Close       Print

www.j-d.se


فرهنگ اصطلاحات فلسفه و تئوری (1)

" چپ و راست "

 

  نسخه PDF

 

امیر حسن پور ( متولد 1322- مهاباد )  از دبیرستان درگیر فعالیتهای سیاسی گردید . او این فعالیتها را در دوران تحصیلات دانشجویی در ایران و خارج از کشور در رابطه با جنبش دانشجویی و سایر عرصه ها ادامه داد .

او در بیست سال گذشته  در دانشگاهای کانادا تدریس کرده است ودرسالهای اخیر در دانشگاه تورانتو مشغول تدریس و تحقیق در باره خاورمیانه بوده است. زمینه های تحقیق ایشان، مانند تحصیلاتش، متنوع بوده و ازاقتصاد گرفته تا ادبیات، زبانشناسی، مطالعات فرهنگی، و ارتباطات را در بر میگیرد.  تحقیقاتش را به انگلیسی و کردی و فارسی مینویسد.  بیشتر آثارش به زبان انگلیسی در نشریات آکادمیک منتشر شده است (برای مثال، چند مقاله از جمله  "زبان و تلویزیون"  در دائره المعارف تلویزیون، مقاله  "کردها"  در دائره المعارف ژنوسید و جنایات علیه بشریت،  مقاله "رسانه های آسیای غربی" در دائره المعارف آسیای مدرن) و کتابش  ناسیونالیسم و زبان در کردستان، 1918-1985 (بزبان انگلیسی، 1992) به ترکی ترجمه و منتشر شده است. 

امیر حسن پور را می توان مصداق یک روشنفکر انقلابی  مارکسیست دانست که علی رغم عدم عضویت رسمی در حزبی خاص ، همواره  بر تعهدات سیاسی خود پای فشاری کرده است . .  آغاز تدوین  " فرهنگ اصطلاحات فلسفه و تئوری " ( که بخش اول آن را در اینجا ملاحظه می نمایید ) نشان از اهتمام ایشان به مشارکت در امر آموزش سیاسی و نظری  نسل جوان مارکسیست در ایران دارد .      

 

 

 

چپ و راست

 

به کاربردن دو واژه "چپ" و"راست"، به معنای دو گرايش سیاسی متعارض و متضاد، به انقلاب بورژوا- دمکراتيک فرانسه در اواخر قرن هجدهم بر می گردد. در مجلس ملی فرانسه که در سال 1789 تشکيل شد، طرفداران حفظ سلطنت وتغييرتدریجی نظام (ژيروندينها) در طرف راست مجلس می نشستند و هواداران سرنگونی نظم کهن (روابط فئودالی، اريستوکراسی فئودالی و روحانیت فئودالی) و برقراری يک جمهوری مساوات طلب (ژاکوبين ها) در طرف چپ جای می گرفتند. از اين پس، "چپ" بمعنی هواداری از تغییر ريشه ای وضع موجود (نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی) در جهت بر قراری عدالت، برابری و دمکراسی بکار رفت.  اصطلاح "راست" نیز یعنی هواداری از وضع موجود و تلاش برای حفظ آن و يا تغيير نظام در جهت برقراری تمایزات و تبعیضات طبقاتی و جنسیتی و نژادی و غیره.

اگر چه این معنای چپ/راست، در عام ترین سطح، در دو قرن گذشته پا بر جا مانده، اما محتوا و کاربرد و اهمیتشان هميشه در حال دگرگونی بوده است.  بررسی تحولات معنايی این دو اصطلاح در اين مختصر ممکن نيست اما می توان به کاربرد آنها در دو فرهنگ سیاسی متضاد اشاره کرد.

