quesney(، آدام اسميت)Adam Smith( و ريكاردو‌  )‌Rikardo( است، سوسياليستها هم از طبقات انقلابى پايان قرن هيجدهم و آغاز قرن نوزدهم بلحاظ وضوح بينش‏ و اعتماد به اهدافشان برترند. اگر سوسياليستها خواهان ارائه برنامه جامعه مشترك المنافع آتى به توده ها نيستند، نويسندگان بورژوا نميتوانند دراين حقيقت دليلى  براى مسخره كردن و اتهام زدن به آنان كه نميدانند چه  ميخواهند بيابند.  حزب  سوسياليست بينش‏ روشنترى  نسبت به آينده از ره جويان نظم   اجتماعى كنونى دارد. گفتيم كه يك انديشمند ميتواند گرايشات تكامل اقتصادى عصر خويش‏ راكشف كند، اما پيش‏ بينى اشكال اجتماعى نهايى چنين تكاملى غير ممكن است. نگاهى به شرايط موجود صحت اين نظر را اثبات خواهد كرد. گرايشات سرمايه دارانه توليد درهمه كشورها يكسان است، و با اينوجود اشكال اجتماعى و سياسى انگلستان با فرانسه، فرانسه با آلمان و آمريكا با همه اين كشورها متفاوت است. همچنين گرايشات تاريخى جنبش‏ كارگرى كه نظام توليدى موجود بوجود آورده، همه جا يكسان است، با اينوجود مشاهده ميكنيم كه اشكال اين جنبش‏ درهر كشورى متفاوت است.

امروزه گرايشات نظام سرمايه دارى توليد بسيار شناخته شده است، با اينوجود هيچكس‏ نبايد بخود اين جرات را بدهد كه اشكالى كه اين نظام در بيست تا سى سال آينده، بشرطى كه اين نظام دوام بياورد، طى خواهد كرد را پيش‏ بينى كند. با تمام اين احوال پاره اى افراد از سوسياليستها ميخواهند درباره اشكال اجتماعى ايكه پس‏ از نظام توليدى حاضر بوجود خواهد آمد توضيح مفصلى ارايه دهند.

اما خوددارى سوسياليستها از ارائه برنامه براى حكومت آتى و اقداماتى كه براى رسيدن به چنين حكومتى ميبايست انجام داد، بمعنى آن نيست كه سوسياليستها هر نوع انديشه مربوط به جامعه سوسياليستى را بيهوده و مضر بدانند. كار بيهوده و مضر ارائه پيشنهادات مثبت بمنظور ايجاد و سازماندهى جامعه سوسياليستى است. پيشنهادات مربوط به شكل بخشى به شرايط اجتماعى تنها جايى ميتواند مطرح باشد كه  زمينه هاى مورد نظر  كاملا تحت كنترل  قرار گرفته و درك شده باشد. به اين دليل   حزب سوسياليست تنها ميتواند براى نظم  موجود پيشنهادات  مثبت   ارائه دهد. پيشنهاداتى كه از اين حد فراتر رود نميتواند با حقايق خوانايى داشته باشند، بلكه بايستى از فرضيات حركت كند. بدين لحاظ چنين پيشنهاداتى تخيلات و خواب و خيالى است كه در بهترين حالت بى نتيجه است. اگر مبتكر چنين پيشنهاداتى توانمند و از لحاظ ذهنى با استعداد باشد، ميتواند بر ذهن توده اثر بگذارد، اما نتيجه تنها به هدر دادن وقت و انرژى است.

با اين وجود نميبايست اين تخيلات را با تحقيق بمنظور مشخص‏ نمودن سمت و سوى تكامل اقتصادى پس‏ از انتقال از زير بناى سرمايه دارى به زيربناى سوسياليستى مخلوط كرد. درچنين تحقيقاتى مسئله نه بر سر نقشه براى آينده كه برسر بررسى علمى نتايجى است كه از تحقيق بر روى اسناد مشخصى بدست آمده است. بررسيهايى از اين دست بهيچوجه بيهوده نيست. هر چه آينده را دقيقتر بررسى كنيم انرژيمان را بهتر در زمان حال بكار خواهيم گرفت. برجسته ترين انديشمندان حزب سوسياليست چنين تحقيقاتى را بعهده گرفته اند. آثار كارل ماركس‏ و فردريك انگلس‏ شامل نتايج تحقيقات زيادى از اين نوع است. آگوست ببل دركتاب خود تحت عنوان " زن در سوسياليسم "  نتيجه كار خود را دراين زمينه ارائه كرده است.

هر سوسياليست انديشمندى احتمالا تحقيقات مشابهى را بطور خصوصى انجام داده است، زيرا هركس‏ كه هدف بزرگى در پيش‏ دارد، نياز به روشن بودن شرايطى كه تحت آن بتواند بدان برسد را درك ميكند. متنوعترين نظرات و عقايد توسط افراد متفاوتى باموفقيتها، خلق و خوى و بينشهاى متفاوت نسبت به مسايل اقتصادى، آشنايى با اشكال اجتماعى غير سرمايه دارى و خصوصا كمونيستى  ارائه و بيان شده است. اما چنين اختلافاتى در شيوه نگرش‏ به قضايا بهيچوجه هماهنگى و وحدت حزب سوسياليست را  برهم نميزند. مادام كه سمت فكرى ما يكسان و درجهت صحيح باشد، گوناگونى عقايد و نظرات در رابطه با اهداف هيچ مشكلى پيش‏ نخواهد آورد.

ميتوانيم اين فصل را دراينجا پايان دهيم. اما آرمان گرايان آنقدر نظريه اختراع كرده اند كه اين بررسى ما بدين شيوه ممكن است گريز و طفره رفتن بنظر آيد. بنابراين برخى از اين نظرات را بررسى ميكنيم تا نشان دهيم گرايشات تكامل اقتصادى دريك جامعه سوسياليستى چگونه عمل ميكند.

 

7 - الغاء خانواده

 

يكى از شايعترين پيش‏ داوريهاى مربوط به سوسياليسم اينست كه سوسياليسم الغاء خانواده را پيش‏ ميكشد.

هيچ سوسياليستى الغاء خانواده يعنى انحلال اجبارى و قانونى خانواده را مطرح نكرده است. تنها شرم آورترين تحريفات ميتواند چنين مقاصدى را براى سوسياليسم تعيين كند. افزون براين، احمقانه است كه تصور شود يك شكل از زندگى خانوادگى را ميتوان با فرمان بوجود آورد و يا الغاء كرد.

شكل امروزين خانواده بهيچوجه با نظام سوسياليستى توليد مغايرت ندارد، بنابراين بناى نظم سوسياليستى مستلزم الغاء خانواده نيست.

نه ماهيت توليد دستجمعى كه تكامل اقتصادى است كه به  الغاء شكل كنونى خانواده منجر ميشود. دريكى از فصول قبل ديديم كه چگونه تحت نظام كنونى خانواده متلاشى ميشود، شوهر،  همسر و  فرزندان از يكديگر جدا ميشوند و تجرد و فحشا شيوع پيدا ميكند.

نظام سوسياليستى مانعى بر سر راه تكامل اقتصادى  نميگذارد، برعكس‏ به آن انگيزه رشد ميدهد . اين تكامل از چارچوب وظايف خانوادگى حركت كرده و حرفه ها را يكى پس‏ از ديگرى به صنايع مشخص‏ تبديل خواهد كرد، و اينكه اين تكامل همچنانكه درگذشته، در آينده نيز تاثير خود را بر قلمرو زندگى زن خواهد داشت بديهى است. زن ديگر كارگرى در خانواده خويش‏ نخواهد بود، بلكه بعنوان كارگر جايگاه خود را در صنايع بزرگ باز خواهد يافت. اما اين تغيير براى او ، همچون حال ، انتقال صرف از بردگى خانگى به بردگى مزدورى نيست.اين تغيير او را، همچون حال ، از نگهدارى خانه به خشن ترين و فلاكت بارترين بخش‏ پرولتاريا پرتاب نخواهد كرد. زنان با كار دوشادوش‏ مردان در صنايع كئوپراتيو (دستجمعى) با او برابر ميشوند و سهم مساوى در زندگى اجتماعى خواهندداشت. او معاشر آزاد مرد خواهد بود و نه تنها از بردگى خانه بلكه همچنين از بردگى سرمايه نيز رها خواهد شد. او بعنوان سرور خويش‏ و برابر با مرد، بسرعت به فحشا، چه قانونى و چه غير قانونى، پايان خواهد داد. براى اولين بار درتاريخ تك همسرى به نهادى نه ساختگى كه واقعى مبدل خواهدشد.

