Close       Print

www.j-d.se


فرهنگ اصطلاحات فلسفه و تئوری (2)

" طبقه "

 

نسخه PDF

 

امیر حسن پور ( متولد 1322- مهاباد )  از دبیرستان درگیر فعالیتهای سیاسی گردید . او این فعالیتها را در دوران تحصیلات دانشجویی در ایران و خارج از کشور در رابطه با جنبش دانشجویی و سایر عرصه ها ادامه داد .

او در بیست سال گذشته  در دانشگاهای کانادا تدریس کرده است ودرسالهای اخیر در دانشگاه تورانتو مشغول تدریس و تحقیق در باره خاورمیانه بوده است. زمینه های تحقیق ایشان، مانند تحصیلاتش، متنوع بوده و ازاقتصاد گرفته تا ادبیات، زبانشناسی، مطالعات فرهنگی، و ارتباطات را در بر میگیرد.  تحقیقاتش را به انگلیسی و کردی و فارسی مینویسد.  بیشتر آثارش به زبان انگلیسی در نشریات آکادمیک منتشر شده است (برای مثال، چند مقاله از جمله  "زبان و تلویزیون"  در دائره المعارف تلویزیون، مقاله  "کردها"  در دائره المعارف ژنوسید و جنایات علیه بشریت،  مقاله "رسانه های آسیای غربی" در دائره المعارف آسیای مدرن) و کتابش  ناسیونالیسم و زبان در کردستان، 1918-1985 (بزبان انگلیسی، 1992) به ترکی ترجمه و منتشر شده است. 

امیر حسن پور را می توان مصداق یک روشنفکر انقلابی  مارکسیست دانست که علی رغم عدم عضویت رسمی در حزبی خاص ، همواره  بر تعهدات سیاسی خود پای فشاری کرده است . .  آغاز تدوین  " فرهنگ اصطلاحات فلسفه و تئوری " ( که بخش دوم آن را در اینجا ملاحظه می نمایید ) نشان از اهتمام ایشان به مشارکت در امر آموزش سیاسی و نظری  نسل جوان مارکسیست ایران دارد .      

 

 

 

  طبقه

 

طرح مسأله:

 

"طبقه" اگر مهمترين مفهوم تئوری مارکسيستی نباشد يکی از چند مفهوم بنيادی آن به حساب می آيد. مارکس و انگلس در مانيفست کمونيست (1848) اعلام کردند که «تاريخ کليه جوامعی که تا کنون وجود داشته اند تاريخ مبارزه طبقاتی است». سی سال بعد  خطاب به عده ای ازفعالین سوسیالیست نوشتند: «تقريبا مدت چهل سال است ما تاکيد کرده ايم که مبارزه طبقاتی، نيروی محرکه بلاواسطه تاريخ است و بخصوص مبارزه طبقاتی بين بورژوازی و پرولتاريا اهرم بزرگ انقلاب اجتماعی مدرن است». (1)

اما اگر تاريخ جوامع بشری، تاريخ مبارزه طبقاتی است، مفهوم طبقه، خودش به عرصه مبارزه طبقاتی تبديل شده است. از يک طرف، مبارزه سياسی و ايدئولوژيک بر سر مفهوم طبقه در بين نمايندگان فکری طبقات متخاصم، از برده دار و برده گرفته تا بورژوازی و پرولتاريا، در جريان بوده است. طبقات استثمارگر و نمايندگان فکری آنها، وجود نابرابری اجتماعی و اقتصادی و تقسيم  جامعه را به طبقات فرمانروا و فرمانبر، امری طبيعی، فطری، غريزی، الهی، ازلی و اجتناب ناپذير به حساب آورده اند و هر گونه مقاومت را فتنه، غائله، بلوا، آشوب، بغی و طغيان ناميده اند. برعکس طبقات استثمارشده و نمايندگان فکری آنان، نابرابری و استثمار را غير طبيعی و غيرعادلانه دانسته اند و به مبارزه عليه آن دست زده اند. اين مبارزه فکری بسيار نابرابر بوده است، زيرا طبقات حاکمه در عين تسلط بر توليد اقتصادی و استفاده از نيروی قهريه، عرصه توليد فکری را نيز کنترل می کنند و از طريق فرهنگ،  دين، هنر، ادبيات، قانون و عرف نيز به بازتوليد و حفظ نظام طبقاتی می پردازند. با ظهور سوسياليسم و بويژه سوسياليسم مارکسيستی، جهش بزرگی در درک طبقات و مبارزه طبقاتی صورت گرفت.