 

1- "چپ" و "راست" در دانش سياسی بورژوايی

 

       اصطلاح "چپ"/"راست" در فرهنگ سیاسی (political culture) بورژوايی، پارلمانها، فرهنگ عامه، رسانه های جمعی و دنیای آکادمیک بطور گسترده ای بکار می رود.  با وجود این ، "چپ" و "راست" از جمله مبهم ترین مفاهیم سیاسی بشمار میروند بطوریکه بنگاه انتشاراتی (Sage) برای رفع ابهام و توضیح تمایزات بین این دو واژه چندی پیش  دائرةالمعارف سیاست: چپ و راست را در دو جلد منتشر کرد.[1]

برای دوری از اطاله کلام، معنای چپ را در دانش بورژوايی غرب از زبان راجر سکروتن، متخصص محافظه کار فلسفه سیاسی، نقل می کنم. سکروتن می گوید "چپ" یک مزه و طعم سیاسی است که ترکیبی از عناصر زیر را در بر می گیرد، اگر چه لازم نیست تک تک آنها حاضر باشند و نيز هر کدام میتواند  به درجاتی مطرح باشد نه در کلیتش:

 

خصومت با مالکیت خصوصی و اعتقاد به مالکیت عمومی که آنهم از طريق کنترل دولتی ميسر می شود.

خصومت با همه طبقات غیر از پرولتاريا و مخصوصا خصومت با بورژوازی.

خصومت با نظام حکومتی درهمه اشکال آن از جمله نظام اداری و مظاهر و آداب و سلوک آن.

آرزوی جامعه بدون طبقه، بدون امتیاز، بدون روابط  ولینعمتی یا بدون اصل وراثت.

اعتقاد به دمکراسی يا حداقل شرکت عموم در حکومت؛ یا حکومت از طریق وفاق عام.

اعتقاد به معنی حقوق طبیعی (يا حقوق انسانی) بویژه حقوقی که به آمال طبقه کارگر ربط دارد؛ از جمله

    آرزوی عدالت اجتماعی.

اعتقاد به ترقی که از طریق انقلاب یا رفرم صورت می گیرد.

تمايلات مساوات طلبانه، شاید به خاطر دیدگاه ویژه ای در مورد عدالت اجتماعی.

تمايلات ضد ناسيوناليستی اما نه الزاماَ انترناسيونالیستی.

اعتقاد به دولت رفاه و کنترل دولت بر آموزش و پرورش، بهداشت و منابع مهم.[2]

 

در بيشتر اين مشخصاتِ چپ، تمايلات سوسياليستی مطرح است و از اينرو تعجب آور نيست که در بعضی موارد "چپ" به معنی "سوسياليست"، "کمونيست" و"انقلابی" به کار می رود.  نوربرتو بابیو در تحقیقی راجع به این دو اصطلاح ("چپ و راست: اهمیت یک تمایز سیاسی") تفاوت اصلی بين آنها را در اين می داند که چپ خواهان مساوات اجتماعی است و راست طالب نابرابری است. او تاکید میکند که نابرابری طلبی جریانات راست ناشی از تبهکاری یا بدطینتی آنها نیست بلکه ریشه در اعتقاد آنها به طبیعی بودن و نهادی بودن نابرابری انسانها دارد.  راست معتقد است که این نابرابریها را نمیتوان از بین برد و اگر از بین بروند به بهای زیر پاگذاستن آزادیهای فردی تمام خواهد شد؛ علاوه بر این، به نظر آنها، وجود نابرابری مفید است زیرا به مبارزۀ مداوم برای بهبود جامعه دامن میزند.[3]

به نوشته  دائرةالمعارف سیاست: چپ و راست، امروز در کشورهایی که خود را "دمکراسی ليبرالی" به حساب می آورند، از قبیل انگلستان، آمریکا، استرالياو کانادا، چپ به ليبرالهايی گفته می شود که برنامه های متنوعی برای "تخفیف اثرات خشن سرمایه داری" ارائه می دهند. این برنامه ها شامل مثلا رفاه اجتماعی، بیمه بیکاری، ماليات بر درآمد تصاعدی، تامين خدمات بهداشتی برای فقرا و فراهم کردن امکانات آموزشی مساوی برای همه است. "راست" کسانی را در بر می گیرد که مخالف دخالت دولت در اقتصاد هستند و معتقدند که بازار آزاد باید بدون مداخله زیاده از حدِ دولت عمل بکند. البته اگر راست ها مخالف دخالت دولت در بازار هستند، خواهان این هستند که دولت در عرصه اخلاق قوانينی را بر مردم تحميل بکند. از آنجا که راست مدافع مالکيت خصوصی است، نقش عمده دولت را برقراری حکومت قانون و حفظ مالکيت می داند viii ).