اين فرضيه ها تخيل نيستند بلكه نتايج علمى است كه برمبناى حقايق معين استوار است. كسى كه آرزوى نابودى آنها را دارد، بايستى ثابت كند كه اين حقايق وجود ندارند. از آنجا كه نميتوان چنين كرد ، خانمها و آقايانى كه بهيچ وجه  نميخواهند   از   مرحله تكامل اطلاعى داشته باشند چاره اى ندارند جز عصبى شدن و نشان دادن اخلاق خود از راه انواع و اقسام دروغها و افتراه. اما حركات آنها نميتواند تكامل اجتناب ناپذير را لحظه اى به تاخير اندازد.

  يك نكته محرز است : هر تغييرى در شكل سنتى خانواده نه محصول سوسياليسم يا نظام سوسياليستى توليد بلكه نتيجه توسعه اقتصادى يكصد سال گذشته است. جامعه سوسياليستى نميتواند اين تكامل را مانع شود. كار سوسياليسم از بين بردن ويژگيهاى دردآور و تحقيرآميز تكامل اقتصادى است، ويژگيهايى كه از تبعات اجتناب ناپذير نظام توليدى سرمايه داريست. از سوى ديگر تحت نظام سرمايه دارى، تكامل اقتصادى همواره پيوندهاى خانوادگى را يكى پس‏ از ديگرى از بين ميبرد و زندگى خانوادگى را تباه ميكند. تحت نظام سوسياليستى توليد، از سوى ديگر، هرشكل خانواده كه از بين برود تنها شكل عاليترى جاى آنرا ميتواند بگيرد.

 

8 - مصادره داراييها

 

مخالفين ما كه از ما بهتر ميدانند ما چه ميخواهيم و ميتوانند حكومت آينده را بادقت بيشترى تصور كنند، همچنين اعلام ميكنند كه سوسياليسم هرگز نميتواند قدرت بگيرد مگر از طريق مصادره كامل داراييها ، مصادره بدون پرداخت خسارت نه فقط خانه و مزرعه بلكه حتى اثاثيه اضافى و سپرده هاى بانكى. بموازات اتهام نابودى جبرى پيوندهاى خانوادگى اين اتهام نيز برگ برنده ديگريست عليه م.

  برنامه حزب سوسياليست هيچ مطلبى درباره مصادره براى گفتن ندارد. اين برنامه ذكرى از مصادره بميان نمياورد، البته نه بخاطر ترس‏ از آزردن ديگران، باين خاطر كه مصادره موضوعيست كه  هيچ چيز با اطمينان نميتوان درباره آن گفت. تنها مطلبى كه با اطمينان ميتوان اعلام كرد اينست كه گرايش‏ توسعه  اقتصادى، مالكيت اجتماعى و اداره ابزار توليد بزرگ را ضرورى ميسازد. اينكه اين انتقال از مالكيت خصوصى و فردى به مالكيت جمعى چگونه صورت ميگيرد و اينكه اين انتقال غير قابل اجتناب شكل مصادره بخود ميگيرد ، مسالمت آميز انجام خواهد شد يا قهرآميز سئوالاتى است كه هيچكس‏ نميتواند به آن پاسخ دهد. تجارب گذشته در اين باره بسيار كم روشنگر است. انتقال ممكن است همچون انتقال از فئوداليسم به سرمايه دارى همانطوريكه دركشورهاى گوناگون اتفاق ميافتد اشكال مختلفى بخود بگيرد. نحوه انتقال كاملا به شرايط انتقال، قدرت و آگاهى طبقات درگير بستگى دارد و اين شرايط را نميتوان براى آينده محاسبه كرد. درتكامل تاريخ عوامل غير منتظره نقش‏ بسيار برجسته اى بازى ميكنند.

ترديدى نيست كه حزب سوسياليست خواهان مصادره اجتناب ناپذير صنايع بزرگ با موافقت مردم هر چه بی دردسرتر و به شیوهایی مسالمتآمیز است. اما فارغ از خواست سوسیالیستها یا مخالفتشان تکامل مسیر خود را طی میکند. در هیچ موردی نمیتوان گفت که اجرای برنامهی سوسیالیستی باید تحت هر شرایطی به ضبط داراییهایی پرداخت که مصادرهی آنها ضروری است. با این همه، میتوان گفت که تکامل اقتصادی ممكن است تنها ضبط بخشی از دارایی موجود را ضروری سازد. تکامل اقتصادی لازمهاش اجتماعی کردن ابزار کار است و با آن بخش از دارایی که به مصرف شخصی یا خصوصی میرسد کاری ندارد. استفاده ازین قانون به مواد غذایی، اسباب و اثاثه و غیره محدود نمیشود. آنچه در فصل پیش راجع به حسابهای پسانداز گفتیم را یادآوری میکنیم. در اینجاست که دارایی خصوصی طبقات غیر سرمایهدار در دسترس سرمایهداران قرار میگیرد. سپردههای هر پسانداکنندهی منفردی ناچیزتر از آنست که به توان در صنعت سرمایهداری به کار بست. تنها زمانی که پساندازهای بسیاری یکجا جمع شود شرایط برای کارکرد سرمایه به وجود میآید. به نسبتی که کارفرمایی سرمایهدارانه از وظیفه کنسرنهای خصوصی به عهدهی شرکتهای اجتماعی گذاشته شود، دارندگان حساب پسانداز نیز فرصت کمتری برای بهره بردن از حسابهای خود خواهند داشت. سپردههای بانکی دیگر سرمایه محسوب نمیشوند و صرفا به تنخواهگردان غیر سودآور تبدیل میشود. این البته با مصادرهی حساب پساندازها کاملا تفاوت دارد. افزون بر این، مصادرهی چنین داراییهایی نه تنها به لحاظ اقتصادی غیر ضرور است بلکه به لحاظ سیاسی غیر محتمل هم هست. این سپردههای کوچک اساسا از جیب طبقات استثمارشده به وجود میآید، از جیب آن طبقاتی که تلاشهایشان سوسیالیسم را میطلبد. تنها کسانیکه این طبقات را کاملا غیر قابل اعتماد میدانند، میتوانند بر این باور باشند که آنها خود را از سپردههایی که به زحمت به دست آوردهاند محروم میکنند تا به توانند به مالکیت ابزار تولید دست یابند. نه تنها تولید سوسیالیستی به مصادرهی ثروت غیر مولد نیاز ندارد، حتی مصادرهی ابزار تولید نیز به طور کامل لازم نیست. تولید کلان برای ایجاد جامعه سوسیالیستی ضروری است. تولید تعاونی به مالکیت تعاونی بر ابزار تولید نیاز دارد. اما همانگونه که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید با کار تعاونی در صنعت کلان خوانایی ندارد، همین طور هم مالکیت تعاونی یا اجتماعی بر ابزار تولید با تولید خرد ناسازگار است. هدف سوسیالیسم قراردادن کارگر در جایگاه مالک ابزار تولید است. مصادرهی ابزارتولید در صنعت خرد صرفا روند بی معنی گرفتن این ابزار از مالکان کنونی و پس دادن آنها به خودشان است.

درنتیجه گذار به جامعه سوسیالیستی به هیچ وجه به سلب مالکیت از صنعتگران و دهقانان نیاز ندارد. این گذار نه تنها آنها را از چیزی محروم نمیکند بلکه امتیازات فراوانی برایشان به همراه دارد. از آنجا که گرایش جامعه سوسیالیستی به جایگزینی تولید برای مصرف به جای تولید برای فروش است، باید تلاش کند همهی هزینههای اجتماعی(مالیاتها، سود، داراییهای ملی شدهو غیره، تا حدی که کاملا ملغا نشدهاند).

 از پرداختهای پولی به پرداخت به صورت فراورده تبدیل شود. این به معنی برداشتن بار سنگینی از دوش دهقانان است. این آن چیزی است که دهقانان تا به امروز در راهش تلاش کردهاند، اما چنین  امری تحت تفوق تولید برای فروش غیر ممکن است. اين كار تنها ازعهده جامعه سوسياليستى برميايد. و با ايجاد چنين جامعه اى علت اصلى نابودى صنعت كشاورزى از بين ميرود.