از طرف ديگر، در درون مارکسيسم نيز درک طبقه و تئوريزه کردن آن عرصه مبارزات ايدئولوژيک بوده است. ابتدا بايد تاکيد کرد که درک مارکس و انگلس از طبقه يکباره، ناگهانی و الهام شده نبود بلکه در جريان رشد مبارزه طبقاتی، پيشرفت دانش و رشد توليد در قرن نوزدهم تکامل يافت. برای مثال، آنها در نوشته های آغازين خود (مارکس در 1843 – 1835 و انگلس در 1842– 1838) هرکدام اصطلاح طبقه را بيش از چندبار بکار نبرده اند. (2)

 آنها در اين سالها دموکراتهای انقلابی بودند، نظام سرمايه داری را به انتقاد می گرفتند، خواهان اصلاحات جدی بودند، اما به لزوم سرنگونی سرمايه داری و طبقه سرمايه دار نرسيده بودند. حتی بعد از گرايش به کمونيسم (1843) نيز، درکشان از طبقه و مبارزه طبقاتی يکباره و نهايی نبود بلکه در پروسه مبارزه فلسفی و تئوريک و در بستر انقلابات 49-1848 و کمون پاريس (1871) رشد پيدا کرد. با وجود اينکه مارکس و انگلس در سالهای 46-1845(در کتاب ايدئولوژی آلمانی)، ايده «سلطه طبقاتی» از جمله سلطه طبقه کارگر را بيان کرده بودند، مهمترين جهش در درکشان از مبارزه طبقاتی، يعنی ايده «ديکتاتوری طبقه کارگر» (diktatur der arbeiterklasse را برای اولين بار در سال 1850 به دنبال شکست اين طبقه در انقلابات 49- 1848 بکار بردند (مبارزه طبقاتی در فرانسه 1848 الی 1850). (3)

درک طبقه و تئوريزه کردن آن نقش مهمی در گذار مارکس و انگلس از دموکراتيسم انقلابی به کمونيسم بر عهده داشت. سئوال پيش پای جنبش کمونيستی اين بود: اگر سرمايه داری بايد بر افکنده شود و جامعه بی طبقه کمونيستی جای آنرا بگيرد، کدام نيروی اجتماعی، کدام سازماندهی، کدام ايدئولوژی و چه سياستی توانايی به انجام رساندن اين پروژه تاريخ سازی را دارد؟ مارکس و انگلس در جريان توضيح و تبيين سرمايه داری به اين نتيجه رسيدند که سرمايه داری اولين نظام طبقاتی است که شرايط مادی امحای روابط طبقاتی را فراهم کرده است و طبقه کارگر عامل، آژانت و رهبر اين تحول انقلابی خواهد بود. اما نقش انقلابی طبقه کارگر، بعنوان گورکن نظام سرمايه داری، نه بخاطر ستمديدگی و استثمارشدگی کارگران، بلکه بخاطر اين است که تنها طبقه ای است که تعلقات مالکيت (مالکيت وسايل توليد، مالکيت وطن) را ندارد و در سرنگونی سرمايه داری تنها زنجيرهای اسارتش را از دست می دهد. در تئوری مارکسيستی روشن است که انقلاب سوسياليستی امری محتوم و از قبل پيش بينی شده بشمار نمی رود و طبقه کارگر در پروسه مبارزات اقتصادی و خودبخودی هرگز به سرنگونی نظام سرمايه داری دست نمی يابد و اعضای اين طبقه االزاماَ واقف به نقش تاريخی خود نيستند (نک: طبقه در تئوری مارکسيستی).

مارکس و انگلس تئوری طبقه را در شرايط تاريخی استقرار سرمايه داری (در بخشی از اروپا و آمريکای شمالي) و ورود طبقه کارگر به عرصه تاريخ بعنوان طبقه انقلابی نوين تدوين کردند، اما توانستند در مورد طبقات و مبارزه طبقاتی در دوران سوسياليسم نيز پيش بينی های مهمی بکنند که صحت بسياری از آنها در انقلابات سوسياليستی قرن بيستم، هم در پيروزی و هم در شکستشان، تاييد شد.