از این توضیحات روشن میشود که چپ و راست، در فرهنگ سیاسی بورژوائی، دو گرایش در درون طبقه سرمایه دار بشمار میروند. از این رو است که در دانش بورژوايی، چپ و راست را يک طيف به حساب می آورند، يعنی سايه روشنهای پروسۀ اعمال قدرت سياسی. طبق این نظر، سياست يک پيوستار يا تداوم يا زنجيره است که حلقه های آن بهم وصل هستند اگر چه ممکن است از هم فاصله بگيرند. در واقع شکاف بين چپ و راست را جريانات ميانه رو(سانتريست ها) پر می کنند -- جرياناتی که ادعا می کنند، بر خلاف چپ و راست، فاقد ايدئولوژِی یا دکترين هستند. اين برداشت از مبارزه سياسی با جهانبينی و سياست بورژوازی همسويی دارد از آنجا که تضاد سياسی، يعنی تضاد بين طبقات، جنسيت ها، نژادها و گروههای اجتماعی، را تخفيف می دهد، مبارزه سياسی را بصورت تداوم و سازش بين مواضع ترسيم می کند، و قطبی شدن سياسی را غير ممکن، نادرست، يا غير واقعی به حساب می آورد.

معمولا در درون هم چپ و هم راست نيز گرايشات چپ و راست  دیده می شوند. مثلاَ در يک تشکیلات محافظه کار، جناحهای چپ و راست ديده می شوند و يا احزاب سوسيال دمکرات نيز فراکسیونهای چپ و راست دارند. درعين حال، با توجه به شرايط تاريخی، آنچه در يک زمان و مکان مشخص چپ بشمار می رود، در شرايط ديگر راست به حساب می آيد. برای مثال، در دوران انقلاب بورژوايی فرانسه، در شرايطی که راست پشتيبان منافع اريستوکراسی فئودالی، سلطنت و کليسا بود، دفاع از اقتصاد آزاد يا بازار آزاد يک موضع چپ بشمار می رفت، در حاليکه امروز چنين موضعی راست به حساب می آید (موضع نئوليبرالی). همچنين يک فرد يا سازمان چپ می تواند بر سر يک مسئله مشخص موضع راست بگیرد و بالعکس. مثلا در کشورهای غرب، چپ موافقِِ آزادی سقط جنين است و راست مخالف آن اما گاهی یک سياستمدار يا قانونگذار راست گاهی طرفدار سقط جنین بوده است.

 

2- "چپ" و "راست" در فرهنگ سياسی مارکسيستی

 

اگرچه سوسیالیستها دومفهوم "چپ" و "راست" را از سنت سیاسی انقلاب بورژوائی فرانسه اخذ کردند آنها را به معنای متفاوتی به کار میبرند. مارکس، که معمولا او را در منتها الیه قطب چپ قرار می دهند، خودش از واژه های "چپ" و "راست" استفاده نکرد، اگر چه سایر مارکسیستها و بسياری از سوسياليستها "چپ" را به کار برده ان از جمله در اسم سازمانشان. در اوايل قرن بيستم، هنگام انشعاب در حزب سوسيال دمکرات روسيه ( که بعد از انقلاب 1917 حزب کمونیست ناميده شد)، دو جريان چپ و راست را "بلشويک" (اکثريت) و "منشويک" (اقليت) نام نهادند و از بکار گرفتن اصطلاح چپ و راست خود داری کردند.

انقلاب سوسياليستی اکتبر 1917، که اولين تجربه ساختن سوسياليسم بود، حزب را هر لحظه و هر روز با مسائل مهمی روبرو می کرد که راه حل صحيح و فوری می طلبيد. در چنين شرايطی، اختلاف نظر بر سر هر مسئله ای بشيوه ای جدی بروز می کرد. گروهی از رهبران و کادرهای حزب که با خط لنين درامورداخلی وسياست خارجی مخالف بودند، سه ماه بعد ازانقلاب بصورت يک جناح و تحت عنوان "کمونيست های چپ" به فعالیت پرداختن. آنها معتقد بودند که باید بلافاصله انقلاب جهانی صورت بگیرد زیرا بدون انقلاب فوری دراروپای غربی، انقلاب سوسياليستی در روسيه شکست خواهد خورد. آنها مخالف اين بودند که حکومت شوروی از جنگ امپرياليستی (جنگ جهانی اول) خود را کنار بکشد و با جنگ افروزان امپرياليست قرارداد صلح امضا بکند. در رابطه با ساختمان سوسياليسم هم، "کمونيست های چپ" خواستار برقراری فوری سوسياليسم با حمله به کاپيتاليسم از طريق اقداماتی چون االغای بانک ها و پول بودند.