اين سرمايه دار است كه از كشاورزان و صنعتگران سلب مالكيت ميكند. جامعه سوسياليستى به اين سلب مالكيت خاتمه ميدهد.

بى ترديد سوسياليسم به تكامل اقتصادى پايان نخواهد داد، برعكس‏، تنها ابزاريست  كه  پيشرفت آنرا  فراتر از محدوده معينى  تضمين ميكند. درجامعه سوسياليستى همچون جامعه امروزى صنعت بزرگ هرچه بيشتر توسعه مييابد و بيشتر و بيشتر صنعت كوچك را جذب ميكند. اما دراين جامعه نيز همان نتيجه گيرى كه درمورد خانواده و ازدواج معتبر بود مصداق دارد. جهت تكامل يكسان است ولى سوسياليسم همه مظاهردردناك و تكاندهنده نظام موجود را كه از تبعات تكامل اجتماعى است از ميان ميبرد.

 امروزه تبديل دهقان خرد و توليد كننده كوچك از  كارگر در حوزه توليد خرد به كارگر در حوزه  توليد بزرگ تبديل آنها از صاحب دارايى به پرولتارياست. دريك جامعه سوسياليستى يك كشاورز يا صنعتگر كه در صنايع سوسياليزه شده به كارگر تبديل شده است درتمامى مزاياى صنعت بزرگ شريك است، شرايطش‏ آشكارا بهبود مييابد. ديگر نميتوان انتقال او از صنعت بزرگ به صنعت كوچك را با تبديل صاحب دارايى به پرولتاريا بلكه با تغيير شكل از صاحب دارايى كوچك به صاحب دارايى بزرگ مقايسه كرد.

توليد كوچك محكوم به نابوديست. تنها نظام سوسياليستى است كه امكان شريك شدن كشاورز و صنعتگر دستى در مزاياى صنعت بزرگ بدون سقوط او به طبقه پرولتاريا را فراهم ميسازد. تنها تحت نظام سوسياليستى سقوط حتمى توليد كننده فرد، خواه در صنعت يا كشاورزى، ميتواند به بهبود وضعيتش‏ منتهى شود.

محرك اصلى تكامل اقتصادى ديگر رقابت نيست كه رقيبان بازمانده درميدان رقابت را خلع يد و نابود ميكند، بلكه قدرت جاذبه اشكال بسيار پيشرفته تر توليد و تاثير آن بر اشكال كمتر تكامل يافته انگيزه اصلى است.

اين تكامل نه تنها نگران كننده نيست بلكه به نسبت سريعتر از محرك قبلى يعنى رقابت به پيش‏ ميرود. امروزه كه عرضه اشكال جديد و عاليتر توليد بدون خانه خرابى و سلب ماكليت از صاحب صنايع توليدى كوچكتر و بدون تحميل بدبختى و محروميت به توده هاى عظيم كارگرانى كه از اين طريق به ارتش‏ ذخيره تبديل شده اند غير ممكن است. هرنوع پيشرفت اقتصادى نيز با مقاومت شديد روبرو ميشود. مشاهده ميشود كه توليد كنندگان در همه زمينه ها به شيوه هاى منسوخ و كهنه توليد با  سرسختى تمام چسبيده اند و نوميدانه درحفظ اين شيوه ها تلاش‏ ميكنند. تاكنون هيچ نظام توليدى باندازه نظام كنونى انقلابى نبوده است و نتوانسته طى صد سال بدين كمال فعاليت بشرى را متحول سازد. با اين وجود چه بسيارند مخروبه هاى كهن و شيوه هاى توليدى منسوخ و كهنه !!

درست از آنجا كه با از ميان رفتن ترس‏ از پرولتر شدن در پى برچيده شدن يك صنعت مستقل و با از بين رفتن پيشداوريها عليه توليد بزرگ بخاطرمزايايى كه مالكيت جمعى بر توليد بزرگ براى همه به دنبال خواهد داشت و از آنجا كه امكان شركت دراين مزايا براى هركس‏ فراهم ميشود، تنها احمقها تلاش‏ خواهند كرد  شيوه هاى منسوخ توليد را حفظ كنند.

آنچه توليد بزرگ سرمايه دارى طى صد سال نتوانست انجام دهد، يعنى جذب توليد كوچك كه قارچ گونه رشد كرده بود، توليد بزرگ سوسياليستى، بدون سلب مالكيت از طريق قدرت جاذبه   شيوه هاى صنعتى پيشرفته طى زمان كوتاهى انجام خواهد داد. در آنجا كه توليد كشاورزى هنوزتوليد براى فروش‏ نيست بلكه عمدتا براى مصرف است ، كشاورزى خرد تحت نظام سوسياليستى مدت زيادى ادامه خواهد داشت. اما دراين نواحى نيز بالاخره مزاياى  توليد بزرگ دسته جمعى مشخص‏ ميگردد. دگرگونى توليد كشاورزى خرد به بزرگ با از ميان رفتن تدريجى اختلاف فاحش‏ بين شهر و روستا و گرايش‏ به استقرار صنايع درمناطق روستايى سرعت خواهد گرفت.

 

9 -  تقسيم توليدات درحكومت آينده

 

هنوز عمده ترين نكته باقيمانده است كه بايد به آن اشاره  شود. اولين سئواالى كه عموما از يك سوسياليست ميشود اينست :   ثروت را چگونه تقسيم ميكنيد؟ آيا هركس‏ سهم مساوى دارد؟ " تقسيم متساوى " افراد بى فرهنگ را تكان خواهد داد. تمام تصور اين افراد از سوسياليسم با اين واژه شروع و بدان ختم ميشود. درحقيقت ، حتى درميان افراد فرهيخته اين ايده غالب است كه هدف سوسياليسم تقسيم كل ثروت ميان آنهاست.

اينكه نظريه فوق "عليرغم" اعتراضات و ادله سوسياليستها هنوز شايع است، از سويى ناشى از خيانت مخالفين و مهمتر از آن ناشى از عدم درك شرايط اجتماعى است كه تكامل توليد بزرگ بوجود آورده است. افق ديد افراد هنوز تا حد زيادى محدود به تصوراتى است كه فقط به توليد خرد تعلق دارد. از نقطه نظر توليد خرد " تقسيم متساوى "  تنها شكل ممكن سوسياليسم است. تاجر كوچك و كشاورزخرد مدت مديدى است كه با انديشه تقسيم آشنايند. از بدو شروع توليد براى فروش‏ درعهد كهن بارها و بارها چنين اتفاق افتاده است كه بمجرد اينكه چند فاميل ثروت هنگفت انباشتند و كشاورزان و صنعتگران را در موقعيت وابستگى قرار دادند، آنها دست بشورش‏ زده و با اخراج ثروتمندان دارائيشان را بين خود تقسيم كردند. آنها دراين امر اولين بار در انقلاب فرانسه كه بر حقوق مالكيت خصوصى تكيه بسيار داشت موفق شدند . دهقانان و صنعتگران و طبقه ايكه به سرمايه دار تبديل ميشد، املاك كليسائى را بين خود تقسيم كردند.  " تقسيم بتساوى " سوسياليسم توليد خرد ، سوسياليسم لايه هاى محافظه كار جامعه است و نه سوسياليسم پرولتاريايى كه در توليد بزرگ كار ميكند.

سوسياليستها تقسيم را پيشنهاد نميكنند، برعكس‏، هدف آنها تمركز ابزار توليد در دست جامعه است، يعنى تمركز ابزار توليدى كه درحال حاضر پراكنده و در دست صاحبان متعدد است.