بسياری از محققين، مارکسيست و غيرمارکسيست، تاييد کرده اند که عليرغم پايه ای بودن مفهوم "طبقه" در مارکسيسم و جنبش کمونيستی، مارکس و انگلس هيچوقت به شيوه ای سيستماتيک آنرا تئوريزه نکردند و تنها جايی که مارکس بطور مشخص به توضيح طبقه پرداخت (فصل آخر جلد سوم سرمايه) آنرا ناتمام گذاشت و به اين ترتيب راه را بر ابهام و سردرگمی باز گذاشت. چنين ارزيابی در مورد ساير تئوريهای مارکس و انگلس در رابطه با دولت، ملت، جنسيت، هنر و ... فراوان است. اما مشکل اصلی اين نيست که مارکس و انگلس تا چه حد طبقه يا ساير مفاهيم را شکافته اند.

مسأله اين است که درک طبقه يا هر رابطه اجتماعی امری صرفاَ معرفتی نيست و به علايق سياسی و ايدئولوژيک نيز مربوط می شود. از نظر معرفت شناختی، روش مارکس و انگلس ماترياليسم ديالکتيک بود. از نظر سياسی و ايدئولوژيک، آنها طبقه را از ديد منافع طبقه کارگر تحليل کردند. آنها طبقه را يک قالب يا جعبه نمی ديدند که بتوان انسانها را در آن جای داد و منافع و سياست و ايدئولوژي و آگاهیشان را از آن استنباط کرد. طبقه از ديد آنها صفت يا خصلت  نيست که اعضای يک طبقه آنرا با خود حمل بکنند و بوسيله آن شناخته بشوند. همچنين طبقه جمع کل افرادی نيست که يک طبقه را تشکيل می دهند.

در عين حال طبقه شئ نيست بلکه يک رابطه اجتماعی است يعنی رابطه بين کار و سرمايه که هيچکدام از اين ها هم شئ بشمار نمی روند و رابطه اجتماعی هستند و يک شبکه پيچيده روابط را تشکیل میدهند. يک طبقه به تنهايی و به شکل قائم بالذات یا فی النفسه  نمی تواند وجود داشته باشد. برای مثال، طبقه کارگر تنها در رابطه با طبقه سرمايه دار و کليه اقشار و گروهها ی اجتماعی می تواند وجود داشته باشد. بهمين دليل مارکس و انگلس به تعريف کردن مفاهيم و تعيين تکليف کردن آنها علاقه ای نشان نمی دهند. همه "چيز" رابطه است و اين روابط به شکل وحدت ضدين در تحول اند. ديد غيرديالکتيکی نمی تواند طبقه را بصورت رابطه اجتماعی درک بکند.

 

مارکس سهم خود را در تئوريزه کردن طبقه بشيوه ای بسيار صريح در سال 1852 ارزيابی کرد:

 

تا جاييکه به من مربوط می شود، نه امتياز کشف کردن وجود طبقات در جامعه مدرن و نه مبارزه بين آنها به من تعلق نمی گيرد. مدتها قبل از من، مورخين بورژوا تکامل تاريخی اين مبارزه طبقاتی را توصيف کرده بودند و اقتصاددانان بورژوا کالبد شکافی طبقات را [انجام داده بودند]. آنچه من انجام دادم و تازگی داشت، نشان دادن اين بود 1ـ که وجود طبقات صرفاَ به مراحل تاريخی خاص در تکامل توليد بستگی دارد، 2ـ که مبارزه طبقاتی الزاماَ به ديکتاتوری پرولتاريا می انجامد، 3ـ که اين ديکتاتوری خودش تنها گذار به الغای همه طبقات و به جامعه بی طبقه را تشکيل می دهد. (4)

 

در حاليکه اين موضوع تئوريک (رسالت طبقه کارگر در سرنگونی ديکتاتوری طبقه سرمايه دار و برقراری ديکتاتوری طبقه کارگر به منظور الغای همه طبقات) در آثار مارکس و انگلس بطور مکرر بيان شده است، بعضی از هواداران سوسیالیسم وکمونيسم آنرا نمی پذیرند و اين مسئله ای صرفاَ معرفتی نيست بلکه ايدئولوژيک است. برای مثال، بلافاصله بعد از مرگ انگلس (1895) يکی از مهمترين مبارزات ايدئولوژيک جنبش کمونيستی در روسيه بر سر نقش طبقه کارگر در تاريخ، رابطه بين طبقه و آگاهی طبقاتی و رابطه بين مبارزه اقتصادی و سياسی در گرفت.