بدنبال پيروزيهای انقلاب اکتبر، نظرات چپ روانه در احزاب کمونيست نو بنياد دنيا نیز رشد کرد. حاميان اين نظر، مخالف شرکت کمونيستها در اتحاديه های کارگری رفرميست يا پارلمانهای بورژوايی بودند. لنين درسال 1920، در جزوه ای تحت عنوان  چپ روی: بيماری کودکانه کمونيسم به نقد اين خط در جنبش کمونيستی بين المللی پرداخت و اين در شرایطی بود که راست روی هنوز روند عمده بشمار می رفت.

بدنبال اين مبارزات خطی، اصطلاح "اپورتونيسم (فرصت طلبی) چپ" و "اپورتونیسم راست" درادبيات مارکسيست- لنينيسی رايج شد. اپورتونيسم آن جريان سياسی و ایدئولوژيک درون جنبش کارگری است که منافع طبقه کارگر را تابع منافع طبقه سرمايه دار می کند به این ترتیب که خواهان گرفتن امتيازهای موقتی و کوتاه مدت برای بخش هایی از طبقه کارگر است آنهم در ازای زیر پا گذاشتن منافع دراز مدت کل طبقه. عرضه کردن مبارزه خود بخودی، يعنی مبارزه صنفی، بمثابه هدف جنبش کارگری ریشه اپورتونیسم در اين جنبش بشمار می رود. "اپورتونيسم راست" همکاری طبقه کارگر با بورژوازی و سازش با نظام سرمايه داری را تبليغ می کند --  برای مثال، تبليغ رشد خود بخودی و گذار اتوماتيک از سرمايه داری به سوسياليسم به جای انقلاب سوسياليستی؛ تبليغ همکاری به جای مبارزه طبقاتی؛ تبليغ دمکراسی بورژوايی بجای ديکتاتوری پرولتاريا. "رفرميسم"، "اکونوميسم" و "رويزيونيسم" شکلهايی از اپورتونيسم راست بشمار می روند. "اپورتونيسم چپ"، مقابله با بورژوازی را مطلق می کند و با "اراده گرايی" و "آوانتوریسم" به مقابله با سرمايه داری می پردازد.

در طول انقلاب فرهنگی پرولتاريايی در چين که در سال 1966 برای جلوگیری از احیا سرمایه داری شروع شد، با وجود اينکه اصطلاحات راست و چپ بکارگرفته می شدند، تاکيد بر اين بود که محتوای طبقاتی خطوط سياسی با شفافیت تحت عنوان "رهروی سرمايه داری" و "رهروی سوسياليسم" بيان بشود. "راست" به طرفداران رشد سرمایه داری اطلاق می شد و"چپ" خط سوسياليستی بود. تاکيد بر این بود که مبارزات درون حزب مبارزه دو طبقه پرولتاريا و بورژوازی به حساب می آيند و بايد طرفداران دو خط را تحت عنوان "رهروان سوسياليسم " و "رهروان سرمايه داری" و نه فقط "چپ"و "راست" مطرح کرد.

در سالهای 1960 اصطلاح "چپ نو" رایج شد. "چپ نو" مجموعه ای از تئوريها، مواضع و جنبشهايی است که در اواخر سالهای 1960 در اروپا و آمريکا و ژاپن به اوج خود رسید و در اواخر سالهای 1970 در حال نزول بود. "چپ نو" خود را در تعارض با "چپ قديم" يا "چپ ارتدکس" يا "چپ سنتی" قرار می دهد، يعنی چپ مارکسيستی و لنينستی که در روسيه و اروپای شرقی به قدرت رسيد و در ساختن سوسياليسم با شکست مواجه شد.