 اما اين امر تكليف مسئله " تقسيم متساوى " را تعيين نميكند. اگر ابزار توليد به جامعه تعلق دارد، البته وظيفه تعيين تكليف توليداتى كه توسط اين ابزار حاصل شده است نيز بعهده آنست. به چه طريق جامعه اين توليدات را بين اعضا خود توزيع خواهد كرد ؟  آيا اين توزيع برطبق اصل برابرى است يا برطبق كارى كه هر فرد انجام داده است ؟ و درصورت شق اخير، آيا هرنوع كار، خواه كار مطلوب يا نامطلوب ، سخت يا ساده ، ماهرانه يا غير ماهرانه يكسان سهم ميبرد؟

بنظر ميرسد پاسخ به اين سئوال نكته اصلى سوسياليسم باشد. اين سئوال نه تنها ذهن مخالفين سوسياليسم را شديدا بخود مشغول داشته است، بلكه سوسياليستهاى نخستين نيز     توجه بسيارى بدان داشتند. از فوريه تا وايتلينگ        و از وايتلينگ تا بلا مى  ، پاسخهاى گوناگون باين سئوال داده شده است كه پاره اى نيز زيركى شگفت انگيزى را بنمايش‏ ميگذارند. پيشنهادات مثبت كم نيست   و بسيارى هم ساده  و عملى است.  با اين حال اين سئوال آنچنان   هم كه آنرا با اهميت  مى دانند مهم نيست. زمانى به توزيع فراورده ها كاملا مستقل از روند توليد نگريسته ميشد. از آن زمان كه تضادها و مشكلات نظام سرمايه دارى نخست در شيوه خاص‏ توزيع فراورده ها خود را  نشان داد، كاملا طبيعى بود كه طبقات استثمار شونده و دوستانشان ريشه همه بدبختى ها را در توزيع "ناعادلانه" توليدات يافته باشند. البته آنها بر طبق نظرات رايج آغاز قرن نوزدهم يعنى بر پايه اين فرض‏ كه نظام موجود توزيع نتيجه نظرات آنزمان مخصوصا سيستم حقوقى رايج بود حركت ميكردند. براى از ميان بردن اين توزيع ناعادلانه لازم بود سيستم عادلانه ترى اختراع و همگان را به مزاياى آن متقاعد كرد.  نظام  عادلانه چيزى نميتوانست باشد جز عكس‏ نظام موجود.  " امروزه بزرگترين بى عدالتى حاكم است، اصلى كه توزيع بايد بر  آن بنا نهاده شود ميبايستى اصل برابرى باشد" امروزه بيكارگان در ثروت غوطه ورند، درحاليكه زحمتكشان گرسنگى ميكشند، و پاره اى ديگر ميگويند : " به هركس‏ باندازه كارش‏" ( يا شكل جديدتر آن :  "به هركس‏ برطبق محصول كارش‏"). اما درمورد هردوى اين فرمولبندى ها شك ايجاد شد و فرمولبندى سومى بوجود آمد : " به هركس‏ بر طبقه نيازش‏ ".

از آن پس‏ سوسياليستها پى بردند كه توزيع محصول دريك جامعه نه توسط سيستم حقوقى حاكم بلكه توسط نظام توليدى حاكم تعيين ميشود. سهم زميندار، سرمايه دار و مزدبگير دركل توليد جامعه برحسب نقشى كه زمين، سرمايه و نيروى كار درنظام توليدى حاضر ايفا ميكند تعيين ميشود. مطمئنا دريك جامعه سوسياليستى توزيع توليدات به قوانين كورى سپرده نميشود كه كسانيكه اين قوانين به آنها مربوط ميشود از كاركرد آنها ناآگاه باشند. همانطوريكه امروزه دريك موسسه بزرگ صنعتى توليد و پرداخت دستمزد دقيقا تنظيم ميشود، همينطور هم دريك جامعه سوسياليستى كه چيزى نيست جز يك موسسه غول پيكر صنعتى، همان اصل جارى است. قوانينى كه بر طبق آن توزيع توليدات ميبايستى صورت گيرد توسط كسانى بوجود ميايد كه با آن سرو كار دارند. با اينوجود اين قوانين به ميل آنها تنظيم نميشود، اين قوانين بطور دلبخواه طبق اين يا آن "اصل" تنظيم نميگردد، بلكه شرايط واقعى جامعه و در درجه اول شرايط توليد آنرا تعيين ميكند.

مثلا درجه بارورى كار در يك زمان معين تاثير عظيمى برنحوه توزيع ميگذارد. ميتوان زمانى را تصور كرد كه علم، صنعت را به چنان سطحى از بارورى ارتقاء دهد كه بشر مايحتاج خود را به فراوانى توليد كند. در چنين صورتى فرمولبندى "هركس‏ بر طبق       نيازش‏" را ميتوان بدون اشكال و بطور طبيعى بكار گرفت. ازديگر سو، حتى ژرفترين اعتقاد به درستى اين فرمولبندى درصورتيكه بارورى كار درحدى باشد كه تنها قادر به توليد مايحتاج ضرورى باشد غير قابل اجراست. همچنين فرمولبندى : "به هركس‏ بر طبق كارش‏ " نيز قابل اجرا نيست. اگر اصولا اين فرمولبندى معنايى داشته باشد، پيش‏ فرض‏ آن توزيع كل توليد مشترك المنافع درميان اعضا آنست. اين نظر نيز ، همچون تقسيم عام كه قرار است راه را براى رژيم سوسياليستى هموار كند، ناشى از نحوه تفكر خاص‏ نظام مالكيت خصوصى مدرن است. توزيع همه توليدات در فواصل معين مساويست با بازگردانيدن مجدد و تدريجى مالكيت خصوصى بر ابزار توليد.

اصل توليد سوسياليستى خود امكان توزيع را تنها به بخشى از توليدات محدود ميكند. مسلما همه توليداتى كه پيش‏ شرط گسترش‏ توليد است نميتواند تابع قانون توزيع باشد. همين حكم درموردهمه توليداتى كه به هدف استفاده عمومى، مثلا تاسيس‏، نگهدارى يا گسترش‏ نهادهاى عمومى در نظر گرفته ميشود نيز صادق است.

هم اكنون نيز در جوامع مدرن تعداد اين نهادها رو به افزايش‏ است. بويژه دراين حوزه توليد بزرگ بر توليد خرد پيشى ميگيرد. بدون شك جلو اين تكامل در جامعه سوسياليستى نه تنها گرفته نميشود بلكه به روند پيشرفت آن كمك ميشود.

مقدار توليداتى كه دريك جامعه سوسياليستى جذب مصارف خصوصى و متعاقب آن به مالكيت خصوصى تبديل ميشود درمقايسه با جامعه مدرن كه تقريبا همه توليدات كالاست و دارايى خصوصى، بناگزير سهم كوجكترى از كل توليد را شامل ميشود.                                                                                            

دريك جامعه سوسياليستى نه بخش‏ اعظم توليدات كه تنها مازاد است كه توزيع ميگردد اما جامعه سوسياليستى از همين مازاد نيز نميتواند صرفنظر كند. دراينجا نيز الزامات توليد جهت حركت را تعيين ميكند. چنين توليدى همواره دستخوش‏ دگرگونى است. دريك جامعه سوسياليستى توزيع تابع تغييرات چندگانه است.

كاملا تخيلى است اگر تصور شود كه سيستم توزيع ويژه اى ميبايستى ايجاد شود و براى هميشه پا برجا باشد. دراين خصوص‏ امكان تغييرات سريع و يا آغاز همه چيز از نو در جامعه سوسياليستى نيز بسيار نامحتمل است، بلكه از جايى كه جامعه سرمايه دارى متوقف شده، سوسياليسم ادامه مييابد. توزيع كالاها دريك جامعه سوسياليستى احتمالا براى مدت مديدى طبق شيوه هايى ادامه خواهد يافت كه درنظام موجود دستمزدى تكامل يافته است. بهررو، توزيع ميبايستى از اين نقطه حركت كند. درست همانطور كه اشكال كار دستمزدى امروزه نه تنها زمان تا زمان بلكه در رشته هاى مختلف صنعت و در بخشهاى گوناگون مملكت متفاوت است، همينطور هم دريك جامعه سوسياليستى ممكن است چنين پيش‏ آيد كه توزيع توليدات تحت روشهاى متنوعى صورت پذيرد كه با نيازهاى مختلف مردم و پيشينه تاريخى صنعت خوانايى داشته باشد. نميبايستى به جامعه سوسياليستى همچون پديده اى سفت و سخت و يكپارچه بلكه بمثابه سازواره اى( ارگانيسمى ) انديشيد كه هميشه درحال تكامل است، سازواره اى كه از لحاظ امكانات دگرگونى غنى است و ميبايستى با گسترش‏ تقسيم كار، مبادلات تجارى و تسلط علم وهنر بر جامعه بطور طبيعى توسعه پيدا كند.