جريان مشهور به اکونوميسم (اقتصاد گرايی) مبارزه بين طبقه کارگر و سرمايه دار را به عرصه اقتصاد (مثلا" دستمزد، شرايط مناسب کار، بيمه) محدود می کرد، از مبارزه سياسی برای سرنگونی سلطه سياسی طبقاتی طفره می رفت، آن را به مرحله ای بعد از اتمام مبارزات اقتصادی محول می کرد و يا می خواست مبارزه اقتصادی را به مبارزه سياسی تبديل بکند. لنين در مقابله با درک اکونوميستی تاکيد کرد که طبقه سرمايه دار در عرصه سياست (يعنی قدرت دولتی) و نه در عرصه اقتصاد اعمال حاکميت می کند و بهمين دليل مبارزات خودبخودی و اقتصادی طبقه کارگر، در هيچ شرايطی، حاکميت طبقه سرمايه دار را به خطر نمی اندازد. مبارزه اقتصادی که چيزی جز معامله بر سر فروش نيروی کار به سرمايه داران نيست مبارزه ای است در چهار چوب روابط سرمايه داری و به سوسياليسم نمی انجامد.

در عين حال لنين استدلال کرد که طبقه کارگر در پروسه مبارزات اقتصادی نمی تواند به آگاهی طبقاتی برسد. آگاهی  طبقاتی، يعنی تئوری سوسياليسم ـ کمونيسم، بر اساس جمع بندی يا تعميم تجربه مبارزات خودبخودی کارگران بدست نمی آيد و مبارزات اقتصادی در نهايت رشد خود به آگاهی سنديکايی يا اتحاديه ای (يعنی لزوم تشکل کارگران در سنديکا و اتحاديه کارگری و تامين دستمزد بيشتر و شرايط بهتر کار) می انجامد. آگاهی طبقاتی با حرکات خودبخودی کارگران تفاوت دارد و نمی تواند از اين پراتيک برخيزد زيرا خودش ديناميسم ديگری دارد ـ-  حرکتی است در عرصه دانش فلسفی، تاريخی، اقتصادی و در عرصه مفاهيم و تئوری و ايدئولوژی و تحليل و تبيين داده ها. آگاهی و ماده (واقعيت) وحدت ضدين را تشکيل می دهند و بهمديگر تبديل می شوند و واقعيت مبارزات کارگران، هر چقدر هم که وسيع و مداوم باشد، نمی تواند به درک درست کل فرماسيون اجتماعی ـ اقتصادی سرمايه داری، مبارزه طبقاتی، نقش تاريخی طبقه کارگر در سرنگونی سرمايه داری و ساختمان سوسياليسم و گذار به کمونيسم بيانجامد. به اين معنی، لنين تاکيد کرد که:

 

آگاهی سياسی طبقاتی را فقط از بيرون می توان برای کارگر برد، يعنی از بيرون مبارزه اقتصادی و از برون محيط مناسبات ميان کارگر و کارفرما. تنها عرصه ای هم که می توان اين دانش را از آن بيرون آورد، عرصه مناسبات تمام طبقات و قشرها با دستگاه حاکمه و دولت يعنی عرصه مناسبات تمام طبقات با يکديگر است.(5)

 

اين دعاوی تئوريک لنين در مورد طبقه کارگر و آگاهی سوسياليستی مهمترين جهش در رشد تئوری طبقه مارکس و انگلس بشمار می رود. در اين بحثها، لنين به طبقه کارگر نه مانند يک قالب يا شی بلکه يک رابطه اجتماعی در مجموع روابط اجتماعی فرماسيون سرمايه داری و فراتر از آن در کل تاريخ جامعه طبقاتی می نگرد (نک: آگاهی طبقاتی).