در واقع اصطلاح "چپ نو" به اواخر سالهای 1950 برمیگردد.  در حالیکه احزاب کمونیست شوروی و اروپا بلافاصله بعد ازجنگ جهانی دوم، بخاطر نقش قاطعی که در مبارزه ضد فاشيستی ايفا کردند، اعتبار کم سابقه ای کسب کرده بودند و پشتيبانی بسياری از روشنفکران و هنرمندان را جلب کرده بودند، ده سال بعد بدنبال سرکوب جنبش اعتراضی مجارستان توسط نیروهای پیمان ورشو(1956) و حملـۀ خروشچف به استالين (1956)، بسياری از روشنفکران از این احزاب جدا شدند (مثلا، در انگلستان، ا.پ. تامپسن و ريموند ويليامز). آنها مارکسيسم شوروی و اروپای شرقی را که در این سالها دولتی شده بود کنار گذاشتند و به "مارکسيسم نو" پرداختند. از جمله فعاليتهای این گروه (در انگلستان) انتشار مجله چپ نو New Left Review)) بود که درسال 1960 با ادغام دو نشريۀ این جریان در لندن منتشر شد.  چپ نو متشکل از روشنفکران دانشگاهی بود که به نقد تجربه سوسياليسم و تئوری مارکسيستی-لنينيستی پرداختند، اما نتوانستند آلترناتيو انقلابی ارائه بدهند. در عرصه تئوری، مارکسيسم نوآنها از چهار چوب "مکتب فرانکفورت" که قبلا همين مسير را طی کرده بود فراتر نرفت.

اما مفهوم "چپ نو"، بیش از هر چیز، با جنبشهای اجتماعی سالهای 1960 مترادف است. پیروزی انقلاب در کوبا (1959) و رشد بی سابقه جنبش های رهایی بخش ملی در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین، گسترش تجاوز آمریکا به ویتنام، شکست مفتضحانه تجاوزآمریکا به کوبا، پیروزیهای جنبش های ضد استعماری الجزایر و فلسطین و لائوس، انشعاب در جنبش کمونیستی بین المللی برهبری حزب کمونیست چین -- اینها و بسیاری تحولات دیگر به رشد نیروهای چپ در کشور های سرمایه داری غرب کمک رساند.  درحالیکه مبارزات کارگری دراین کشورها ادامه داشت، رشد "جنبش حقوق مدنی" (مبارزات آفریقائی-آمریکائی ها)، شروع جنبش ضد جنگ ویتنام، جنبش های زنان، مقاومت مردم بومی ( در آمریکا، کانادا، استرالیا و ...)، مبارزه علیه سلاح اتمی و سایر جنبش های اجتماعی میلیونها نفر را به عرصه مبارزه کشاند. اگرچپ نو دراواخر سالهای 1950 گروهی روشنفکردانشگاهی و بریده از احزاب بودند، در سالهای 1960هسته جنبشهای اجتماعی را تشکیل میداد ونیروی عمده آن دانشجویان و جوانان بودند.

از نظرسیاسی وایدئولوژِی، چپ نو سالهای 1960 طیف بسیار ناهمگونی بود از جریانات رادیکال و کمونیستی و آنارشیستی گرفته تا گروههائی که بعداز مدتی عرصه مبارزه را ترک کرده، به زندگی در کوه و جنگل پرداختتند یا به مبارزه چریکی دست زدند.  چپ نو علیه بنیادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه بورژوائی قیام کرد وارزشهای اخلاقی، هنجارهای فرهنگی، شیوه زندگی و ایده ال ها و افق این جامعه را به چالش کشید و در مواردی تغییرداد. این جنبش ها عرصه های نوینی از مبارزه را گشودند (مثلا محیط زیست، مبارزه با انواع ستم جنسیتی، مبارزه با زبان زن ستیزانه و نژاد پرستانه، مخالفت با مصرف گرائی، مبارزه با بی رحمی پلیس...)، به دمکراتیزه کردن حیات سیاسی و فرهنگی واجتماعی کمک کردند، و به مقابله با نژاد پرستی، شوونیسم ملی، استثمار،استعمار،جنگ افروزی، میلیتاریسم، سلاح اتمی و شیمیایی و تبعیض جنسیتی و نژادی پرداختند. اگر مردم ویتنام کشورشان را به گورستان سربازان آمریکائی تبدیل کردند، جنبش ضد جنگ، که نیروی عمده آن دانشجویان و جوانان بودند، آمریکا را به جبهه دیگری علیه تجاوز تبدیل کرد. اگر چه با شکست آمریکا در ویتنام (1975)جنبش ضد جنگ و سایرجنبش های اجتماعی بتدریج فرونشستند و در دهه 1980 "محافظه کاران نو" در کشور هائی چون آمریکا، بریتانیا و کانادا بقدرت رسیدند، تاثیرات جنبش های 1960 را هنوز در همه زمینه ها میتوان مشاهده کرد. جریانات راست و محافظه کار هنوز سالهای 1960 را چون کابوسی می بینند که از بر گشت آن بوحشت می افتند.