بموازات " تقسيم بتساوى "، مقوله "سهم برابر" نيز دشمنان سوسياليسم را بغايت ميرنجاند. اينان اعلام ميدارند كه "سوسياليسم  سهم برابر از كل توليد براى هركس‏ را پيش‏ ميكشد. فرد ساعى سهمى بيش‏ از فرد تنبل ندارد، كارسخت همان پاداش‏ را دارد كه كار آسان. كارگر حمال كه هيچ كارى جز حمل مواد ندارد، همسطح معمار است. تحت چنين شرايطى هركس‏ تا بتواند كم كارميكند. هيچكس‏ وظايف سخت و ناخوشايند را بعهده نميگيرد. دانش‏ كه ديگر مورد ستايش‏ و تشويق نيست گسترش‏ پيدا نميكند، و نتيجه نهايى سقوط جامعه به بربريت است. نتيجه اينكه سوسياليسم غيرعملى است."

مغلطه چنين استدلالى آنچنان روشن است كه نيازى به افشا ندارد. همينطور ميتوان گفت كه : اگر جامعه سوسياليستى به برابرى درآمدها حكم ميكرد، نتايج چنين اقدامى همان نتايج شومى بود كه پيش‏ بينى شده بود. نتيجه طبيعى چنين بود كه اصل برابرى درآمدها و نه توليد سوسياليستى مردود شمرده ميشد.

دشمنان سوسياليسم كه از برابرى درآمدها به اين نتيجه ميرسند كه سوسياليسم غيرعملى است، درصورتى محقند كه بتوانند ثابت كنند :

1 _  اينكه اين برابرى تحت هر شرايطى با گسترش‏ توليد ناسازگار است. اينرا هرگز نتوانسته و نميتوانند ثابت كنند. زيرا فعاليت فرد درتوليد صرفا به دستمزد و پاداش‏ مربوط نيست، بلكه به مجموعه اى از شرايط _ احساس‏ مسئوليت او، غرور، عزت نفس‏ و تكبر او و غيره _ بستگى دارد و هيچيك از اينها را نميتوان بطور مثبت پيش‏ بينى كرد بلكه تنها ميتوان حدس‏ زد، آنهم حدسى كه نه بنفع بلكه بضرر اعتقادى است كه دشمنان سوسياليسم بيان ميكنند.

2 _  اينكه برابرى درآمد براى جامعه سوسياليستى آنچنان ضرورى است كه اينرا بدون آن نميتوان درك كرد. براى دشمنان سوسياليسم اثبات اين مطلب نيز غيرممكن خواهد بود. نظرى به    اشكال مختلف توليد كمونيستى از كمونيسم اوليه تا جوامع كمونيستى متاخر، تنوع اشكال توزيع را نشان ميدهد كه جملگى متناسب جامعه ايست كه در آن مالكيت بر ابزار توليد جمعى است. همه اشكال حقوق و دستمزدهاى ثابت، قطعه كارى، ساعت كارى و اضافه كارى با روح جامعه سوسياليستى سازگار است، هيچيك از اين اشكال نيست كه در نيازها وعادات اعضا اين جامعه و الزامات توليدنقشى ايفا نكند.

از اينجا اما نميتوان نتيجه گرفت كه اصل برابرى درآمدها _ كه ضرورتا مساوى همسانى آنها نيست _ در جامعه سوسياليستى نقشى ايفا نميكند. آنچه يقين است اينستكه چنين نقشى نه به منظور راه اندازى حركتى براى برابر سازى عمومى، اجبارى و دلبخواهى اموراست، بلكه نتيجه تكامل طبيعى و يك گرايش‏ اجتماعى است.

در نظام سرمايه دارى توليد دو گرايش‏ وجود دارد. يكى گرايش‏ به تقليل و ديگرى به افزايش‏ اختلاف درآمدها، يكى گرايش‏ به افزايش‏ و ديگرى به تخفيف نابرابرى. نظام سرمايه دارى با تجزبه طبقات ميانى جامعه و افزايش‏ مداوم ثروت فرد، شكاف موجود بين توده هاى جمعيت و آنانكه در راس‏ قرار دارندرا عميق و عميقتر ميكند و اين يك بيش‏ و بيشتر بر آن يك آقايى ميكند. بموازات اين گرايش‏ متوجه گرايش‏ ديگرى ميشويم كه درميان خود توده ها عمل ميكند و بطور روزافزون درآمدهايشان را باهم برابر ميكند. اين امر توليدكننده خرد، كشاورز و صاحب كارخانه كوچك را بدرون طبقه پرولتاريا پرتاب ميكند، و يا دستكم، درآمدشان را بسطح پرولتاريا كاهش‏ ميدهد و تفاوت درآمد موجود بين پرولتاريا را از بين ميبرد. ماشين بسمتى گرايش‏ دارد كه همه اختلافاتى كه در آغاز درميان پرولتاريا پديدار شد را از ميان بردارد. امروزه اختلاف دستمزد   لايه هاى گوناگون اردوى كار بى وقفه در نوسان است و به نقطه متحدالشكل نزديك و نزديكتر ميشود. درعين حال درآمدهاى  پرولتارياى تحصيلكرده بطرز اجتناب ناپذيرى سير نزولى دارد. برابرى درآمد توده ها _ كه مخالفين سوسياليسم با عصبيت اخلاقى شديد، بعنوان هدف سوسياليسم مشخص‏ ميكنند _ بعينه درجامعه امروزى مشهود است.

تحت نظام سوسياليستى، البته، همه گرايشاتى كه نابرابرى را حدت ميبخشد و ناشى از مالكيت خصوصى بر ابزار توليد است از بين ميرود. از ديگر سو گرايش‏ به از ميان برداشتن نابرابرى درآمدها قويتر ميگردد. اما، درهمين مورد نيز ملاحظات مربوط به تجزيه اشكال خانوادگى موجود و سقوط توليد خرد بقوت خود باقى است. انگيزه تكامل اقتصادى درجامعه سوسياليستى همچون جامعه سرمايه دارى پابرجاست، اما جلوه بسيار متفاوتى دارد. امروزه روال برابرسازى درآمدها در ميان توده جمعيت بدينگونه است كه درآمدهاى بالاتر به سطح درآمدهاى پايينتر سقوط ميكند. درجامعه سوسياليستى اين سير بناگزير ميبايستى مسير ارتقاء از سطح پايينتر به سطح بالاتر را طى كند.

مخالفين سوسياليسم ميكوشند توليد كننده خرد و زحمتكشان را با اين ادعا كه برابرى درآمدها براى آنها نميتواند معنايى جز وخامت وضعيتشان داشته باشد، بترسانند زيرا آنها ميگويند كه درآمد طبقات دارا اگر در ميان طبقات ندار تقسيم شود آنقدر نيست كه درآمد متوسط كنونى طبقات زحمتكش‏ و ميانى را حفظ كند، نتيجه اينكه اگر قرار است برابرى درآمدها وجود داشته باشد، طبقات بالايى زحمتكشان و توليد كنندگان خرد ميبايستى از سهمى از درآمد خود چشم بپوشند و بنابراين در نظام سوسياليستى بازنده خواهند بود.

 حقيقت نهفته دراين ادعا دراين واقعيت است كه پرولتارياى بسيار مستمند بخصوص‏ پرولتارياى حلبى آبادها امروزه آنچنان فراوانند و نيازهايشان آنقدر زياد است كه تقسيم درآمد بسيار هنگفت ثروتمندان در ميانشان بندرت كفايت ميكند كه آنها به سطح زيست كارگر طبقه اى با درآمد بهتر برسند. اينكه اين دليل براى حفظ نظام اجتماعى شكوهمندمان كافى است، البته قابل ترديد است. اما ما معتقديم كه تخفيف فلاكت از طريق چنين تقسيم درآمدى خود گامى است بجلو.

با اينوجود " تقسيم بتساوى " بهيچوجه مطرح نيست، تنها مسئله اى كه مطرح است عبارت از دگرگونى در شيوه توليد است. تغيير شكل نظام سرمايه دارى توليد به نظام سوسياليستى توليد ميبايستى ضرورتا به افزايش‏ سريع حجم ثروت توليد شده بيانجامد. هرگز نبايستى از نظر دور داشت كه نظام سرمايه دارى توليد براى فروش‏ امروزه جلو تكامل اقتصادى و توسعه كامل نيروهاى مولده كه بالقوه در جامعه حضور دارند را ميگيرد. اين نظام نه تنها قادر نيست صنايع كوچك را به سرعتى كه توسعه فنى ممكن و مطلوب ساخته است ، جذب كند  بلكه حتى غير ممكن است، بتواند تمامى نيروى كار موجود را نيز بكار گيرد. نظام سرمايه دارى توليد اين نيروها را غارت ميكند و همواره تعداد فزاينده اى از كارگران را به خيل بيكاران، پرولتارياى حلبى آبادها، انگلها و واسطه هاى غير مولد ميافزايد.