مهمترين تحول در تاريخ چند هزار ساله جامعه طبقاتی، بعد از مرگ مارکس و انگلس، صورت گرفت. طبقه کارگر 90 سال پيش، در جريان انقلاب اکتبر، تحت رهبری حزب کمونيست بلشويک قدرت سياسی را بدست گرفت و برای اول بار به طبقه حاکم تبديل شد. حزب بلشويک، رهبر اين انقلاب، با چالش بی سابقه ای روبرو شد، هم در عرصه عمل و هم در عرصه تئوری: نقش تاريخی طبقه کارگر بمثابه طبقه حاکم، يعنی طبقه ای که رسالت از ميان برداشتن نظام طبقاتی و ساختن جامعه بی طبقه را بر عهده دارد، به مسئله عملی تبديل شد. برای بسياری از کمونيستها درک شرايط نوين کار آسانی نبود و در شرايط بسيار دشوار جنگ داخلی، حمله امپريالستها، قحطی و فلاکت، مبارزه تئوريک و ايدئولوژيک بر سر مبارزه طبقاتی در جامعه سوسياليستی، جايگاه حزب در ساختمان سوسياليسم، نقش دولت، رابطه اقتصاد و سياست و بسياری مسائل ديگر در گرفت. عده ای فکر می کردند که نه تنها سرمايه داری و فئوداليسم را می توان يک شبه برانداخت بلکه انقلاب را می بايست به ساير کشورهای اروپا گسترش داد. لنين دو سال بعد از پيروزی انقلاب در بحث «اقتصاد و سياست در عصر ديکتاتوری پرولتاريا» گفت:

 

طبقات در دوران ديکتاتوری پرولتاريا باقيمانده اند و باقی خواهند ماند. ديکتاتوری زمانی غيرلازم خواهد شد که طبقات از بين بروند. طبقات بدون ديکتاتوری پرولتاريا از بين نخواهند رفت.

 طبقات باقی مانده اند، ولی هريک از آنها در دوران ديکتاتوری پرولتاريا تغيير شکل يافته اند؛ مناسبات متقابل آنها نيز تغيير شکل يافته است. مبارزه طبقاتی بهنگام ديکتاتوری پرولتاريا از بين نمی رود، بلکه فقط شکلهای ديگری بخود می گيرد.

... طبقه استثمارگران، ملاکان و سرمايه داران از بين نرفته و ممکن نيست بهنگام ديکتاتوری                                  پرولتاريا به فوريت از بين برود. استثمارگران در هم شکسته شده، ولی نابود  نشده اند. پايگاه بين المللی آنها يعنی سرمايه بين المللی که آنها شعبه ای از آن هستند، باقيمانده است. قسمتی از وسايل توليد، پول و ارتباطات عظيم اجتماعی در دست آنها باقيمانده است. نيروی مقاومت آنان، همانا بعلت شکستشان، صدها و هزارها بار افزايش يافته است...(6)

 

در جريان اين بحث ها، موانع ساختمان سوسياليسم و شرايط احيای روابط سرمايه داری مشخص شد، از جمله توليد کوچک و گستردگی آن، روابط کالايی، حق بورژوايی ("از هرکس به اندازه توانش، به هرکس به اندازه کارش"؛  دستمزد برابر برای کار برابر)، تضاد شهر و ده، تضاد کار بدنی و فکری، نيروی عادت و نقش حزب (وجود اپورتونيسم) و دولت. اما اشارات تئوريک لنين به اين سرچشمه های توليد و بازتوليد روابط سرمايه داری بشيوه ای جامع تئوريزه نشد و در حدی که مطرح شد به خط غالب حزب و سياست و برنامه ريزی دولت تبديل نگرديد بطوريکه بعد از تثبيت حکومت شوروی و موفقيت در پايان دادن به قحطی و فلاکت و گسترش مالکيت دولتی و اشتراکی بر توليد صنعتی و کشاورزی، استالين در 1939 اعلام کرد که در جامعه شوروی طبقات متخاصم و روابط طبقاتی آنتاگونيستی ديگر وجود ندارد (نک: طبقه در تئوری مارکسيستی).