بعضی از محققين گفته اند که الهام بخش این جنبشها "3 ميم" (3M) (مارکس، مائو، مارکوزه) و"کاگوهو" (کاسترو، گوارا، هوشی مين) بودند. اگر چه "چپ نو"، به عنوان نيروی عمده جنبشهای اجتماعی سالهای 1960، توانست چهره جامعه های غرب را تغيير بدهد، این تحولات در چهار چوب نظام سرمايه داری صورت گرفت. اگر چپ نو اواخر سالهای 1950 فقط در عرصه نظری به مقابله با "چپ قديم" پرداخت و نتوانست با "مارکسيسم نو" خودش آلترناتيوی در مقابل "چپ قديم" و "سوسياليسم واقعا موجود" (شوروی و اروپای شرقی) ارائه بدهد، "چپ نو" سالهای 1960 نيز نتوانست، چه در عرصه نظری و چه در عمل، از"مارکسيسم نو" نسل قبل خود فراتر برود. مارکوزه، از رهبران نظری "چپ نو" (از مکتب فرانکفورت گرفته تا سالهای 1960) "تفاوتهای عمده بين چپ نو و چپ قديم " را چنين بيان کرده است:

 

چپ نو، با بعضی استثنائات، مارکسیست نو است نه مارکسیست به معنای ارتدکس آن، بشدت تحت تاثیر آنچه مائوئیسم نامیده میشود و جنبشهای انقلابی جهان سوم است. بعلاوه، چپ نو شامل گرایش های نئوآنارشیست است، و ازمشخصات آن بی اعتمادی عمیق به احزاب چپ قدیم و ایدئولوژیهای آنها است. و چپ نو، باز هم با استثناهائی، خود را متعهد به طبقه کارگر به عنوان تنها عامل انقلابی نمی داند...[4]

 

مارکوزه تفاوت عمده "مارکسيسم نو" با "مارکسيسم ارتدکس" را به درستی به اختلاف بر سر نقش تاريخی طبقه کارگر در پايان دادن به نظام طبقاتی ربط داده است. چپ نو و مارکسيسم نو، با استثنائاتی، معتقد به انقلاب سوسياليستی نيستند، مخالف ديکتاتوری پرولتاريا هستند چون دمکراسی را شکلی از اعمال ديکتاتوری طبقه به حساب نمی آورند و به نقش حزب کمونيست به عنوان آرشيتکت ساختمان سوسياليسم اعتقادی ندارند. اما چپ نو نتوانست، عليرغم پراتيک وسيع سالهای 1960، راهکاری نو ارائه بدهد بیشتر به این دلیل که محدوديت اصلی آن در عرصه نظری بود.