چنين وضعيتى درجامعه سوسياليستى غير ممكن است. براى نيروى كار موجود دراين جامعه ميتواند كار مولد فراهم گردد. چنين جامعه اى ميتواند تعدادكارگران مولد را افزايش‏ دهد و حتى دوبرابر نمايد و سرانجام كل ثروت توليد شده را چند برابر كند. اين افزايش‏ توليد كافى است تا درآمد همه كارگران و نه فقط  فقيرترين آنان را بالاببرد.

 علاوه براين، از آنجا كه توليد سوسياليستى جذب توليد خرد توسط توليد كلان و بالطبع بارورى كار را بالا خواهد برد، نه تنها افزايش‏ درآمد كارگران كه تقليل ساعات كار نيز ممكن ميگردد.

از اينرو احمقانه است كه ادعا كنيم سوسياليسم يعنى برابرى در فقر . چنين برابرى اى در سوسياليسم نيست بلكه در نظام توليدى مدرن است. توليد سوسياليستى بناگزيرميبايستى شرايط همه طبقات زحمتكش‏ منجمله صنعتگر كوچك و كشاورز خرد را بهبود بخشد. اين تغيير طبق شرايط اقتصادى ايكه تحت آن تغيير از سرمايه دارى به سوسياليسم عملى ميگردد شدت و ضعف دارد ولى درهرحال مشهود خواهند بود و هر پيشرفت اقتصادى فراتر از آن نه مانند امروز كاهش‏، بلكه افزايش‏ رفاه عمومى را بدنبال خواهد داشت.

اين دگرگونى در منحنى درآمدها از ديدگاه سوسياليستها بسيار مهمتر است تا افزايش‏ مطلق درآمده. مرد انديشمند بيشتر در آينده زندگى ميكند تا حال، تهديدهاى آينده يا اميدهاى آن اورا بيشتر مشغول ميدارد تا لذات حال. نه آنچه هست، كه آنچه خواهد بود و نه شرايط موجود كه گرايشات، تعيين كننده خوشبختى افراد و نيز كل جامعه است.

بدين ترتيب با عنصر ديگرى مبنى بر تفوق جامعه سوسياليستى بر سرمايه دارى آشنا شديم، جامعه سوسياليستى نه تنها رفاه بيشتر بلكه اطمينان به زيست يعنى امنيتى كه بزرگترين داراييها نميتواند تضمين كند را ضامن است. اگر رفاه بيشتر فقط بر زندگى آنها اثر ميگذارد كه تا كنون استثمار شده اند، امنيت زيست بنفع استثمارگران كنونى نيز هست كه رفاه آنها ديگر به حد كمال است و احتياج به بهبود ندارد. عدم امنيت هم بر زندگى دارا و هم ندار سايه افكنده است و حتى از خود نياز آزاردهنده تر است. عدم امنيت كسانى كه هرگز نيازمند نبوده اند را واميدارد تا طعم تلخ آنرا نچشند، زيرا عدم امنيت شبحى است كه بر كاخ ثروتمندترين افراد نيز سايه افكنده است.

همه ناظرينى كه با جوامع كمونيستى آشنايى دارند، خواه در هندوستان، فرانسه و خواه آمريكا، تحت تاثيراعتماد، آرامش‏ و ظاهر آرام اعضا آن قرار گرفته اند. اعضاى اين جوامع مستقل از نوسانات بازار، مالك ابزار توليد خويش‏ و خودكفايند، آنها كارشان را بر طبق نياز خود تنظيم ميكنند و پيشاپيش‏ ميدانند چه انتظارى بايد داشته باشند. با اينوجود امنيتى كه اين گروهها دارند با كمال فاصله دارد. كنترل آنها بر طبيعت ناچيز است و جوامع آنها كوچكند. پيش‏ آمدهاى ناگوار دراثر بيمارى گله، عدم بارآورى محصولات ، سيل و غيره مكرر پيش‏ ميايد و به كل حيات جامعه ضربه ميزند. چه پابرجاست پايه جامعه سوسياليستى با مرزهايى به وسعت يك ملت و تمامى فتوحات علم در اختيار  آن !

 

10 -  سوسياليسم و آزادى

 

اينكه يك جامعه سوسياليستى بايستى براى اعضا خود رفاه و امنيت فراهم كند حتى توسط بسيارى از مخالفين آن نيز پذيرفته شده است. آنها ميگويند كه " اما اين امتيازات بقيمت بسيار سنگينى بدست آمده است. اين امتيازات با از دست رفتن كامل آزادى حاصل شده است. پرنده در يك قفس‏ ممكن است غذاى روزانه كافى، امنيت درمقابل گرسنگى و بدى هوا داشته باشد، اما آزادى خود را از دست داده است و از اينرو موجود مفلوكيست. او آرزوى فرصتى را  دارد كه جاى خود را در دنياى خارج و خطرات آن بازيابد و براى زيست خود مبارزه كند. آنها معتقدند كه سوسياليسم آزادى اقتصادى و آزادى كار را از بين ميبرد. سوسياليسم استبدادى را سبب ميشود كه لجام گسيخته ترين ديكتاتوريهاى مطلقه در مقايسه با آن آزادى است ".

وحشت از اين بردگى آنچنان عظيم است كه حتى برخى از سوسياليستها تحت تاثير آن قرار گرفتند و به آنارشيست تبديل شدند. آنها همانقدر از كمونيسم وحشت دارند كه از توليد براى فروش‏، وسعى ميكنند از طريق جستجوى هريك ، از هردوى آنها فرار كنند. آنها كمونيسم و توليد براى فروش‏، هردورا ميخواهند. اين امر بلحاظ نظرى مضحك است و درعمل چيزى جز ايجاد كئوپراتيوهاى دلبخواه بمنظور ارائه كمكهاى متقابل نيست.

اين درست است كه توليد سوسياليستى با آزادى كامل كار ناسازگار است، يعنى با آزادى كارگران براى كار در هرزمان، هر جا و هرگونه كه ميخواهند. اما اين آزادى كار با هر نوع كار كئوپراتيو منظم خواه سرمايه دارى، خواه سوسياليسم ناسازگار است. آزادى كار تنها در توليد خرد ممكن است، حتى در آنجا نيزتاحد معينى. حتى جايى كه توليد خرد از همه قوانين محدودكننده آزاد است، كارگر منفرد به شرايط طبيعى و اجتماعى وابسته است. مثلا كشاورز به هوا و صنعتگر به شرايط بازار. با اينحال ، توليد خرد امكان نوعى آزادى را فراهم مياورد. اين آزادى براى خرده بورژوا ايده آل است، انقلابى ترين ايده آ لى كه خرده بورژوا ميتواند داشته باشد. صد سال پيش‏، زمان انقلاب فرانسه، اين آرمان بر اساس‏ شرايط صنعتى استوار بود. اين امر امروزه ديگر پايه اقتصادى ندارد وتنها در ذهن افرادى ميتواند جا داشته باشد كه قادر به درك وقوع يك انقلاب اقتصادى نيستند. گسترش‏ اجتناب ناپذير توليد بزرگ  است كه " آزادى كار" را از بين ميبرد نه سوسياليسته. اين خود سرمايه داران هستند كه مكررا اعلام ميدارند كه كار ميبايستى آزاد باشد و همينها هستند كه به نابودى اين آزادى بيش‏ از هر كس‏ ديگر كمك كرده اند.

آزادى كار نه تنها در كارخانه بلكه هرجا كه كارگر منفرد تنها حلقه اى از زنجيره مطول كارگران است از ميان رفته است. اين آزادى ديگر نه براى كارگر يدى و نه كارگر فكرى كه در صنعت اشتغال دارد وجود دارد. نه پزشك بيمارستان ، نه معلم مدرسه ، نه كارمند راه آهن و نه روزنامه نگار هيچكدام از آزادى كارنصيبى نميبرند. آنها همه تابع قوانين مشخصى هستند و موظفند در ساعت معينى سركار خود حاضر باشند.