اگر تبديل طبقه کارگر به طبقه حاکم مهمترين تحول تاريخ جامعه طبقاتی بود، شکست آن در ساختمان سوسياليسم بزرگترين چالش سياسی و ايدئولوژيک برای اين طبقه بشمار می رود. چگونه طبقه کارگر بعد از بقدرت رسيدن نه تنها موفق نشد که نظام طبقاتی را از ميان بردارد، بلکه خودش بوسيله آن برافکنده شد؟

در شوروی، احيای سرمايه داری، که در بعضی زمینه ها برچیده شده بود، پروسه ای تدريجی بود اما سياستها و برنامه های کنگره بيستم حزب کمونيسم شوروی در 1956 آنرا رسميت بخشید. مقاومت در مقابل برنامه احيای سرمايه داری هم که ابتدا توسط حزب کمونيست چين شروع شد تدريجی بود اما در طول مبارزه ای که در گرفت، در سال 1964 به انشعاب بزرگ در جنبش کمونيستی بين المللی کشيده شد. مائو، بمنظور جلوگيری از احيای سرمايه داری در چين، در سال 1966  "انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی" را راه انداخت.

اگر مارکس و انگلس تئوری طبقه را در دوران رشد پرولتاريا، در قرن نوزده، تدوين کردند و لنين اين تئوری را در دوران بقدرت رسيدن اين طبقه تکامل بخشيد، مائو اين ميراث تئوريک را با جمع بندی از شکست طبقه در شوروی و پيچ و خمهای انقلاب سوسياليستی در چين به سطح بالاتری ارتقا داد.

مائو در پروسه انقلاب فرهنگی، ضمن تاکيد بر طبقاتی بودن سراسر دوران طولانی سوسياليسم، آنچه را که تئوری مارکسيستی و لنينيستی منشا بازتوليد يا احيای روابط سرمايه داری بحساب می آورد (حق بورژوايی، تضاد کار بدنی و فکری، تضاد شهر و ده، تضاد زن ومرد، روابط کالايی، نيروی عادت، سرمايه بين المللی، توليد کوچک، مقاومت سرمايه داران و مالکين سرنگون شده و ...) تاييد کرد اما ديناميسم مبارزه طبقاتی در دوران سوسياليسم را بشیوه ای پیچیده و ديالکتيکی تئوريزه کرد. مائو تاکيد کرد که سوسياليسم وحدت ضدين بين سرمايه داری و کمونيسم است؛ هردو نظام در سوسياليسم حضور دارند و تبديل يکی به ديگری در سرتاسر دوران طولانی سوسياليسم ميسر است. مسئله فقط اين نيست که سرمايه داری سرنگون شده مقاومت می کند. پيچيدگی مسئله در اينست که سوسياليسم خودش راه را بر توليد بورژوازی نوين باز گذاشته است. بعد از اينکه سرمايه داران و مالکين برافکنده شدند و سوسياليستی کردن روابط توليد پيشرفت کرد و توليد کوچک محدود شد و در حل تضادهای ديگر پيشرفت بدست آمد، بورژوازی نوين قد علم می کند. عرصه عمده ظهور بورژوازی نوين حزب کمونيست است. حزب، مانند هر پديده ديگری، وحدت ضدين (خط کمونیستی و بورژوائی) است به این معنی که خط سياسی و ايدئولوژيک طبقه سرمايه دار در حزب وجود دارد و اگر غلبه پيدا بکند بمعنی  بقدرت رسيدن سرمايه داری است. دولت نيز، مانند حزب، محصول جامعه طبقاتی است و يکی از سرچشمه های توليد و بازتوليد سرمايه داری است.

راهی که مائو برای حل تضادهای طبقاتی در دوران سوسياليسم ارائه داد انقلاب فرهنگی آنهم بصورت بی وقفه بود: چالش مهم طبقه کارگر در پايان دادن به نظام کهنسال طبقاتی اينست که با ابزار جامعه طبقاتی، يعنی حزب و دولت، بايد اين نظام را برافکند. اگر حزب، يعنی ارگان رهبری کننده ساختمان سوسياليسم، در عرصه سياست و ايدئولوژی منافع بورژوازی را نمايندگی بکند سوسياليسم به سرمايه داری تبديل می شود. اما انقلاب فرهنگی هم خودش مملو از تضادهای طبقاتی است: انقلاب فرهنگی شکل نوينی از انقلاب است زيرا تحت رهبری طبقه ای انجام می شود که خودش قدرت سیاسی را دست دارد.