انقلاب فرهنگی چین، که بخش مهمی از چپ نو از آن الهام گرفت، با تاکید بر مبانی نظری و ایدئولوژیک مارکسیسم-لنینیسم، پیچیدگیهای مبارزه طبقاتی را بر اساس تجربه ساختمان سوسیالیسم (در شوروی و چین) تئوریزه کرد ودانش مارکسیستی را به سطح بالا تری ارتقاء داد. انشعاب 1964 در جنبش کمونیستی و بویژه انقلاب فرهنگی راه را بر پیدایش "جنبش نوین کمونیستی" گشود. این جنبش، بر خلاف چپ نو و مارکسیسم نو، علیه رویزیونیسم (ایدئولوژِی بورژوازی در مارکسیسم) قیام کرد نه علیه مارکسيسم. چالش اصلی اينست: نظام طبقاتی باستانی را، که از هر نهاد اجتماعی کهنه تر و پوسيده تر است، چگونه ميتوان از ميان برداشت و چه نظامی را میتوان بر ویرانه های آن بر پا کرد؟ امروزکه بورژوازی، بدنبال سقوط "بلوک شوروی"، پايان تاريخ را اعلام کرده است، چگونه ميتوان، به قول مارکس، به آغاز تاريخ، يعنی جامعه بی طبقه، رسيد؟ از ديد مارکسيسم، جامعه طبقاتی ما قبل تاريخ بشمار ميرود و بدون مداخله آگاهانه، بدون انقلاب، هرگز به آغاز آن نخواهیم رسید. انقلاب هم بدون تئوری انقلابی میسر نیست. چپ نو و مارکسیسم نو، اگر هم خواهان پایان دادن به دنيای کهن باشند، با کدام چهار چوب تئوريک چنين تحول طولانی مدت را شروع می کنند و ادامه می دهند؟ 

امروزه که چپ قديم و "اردوگاه سوسياليستی" آن از بين رفته اند، چپ نو عليرغم ازهم پاشيدنش، در بسياری از کشورها، از جمله در ايران، پيروانی دارد – هم در بين کسانی که قبلا بخشی از "چپ قديم" بودند و تغییر موضع داده اند و هم در نسل جديدی که از وضع موجود بيزارند و خواهان تغيير رادیکال دنیا هستند.  در چین امروز، که رهروان سرمایه داری در حدود سه دهه است اعمال دیکتاتوری می کنند، جریانات چپ نو در اواسط سالهای 1990 پیدا شدند. بعضی از آنها طرفداران پست مدرنیسم هستند  و برخی از مائو و انقلاب فرهنگی پشتیبانی میکنند.[5]

 

3 - اهمیت اصطلاحات "چپ" و"راست"

 

از این بحث مختصرمیتوان نتیجه گرفت که:

 

الف –  در بکار بردن "چپ" و "راسـت"، باید، مانند هر واژه دیگر و شاید بیشتر ازهمه، به بافت سیاسی و اجتماعی و تاریخی آنها توجه کرد. ازجمله باید معانی و کاربردهای متفاوت این دواصطلاح را در فرهنگ سیاسی بورژوائی و سوسیالیستی در نظر داشته باشیم.

ب – در فرهنگ سیاسی بورژوائی، مفاهیم "چپ" و "راست" و "میانه" تفکیک سطحی جناح بندیها و قطب بنديهای سياسی بورژوائی را ميسر ميسازند. هنگامیکه بورژوازی فرانسه طی انقلاب 1789 قدرت دولتی را کسب کرد، تضادهای درون این طبقه بشیوه ای بسیار حاد در عرصه سیاست بروز کردند و بصورت چپ و میانه و راست تفکیک شدند. اگر چه بکار بردن این اصطلاحات برای درک و تحلیل تضادهای سیاسی درون این طبقه مفید است، اما حتی در محدوده مبارزات درون طبقه هم، ما را از سطح به عمق نمی رساند. با وجود اینکه تضاد بین ژاکوبین ها، یعنی جناح چپ بورژوازی، و ژیروندین ها، جناح راست و دیگر جناحهای راست و میانه، به خشونت کشیده شد، این تضاد های درون طبقه را نباید با تضاد میان  دو طبقۀ بورژوازی و پرولتاریا اشتباه کرد.  