حقيقت اينستكه كارگر در يك مورد در نظام سرمايه دارى آزاد است، اگر كار در كارخانه اى را مناسب ندانست ميتواند دركارخانه ديگرى بدنبال كار باشد، او ميتواند كارفرماى خود را عوض‏ كند. دريك جامعه سوسياليستى كه تمامى ابزار توليد دردست يكنفر است و فقط يك كارفرما وجود دارد، تغيير آن غير ممكن است.

دراين رابطه فرد مزدبگير، امروزه درمقايسه با كارگر در جامعه سوسياليستى از آزادى معينى برخوردار است، اما اينرا نميتوان آزادى كار ناميد. امروزه كارگر هر قدر هم محل كارش‏ را عوض‏ كند به آزادى دست نخواهد يافت. درهرمكان فعاليت كارگر مشخص‏ و تنظيم شده است. اين يك ضرورت فنى است.

بدين ترتيب آنچه كه بنام آزادى كارگر تهديد به ازدست دادنش‏ در جامعه سوسياليستى ميشود نه آزادى انتخاب كار كه آزادى انتخاب ارباب است. درنظام كنونى اين آزادى اهميت دارد، اين آزادى براى كارگر نوعى حمايت محسوب ميشود. اما همين آزادى نيز با  گسترش‏ سرمايه دارى بتدريج از بين ميرود. شمار فزاينده بيكاران همواره تعداد پستهاى خالى را تقليل ميدهد و بيشتر از كارهاى موجود به بازار كار متقاضى روانه ميكند. طبيعى است كه كارگر بيكار خوشحال از تامين هر نوع كار براى خويش‏ است. افزون براين، تمركز مداوم ابزار كار در دست معدودى همواره موجب ميشود كه كارگر به هر سمتى برود تحت تسلط همان كارفرما يا معدودى كارفرما باشد. بنابراين بررسى نشان ميدهد كه هدف نابكارانه و مستبدانه اى كه به سوسياليسم نسبت داده اند تنها سمت و سوى توسعه اقتصادى جامعه مدرن است و نه چيز ديگر.

سوسياليسم نميتواند و نميخواهد جلوى اين تكامل را بگيرد، اما سوسياليسم دراينمورد نيز همچون موارد متعدد ديگر ميتواند عوامل مخرب همراه اين توسعه را از بين ببرد. سوسياليسم نميتواند وابستگى كارگر به مكانيسم توليد كه خود يكى از چرخهاى آنست را از بين ببرد، اما بجاى وابستگى كارگر و سرمايه دار به هم كه داراى منافعى متضاد هستند، وابستگى به جامعه ايكه كارگر خود عضوى از آنست را جايگزين ميكند، يعنى جامعه رفقاى برابر و داراى منافع يكسان.

بسادگى قابل فهم است كه چرا چنين وابستگى از نظر يك قاضى يا نويسنده ليبرال غير قابل تحمل است، اما نظرى به جنبش‏ اتحاديه اى نشان ميدهد كه اين وابستگى براى پرولتارياى مدرن غيرقابل تحمل نيست. سازمانهاى كار تصور " استبداد حكومت قيم مآب سوسياليستى" را بدست ميدهند كه مخالفين سوسياليسم درباره آن بسيار گفته اند. در سازمانهاى كار قوانينى كه برطبق آن هر عضوى موظف به انجام كار است با دقت تنظيم و اكيدا بمورد اجرا گذاشته ميشود. با اين وجود هرگز عضوى از اين سازمانها اين قوانين را محدوديت غير قابل تحملى براى آزادى خود   ندانسته است. آنهاييكه ضرورى دانسته اند از آزادى كا ر عليه اين " تروريسم " دفاع كنند و مكرر بكمك نيروى مسلح و از طريق  خونريزى چنين كرده اند نه كارگران بلكه استثمار كنندگان آنها بوده اند. بيچاره آزادى! بيچاره آزادى كه امروزه مدافعى جز برده داران ندارد !

اما دريك جامعه سوسياليستى فقدان آزادى كار نه تنها ديگر خصلت تجاوزگرانه ندارد بلكه اساس‏ عاليترين نوع آزاديست كه تاكنون براى انسان وجود داشته است. اين يك تناقض‏ بنظر ميرسد ولى تنها در ظاهر.

از آغاز توليد بزرگ، كارى كه در توليد نيازمنديهاى ضرورى زندگى مصرف ميشد تمامى وقت آنهايى كه بدان اشتغال داشتند را ميگرفت و فعاليت كامل جسم و ذهن را لازم داشت. اين امر نه تنها درمورد ماهيگير و صياد بلكه همچنين كشاورز ، مكانيك و تاجر نيز صادق بود. شغل انسانى كه به توليد اشتغال داشت تقريبا تمامى انرژى او را گرفته بود. كار اعضا و اعصاب او را آبديده كرد. مغزش‏ را فعال و به كسب دانش‏ حساس‏ نمود. اما هرچه تقسيم كار گسترش‏ يافت، توليد كنندگان را بيشتر يك بعدى بار آورد. فكر و جسم ديگر در جهات گوناگون فعال نبود، و رشد همه جانبه نداشت، توليد كنندگان كه وظايف لحظه اى و نيمه تمام همه رمقشان را گرفته بود، توانايى درك پديده ها بعنوان كل ارگانيك را از دست دادند. رشد هماهنگ و همه جانبه تواناييهاى جسمى و فكرى، علاقه عميق به مسايل مربوط به طبيعت و جامعه، گرايش‏ فكرى و فلسفى داشتن، يعنى جستجوى عاليترين حقيقت بخاطر حقيقت، هيچيك از اينها را نميتوان تحت شرايطى مگر در ميان طبقاتى كه فارغ از الزامات كار بودند سراغ گرفت. اين تكامل همه جانبه تا شروع عصر ماشين تنها با گذاشتن كار سنگين بر  دوش‏ استثمارشوندگان توسط استثمار كنندگان ممكن گرديد.ايده آل ترين و فلسفى ترين نژادى كه تاكنون تاريخ بخود ديده است، تنها جامعه انديشمندان و هنرمندانى كه خود را وقف علم و هنر بخاطر هنر نمودند ، اشرافيت آتن يعنى اربابان برده دار آتن بودند.

از نظر آنها هر نوع كار چه كار برده چه كار آزاد خوار شمرده ميشد، و بدرستى هم چنين بود. سقراط تظاهر نميكرد وقتى ميگفت : " تجار و مكانيكها فاقد فرهنگند. آنها فراغت ندارند و بدون فراغت فرهنگ واقعى ناممكن است. آنها تنها نيازمنديهاى مربوط به شغلشان را ميآموزند، دانش‏ بخودى خود برايشان جذابيتى ندارد. حساب را فقط بخاطر تجارت و نه بمنظور كسب علم اعداد ياد ميگيرند، آنها علاقه اى به تلاش‏ براى اهداف عاليتر ندارند. تاجر و مكانيك ميگويند : " لذتى كه از افتخار و دانش‏ بدست ميايد در مقايسه با كسب مال بى ارزش‏ است.  "آهنگر، نجار و نقاش‏ هر اندازه هم دركار خود مهارت داشته باشند ، روح بردگان را دارند، آنها نه حقيقت را ميشناسند و نه زيبايى ر."

از آن زمان تاكنون تكامل اقتصادى گسترش‏ يافته است. تقسيم كار به نقطه اى غير قابل تصور رسيده است و نظام توليد براى فروش‏ بسيارى از استثمارگران پيشين را بدرون طبقه توليد كننده رانده است. وقت ثروتمندان نيز مانند مكانيكها و كشاورزان كاملا به كارشان اختصاص‏ دارد. اكنون وقت آنها نيز ديگر نه در دبيرستانها و نه آكادميها، كه در محل بورس‏ سهام و بازارها ميگذرد. مشغله فكرى آنها نه حقيقت و عدالت كه قيمت پشم، ويسكى، سهام و كوپن است. اينها انرژى فكرى آنها را بخود اختصاص‏ ميدهد. آنها پس‏ از اين " كار "، ديگر نه قدرت و نه علاقه اى به چيزى جز پيش‏ پا افتاده ترين سرگرميها دارند.