کودتای رهروان سرمايه داری بعد از مرگ مائو (1976) بمعنای بقدرت رسيدن فوری و بلافاصله طبقه سرمايه دار بر چين سوسياليستی بود. احيای سرمايه داری بدست بورژوازی نوين چين که از درون حزب و دولت قد علم کرد صحت ديد ديالکتيکی مائو را تاييد می کند که می گفت: درستی خط سياسی و ايدئولوژيک تعيين کننده است و در پروسه ساختمان سوسياليسم، که پروسه ای کاملا آگاهانه است، روبنا تعيين کننده زيربنای اقتصادی است (7). به عبارت ديگر، در حاليکه سرمايه داری در زيربنا مکانيسمهای بازتوليد خود را دارد، سرنوشت سوسياليسم در مبارزه بين دو طبقه در عرصه روبنا -ـ  بويژه حزب  -ـ  تعيين می شود.

چهل سال بعد از سرنگونی سوسياليسم در چين در حاليکه سرمايه داری به شکل بی وقفه ای در دنيا گسترش می يابد و تغييرات مهمی در نيروهای مولده صورت گرفته است، استثمار و فقر و ستم به شيوه ای بی سابقه طبقه کارگر و زحمتکشان جهان را تحت فشار قرار داده است و شکلهای کهن استثمار طبقاتی از قبيل برده داری در سه قاره آسيا، آفريقا و آمريکای لاتين قد علم کرده اند و هر روز دهها هزار از گرسنگی می ميرند، در حاليکه محيط زيست نيز بسوی نابودی می رود. در چنين شرايطی، ايده طبقه و تئوری طبقه و مبارزه طبقاتی از طرف نمايندگان فکری بورژوازی زير سئوال کشيده شده است. در درون جنبش کمونيستی ايران نيز درک طبقه در محدوده اکونوميسم اوائل قرن بيستم درجا می زند.

در ادامه اين نوشته، ابتدا مبارزه فکری و تئوريک بر سر طبقه در دانش پيش از مارکسيسم توضيح داده می شود و سپس به مبارزه درون تئوری مارکسيستی توجه می شود:

 

الف- طبقه در دانش پيش از سرمايه داری

ب- طبقه در دانش بورژوازيی

ج- طبقه در تئوری مارکسيستی

 

پانويس ها:

 

1ـ نامه مارکس و انگلس به آگوست ببل، ويلهم ليبکنخت، ويلهم براکه و سايرين ("بخشنامه") در لايپزيک، مورخ 17-18  سپتامبر 1897، لندن در

 K. Marx & F. Engels, Selected Correspondence, Moscow, Progress Publishers, 1975, p. 307 

2ـ نگاه کنيد به جلد اول و دوم مجموعه آثار مارکس و انگلس:

K. Marx & F. Engels, Collected Works, New York, International Publishers, Volumes1-2, 1975

K. Marx, “Class Struggles in France, 1848 to 1850”, in Marx & Engels, Ibid, Volume 10, 1978, pp. 45 – 145 

4ـ نامه مارکس به ويد ماير (J. Weydemeyer) مورخ 5 مارس 1852 در

K. Marx & F. Engels, Selected Correspondence, Moscow, Progress Publishers, 1975, p. 64

5ـ و. ا .لنين، "چه بايد کرد؟" منتخب آثار، ترجمه م. پورهرمزان و ع. بيات، انتشارات سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)، ب.ت.، ص 63. 

6ـ و. ا. لنين، "اقتصاد و سياست در عصر ديکتاتوری پرولتاريا"، پيشين، ص 763

 7ـ بدنبال انقلاب اکتبر 1917، در بحثهايی که بر سر رابطه سياست و اقتصاد در گرفت، لنين گفت : « ... مسأله تنها چنين مطرح است (و از لحاظ مارکسيستی می تواند چنين مطرح باشد) که بدون برخورد صحيح سياسی، طبقه معين سلطه و سيادت خود را حفظ نخواهد کرد و بالنتيجه، نخواهد توانست مسأله توليدی خود را هم حل نمايد». لنين، "بار ديگر اتحاديه ها درباره لحظه کنونی و درباره اشتباهات رفقا تروتسکی و بوخارين"، پيشين، ص 857. مائو اين تئوری لنينيستی در مورد رابطه بين اقتصاد و سياست را، که در آثار مارکس و انگلس بشيوه های ديگر مکرر بيان شده است، در سطح عاليتر تئوريزه کرد.           

                                            این مقاله از نشریه بذر برگرفته شده است .


نام شما 

آدرس ایمیل 

لینک مقاله  

متن ارسالی