  ج –  در جنبش کمونيستی، چپ و راست به دو معنا  به کار رفته است. اول، در انقلاب فرهنگی چين، چپ به خط پرولتری اطلاق می شد و راست خط بورژوائی بود و به این ترتيب چپ و راست نمايندگان دو طبقه متخاصم بودند. محدوديت های اين دو اصطلاح (چپ و راست) با بکارگرفتن اصطلاحات "رهروان سرمايه داری" و "رهروان سوسياليسم" برطرف شد.  دوم، اپورتونيسم چپ و راست سياست بورژوازی در جنبش کارگری و کمونیستی بشمار میروند. در این معنا بیشتر "چپ روی" و "راست روی" و گاهی "انحراف چپ وراست" بکار میروند نه "چپ" و"راست".  چپ روی شکلی از راست روی به حساب می آید و بياناتی چون "چپ در شکل و راست در محتوا" تاکید بربورژوائی بودن اپورتونیسم چپ و راست می کند.

د –  امروز یکی از معانی "چپ" اشاره دارد به مجموعه گرایشهای ضد وضع موجود که طیف وسیعی از دمکراتهای انقلابی گرفته تا طرفداران محیط زیست، فمینیست ها، آنارشیست ها، سوسیالیست ها و کمونیستها را در بر می گیرد. این معنی چپ، که در دانش و فرهنگ سیاسی بورژوائی متداول است، سیاستهای متفاوت و متضاد را در یک مقوله جمع می کند و مرزهائی را که آنها را بر اساس جایگاه طبقاتی از هم جدا می کند می زداید.

ه – در ایران امروز، حوزه معنائی این واژه ها در حال تغییر است. چپ بیشتر به معنی "سوسیالیسم" و "کمونیسم" بکار میرود و از آنجا که طیف چپ بسیار وسیع است، بعضی برای متمایز کردن جریانات سوسیالیستی و کمونیستی از سایر جریانات چپ صفاتی چون "کارگری" و "رادیکال" بر "چپ" اضافه می کنند. یکی از اشکالات این واژه های مرکب اینست که ید ک "کارگری" و "رادیکال" نمی تواند محتوای طبقاتی چپی را که توصیف می کنند نشان دهد. کارگر، اگر آگاهی طبقاتی نداشته باشد، از نظر سیاسی یک (خرده) بورژوا است نه کمونیست، و رادیکال بودن هم الزاما ربطی به سوسیالیست یا کمونیست بودن ندارد.

 و – پیچیده بودن و سیال بودن این دو واژه تا حدی پیچیدگی مبارزه طبقاتی رامنعکس میکند.  دو طبقه اصلی دنیای معاصر، پرولتاریا و بورژوازی، علاوه بر تضادهای مابین خودشان، هر کدام در درون خود پدیدۀ متشکل از مجموعه ای از تضاد هستند.  درعین حال، طبقات متخاصم بوسیله اقیانوسی ازهم جدا نمیشوند بلکه، بویژه در عرصه نظری، درهم نفوذ میکنند.  اگر دو طبقه در عرصۀ تولید و توزیع ثروت بوضوح در تضاد با هم قرار گرفته اند، تعارضشان در عرصۀ نظری و ذهنی به این سهولت صورت نمیگیرد.  روابط بین طبقه و سیاست بسیار ییچیده است و بدلایل گوناگون از جمله اینکه، به قول مارکس، نمایندگان سیاسی و ادبی یک طبقه الزاما از درون آن طبقه بر نمیخیزند. از اینرو است که مبارزه سیاسی و ایدئولوژیک هم بین دو طبقه و هم در درون طبقه ( مثلا" مبارزه دو خط در جنبش کمونیستی)، و نه میزان رشد نیروهای مولده، نقشی تعیین کننده در مقدرات طبقه کارگر بازی میکند.           

 


[1] Rodney P. Carlisle (ed.), Encyclopedia of Politics: The Left and the Right. London: Sage Publications, 2005.

[2] Roger Scruton, Dictionary of Political Thought. Third Edition, London: Palgrave/Macmillan, 2007, pp. 384-385.

[3] Norberto Babio, Left and Right: The Significance of a Political Distinction. Cambridge, UK: Polity Press, 1996, p. 97.

[4] Herbert Marcuse, Five Lectures: Psychoanalysis, Politics, and Utopia. Translations by Jeremy Shapiro and Shierry Weber. Boston: Beacon Press, 1970, pp. 83-84.

[5] “Chinese New Left,” Wikipedia, accessed July 2, 2007.

 


نام شما 

آدرس ایمیل 

لینک مقاله  

متن ارسالی