از سوى ديگر تا آنجا كه به طبقات فرهيخته مربوط ميشود، فرهنگ آنها نيز به يك كالا مبدل شده است. آنها نيز نه وقت و نه علاقه به پژوهش‏ بيطرفانه حقيقت و دنبال كردن ايده آلى را دارند.  هر يك درتخصص‏ خود غرق است و هر لحظه اى را كه در يادگيرى مطلبى از دست بدهد كه بتوان از طريق آن پول در آورد را بر باد رفته ميداند. جنبشى كه به حذف تدريس‏ زبان يونانى و لاتين از برنامه دبيرستان منجر شد، نتيجه همين شرايط بود. زمينه تربيتى اين مسئله هر چه باشد، علت اصلى اما عبارتست از علاقه به آموزش‏ آنچه "مفيد" است به نوجوانان يعنى آنچه قابل تبديل به پول است. حتى در ميان دانشمندان و هنرمندان رشد هماهنگ بطور محسوس‏ اهميت خود را از دست مى دهد. درهرزمينه اى متخصصين بوجود ميايند. علم و هنر تا سطح يك تجارت تنزل ميكند. آنچه سقراط درباره كار يدى در زمان قديم ميگفت ، امروزه درمورد اين حرفه ها نيز صادق است . فلسفى نگريستن به امور در مورد طبقاتى كه مورد نظرند رو به افول است.

درعين حال ، نوع جديدى از كار _ كار باماشين _  و طبقه جديدى ، پرولتاريا ، بوجود آمده است.

ماشين كارگر را از هر نوع فعاليت فكرى محروم ميكند. كارگرى كه با ماشين كار ميكند نيازى بفكر كردن ندارد. همه كارش‏ عبارتست از اطاعت بى چون و چرا از ماشين . ماشين كار را به او ديكته ميكند. او به زائده ماشين تبديل ميشود. آنچه راجع به كار يدى گفته ميشود، تاحدى كمتر، در مورد كار درخانه و كار يدى دركارخانه نيز صادق است. تقسيم كار در توليد يك كالاى واحد بين كارگران متعدد راه را براى ورود ماشين هموار ميكند.

اولين نتيجه يكنواختى و نداشتن فعاليت ذهنى دركار پرولتاريا كند شدن مشهود ذهن او بوده است.

 دومين نتيجه اينست  كه او بر ضد ساعات كار بيش‏ از حد عصيان ميكند. از نظر او كار مساوى با زندگى نيست.  زندگى از جايى شروع ميشود كه كار پايان ميگيرد. از نظر زحمتكشى كه كار وزندگى برايش‏ يكى بود، آزادى كار مفهوم آزادى زندگى را داشت . كارگرى كه فقط وقتى كارنميكند زندگى ميكند، تنها با رهايى ازكار ميتواند از زندگى آزاد لذت ببرد. البته كوشش‏ اين طبقه نميتواند درجهت رهاييشان از هر نوع كار هدايت شود. كار شرط زندگيست. اما تلاش‏ آنها ضرورتا درجهت تقليل ساعات كار است تا بدان حد كه وقت براى زندگى داشته باشند.

اين يكى از دلايل اصلى مبارزه پرولتارياى مدرن بمنظور تقليل ساعات كار است. اين مبارزه از نظر كشاورزان و مكانيكهاى دورهاى پيشين مفهومى دربرنداشت ، مبارزه پرولتاريا براى تقليل ساعات كار بمنظور كسب امتيازات اقتصادى چون افزايش‏ دستمزد و تقليل تعداد بيكاران نيست . مبارزه براى كاهش‏ ساعات كار مبارزه براى زندگى است.

البته خصلت غير فكرى كار با ماشين نتيجه سومى نيز دارد.توانائيهاى فكرى پرولتاريا به اندازه ديگر زحمتكشان از طريق كار فرسوده نميشود. اين توانائيها درحين كار سترون ميمانند. از اينروست كه علاقه پرولتاريا به فعال نمودن ذهن خود درساعات بيكارى نيز بيشتر است. يكى از برجسته ترين پديده هاى جامعه مدرن علاقه ايست كه پرولتاريا براى كسب دانش‏ نشان ميدهد. درحاليكه همه طبقات ديگر وقت خود را با سرگرميهاى غير فكرى به هدر ميدهند، پرولتاريا علاقه به فرهنگ فكرى را به نمايش‏ ميگذارد. تنها كسى كه فرصت همنشينى با پرولتاريا را داشته باشد ميتواند قدرت اين عطش‏ به كسب دانش‏ و روشنگرى را كامل درك كند. درعين حال اين امر را ناظر خارجى نيز اگر روزنامه ها ،  مجلات و مقالات كارگران را با ادبيات مورد قبول ديگر محافل اجتماعى مقايسه نمايد ميتواند تصور كند.

 اين علاقه براى كسب دانش‏ كاملا بيطرفانه و غيرمادى است. دانش‏ نميتواند درآمد كارگرى را كه با ماشين كار ميكند افزايش‏ دهد. او حقيقت را نه بخاطر سود مادى بلكه بخاطرحقيقت جستجو ميكند. بنابراين او خود را به هيچ قلمرو مشخصى از دانش‏ محدود نميكند. او ميكوشد همه چيز را فراگيرد. او در پى درك كامل جامعه و كل جهان است. مشكلترين مسائل بيشترين جاذبه را براى او دربر دارد. غالبا بسختى ميتوان او را از وراى ابرها به زمين خاكى آورد.

نه داشتن دانش‏ كه جد و جهد براى كسب آنستكه فيلسوف را بوجود مياورد. درميان پرولتارياى تحقير شده و نادان است كه روح فلسفى اعضا برجسته اشرافيت آتن تجديد حيات ميكند. اما رشد آزاد اين روح درجامعه مدرن غير ممكن است. پرولتاريا فاقد ابزار تربيت خويش‏ است و از داشتن فرصت مطالعه منظم محروم ، او در معرض‏ كليه خطرات، دردسرهاى خودآموزى بدون برنامه است. از همه مهمتر اينكه فراغت كافى ندارد. علم و هنر براى او سرزمين موعودى است كه از فاصله دور به آن مينگرد و ميكوشد آنرا دراختيار بگيرد ولى نميتواند بدان ره يابد.

تنها پيروزى سوسياليسم است كه ميتواند همه منابع فرهنگى را دراختيار پرولتاريا قرار دهد. تنها پيروزى سوسياليسم تقليل ساعات كار را به حدى كه كارگر بتواند از فراغت كافى برخوردار باشد تا دانش‏ مناسب را كسب كند ممكن ميسازد. نظام سرمايه دارى توليد، آرزوى پرولتاريا براى كسب دانش‏ را بيدار ميكند و تنها نظام سوسياليستى ميتواند اين آرزو را برآورد.

دريك جامعه سوسياليستى استفاده از ماشين نه آزادى كار كه آزادى از كار را هرچه بيشتر ميكند و اين خود براى انسان  آزادى زيستن، آزادى فعاليت هنرى، فكرى و آزادى بهره مندى از شريفترين لذات را فراهم ميكند.                           

فرهنگ غنى و منسجمى كه تنها يكبار در تاريخ بشر مشاهده شد و در آن زمان نيز مزيت معدود اشراف برگزيده بود، به ثروت عمومى همه ملل تبديل خواهد شد. همان مفهومى كه بردگان از نظر آتنيهاى قديم داشتند ، ماشين نيز براى انسان مدرن خواهد داشت. انسان همه تاثرات را با ارزش‏ آزادى از كار مولد بدون آلوده شدن به تاثيرات ناشى از بردگى پول كه سرانجام به تلاشى جامعه اشرافيت آتن منجر شد را احساس‏ خواهد كرد. و همانطوريكه ابزار مدرن علم و هنر بر دوهزار سال پيش‏ بسيار تفوق دارد ، تمدن امروزين بر تمدن سرزمين كوچك يونان برتر است ، همينطور هم جامعه مشترك المنافع سوسياليستى چه بلحاظ عظمت اخلاقى و چه از نظر رفاه مادى از باشكوهترين جوامعى كه تاكنون تاريخ شناخته است پيشى خواهد گرفت.

 

خوشا به حال انسانى كه قدرت خود را در راه تحقق اين آرمان ميگذارد !


نام شما 

آدرس ایمیل 

لینک مقاله  

متن ارسالی